بسم الله الرئوف
آمده بود مرخصی، کلی هم مهمان آورده بود.
هرچه مادر اصرار می کرد« این ها مهمونت اند، تازه از جبهه اومده ن ،زشته .»
می گفت
« نه! فقط سیب زمینی وخرما»این خط های صاف را می بینی این طرف دستت؟ ( از کی تا حالا کف بین هم شدی؟ ) حالا بقیه ش و گوش کن.
خط های صاف این طرف می گه من همین زودی ها شهید می شم
خط های اون ور میگه تو با یکی بهتر از من ازدواج می کنی
دستم را از دستش کشیدم بیرون .عصبانی شدم...
بغض کردم. رویم را برگرداندم ...
خیره شده بود به صورت من.آخرین نگاه هایش بود.
پرت شده بود روي زمين . درست خورده بود توي کاسه ي زانويش .
به هرزحمتي که بود بلند شد. دو قدمي جلو نرفته بود که تير دوم خورد به بازويش .
دوباره پاهايش بي حس شد و افتاد . اين دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد.
سومي به کتفش خورد . باز هم سمت چپ . هر سه سمت چپ !
خم شد طرف زمين . خودش را بالا کشيد و يک وري ايستاد.
آخرش يک تير کاليبر تانک خورد به دستش .
ديگر افتاد روي زمين.خاطراتی از زندگی شهید مصطفی ردانی پور