( ادامه ... )
و من بسیار اندیشیدم شاید بتوانم برای چنین اشخاصی بهانه هایی بیابم . ولی اندیشه ام راه به جایی نداد و بهانه های اهل سنت را در مورد اینها
خواندم که مثلا از بزرگان و شیوخ قریش بودند و سابقه ی بیشتری در اسلام داشتند ، در صورتی که اسامه جوان بود و در هیچ یک از نبردهای سرنوشت
ساز اسلام ، مانند بدر و حنین ، شرکت نکرده بود و اصلا هیچ سابقه ای نداشت ، بلکه وقتی که پیامبر فرماندهی سپاه را به او واگذار کرد ، کم سن و
سال بود و طبیعتا انسانی که در سنین بالا و کهن سالی قرار دارد ، از اطاعت کردن و زیر بار نوجوانان رفتن سر باز می زنند و به طور بدیهی ، سر در برابر
حکم نوجوانان فرود نمی آورد و لذا ، در فرماندهی اسامه ، طعن کردند و از پیامبر می خواستند که او را با یکی از شخصیت ها و بزرگان اصحاب عوض کند!
این بهانه به هیچ
دلیل عقلی یا شرعی پایبند نیست و هر مسلمانی که قرآن را خوانده و احکامش را دانسته ، چاره ای جز رد این بهانه ی واهی ندارد .
زیرا خداوند می فرماید:
« و ما آتاکم الرّسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا »
« آنچه پیامبر به شما دستور دهد ، بگیرید و بپذیرید و آنچه را نهی کند ، واگذارید.»
و همچنین می فرماید:
« و ما کان لمومن ولا مومنة إذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون له الخیرة من أمرهم و من یعصّ الله و رسوله فقد ضلّ ضلالا مبینا.»
_ هیچ مرد و زن مومنی را اختیاری نیست در کاری که خدا و رسولش حکم کنند و هر کس نافرمانی خدا و پیامبرش بکند ، بی گمان به گمراهی
آشکاری فرو رفته است .
پس از این متن های صریح و بی پرده ، چه بهانه ای می ماند که عاقلان آن را بپسندند و مرا چه رسد که بگویم درباره ی گروهی که پیامبر خدا را به
خشم آوردند ، حال آنکه می دانستند خشم خداوند در خشم رسولش نهفته است و او را به هذیان گویی متهم ساختند و در حضور حضرتش چه سخن ها
که نگفتند و چه هیاهو و جنجالی که برپا نکردند ؛ درحالیکه او بیمار بود _ که پدر و مادرم فدایش شوند _ تا آنجا که حضرت آنها را از خانه ی خود بیرون راند .
آیا آنان را بس نیست؟ و به جای این که به عقل بیایند و به درگاه الهی توبه و طلب آمرزش کنند از آنچه مرتکب شده اند و همانگونه که قرآن به آنها آموخته ،
از پیامبر بخواهند که برای آنها طلب آمرزش و مغفرت کند ، نه تنها این کار را نکردند ، بلکه در گمراهی فزون تری فرو رفتند و به کسی که برآنها رحیم و
مهربان بود ، جسارت روا داشتند و حقش را مراعات نکردند و احترامی برایش قائل نشدند. پس در فرماندهی دادنش به اسامه طعن کردند و این درست
دو روز پس از متهم نمودنش به هذیان گویی بود و هنوز آن زخم التیام نپذیرفته بود ، تا اینکه مجبورش کردند با آن حال _ که مورخین نقل کرده اند که از
شدت بیماری پاها را بر زمین می کشید_ از خانه خارج شود و سوگند یاد کند که اسامه لیاقت فرماندهی را دارد.
و خود پیامبر به ما می فهماند که اینها ، همانها بودند که قبلا ریاست زیدبن حارثه را نیز تشکیک کردند و این سخن ، ما را متوجه می سازد که این ها
موضع گیری های مشابهی در گذشته داشته اند و سابقه هایشان گواهی می دهد که هرگز آنهایی نیستند که اگر خدا و پیامبر حکمی کردند ، تسلیم
باشند و در دلشان اکراهی نباشد، بلکه از دشمنان و جدال کنندگانی بودند که برای خودشان حق انتقاد و مخالفت، حتی اگر با احکام خدا و رسولش باشد، قائل بودند.
و آنچه نشانگر مخالفت بی چون و چرای آنها است ، این است که علی رغم مشاهده ی خشم رسول خدا و آن کس که به دست مبارکش پرچم به او سپرده شد
و دستور حضرت به آنها مبنی بر شتاب در پیوستن به سپاه اسامه ، با این حال سستی و کاهلی کردند و نرفتند تا این که آن حضرت _ که پدر و مادرم به فدایش باد _
از دنیا رحلت کرد ، در حالی که قلبش پر از غم و اندوه بر امت بخت برگشته اش بود که به زودی به قهقرا بر می گشتند و به جهنم سرازیر می شدند و جز اندکی
که نجات می یافتند و حضرت آنان را به شترانی تشبیه کرد که سر خود در چراگاهها رها شده اند . ( و این تشبیه حضرت به علت کمی افرادی است که پس از وی
در راهش پابرجا ماندند ، میان شتران سرخود در چراگاه که عددشان خیلی کم است نسبت به دیگر شتران.)
و اگر خواستیم دقت بیشتری در این قضیه کرده باشیم ، خلیفه ی دوم را می بینیم که از بارزترین عناصر و مشهورترین محورهایش است . زیرا او بود که پس
از وقات رسول خدا ، نزد خلیفه ابوبکر آمد و از او درخواست کرد که اسامه را برکنار کند و دیگری را سرجایش نصب نماید و ابوبکر به او گفت :
مادرت به عزایت بنشیند ای فرزند خطاب! آیا به من دستور می دهی که برکنارش کنم ، در حالی که پیامبر او را نصب کرده است؟!
پس عمر کجا بود که این حقیقت را _ که ابوبکر درک کرده بود _ بفهمد ، یا این که رازی دیگر در اینجا نهفته است و بر تاریخ نویسان پوشیده است و یا اینکه
خود آنها این را پنهان کرده اند تا آبروی عمر را نریزند ، همچنان که بدان عادت کرده اند و همچنان که واژه ی « هذیان می گوید » را با واژه ی « درد بر او غلبه
کرده است » تغییر دادند.
شگفتی من از این اصحابی است که در روز پنج شنبه ، آن حضرت را به خشم آوردند و او را به هذیان گویی و سخن پریشان گویی متهم کردند و
گفتند : ما را کتاب خدا بس است و کتاب خدا به آنان می گوید :
« قل إن کنتم تحبّون الله ، فاتّبعونی یحبکم الله »
... بگو ( ای پیامبر) ، اگر خدا را دوست می دارید ، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد .
گو یا آنها بیشتر به کتاب خدا و ا حکامش دانا بودند تا کسی که کتاب خدا بر او نازل شده بود و اینک درست پس از گذشت دو روز از آن حادثه ی دردناک و
پیش از دو روز از رحلت آن حضرت ، او را بیش از پیش خشمگین می سازند و در ولایت دادنش به اسامه تشکیک می کنند و فرمانش را اطاعت نمی کنند و
اگر در آن مصیبت نخست در بستر بیماری افتاده بود ، در این مصیبت دوم ناچار شد که با سری بسته و چادری به خود پیچیده ، درحالی که از شدت درد پا بر
زمین می کشید ، از منزل خارج شود و بر فراز منبر رفته ، خطبه ی مفصلی ایراد نماید که پس از توحید پروردگار و ستایشش ، به آنها بفهماند که هذیان گویی
از او به دور است و نیز به آنها بفهماند که از طعنه زدنشان آگاهی یافته است و آنگاه داستان دیگری را به آنها یاد آورد شود که قبل از چهار سال نیز سخنش را
به مسخره گرفتند . آیا باز هم بر این باورند که او هذیان می گوید ، یا در اثر شدت درد ، نمی داند چه می گوید؟؟!
خدایا ! تو را تنزیه می کنم و حمد و ثنا می گویم . اینها چگونه جرات دارند که پیامبرت را مورد جسارت قرار می دهند و و با قرار دادی که او امضا می کند ،
مخالفت می ورزند و به شدت هم مخالفت می کنند تا آنجا که به آنها دستور می دهد که قربانی کنند و سر بتراشند ، ولی یک نفر از آنها نمی پذیرد و بار
دیگر پیراهنش را می کشند و از نمازگزاردن بر عبد الله بن ابی منع می کنند و به او می گویند : خداوند تو را نهی کرده که بر منافقین نماز بگزاری ! گویی
به او می آموزند آنچه را که بر خود او نازل شده است ، در حالی که تو در قرآنت می فرمایی:
« و انزلنا إلیک الکتاب بالحق لتحکم بین النّاس بما أراک الله.»
_ همانا ما کتاب را بر تو نازل کردیم ، با حق ، تا بین مردم حکم کنی ، طبق آنچه خداوند به تو تعلیم داده است .
و همچنین می فرمایی و قول تو حق است :
« کم أرسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا و یزکّیکم و یعلّمکم الکتاب و الحکمه ، و یعلّمکم ما لم تکونوا تعلمون.»
چنانکه برشما پیامبری از خودتان فرستادیم ، که آیه های ما را برشما می خواند و پاکتان می کند و کتاب و حکمت را به شما
می آموزد و می آموزد به شما آنچه نمی دانسته اید.
شگفتا از این گروه که درجه ی خود را از او بالاتر می دانند . یک بار فرمانش را اطاعت نمی کنند و یک بار او را به پریشان گویی متهم می کنند و در حضورش
هیاهو و اختلاف می نمایند و به مقامش اسائه ی ادب و احترام می کنند و گاهی هم در ریاست دادنش به زید بن حارثه و پس از او به فرزندش اسامة بن
زید تردید می کنند و طعنه می زنند. پس از این دیگر چه تردیدی برای پژوهشگران می ماند که شیعیان حق دارند هنگامی که این مواضع اصحاب را با علامت
سوال بنگرند و در اثر محبت و علاقه به پیامبر اکرم و اهل بیتش ، از این مواضع می رنجند و نگران می شوند؛ هرچند من بیش از چهار یا پنج مورد از مخالفت
اصحاب را نقل نکردم . زیرا نظر به خلاصه گویی دارم و تنها به عنوان نمونه ، این چند مورد را یادآور شدم . ولی علمای شیعه صدها مورد را نقل کرده اند که
اصحاب با نص های صریح مخالفت کرده اند و تنها به صحاح و مسندهای علمای اهل سنت استدلال نموده اند.
« من هنگامی که بعضی از موضع گیری های اصحاب نسبت به رسول الله را بررسی می کنم ، سرگردان و متحیر می شوم. نه تنها از برخورد اصحاب ،
بلکه از موضع علمای اهل سنت و جماعت نیز . آنها اصحاب را برای ما چنین تعریف می کنند که همواره بر حقند و هیچ کس حق تعرض و انتقاد از آنان
را ندارد و بدین سان ، پژوهش گر را از دست یابی به حقیقت منع کرده و او را در تناقضات فکری ، گرفتار می سازند.
اضافه بر آنچه گذشت ، برخی نمونه های دیگر را یادآوری می شوم که ترسیمی حقیقی از این اصحاب خواهد بودو نظر شیعیان را نیز خواهیم فهمید.
بخاری در صحیح خود ، ج 4 ، ص 47 ، در باب « صبر برآزارها » و تفسیر آیه ی شریفه ی « إنّما یوفّی الصّابرون أجرهم بغیر حساب »، آورده است :
اعمش حدیث کرد ، گفت : شقیق را شنیدم که می گفت ، عبدالله گفته است : پیامبر تقسیمی کرد مانند تقسیمی که بعضی از اوقات می نمود
( و چیزی را بین مردم تقسیم می کرد) یکی از انصار گفت : به خدا قسم این تقسیمی است که در آن، رضایت خداوند منظور نبوده است ! گفتم :
اما من این حرف را به پیامبر می رسانم. پس به نزد او آمدم و او در میان اصحاب نشسته بود و مطلب را به او عرض کردم. خیلی برحضرت گران آمد و
چهره اش درهم شد و بسیار خشمگین گشت ، تا آنجا که آرزو می کردم ای کاش او را آگاه نکرده بودم . آنگاه فرمود :
« حضرت موسی بیش از این آزار دید و صبر کرد.»
و همچنین بخاری در همان کتاب ، یعنی
« الأدب فی باب التّبسم و الضحک » در باب تبسم و خندیدن ، آورده است :
انس بن مالک ما را حدیث کرده ، گفت : با رسول خدا ، صلی الله علیه و آله و سلم راه می رفتم ، در حالی که او بر عبایی نجرانی با حاشیه های
ضخیمی بود . یک نفر اعرابی به او رسید ، کنار عبای پیامبر را گرفت و به شدت کشید.آنگاه گفت : ای محمّد ! دستور بده از مال خدا که نزد تو است ،
چیزی به من بدهند . حضرت به او تبسم کرده و دستور داد به او کمک کنند.
و باز هم بخاری در کتاب ادب ، در باب « من لم یواجه النّاس بالعتاب» ، کسی که با سرزنش با مردم رو به رو نمی شود ، آورده است که :
عایشه گوید : پیامبر چیزی را ساخت و اجازه داد از او استفاده کنند. گروهی از آن دوری جستند . خبرش به حضرت رسید . خطبه ای خواند و پس
از حمد و ثنای پروردگار ، فرمود: چه شده است که گروهی از آن چیزی که من می سازم دوری می کنند؟ پس به خدا سوگند ، همانا من اعلم آنان
به خواست خداوند هستم و بیشتر از همه از حضرتش خشیت دارم.
و هر کس در مثل چنین روایتی دقت و موشکافی کند ، آنان را می یابد که مقام خود را بالاتر از مقام و منزلت پیامبر می دانستند و بر این باور بودند که
او اشتباه می کند و خودشان راه درست را می پیمایند ، بلکه این امر وادار کرده است برخی از مورخین را که در پی تصحیح و درست کردن کارهای
اصحاب باشند ؛ هرچند که با کار پیامبر مخالفت داشته باشد ، یا اینکه بعضی از اصحاب را به مرتبتی از علم و تقوا ، بالاتر از پیامبر نشان بدهند ؛
مانند قضاوتی که در مورد اسیران « بدر » داشتند ، که پیامبر را خطا کار و عمر را درست کار تشخیص دادند! و در این باره ، روایت های دروغینی نقل
می کنند که حضرت فرموده است : اگر خداوند ما را به مصیبتی گرفتار ساخت ، هیچ کس از آن نجات پیدا نمی کند ، مگر فرزند خطاب ! و شاید زبان
حالشان می گوید : اگر عمر نباشد ، پیامبر هلاک می شود! پناه بر خدا از این عقیده ی تباه و فساد که قبیح تر از آن وجود ندارد . به خدا قسم ، کسی
که بر چنین باور است، از اسلام دور است ، به اندازه ی دوری خاور از باختر ، و بر او واجب است که به خرد خویش بازگردد و شیطان را از قلب خویش براند .
خدای تعالی فرمود:
«أفرأیت من اتّخذ الهه هواه و أضلّه الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة ،فمن یهدیه من بعد الله أفلا تذکّرون.»
_ آیا ندیدی کسی را که هوای خود را خدای خویش قرار داده و خداوند از روی علم ، او را به گمراهی کشیده و بر گوش و قلبش مهر نهاده و بر
دیده اش پرده ای افکنده است . پس بعد از خدا ، چه کسی او را هدایت می کند ؟! چرا پند نمی گیرند؟!
به جان خودم قسم ، اینها که بر این باورند که پیامبر خدا از هوای نفس خود پیروی می کند و این گرایش او را از راه حق منحرف می سازد ،
پس تقسیمی می کند که در آن رضایت خداوند ، منظور نظر قرار نگرفته و تنها با پیروی از هوا و عاطفه اش است و آنان که از چیزهایی پرهیز
می کنند که رسول خدا آنها را ساخته است و در این راستا خود را با تقواتر و داناتر از رسول خدا می دانند ، این چنین افرادی سزاوار هیچ تقدیر
و احترامی از سوی مسلمانان نیستند ؛ چه رسد به این که آنان را به درجه ی فرشتگان بالا برند و چنین قضاوت کنند که پس از رسول الله ، از
تمام بندگان خدا بافضیلت ترند و مسلمانان دعوت شده اند که از آنها پیروی کنند و راهشان را بپیمایند ، تنها به این خاطر که اصحاب پیامبر می باشند !
و این با روش اهل سنت موافقت ندارد . زیرا آنها صلوات بر محمد و آلش نمی فرستند ، مگر این که همه ی اصحاب را به آنها اضافه کنند و اگر خدای
سبحان قدر و منزلت آنها را مشخص کرده و به آنها دستور داده است که علی رغم میل باطنی شان بر پیامبر و اهل بیت پاکش صلوات و درود بفرستند ،
تا در برابر اهل بیت خاضع شوند و سر فرود آرند و مقام اینان را نزد خداوند بدانند ، پس چرا ما می خواهیم آن اصحاب را بالاتر از درجه ی خود و فراتر از
منزلت خود ببریم و همگون با کسانی قرار دهیم که خداوند مقامشان را والاتر از دیگران قرار داده و آنها را بر جهانیان برتری بخشیده است .
و بگذار نتیجه بگیرم که امویان و عباسیان ، همانها که آنقدر دشمنی و عداوت با اهل بیت پیامبر ورزیدند و آنان را تبعید کرده و آواره ساخت و همواره با
شیعیان و پیروانشان قتل عام نمودند ، به این ویژگی پی برده بودند که چقدر فضیلت بالا و والایی برای اهل و چه خطر بزرگی برای دشمنانشان در بر دارد .
زیرا در جایی که خدای سبحان صلوات هیچ مسلمانی را نمی پذیرد ، مگر با صلوات آن ها ، پس به چه نحوی می توانند دشمنی و کژی خود را نسبت به
اهل بیت، توجیه و تاویل کنند ؟ و از این رو است که می بینی اصحاب را با اهل بیت در صلوات ، ملحق کردند تا مردم را به این اشتباه بیاندازند که فکر کنند
اصحاب و اهل بیت ، در یک سطح از فضیلت قرار دارند و خصوصا اگر بدانیم که بزرگانشان خود برخی از اصحاب بودند که برخی ساده اندیشان را که چند
صباحی همراه با پیامبر بودند ، یا برخی تابعین را مزدور خود قرار داده و از آنها خواستند که در فضیلت اصحاب ، خصوصا آنها که بر فراز خلافت بالا رفته و
علت مستقیم رسیدن امویان و عباسیان به حکومت و سلطه بر گرده ی مسلمانان بودند ، حدیث های دروغین بسازند و تاریخ بهترین گواه بر مدعایم
است . برای نمونه :
عمر بن خطاب که مشهور شده است به حساب گری دقیق والیانش و عزل آنها به محض دیدن یک اشتباه کوچک ، او را می بینیم که در مورد معاویة بن
ابو سفیان ، به قدری نرمش نشان می دهد که هرگز او را باز خواست نمی کند و مورد سوال قرار نمی دهد و ابوبکر نیز او را والی خود قرار داد و عمر
بر این ولایت مادام العمری صحه نهاد و علی رغم شکایت کنندگان زیادی که از او شکایت به نزد عمر می بردند ، او حتی یک بار هم برای اعتراض به کار
های معاویه ، ملامت و سرزنشش نکرد و آنگاه که به عمر شکایت کردند که معاویه لباس ابریشمی می پوشد و انگشتر طلا در دست دارد، با این که پیامبر
طلا و ابریشم را بر مردها حرام کرده است ، به آنها پاسخ داد که : « او را رها کنید . زیرا او کسری و شاه اعراب است!» و بدین سان ، معاویه بیش از بیست
سال در منصب ولایت باقی ماند ، بی آنکه یک نفر از او انتقادی کند یا او را عزل نماید و آن هنگام که عثمان خلافت مسلمین را در دست گرفت ، ولایت های
دیگری را نیز به او واگذار کرد و فرومایگان عرب را در اختیارش قرار داد تا آماده ی انقلاب علیه امام امت باشد و غاصبانه و به زور بر مسلمانان حکومت براند و
با اجبار و فشار ، آنان را ناچار به بیعت با فرزند تبهکار و می خوارش، یزید ، بنماید و این داستان طولانی دیگری است که بنا ندارمآن را به طور کامل در این کتاب
بیان نمایم . ولی مهم این است که حالات روانی این اصحابی را که بر فراز کرسی خلافت نشستند ، تجزیه و تحلیل کنم که چگونه _ به طور مستقیم _ برای
برپایی دولت امویان زمینه سازی کردند و به خواست قریش تن در دادند که نبوت و خلافت نباید در بنی هاشم باشد!
پس جا دارد، بلکه واجب است که حکومت امویان سپاسگزار آنان باشد که زمینه سازش بودند و کمترین تشکر این است که برخی راویان مزدور را به کار بگیرند
تا در فضیلت بزرگانشان روایت هایی بسازند و در عین حال ، آنان را در درجه ای بالاتر از درجه و مقام دشمنانشان ( اهل بیت ) معرفی کنند و فضیلت ها و
ویژگی هایی برایشان بتراشند که خدا گواه است اگر در روشنایی ادله و براهین شرعی و عقلی و منطقی بررسی شود ، چیز از آن باقی نمی ماند که
قابل ذکر باشد ؛ مگر این که ما نیز دچار نوعی خوش باوری و ساده لوحی شویم و به تناقض ها ایمان بیاوریم!
ادامه دارد...