.« تصريح روايات بر نام امام و خليفه پس از پيامبر »
در احاديث ياد شده ، چنان كه ديديم از فرد فرد خلفا نام برده
نشده است .
اينك به احاديثى مىپردازيم كه به نام خليفه و زمامدار بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح دارد و با بررسى آنها دامنه سخن را جمع مىكنيم .
جانشين آينده پيامبر (صلىاللهعليهوآله ) در اوّلين دعوت علنى اوّلين متن مورد استناد ما در اين زمينه ،
« حديث انذار » يا
« يومالدّار » است كه مربوط به اوّلين تبليغ آشكار پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است .
اين حديث در بسيارى از مصادر و مدارك تاريخى و روايى معتبر مكتب خلفا ، چون
تاريخ طبرى ، تاريخ ابن اثير و ابوالفداء ،
مسند احمد ، كنزالعمّال ، تاريخ ابن الوردى ، دلائل النّبوة بيقهى و ... وجود دارد كه البته از نظر اجمال و تفصيل با هم اندك فرقى دارند .
ما حادثه مزبور را از
تاريخ طبرى نقل مىكنيم كه از قديمىترين مصادر ما در اين زمينه ، و در شمار معتبرترين متون تاريخى مكتب خلفا مىباشد :
امام اميرالمؤمنين عليهالسلام مىگويد :
آنگاه كه آيه كريمه
« وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِين َ» (73) نازل شد ، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مرا احضار كرده فرمود :
اى على! خداوند به من فرمان داده است كه خويشان و عشيره نزديك خود را به سوى خداوند دعوت كنم ، و آنها را انذار نمايم .
من توان اين كار را نداشتم و مىدانستم كه هرگاه آغاز آن نمايم ، با آنچه آن را ناخوش دارم (انكار و ستيزه نزديكان) روبرو مىگردم .
درنتيجه [هنوز ]اقدامى نكرده بودم . تا اينكه جبرئيل بر من نازل شد و گفت : اى محمّد! اگر آنچه را بدان فرمان داده شدهاى
عمل ننمايى [و باز هم به تأخير بيندازى ]پروردگارت تو را عقاب خواهد نمود . بنا بر اين ، [اى على! ديگر جاى درنگ نيست ، برخيز و]
اندكى طعام آمادهساز ... و سپس فرزندان عبدالمطّلب (بنىهاشم) را گردآور تا من با آنان سخن گويم و آنچه را بدان مأمور شدهام ، ابلاغ نمايم .
(74)امام على عليهالسلام مىگويد :
آنچه را حضرتش فرموده بود انجام دادم و سپس آنان را به ميهمانى فراخواندم . آنان در آن زمان چهل تن ـ يك تن بيشتر يا كمتر ـ بودند .
هنگامى كه همگى نزد آن حضرت گرد آمدند ، ايشان طعامى را كه آماده ساخته بود ، طلبيد . چون آن را بياوردم و بر زمين نهادم ،
رسول خدا قطعهاى از گوشت را برداشت و آن را با دندان خويش تكّه تكّه نمود و دراطراف ظرف غذا بيفكند . سپس فرمود :
به نام خدا برداريد و شروع كنيد . حاضران بخوردند تا سير شدند ... قسم به خدايى كه جان على به دست اوست ، آنان چنان
بودند كه يك نفرشان به تنهايى [بايد] تمامى آنچه را كه من براى همه آورده بودم ، مىخورد [تا سير گردد] .
پس از آن پيامبر به من فرمود : ايشان را سيراب ساز . من نيز دوغى را كه آماده كرده بودم ، بهر آنان بياوردم و ايشان از آن بياشاميدند
تا اينكه همگى سيراب شدند . قسم به خداوند كه [بايد] يك نفر از آنان همه آن دوغ را مىنوشيد [تا سيراب مىشد] .
وقتى رسول خدا خواست با آنان سخن گويد ، ابولهب بر آن حضرت پيشدستى نمود و گفت : او سخت شما را سحر كرده است!
وقتى ابولهب چنين گفت ، حاضران بدون اينكه رسول خدا با آنان سخن گفته باشد ، پراكنده شدند و رفتند .
در اينجا پيامبر سكوت فرمود و چيزى نگفت . او مأمور به دعوت بود ، و بدين منظور نيز آنان را جمع كرده بود .
ولى در مجلسى كه بر كار او نام «سحر» نهاده شد ، ديگر سخن گفتن صحيح نبود .
(75)بنا بر اين ، مجلس پايان يافت و همه به خانههايشان رفتند .
روز ديگر نيز امام مأمور به دعوت شد ، و مجلس مهمانى با همان شرايط و افراد تكرار شد .
البته اين بار پيامبر اجازه سخن به ابولهب نداد و جمع خويشانش را مخاطب قرار داده فرمود :
«اى فرزندان عبدالمطّلب! سوگند به خداوند ، من جوانى را در عرب سراغ ندارم كه چيزى براى قوم خود آورده باشد ،
بهتر از آنچه من براى شما به ارمغان آوردهام . من براى شما خير دنيا و آخرت را آوردهام . خداوند تعالى به من امر فرموده
است كه شما را به سوى او دعوت كنم . اينك كدام يك از شما شريك رنجهاى من و كمككار در اداى رسالت من مىشود
تا او برادر و وصىّ و خليفه من در ميان شما باشد؟»
امام مىفرمايد :
همه افراد سكوت كردند و كسى نداى پيامبر را پاسخ مثبت نداد . امّا من كه كوچكترينشان بودم ... گفتم :
« أَنَا يا نبىَّ اللّهِ أكُونُ وزيرَكَ عَلَيه. »من اى پيامبر خدا وزير و مددكار تو مىشوم در تحمّل بار رسالت .
(76)پيامبر گردن مرا گرفت و فرمود :
« إنّ هذا أخى وَوَصيّى وَخَليفَتى فيكُم . فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطيعُوا. »اين ، برادر و وصّى و خليفه من در ميان شماست . از او فرمان بريد و به گفته و دستورش گوش فرا دهيد.
پيرمردان بنىهاشم و بزرگان قوم از جاى برخاستند ، و در حالى كه از سر تمسخر و استهزا مىخنديدند ، به ابوطالب گفتند :
اين برادر زادهات به تو امر مىكند كه از كودك خردسالت فرمان برى! (با اين كه تو شيخ و رئيس قريش هستى!)» .
(77)اين اوّلين روزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به عنوان امامت بر امّت مشخّص مىكند .در اين روز كه نخستين روز دعوت رسمى و علنى اسلام و پيامبر مىباشد ، آن حضرت به سه چيز اساسى دعوت مىكند :
1 . خداوندى حق تعالى
2 . پيامبرى آن حضرت
3 . وزارت و خلافت و وصايت علىّ بن ابى طالب ، كه اوّلين عنوان (وزارت) مربوط به دوران حيات آن حضرت است ،
و دومين و سومين عنوان (وصايت و خلافت) مربوط به بعد از رحلت وى مىباشند .________________________
73 . سوره شعراء : 214 .
74 . اين اوّلين بارى است كه پيامبر دعوت را از خانه خويش كه خود آن حضرت و على و خديجه در آن زندگى مىكردند ، بيرون برده است . تا اين روز ، در سال سوم بعد از بعثت ، اسلام در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و تنها مسلمانان روى زمين ، افراد اين خانه بودهاند .
75 . معقول است كه در چنين زمانى كه پيش از سخن گفتن پيامبر كسى او را تكذيب كرده و اثر كلام او را خنثى نموده است ، وى نبايد چيزى بگويد . لذاست كه مىبينيم همان حضرت در برابر سخن عمر نيز كه گفت : «إنّ الرّجل ليهجر» : «اين مرد هذيان مىگويد» ، سكوت مىكند .
76 . همچنان كه هارون وزير موسى بود . سوره طه : 29 ـ 33 : «وَاجْعَلْ لى وَزيرا مِنْ أَهْلى * هارُونَ أخى * أُشْدُدْ بِهِ أَزْرى *وَأَشْرِكْهُ فى أمْرى»
سوره فرقان : 35 : «وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيرا» .
77 . تاريخ الرسل والملوك : ج 2 ص 319 و 321 چ دارالمعارف مصر 1968 م ، تفسير الطبرى : ج 19 ص 74 ـ 75 ، الكامل فى التاريخ ، ابن اثير : ج 2 ص 41 ـ 42 چ دارالكتاب العربى .