( ادامه ... )
حال که سخن از دفن زهرا (س) به میان آمد ، یاد آور می شوم که من در طول سالهای بحث و بررسی ، به مدینه ی منوره مسافرت کردم که خود بر برخی
از حقایق آگاه شوم و به این نتیجه رسیدم :
اوّل - قبر فاطمه ی زهرا برای کسی معلوم نیست . برخی می گویند در ضریح پیامبر است و برخی می گویند در خانه ی خودش ، مقابل اتاق پیامبر است
و گروهی می گویند که در بقیع ، میان قبور اهل بیت است ، بی آنکه مشخص باشد .
این نخستین حقیقتی است که به آن رسیدم و چنین می پندارم که آن حضرت _ درود خدا بر او باد _ با مخفی بودن قبرش می خواسته است که در طول
قرن ها و نسل ها ، مسلمانان همواره از یکدیگر بپرسند که چرا فاطمه از شوهرش خواست که شبانه دفنش کند و کسی از مخالفین بر جنازه اش حاضر
نشود ؟!!! و بدین سان ، ممکن است هر مسلمانی با مراجعه ی تاریخ ، به برخی از آن حقایق شگفت انگیز دست یابد.
دوّم - چنین یافتم که زیارت کننده ای که قصد زیارت قبر عثمان بن عفان را دارد ، باید مسافتی طولانی راه رود ، تا این که به آخر بقیع برسد و آن را زیر دیوار
بیابد ، در حالی که بیشتر اصحاب را می بیند که در قسمت آغازین بقیع دفن شده اند و حتی مالک بن انس _ صاحب مذهب مالکی _ که از آخرین تابعین
بوده ، در کنار همسران پیامبر به خاک سپرده شد.
و برایم ثابت شد آنچه تاریخ نویسان می گویند که : عثمان را در « حش کوکب » ، که آن سرزمینی یهودی است ، دفن کردند . زیرا مسلمین نمی گذاشتند
که عثمان را دربقیع پیامبر به خاک بسپارند.
و هنگامی که معاویة بن ابوسفیان بر خلافت چیره شد ، آن زمین را از یهودیان خریداری کرد و به بقیع ملحق نمود تا این که قبر عثمان را در آن داخل نماید
و هر کس که تا به امروز به زیارت بقیع می رود ، این حقیقت را خیلی روشن و بی پرده می بیند.
و شگفتی من بسیار است هنگامی که می یابم فاطمه ی زهرا ، سلام الله علیها ، نخستین کسی است که به پدرش ملحق می شود و حداکثر بیش از
شش ماه بین او و پدرش نیست ، با این حال کنار پدرش دفن نمی گردد.
و اگر فاطمه ی زهرا خود وصیت کرده که شبانه دفن شود و لذا نزدیک قبر پدرش دفن نمی گردد _ همانگونه که بیان کردم _ پس چه با جنازه ی فرزندش
حسن کردند که کنار قبر جدش دفن نشود ؟! زیرا ام المومنین عایشه چنین منعی را صادر کرده بود و آن هنگام که حسین برای دفن برادرش حسن ، در
کنار قبر جدش رسول خدا آمد ، عایشه بر استری سوار شد و فریاد کرد:
« دفن نکنید در خانه ی من ، کسی را که به او علاقه ندارم .»
در این میان ، بنی هاشم و بنی امیه در برابر یکدیگر قرار گرفتند . ولی امام حسین به آن زن فرمود که میخواهد جسد برادرش را بر قبر جدش طواف دهد ،
سپس در بقیع به خاک بسپارد . زیرا حسن وصیت کرده بود که :
« نگذارید برای خاطر من خونی بر زمین ریزد ، هرچند به اندازه ی شیشه ی حجامت باشد.»
و در این باره ابن عباس به عایشه چند بیت شعر _ که مشهور است _ گفته :
« روزی سوار بر شتر شدی و اینک سوار بر استر می شوی و اگر زنده بمانی ، بعید نیست که بر پیل هم سوار شوی .
تو تنها یک نهم از یک هشتم را داری . ولی در تمام میراث تصرف کردی .»
و این حقیقت دیگری از حقایق پنهانی است . چگونه عایشه کل خانه ی پیامبر را به ارث می برد ، با این که حضرت نُه همسر داشته است . و اگر پیامبر
میراثی بر جا نمی گذارد ، همانطور که خود ابوبکر بدان شهادت داد و ارث زهرا را از پدرش منع کرد ، پس چگونه عایشه ارث می برد؟!
مگر آیه ای در قرآن وجود دارد که به زن حق میراث دهد و دختر را منع نماید؟ یا این که سیاست همه چیز را عوض کرد و بدین سان دختر را از همه چیز
محروم نمود و به همسر همه چیز بخشید؟!
و به این مناسبت ، داستان ظریفی را یادآور می شوم که بعضی از مورخین نقل کرده اند و به موضوع میراث ارتباطی دارد:
ابن أبی الحدید معتزلی ، در شرح نهج البلاغه اش می گوید:
روزی عایشه و حفصه بر عثمان _ در دوران خلافتش _ وارد شدند و از او خواستند که میراثشان را از پیامبر تقسیم نماید .عثمان تکیه داده بود .
ناگهان نشست و رو به عایشه کرده ، گفت :
_ تو و این زن که اینجا نشسته ، یک اعرابی که از نادانی با ادرارش خود را می شوید ، آوردید و شهادت دادید که پیامبر فرمود :
« ما گروه انبیاء میراثی از خود باقی نمی گذاریم .» پس اگر راست است که پیامبر وارثی ندارد ، شما اکنون چه می خواهید ؟
و اگر رسول خدا می تواند وارث داشته باشد ، پس چرا حق فاطمه را منع کردید ؟ از این رو عایشه از پیش عثمان بیرون رفت ، در حالی که فریاد می زد:
« کفتار پیر را بکشید ، که کافر شده است !! »
3- علی سزاوار تر به پیروی است
از انگیزه هایم برای تشیع و رها کردن شیوه ی پدران و نیاکانم ، سنجش عقلی و نقلی میان علی بن أبی طالب و ابوبکر بود.
و همانگونه که در بخش های پیشین بحث یادآور شدم ، تکیه ی من بر اجماعی است که مورد توافق سنی و شیعه باشد. و در کتاب های هر دو گروه
کنکاش کردم ، اجماع و اتفاقی ندیدم جز بر علی بن أبی طالب . چرا که سنی و شیعه بر امامتش وحدت نظر دارند و این از متن سخنان و نوشته ای هر
دو گروه به اثبات رسیده است ؛ در حالی که امامت ابوبکر را تنها یک گروه از مسلمانان اقرار دارد و قبلا ذکر کردیم که عمر درباره ی بیعت با ابوبکر چه
سخنی گفت.همچنین بسیاری از فضائل و مناقبی را که شیعیان درباره ی علی بن أبی طالب نقل می کنند ، دارای سند و مدارک واقعی است که در
کتاب های صحیح و مورد اطمینان اهل سنت نوشته شده و نه تنها از یک راه ، بلکه از راه ها و سند های گوناگون نقل شده است که دیگر جایی برای
دو دلی باقی نمی ماند و به تحقیق ، بسیاری از اصحاب روایت های بیشماری را در فضائل امام علی نقل کرده اند ، تا آنجا که ابن حنبل گوید :
هیچ یک از اصحاب رسول خدا ، دارای آن قدر فضائل زیاد نیست ، جز علی بن أبی طالب.
قاضی اسماعیل و نسائی و ابوعلی نیشابوری گویند:
روایت هایی با سند های درست ، در حق هیچ یک از اصحاب نیامده است ، آنچه در حق علی آمده است.
و این در جایی است که امویان مردم را در خاوران و باختران دنیا ، وادار به دشنام و نفرین علی کرده و از ذکر هر فضیلتی برای او قدغن نموده ، حتی
نمی گذاشتند کسی نام علی را بر خود یا فرزندانش بگذارد و علی رغم این انکارها و مخالفت ها ، فضائل و ناقبش جهان را فرا گرفته است .
و در این باره ، امام شافعی می گوید:
در شگفتم از مردی که دشمنان ، کینه توزانه فضائلش را پنهان داشتند و دوستانش از ترس آن را آشکار نکردند ،
با این حال آن قدر فضیلت برای او ذکر شده که زمین و آسمان را پر کرده است.
اما در مورد ابوبکر ، در کتاب های دو گروه بسیار جستجو کردم . نیافتم در نوشته های اهل سنت و گروهی که او را برتر می دانند ، فضیلت هایی به
اندازه ی فضائل امام علی. گرچه فضیلت هایی که درباره ی ابوبکر در کتابهای تاریخی نقل شده ، یا به روایت دخترش عایشه است _ که موضعش را
نسبت به امام علی فهمیدیم و بی گمان بالاترین تلاش خود را برای یاری رساندن به پدرش می کرده ، هر چند با جعل روایت های دروغین باشد _ و یا
به روایت عبد الله بن عمر است که او نیز از امام علی دوری می کرد و روزی که تمام مردم اجماع بر بیعتش داشتند ، باز هم او حاضر به بیعت با علی
نشد و او حدیث می کرد که برترین مردم پس از رسول خدا ، ابوبکر است ، سپس عمر و پس از او عثمان ، و بعد از این ها دیگر برتری وجود ندارد و
همه ی مردم یکسانند!!
و با این حدیث ، عبدالله بن عمر خواسته است امام علی را مانند مردم کوچه و بازار ، و یک فرد معمولی که هیچ فضیلت و برتری ندارد قلمداد کند.
عبد الله بن عمر کجا است با آن همه حقایقی که بزرگان و رهبران امت درباره ی علی بیان داشته اند و گفته اند که به تحقیق ، در حق هیچ کس روایت
هایی با سند های درست نیامده ، آنچنان که در باره ی علی آمده است؟ آیا عبد الله بن عمر ، یک روایت هم در فضیلت علی نشنیده بود؟ آری ! او به
خدا قسم ، شنیده بود و خوب هم درک کرده بود. ولی سیاست ( که نمی دانی سیاست چیست ! ) است که تمام حقایق را وارونه جلوه می دهد و
بدعت های شگفت انگیز می سازد!
و همچنین ، فضائل ابوبکر را هر یک از عمرو بن عاص، ابوهریره ، عروه ، و عکرمه نقل می کنند و تاریخ نشان داده است که همه ی اینها از دشمنان
حضرت علی بوده اند و با او جنگ و ستیز داشته اند؛ نه با سلاح ، که با دروغ پردازی و جعل احادیث در فضیلت دشمنان و مخالفینش ، و حتی کسی
را که با حضرت جنگیده و کارزار کرده بود ، از شدت دشمنی و کینه نسبت به علی ، او را تعریف کردند و ستایش نمودند.
ولیکن خداوند می فرماید:
« إنّهم یکیدونَ کیداً و أکید کیداً فمهّل الکافرین أمهلهم رویداً »
_ آنها نیرنگ می کنند ، من نیز تدبیری کنم . پس کافران را مهلتی بده ؛ اندکی مهلت ده.
و این به یقین ، معجزات باری تعالی است که پس از شش قرن از حکم ظالمان و جائران به او و اهل بیتش ، این چنین فضائل و مناقبش پدیدار گردد و
هرگز عباسیان کمتر از گذشتگانشان از امویان نبودند در ظلم و کینه توزی و حسد و کشتار اهل بیت پیامبر.
ابو فراس حمدانی در این میان گوید:
« ای فرزندان عباس! هرگز فرزندان حرب ( بنی امیه ) بیش از شماها ستم بر آن بیت پیامبر روا نداشتند ؛ هر چند آن ستم ها خیلی سهمگین و دردناک بود.
شما چقدر خیانت آشکار در دین کردید و چه قدر خونهای پاک سلاله ی رسول خدا را ریختید و باز هم خود را پیروان او می پندارید ، در حالی که خون فرزندان
پاک و مطهرش می چکد از چنگهایتان .»
پس اگر با این حال ، از لابه لای آن تیرگی ها و ابرهای تاریک ، آن همه احادیث روشن بیافزود ، برای این است که خداوند می خواهد حجت خود را بر مردم
کامل سازد و دیگر پس از این بهانه ای برای کسی نماند.
و علی رغم این که ابوبکر نخستین خلیفه بود و آن همه نفوذ و قدرت داشت و هرچند حکومت بنی امیه دست مزدهای فراوان و رشوه های کلان برای کسانی
قرار داده بود که در حق ابوبکر و عمر و عثمان ، روایت ها جعل کنند و علی رغم آن همه فضیلت های دروغین بیشمار که درباره ی ابوبکر ساختند که صفحات
کتاب ها را تاریک و سیاه کرده است ، با این حال ، به اندازه ی یک صدم ناچیزی از فضیلت های امام علی هم نتوانست برسد.
از آن گذشته ، اگر شما احادیث روایت شده درباره ی ابوبکر را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید ، می بینید که هرگز با آن همه کارهای ضدو نقیضی که انجام داده
نمی خواند و هیچ عقل و شرعی آنها را نمی پذیرد.
و قبلا توضیح این مطلب در تفسیر حدیث « وزن ایمان ابوبکر » گذشت. قطعا اگر پیامبر این چنین ایمانی را برای ابوبکر می پذیرفت ، اسامة بن زید را امیر و
فرمانده او قرار نمی داد و در شهادت دادن به نفع او ، همانگونه که درباره ی شهدای اُحد شهادت داده ، امتناع نمی ورزید و نمی فرمود:
« نمی دانم پس از من چه خواهی کرد! »
تا آنجا که ابوبکر را به گریه واداشت.
و علی بن أبی طالب را پشت سر او نمی فرستاد که « سوره ی برائت » را از او بگیرد و او را از تبلیغ آن منع نمی کرد و روز خیبر ، برای دادن پرچم به فرد
شایسته ای ، نمی فرمود:
« فردا پرچم را به دست مردی می سپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند . قهرمان نبرد است و
هرگز فرار نمی کند و خداوند قلبش را با ایمان ، آزمایش کرده است. »
و آن گاه پرچم را به علی داد و به او نداد.
و اگر خداوند می دانست که ابوبکر بر چنین درجه ی والایی از ایمان قرار دارد و ایمانش برتر از ایمان تمام امت محمّد است ، هرگز او را تهدید به حبط و
بطلان اعمالش نمی کرد ، وقتی که صدایش را بالاتر از صدای پیامبر نمود.
و اگر علی بن ابیطالب و دیگر اصحابی که پیروی از او کردند ، می دانستند که ابوبکر بر چنین قله ی بلندی از ایمان قرار دارد ، بر آنها جایز نبود که از بیعتش
سر باز زنند و اگر حضرت زهرا می دانست که ابوبکر دارای چنین مقام والایی از ایمان است ، بر او خشم نمی کرد و از سخن گفتن با او و جواب سلامش
امتناع نمی ورزیدو علیه او ، پس از هر نماز ، دعا نمی کرد و حتی حضور او را بر جنازه اش _ طبق آنچه در وصیتش آمده _ منع نمی کرد و اگر ابوبکر خود را
چنان یافته بود ، خانه ی فاطمه را بازرسی نمی نمود ، هر چند آن را برای جنگ بسته بودند ، و فجائه سلمی را نمی سوزاند و روز سقیفه ، خلافت را بر
عهده ی یکی از آن دو نفر ، عمر یا ابوعبیده می گذاشت.
کسی که این درجه از ایمان را دارا است و ایمانش بر ایمان تمام امت سنگین تر است ، در واپسین لحظات زندگی ، از آنچه درباره ی فاطمه انجام داده و از
سوزاندن فجائه ی سلمی و از گرفتن خلافت ، پشیمان نمی شود و هیچ وقت آرزو نمی کند که از بشر نباشد و یا یک مویی یا سرگین شتری باشد . آیا
ایمان چنین شخصی ، معدل با ایمان تمام امت اسلامی ، بلکه بیشتر از آن است ؟!
و اگر آن روایت را که می گوید « اگر می خواستم خلیل و دوستی صمیمی برای خود بگیرم ، ابوبکر را برمی گزیدم » مورد بررسی قرار دهیم ، آن هم با
روایت قبلی فرقی ندارد . ابوبکر کجا بود روز « مواخات صغری » در مکه ، پیش از هجرت و روز « مواخات کبری » در مدینه ، پس از هجرت ، که
هر دو روز ، پیامبر علی را به اخوت بر گزید و به او فرمود :
« تو برادر من در دنیا و آخرت هستی » و هیچ اعتنایی به ابوبکر نکرد ، بلکه او را از برادری و اخوت در آخرت محروم کرد ، همچنان که از دوستی محرومش
نمود . و من بنای بر طولانی شدن موضوع را ندارم . لذا ، به همین دو نمونه بسنده می کنم که از کتاب های اهل سنت نقل کردم و اما شیعیان ، اصلا چنین
روایت هایی را نمی پذیرند و دلیل های روشنی دارند که این روایت ها ، در دوران پس از ابوبکر جعل شده است.
حال اگر از فضائل بگذریم و به سیئات و بدی ها روی آوریم ، یک گناه یا سیئه را از علی بن أبی طالب در کتاب های دو گروه نمی یابیم. در صورتی که برای
دیگران ، بدی ها و تبهکاری های زیادی در کتابهای اهل سنت ، مانند « صحاح » و کتاب های سیره و تاریخ سراغ داریم.
بنابراین ، اجماع فریقین تنها مخصوص علی است ، چنانکه تاریخ تاکید دارد بر این که بیعتی راستین در تاریخ تحقق نپذیرفته است ، جز با علی . زیرا خود
حضرت امتناع ورزید و مهاجرین و انصار بر آن اصرار کردند و عده ی کمی هم که بیعت نکردند ، حضرت آنان را مجبور ننمود . ولی بیعت ابوبکر امری ناگهانی
بوده است که به گفته ی عمر ، خداوند شرش را از سر مسلمین کوتاه کند و خلافت عمر به وصیت و سفارش ابوبکر بوده و اما خلافت عثمان که یک
مسخره ی تاریخی است . چرا که عمر شش نفر را برای خلافت انتخاب کرد و آنان را مجبور ساخت که باید یک نفر را از میان خود برگزینند و گفت :
اگر چهار نفر اتفاق نظر داشتند و دو نفر مخالفت کردند ، آن دو را بکشید و اگر دو گروه شدند ، سه نفر در یک سوی و سه نفر در طرفی دیگر ، پس آن
گروه سه نفری که عبد الرحمن بن عوف با آنها است ، اولویت دارد . و اگر مدتی گذشت و هر شش نفر به نتیجه ای نرسیدند ، همه را بکشید!!! و این
داستانی است عجیب و غریب.
نکته ی اصلی در این است که عبد الرحمن بن عوف علی را انتخاب کرد و با او شرط نمود که با کتاب خدا و سنت رسولش و سنت شیخین ، ابوبکر و عمر ،
بر آنها حکومت کند . ولی علی این شرط را رد کرد و عثمان آن را پذیرفت . پس عثمان خلیفه شد و علی از آنجا خارج شد ، در حالی که قبلا نتیجه ی شورا
را می دانست و در خطبه ی شقشقیه ، آن را توضیح داده است.
پس از علی ، معاویه بر حکومت چیره گشت و آن را تبدیل به امپراطوری قیصری نمود که در میان بنی امیه دست به دست بگردد و پس از آنان بنی عباس
آمده و هر یک به فرزند خود واگذار می نمود و هیچ خلیفه ای نبود ، جز با وصیت خلیفه ی قبلی یا با قدرت شمشیر و زور و هرگز بیعت درستی در تاریخ
اسلام ، از عهد خلفا تا عهد کمال آتاتورک ، که خلافت اسلامی را از بین برد ،صورت نگرفته است ؛ به این معنی که اجماع مسلمین در آن باشد و
هیچ زور و قدرتی در آن وجود نداشته باشد و امری ناگهانی و غیر مترقبه هم نباشد ، جز در مورد امیرالمومنین ، علی بن أبی طالب.
4- روایت های وارده در باره ی علی ، پیروی از او را واجب دانسته است
از جمله روایت هایی که مرا ملزم و ناچار به پیروی از امام علی کرد ، روایت هایی است که در صحاح اهل سنت آمده و صحتش را به اثبات رسانده و شیعیان
دهها برابر آن را در کتابهای خود آورده اند و من هم چون گذشته ، مورد استناد قرار نمی دهم ، جز روایت هایی که هر دو گروه بر آن اجماع و اتفاق نظر دارند.
از جمله ی این احادیث :
الف - حدیث « أنا مدینة العلم و علی ّ بابها .»
این حدیث به تنهایی کافی است که رهبری را پس از پیامبر مشخص کرده و ضرورت پیروی از او را بیان نماید . زیرا عالم و دانشمند ، سزاوارتر به پیروی است .
یعنی سزاوارتر است از جاهل و نادان برای تبعیت و پیروی. خداوند می فرماید:
« قل هل یستوی الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون »
_ بگو آیا یکسانند کسانی که عالمند و کسانی که جاهل و نادانند؟
و می فرماید:
« أفمن یهدی إلی الحق ّ أحقّ أن یتّبع امن لا یهدی إلاّ أن یهدی ، فما لکم کیف تحکمون »
_ آیا کسی که به سوی حق رهبری می کند ، سزاوارتر از پیروی است یا کسی که هدایت نمی کند ، مگر آن که خود هدایت شود .
پس شما را چه شده است ، چگونه قضاوت می کنید؟!
پر واضح است که عالم همان کسی است که هدایت می کند و جاهل است که باید هدایت شود و از هر کس به هدایت نیازمندتر است.
و در این میان ، تاریخ برای ما به ثبت رسانده که امام علی ، اعلم تمام اصحاب _ علی الإطلاق _ بوده است و در مسائل سخت و دشوار ، به او رجوع می کردند
و هرگز کسی ندیده است که علی به یکی از اصحاب مراجعه کند .
این ابوبکر است که می گوید : « خدا مرا برای مشکلی نگه ندارد که ابوالحسن مرا درنیابد و به دادم نرسد.»
و این عمر است که می گوید : « اگر علی نبود ، همانا عمر هلاک شده بود.»
و این ابن عباس است که می گوید : « علم من و علم اصحاب محمّد کجا و علم علی کجاست ، جز این که قطره ای در هفت دریا باشد.»
و این خود امام علی است که می گوید:
« از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید . به خدا قسم اگر از هر چیز که واقع می شود تا روز قیامت بپرسید ، من به شما خبر خواهم داد.
از کتاب خدا بپرسید که به خدا سوگند ، من بیش از همه می دانم که شب نازل شده یا روز، در دشت بوده است یا در کوه .»
در حالی که ابوبکر وقتی از او می پرسند « أبّ » در آیه ای که می فرماید:
« وفاکهة و أبّاً ، متاعاً و لأنعامکم.»
چه معنی دارد ، ابوبکر پاسخ می دهد : چه آسمانی بر من سایه می افکند و چه زمینی مرا در بر می گیرد که درباره ی کتاب خدا چیزی گویم که از آن بی خبرم.
و این عمر بن خطاب است که می گوید: « همه ی مردم از عمر فهمیده ترند ، حتّی بانوان »
و از او درباره ی یکی از آیات قرآن سوال می شود ، برسوال کننده نهیب داده و او را به قدری با تازیانه می زند که بدنش به خون می افتد. و آنگاه می گوید:
« لا تسالوا عن اشیاء أن تبدّلکم تسوّکم»
_ از چیزهایی سوال نکنید که هر وقت معلوم شود ، به زیانتان خواهد بود.
و از « کلاله » از او پرسیدند ، معنایش را ندانست .
طبری در تفسیر خود ، از عمر نقل کرده که گفت: « اگر معنای کلاله را می دانستم ، برایم بهتر بود از این که کاخ های شام از آن من باشد.»
ابن ماجه در سنن خود از عمر بن خطاب نقل کرده که گفت : « سه چیز است که اگر پیامبر آنها را توضیح داده بود، برای من از دنیا و مافیها ارزشمندتر بود:
کلاله و ربا و خلافت ! »
سبحان الله ! محال است که پیامبر از این سه چیز سکوت کرده باشد و آنها را توضیح نداده باشد.
ب- حدیث « یاعلی! أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلاّ لا نبیّ بعدی»
این حدیث بر خردمندان پوشیده نیست که دارای چه ویژگی هایی برای امیر المومنین علی است ، از نظر وزارت ، جانشینی ، و خلافت ، همانگونه که
هارون ، وصی و وزیر و جانشین موسی بود در غیابش و هنگامی که برای میقات پروردگارش رفته بود ، در این جا هم به همان معنی است و نسخه ای
از همان اصل است ، جز این که پیامبری در هارون بود و در علی نیست ، که این را هم خود حدیث مستثنایش کرده و در این حدیث نیز نهفته است که
علی برتر و افضل اصحاب است و هیچ کس جز پیامبر ، از او برتر نیست.
ج - حدیث « من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله و أدر الحقّ معه حیث دار »
این حدیث به تنهایی کافی است برای ابطال و رد ادعاهایی که ابوبکر و عمر و عثمان را ترجیح می دهد بر آن کس که پیامبر او را ولیّ مومنین پس از
خود نصب و تعیین نموده است و هیچ اعتباری ندارد سخن آنان که « ولایت » را به معنای دوستی و « ولیّ » را به معنای دوست گرفته اند. زیرا این
معنی از معنای اصلی ، که هدف پیامبر بود ، به دور است . رسول خدا هنگامی که در آن گرمای شدید ، به عنوان سخنرانی و خطبه ایستاد و در جمع
مردم با صدای بلند فرمود:
« آیا شهادت نمی دهید به این که من از مومنین ، به خودشان اولی تر و سزاوار ترم ؟ »
پاسخ دادند : « آری ! ای رسول خدا ! » آنگاه فرمود:
« پس هر که من مولای اویم ، علی مولایش است ... »
و این نصّ واضح و آشکاری است در جانشین قرار دادن علی بر امتش و بر انسان پاک سیرت خردمند دادگر روا نیست ، جز پذیرش این معنی و رد توجیه
ها و تاویل های زورگویان که برای حفظ آبروی اصحاب ، معنای « ولیّ » را در این روایت ، به معنای محب آورده اند ؛ چرا که حفظ کرامت پیامبر بالاتر از
حفظ آبروی اصحاب است و اگر آن معنی را آوردند ، در حقیقت پیامبر را به مسخره گرفته اند که در آن گرمای سوزان توان فرسا ، مردم را جمع کند و به
آنها بگوید که علی دوستدار و تعیین کننده ی مومنین است ...
این مفسران که نصوص خدشه ناپذیر را برای حفظ آبروی بزرگانشان تاویل می کنند ، چه تفسیری دارند برای مجلس جشن و تهنیتی که حضرت رسول ،
پس از پایان سخنرانی برقرار کردند و نخست از همسرانشان خواستند که به علی ، برای این منصب تبریک و تهنیت بگویند ، سپس ابوبکر و عمر آمدند
و به او گفتند: « آفرین ، آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب ، تو امروز مولای هر مومن و مومنه ای شدی. » و تاریخ گواه است که تاویل کنندگان دروغ گویند ،
پس ای وای برآنها از آنچه با دست هایشان می نگارند . خداوند می فرماید:
« و إنّ فریقاً منهم لیکتمون الحقّ و هم یعلمون »
_ گروهی از آنان هستند که حق را کتمان می کنند و پنهان نگه می دارند ، درحالی که به حق آگاه و عالمند.
د_ حدیث « علیّ منی و أنا من علی . ولا یوذی عنّی إلاّ أنا و علی.»
این حدیث شریف نیز تصریح دارد به این که امام علی ، تنها کسی است که رسول خدا او را به جانشینی خود برگزیده است و این سخن را روزی فرمود
که علی را همراه با سوره ی برائت در روز حج اکبر به جای ابوبکر فرستاد ( که سوره را تبلیغ کند و به مردم برساند) و ابوبکر برگشت ، در حالی که می
گریست و می گفت : ای رسول خدا ، به من هم اجازه بده که مطلبی را از سوی تو بیان کنم . حضرت فرمود:
خداوند به من دستور داده است که یا خودم، و یا علی به جای من ، مطلبم را ادا نماید. ( یعنی علی سخنگوی من است.)
و این شباهت دارد به سخنی که پیامبر در مناسبت دیگری به علی فرمود:
ای علی ، تو هستی برای امتم بیان می کنی آنچه پس از من درباره اش اختلاف کنند.
پس اگر کسی جز علی نیست که سخنگوی پیامبر باشد و او است که اختلاف های امت را پس از پیامبر حل و فصل می کند، چگونه ممکن است
کسی بر او تقدم و برتری داشته باشد که معنای « أبّا» را نداند و یا این که معنای « کلاله » را نداند؟ این به جان خودم ، از مصیبت هایی است که
بر این امت نازل شد و او را از انجام وظیفه ای که خدایش تعیین فرموده بود ، بازداشت. و هیچ اعتراض و اشکالی برخدا و رسولش و امیرالمومنی ،
علی بن ابیطالب نیست ؛ بلکه اعتراض بزرگ به آنانی است که نافرمانی کرده و احکمام را تغییر دادند. خداوند می فرماید:
« و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما انزل الله و إلی الرّسول ، قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آبائنا أو لو کان آباوهم لا یعلمون شیئا ولایهتدون »
_ و اگر به آنها گفته شود بیایید به آنچه خدا نازل کرده و به آنچه پیامبرتان دستور می دهد سر تسلیم و اطاعت فرود آرید ، می گویند :
ما را بس است آنچه پدرانمان بر آن بودند و به آن معتقد بودند . آیا باز هم باید از پدرانشان پیروی کنند ، هرچند که آنان چیزی را نمی دانستند
و راهنمایی نشده بودند؟
ه - حدیث دار
در روز انذار ، پیامبر اکرم اشاره به علی فرمود:
« إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی. فاسمعوا له و أطیعوا »
این برادر من ، وصی من ، و جانشین من بعد از من است . پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت نمایید.
این حدیث نیز از حادیث صحیح و درست است که مورخان آن را در آغاز بعثت پیامبر نقل کرده و یکی از معجزات آن حضرت به شمار آورده اند. ولی سیاست ،
همه ی حقایق و رویدادها را وارونه جلوه داد و عوض کرد و هیچ شگفتی در آن نیست ، چرا که آنچه در آن دوران تیره و تاریک به وقوع پیوست ، امروز در عصر
روشنایی تکرار می شود. این محمّد حسنین هیکل است که تمام حدیث را در کتابش ، حیاة محمّد ، در صفحه ی 104 از چاپ اول سال 1354 هجری قمری ،
آورده است و در چاپ دوم و پس از آن در چاپ های دیگر، این جمله ی حضرت را که می فرماید « وصیّی و خلیفتی من بعدی» حذف کرده است!! و همچنین
از کتاب تفسیر طبری ، ج 19 ، ص 121 ، این جمله را حذف کرده اند و به جای آن ، کلمات دیگری از خودشان گذاشته اند!! غافل از اینکه طبری همین روایت
را در تاریخ خودش ، ج 2، ص 319 ، به طور کامل نقل کرده است . ببین چگونه سخنان را تغییر می دهند و تحریف می نمایند و رویدادها را وارونه نشان می دهند ،
گویا می خواهند نور الهی را با دهانشان خاموش کنند .
ولی خداوند نور خود را کامل کرده و روشن می سازد؛ هرچند کافران را خوش نیاید.
در خلال بررسی و بحثم ، خواستم به اصل قضیه آگاه شوم . لذا ، در جستجوی چاپ اول کتاب حیاة محمّد تلاش زیادی نمودم وبحمد الله ، پس از زحمت و رنج
فراوانی ، آن را به دست آوردم و خیلی برایم گران تمام شد . ولی به هر صورت ، بر آن تحریف آگاه شدم و بیش از پیش یقین پیدا کردم که بدسگالان و تبهکاران ،
پیوسته در تلاشند که حقایق ثابت و روشن را بزدایند ، تا این که مدرکی قوی در دست دشمنانشان ! نباشد. ولی حقیقت جوی با انصاف ، هنگامی که بر این
تحریف ها و حق کشی ها آگاه می شود ، از آنها بیشتر دور می گردد و تردیدی برایش نمی ماند که آنها هیچ دلیل و برهانی جز مردم را به گمراهی کشاندن
و آنها را فریب دادن و حقایق را ، به هر قیمتی که شده ، واژگونه نمودن ، ندارند و همانا نویسندگان زیادی را به مزدوری گرفتند تا آنچه هوسشان اقتضا می کند ،
درباره ی شیعیان و سبّ و شتم و تکفیر آنها ، مقاله ها و کتاب هایی بنویسند و کوشش های عاجزانه ی خود را در راه دفاع باطل از آبروی برخی از اصحاب مرتد
و به قهقرا بازگشته ای که پس از رسول خدا حق را با باطل عوض کردند ، ادامه دهند.
راست گفت خدای بزرگ ، که فرمود:
« کذلک قال الّذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم ، قد بیّنا الآیات لقوم یوقنون »
_ همچنین ، گفتند آنها که پیش از آنان بودند و مانند سخن اینها را بازگو کردند ، قلب هایشان به هم شباهت دارد و ما به تحقیق ،
آیات خود را برای کسانی که یقین و باور دارند ، بیان کردیم.
ادامه دارد ...