کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


امیرالمومنین على عليه السلام : « آن كس از شما ايمانش كاملتر است كه اخلاقش نيكوتر باشد »
امروز شنبه 29 اسفند 1388 04:55

همه زمانها با ساعت محلی UTC + 3:30 تنظیم شده اند





ارسال موضوع جديد اين موضوع بسته شده است.شما نمي توانيد پست هاي خود را ويرايش يا پست جديدي ارسال کنيد.  [ 37 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4
نويسنده محتواي پيام
 موضوع پست:
پستارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1386 20:02 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

( ادامه ... )

آنگاه کتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعه ، تالیف اسد حیدر را مطالعه کردم و فرق بین علم موهوب و علم اکتسابی را دانستم و همچنین فرق بین

حکمت الهی ، که به هر که می خواهد عطا می کند ، و بین ادعای علم و دانش و اجتهاد به رای ، که امت را از روح اسلام دور ساخته ، فرا گرفتم.

سپس کتاب های دیگری از آقایان سید جعفر مرتضی عاملی ، سید مرتضی عسکری ، آقای خویی ، آقای طباطبایی ، شیخ محمّد امین زین الدین ،

فیروز آبادی ، ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش و کتاب الفتنة الکبری طه حسین را مطالعه کردم . و از کتاب های تاریخ ، تاریخ طبری ،

تاریخ ابن اثیر ، تاریخ مسعودی ، و تاریخ یعقوبی و کتاب های دیگری خواندم و قانع شدم که شیعه ی امامیه برحقند . پس شیعه شدم و با لطف الهی ،

در کشتی اهل بیت سوار شدم و به ریسمان ولایتشان چنگ زدم . زیرا با عنایت حضرت حق ، به جای بعضی از اصحاب که ارتداد و به قهقرا بازگشتنشان

برایم ثابت شده بود ، و جز عده ی کمی از آنان دیگران نجات نیافته بودند،اکنون به ائمه ی اهل بیت پیامبر، که خداوند آنان را از هر رجس و ناپاکی دور کرده

و پاکشان نموده است و محبت و ولایتشان را بر تمام مردم فرض و واجب دانسته ، رسیده بوم و به آنان پیوسته بودم.



و شیعه ، آن طور که برخی از علمای ما ادعا می کنند ، فارسیان و مجوسانی نیستند که عمر مجد و عزت و عظمتشان را در جنگ قادسیه شکست و

از این روی آنان را دشمن داشته و کینه شان را به دل می گیرند.و این نادانان و جاهلان را پاسخ دادم که تشیع و پیروی از اهل بیت پیامبر ، مخصوص

فارس و ایرانیان نیست بلکه شیعیان در عراق ، حجاز ، سوریه و لبنان نیز وجود دارند و همه ی اینها عربند و همچنین شیعیان در پاکستان ، هند ،

آفریقا و آمریکا هستند و همه ی اینها نه عربند و نه فارس.



و اگر شیعه را منحصر در ایرانیان بدانیم ، حجت علیه ما قاطع تر می شود . زیرا در می یابیم که ایرانیان معتقد به امامت ائمه ی دوازدگانه اند ،

در حالی که این امامان همه از عرب و از قریش و بنی هاشم ، خاندان پیامبر هستند. پس اگر ایرانیان متعصب و ناسیونالیست بودند ، اعراب را

دشمن می داشتند _ همانگونه که بعضی ادعا می کنند _ و بی گمان سلمان فارسی را امام خود قرار می دادند چرا که او ایرانی است و یکی

از بزرگان اصحاب نیز می باشد که شیعه و سنی ، به قدر و منزلتش اقرار و اعتراف دارند.



ولی از آن سوی می بینیم که اهل سنت ، در امامت خود ، پیروی از ایرانیان کرده اند. چرا که بیش تر امامانشان از فارس است ؛ مانند :

ابوحنیفه ، امام نسائی ، ترمذی ، بخاری ، مسلم ، ابن ماجه ، رازی ، امام غزالی ، ابن سینا ، فارابی ، و بسیاری دیگر که اکنون جای بحث آن نیست .

پس اگر شیعیان از فارس بوده و عمر بن خطاب را رد می کنند که مجد و عظمتشان را در هم شکسته است ، چگونه تفسیر می کنیم مخالفت

شیعیان عرب و غیر ایرانی را با او . لذا ، این ادعا مستند به هیچ دلیل درستی نیست . بلکه اینان که با عمر مخالفت می کنند ، به این دلیل است

که او نقش مهمی را در دور کردن امیرالمومنین ، حضرت علی بن ابی طالب از خلافت پس از رسول خدا بازی کرد که در نتیجه ، چه فتنه ها و مصیبت

ها و محنت ها بر این امت باریده و کافی است پرده از دیدگاه هر پژوهنده ی آزاده ای بالا رود تا حقیقت برای او روشن شده و آنگاه ، بی آنکه هیچ

دشمنی از پیش داشته ، با او مخالف گردد.


ولی شیعیان ثابت قدم مانده ، صبر کردند و استقامت ورزیدند و به حق دست یازیدند و تا امروز ، تاوان این صبر و استقامت را پرداخته و در برابر سرزنش

های هیچ سرزنش کننده ای ترس و واهمه به خود راه نمی دهند و من قاطعانه می گویم اگر هر یک از علمای ما با علمای آنها بنشیند و بحث

و مجادله کند ، از بحث خارج نمی شود ، مگر این که به همان هدایتی که آنها از آن برخوردارند ، بهره مند خواهند شد.



آری ! من راه بهتر را یافته بودم و خدای را سپاس می گویم که به این راه مرا رهنمون ساخت و بی گمان ، اگر هدایت الهی نبود ، هرگز

در این مسیر هدایت ، نمی افتادم . خدای را حمد و سپاس بی پایان ، که مرا بر گروه نجات یافته راهنمایی کرد و اکنون هیچ شک و دودلی

برایم باقی نمانده که تمسک به علی و اهل بیت ، دست زدن به عروة الوثقی و ریسمان محکم الهی است که هرگز گسسته نمی شود

و روایت های نبوی بسیاری بر این دلالت دارد که مورد اجماع و اتفاق نظر مسلمانان است و اصلا عقل به تنهایی کفایت می کند برای کسی

که واقعا به حق و حقیقت گوش فرا داده و در پی رسیدن به آن است . زیرا علی ، دانا تر و شجاع تر از همه ی اصحاب به اجماع امت بود و همین

ویژگی به تنهایی کافی است که دلالت بر شایستگی و احقیت آن حضرت _ نه دیگران _ برای خلافت داشته باشد . خداوند می فرماید:

« وقال لهم نبیّهم إنّ الله بعث لکم طالوت ملکا ، قالوا أنّی یکون اله الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یوت سعة من المال ،

قال إنّ الله اصطفاءعلیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم ، و الله یوتی ملکه من یشاء و الله واسع علیم.»


[align=center]_  و پیامبرشان به آنها گفت : همانا خداوند طالوت را به پادشاهی برای شما فرستاده است . گفتند : او از کجا برما پادشاهی کند که ما

شایسته تریم از او و او را چندان پولی نیست . گفت : خداوند او را بر شما برگزیده و به او دانش بیشتر و نیروی جسمی افزونتر

بخشیده و خداوند ملک خویش را به هر که بخواهد می دهد و الله وسعت بخش و دانا است .


رسول خدا فرمود:

« علی از من است و من از اویم و او ولیّ هر مومنی پس از من است .»


و امام زمخشری در چکامه ی خود چنین می سراید:

« شک و اختلاف بسیار شد ، و هر کس ادعا می کند که خود بر صراط مستقیم استوار است ، پس من به « لا إله إلاّ الله » دست یازیدم و

محبت و علاقه ام به احمد و علی است ، و اگر سگی به محبت و دوستی اصحاب کهف رستگار شد ، چگونه من با داشتن محبت اهل

بیت پیامبر ، تیره روز و بینوا گردم.»



آری ؛ من به حمد و لطف الهی ، جایگزین را یافتم و پس از پیامبر ، پیروی نمودم از امیر مومنان و سرور و سالار اوصیا و رهبر پاک سیرتان ،

قهرمان میدان های جهاد ، امام علی بن أبیطالب ، و همچنین از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوی پیامبر ، امام ابو محمد

حسن الزّکی و امام ابو عبد الله الحسین و از پاره ی تن مصطفی ، دودمان نبوت و امام امامان و معدن رسالت و آن کس که پروردگار ،

عزّ و جلّ ، از خشمش به خشم می آید ، سرور زنان جهان ، حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیهم اجمعین .


و امام مالک را با استاد امامان اهل سنت و معلم امت ، حضرت امام جعفر صادق ، جایگزین نمودم.

و به نه امام معصوم از ذریه ی امام حسین ، امامان و رهبران مسلمانان و اولیای شایسته ی پروردگار جهانیان پیوستم .

و اصحابی که به قهقرا بازگشتند ، امثال معاویه و عمرو بن العاص و مغیرة بن شبعه و ابو هریره و عکرمه و کعب الأحبار و دیگران را با

اصحاب سپاسگزاری که پیمان پیامبر را نشکستند ، مانند عماربن یاسر و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود و خزیمة بن ثابت

( ذو الشّهادتین ) و اُبیّ بن کعب و
... تبدیل نمودم . و خدای را بر این بیداری و تشیع ، حمد و سپاس فراوان .


و علمای قومم را که اذهان ما را از حرکت و رشد متوقف ساخته و ما را به غفلت فرو برده بودند و بسیاری از آنان ، تابع پیرو سلاطین و حاکمان

زورگوی زمان بودند ، با علمای پاک سرشت شیعه ای که هرگز روزی باب اجتهاد را بر روی خود نبسته و در برابر فرمانروایان و پادشاهان ستمگر

خم نشده و ثابت قدم و پا برجای ماندند
، تعویض نمودم.



آری ! اندیشه های خشک جاهلی را که ایمان به گفته های ضد یکدیگر داشت ، با اندیشه های روشن و پیشرفته و آزاده ای که ایمان به

دلیل و حجت و برهان دارد ، جایگزین کردم و مغزم را از گمراهی های بنی امیه ، که در طول سی سال آن را ناپاک کرده بود ، با عقیده ی

معصومین که خداوند آنها را از هر رجس و پلیدی به دور دانسته و آنان را پاک و منزه کرده
، در این مانده ی از زندگی ام ، شستشو داده و پاک کردم.


بارالها ! ما را بر عقیده ی آنان نگهدار و بر سنت و شیوه ی زندگیشان بمیران و در روز رستاخیز ، همراه با آنها محشورمان بگردان ؛


چرا که پیامبر می فرماید:

« انسان با هر که دوست داشته باشد ، محشور می شود. »


و بدین سان به اصل خود باز می گردم . چرا که پدر و عموهایم از شجره نامه ی ما سخن می راندند و می گفتند که طبق شناختشان ،

از ساداتی بوده اند که تحت فشار و اختناق عباسیان از عراق فرار کرده و به شمال آفریقا پناه آورده و در تونس زیستند که آثارشان تا به امروز موجود است.

و هم اکنون در شمال آفریقا ، بسیاری مانند ما هستند که به نام « اشراف » معروفند ، زیرا از تبار پاک پیامبرند ؛ هرچند در تاریکی های ضلالت امویان و

عباسیان سرگردان شده و ره گم کردند و چیزی از حقیقت برای آنان نمانده ، جز احترام و تقدیس مردم به خاطر نسبت و انتسابشان . پس باز هم خدای

را حمد و سپاس بر این هدایتش ، خدای را سپاس بر بیداری ام و روشن شدن دیده ام و قلبم و دریافت حقیقت .


« علت شیعه شدن »



علت های تشیع من بسیار زیاد است و در این فرصت کم ، چاره ای جز ذکر چند نمونه ندارم:


1- نص بر خلافت


من از آغاز بحث ، بر خود لازم دانستم که استناد نکنم ، جز به مطالبی که مورد اتفاق هر دو گروه است و آنچه را که یک گروه سوای گروه

دیگر معتقد است ، کنار گذارم و بدین سان ، درباره ی تئوری برتری بین ابوبکر و علی بن ابی طالب بحث می کنم و این که خلافت ، منحصرا

حق علی بوده ، همانطور که شیعیان معتقدند ، یا این که انتخابی و شورایی بوده ، آنچنان که اهل سنت بر آن باورند.

و پژوهشگر حقیقت ، در این میان ، بی گمان نصّ روشن و واضحی را درباره ی علی بن أبی طالب می یابد ؛ مانند سخن پیامبر که فرمود:

« هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. »


و این سخن حضرت ، پس از بازگشت از « حجة الوداع » بود که جشن تهنیتی برای علی برگزار شد و خود ابوبکر و عمر نیز از جمله تبریک گویان

حضرتش بودند که گفتند:


« مبارک باد بر تو ای فرزند ابوطالب ، همانا تو مولای هر مومن و مومنه شدی.»



و این روایت را شیعه و سنی نقل کرده اند و من تنها به منابع اهل سنت استشهاد کردم ، گرچه همه ی منابع را نیز ذکر ننمودم ، چرا که

خیلی زیاد است و از این روی ، خواننده ی کتابم را دعوت می کنم برای دست یابی به تفصیل بیشتر ، کتاب الغدیر ، نوشته ی علامه امینی

را مطالعه کند که یازده جلد آن چاپ شده و ایشان تمام راویان این حدیث را از اهل سنت ، شمارش کرده و یادآورد شده اند.



و اما ادعایی که می گوید اجماع بر ابوبکر در سقیفه و سپس بیعت با او در مسجد بوده ، ادعایی است بدون مدرک . زیرا چگونه ممکن است

اجماع تحقق یابد ، در حالی که علی ، عباس ، و سایر بنی هاشم از بیعت سر باز زدند و همچنین اسامة بن زید ، زبیر ، سلمان فارسی ، ابوذر

غفاری ، مقداد بن اسود ، عمار بن یاسر ، حدیفة بن یمان ، خزیمة بن ثابت ، ابو بریده اسلمی ، براء بن عازب ، ابی بن کعب ، سهل بن حنیف ،

سعد بن عباده ، قیس بن سعد ، ابو ایوب انصاری ، جابر بن عبد الله ، خالد بن سعید ، و بسیاری دیگر غیر از اینان ، تخلف کردند.


پس ای بندگان خدا ، آن اجماع ادعایی کجا است ؟ اگر چه کافی است تنها علی بن ابی طالب از اجماع بی رنگ شود ، زیرا او تنها نامزد

خلافت از سوی رسول خدا بود ، به فرض این که هیچ نص مستقیمی هم در این رابطه نباشد.

از آن گذشته ، بیعت ابوبکر بدون مشورت صورت گرفت و مردم غافلگیر شدند ؛ خصوصا سران قوم که در آن وقت مشغول به کفن و دفن

حضرت رسول بودند و هنگامی که مردم مدینه ی مصیبت زده ، ناگهان مواجه با وفات پیامبرشان شدند ، به زور آنان را وادار به بیعت کردند.

و بهترین دلیل بر آن ، تهدید نمودن به آتش زدن خانه ی فاطمه بود ، در صورتی که متخلفین از بیعت ، از خانه بیرون نیایند . پس چطور می شود

_ با این وضع _ بیعت ابوبکر را شورایی یا اجماعی بخوانیم؟


شخص عمر بن خطاب نیز شهادت داد به این که :

« بیعت ابوبکر ، ناگهانی و بدون اندیشه ی قبلی صورت گرفته است که خداوند مسلمانان را از شرّش در امان بدارد »


و همچنین عمر گفت:

« هر که  دوباره چنین کاری را مرتکب شود ، او را بکشید.»


یا اینکه گفت :

« هر کس به کاری مانند این دعوت کند ، نه بیعتش درست است و نه بیعت با او صحیح می باشد.»


و امام علی (ع) در این باره می فرماید:

« به خدا قسم ، ابو قحافه ( ابوبکر ) خلافت را مانند پیراهن در بر کرد ، هرچند که علم دارد من برای خلافت مانند محور آسیا

هستم که علم و فضیلت از سرچشمه ی من ، مانند سیل سرازیر می شود و پرندگان هوا به اوج مقام من نمی رسند. »



سعد بن عباده ، سرور و بزرگ انصار ، در روز سقیفه ، به ابوبکر و عمر پرخاش کرد و با تمام توان خود ، تلاش کرد آنان را از خلافت دور کند .

ولی نتوانست زیرا بیمار بود و حتی قدرت ایستادن بر پاهایش را نداشت و لذا ، پس از این که انصار با ابوبکر بیعت کردند ، سعد گفت :

« به خدا قسم با شما بیعت نمی کنم ، تا این که هر چه تیر در ترکش دارم به سوی شما پرتاب نمایم و همراه با خاندان و قبیله ام

با شما کارزار کنم . نه ! به خدا سوگند ، اگر جن و انس با شما هماهنگ شوند ، با شما بیعت نخواهم کرد تا خدایم را دریابم. »



و لذا ، با آنها نماز می خواند و در مجالسشان حاضر نمی شد و با آنها رفت و آمد نداشت و اگر یارانی پیدا می کرد و همراهانی داشت ،

بی گمان با آنها می جنگید و بر همین منوال بود تا این که در ایام خلافت عمر ، در شام درگذشت.

پس اگر بیعت امری ناگهانی بود ، که به قول عمر خداوند مسلمانان را از شرش نگه دارد و عمر خود ستون هایش را ساخت که خدا می داند

چه به روز مسلمانان آورد و اگر این خلافت همچون پیراهنی بر ابوبکر بود _ همانگونه که حضرت علی بیان می کند _ که خود صاحب شرعی

و حقیقی آن است ، و اگر این بیعت ظالمانه بود ، همانگونه که سعد بن عباده ، بزرگ انصار آن را می شناسد ، هم او که به سبب آن از جمع

آنان دوری می کرد ، و اگر این بیعت قانونیت و شریعت نداشته باشد ، زیرا بزرگان اصحاب و عباس عموی پیامبر از آن سرپیچی کردند ، پس دیگر

چه دلیلی بر درست بودن خلافت ابوبکر وجود دارد؟


پاسخ این است که نزد اهل سنت ، هیچ استدلالی منطقی در این باره نیست.

بنا بر این ، سخن شیعه در این موضوع ، درست است . زیرا وجود نصّی بر خلافت علی ، نزد خود اهل سنت ثابت شده است . ولی برای

این که آبروی اصحاب محفوظ بماند ، آن را تاویل و توجیه کردند . پس انسان با انصاف دادگر ، چاره ای جز پذیرفتن نصّ سخن پیامبر را ندارد ؛

به ویژه اگر ابهامات  قضیه را درک کند.



2- نزاع فاطمه و ابوبکر


این رویداد نیز مورد اتفاق و اجماع هر دو گروه سنی و شیعه  است و راهی برای انسان خردمند و با انصاف نمی ماند ، جز این که _ حداقل _

حکم به اشتباه ابوبکر کند ، اگر به ستمش و ظلمش نسبت به حضرت زهرا حکم نکند. زیرا هر کس این مصیبت را با کنجکاوی بنگرد  و تمام

جوانبش را مورد بررسی قرار دهد ، یقین پیدا می کند که ابوبکر عمدا بنا بر اذیت زهرا و تکذیبش داشت ، تا این که آن حضرت با روایت های غدیر

و دیگر روایت ها بر ابوبکر احتجاج نکند درباره ی خلافت شویش و پسر عمویش علی، و قرائن زیادی بر این امر دلالت دارد ، از جمله آنچه تاریخ نگاران

نگاشته اند که آن حضرت بر مجالس انصار وارد می شد و از آنان درخواست یاری و بیعت برای پسر عمویش می نمود و آنها پاسخ می دادند :

ای رسول خدا ! بیعت ما با این مرد تمام شد و اگر شوهرت و پسر عمویت قبل از ابوبکر خلافت را گرفته بودند ، قطعا غیر از او را بر نمی گزیدیم.

ولی علی علیه السلام می فرمود:

« آیا روا بود که پیامبر را در خانه اش بدون دفن رها می کردم و برای دست یابی به حکومت ، با دیگران نبرد می نمودم؟! »


و حضرت زهرا می فرمود:

« ابوالحسن ( حضرت امیر ) کاری نکرد جز آنچه سزاوارش بود و آنان جرمی مرتکب

شدند که خداوند خود بازخواستشان می کند و آنان را به حساب می کشد.»


و اگر ابوبکر از روی حسن نیت اشتباه کرده بود ، پس قطعا فاطمه ی زهرا او را قانع می کرد. ولی زهرا بر او خشمگین شد و با او حرف نزد

تا این که از دنیا رفت. زیرا هر بار که سخنی می گفت ، ابوبکر او را رد می کرد و شهادتش را نمی پذیرفت و حتی شهادت شوهرش را نیز قبول نداشت.

از این روی ، غضب حضرت زهرا بر او شدت یافت ، تا آنجا که در وصیتش به علی ، اجازه نداد بر جنازه اش حاضر شود و او را شبانه و پنهانی به خاک بسپارند.


ادامه دارد ...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه 16 اسفند 1386 15:50 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

( ادامه ... )

حال که سخن از دفن زهرا (س) به میان آمد ، یاد آور می شوم که من در طول سالهای بحث و بررسی ، به مدینه ی منوره مسافرت کردم که خود بر برخی

از حقایق آگاه شوم و به این نتیجه رسیدم :


اوّل - قبر فاطمه ی زهرا برای کسی معلوم نیست . برخی می گویند در ضریح پیامبر است و برخی می گویند در خانه ی خودش ، مقابل اتاق پیامبر است

و گروهی می گویند که در بقیع ، میان قبور اهل بیت است ، بی آنکه مشخص باشد .

این نخستین حقیقتی است که به آن رسیدم و چنین می پندارم که آن حضرت _ درود خدا بر او باد _ با مخفی بودن قبرش می خواسته است که در طول

قرن ها و نسل ها ، مسلمانان همواره از یکدیگر بپرسند که چرا فاطمه از شوهرش خواست که شبانه دفنش کند و کسی از مخالفین بر جنازه اش حاضر

نشود ؟!!! و بدین سان ، ممکن است هر مسلمانی با مراجعه ی تاریخ ، به برخی از آن حقایق شگفت انگیز دست یابد.


دوّم - چنین یافتم که زیارت کننده ای که قصد زیارت قبر عثمان بن عفان را دارد ، باید مسافتی طولانی راه رود ، تا این که به آخر بقیع برسد و آن را زیر دیوار

بیابد ، در حالی که بیشتر اصحاب را می بیند که در قسمت آغازین بقیع دفن شده اند و حتی مالک بن انس _ صاحب مذهب مالکی _ که از آخرین تابعین

بوده ، در کنار همسران پیامبر به خاک سپرده شد.

و برایم ثابت شد آنچه تاریخ نویسان می گویند که : عثمان را در « حش کوکب » ، که آن سرزمینی یهودی است ، دفن کردند . زیرا مسلمین نمی گذاشتند

که عثمان را دربقیع پیامبر به خاک بسپارند.

و هنگامی که معاویة بن ابوسفیان بر خلافت چیره شد ، آن زمین را از یهودیان خریداری کرد و به بقیع ملحق نمود تا این که قبر عثمان را در آن داخل نماید

و هر کس که تا به امروز به زیارت بقیع می رود ، این حقیقت را خیلی روشن و بی پرده می بیند.

و شگفتی من بسیار است هنگامی که می یابم فاطمه ی زهرا ، سلام الله علیها ، نخستین کسی است که به پدرش ملحق می شود و حداکثر بیش از

شش ماه بین او و پدرش نیست ، با این حال کنار پدرش دفن نمی گردد.

و اگر فاطمه ی زهرا خود وصیت کرده که شبانه دفن شود و لذا نزدیک قبر پدرش دفن نمی گردد _ همانگونه که بیان کردم _ پس چه با جنازه ی فرزندش

حسن کردند که کنار قبر جدش دفن نشود ؟! زیرا ام المومنین عایشه چنین منعی را صادر کرده بود و آن هنگام که حسین برای دفن برادرش حسن ، در

کنار قبر جدش رسول خدا آمد ، عایشه بر استری سوار شد و فریاد کرد:

« دفن نکنید در خانه ی من ، کسی را که به او علاقه ندارم .»


در این میان ، بنی هاشم و بنی امیه در برابر یکدیگر قرار گرفتند . ولی امام حسین به آن زن فرمود که میخواهد جسد برادرش را بر قبر جدش طواف دهد ،

سپس در بقیع به خاک بسپارد . زیرا حسن وصیت کرده بود  که :

« نگذارید برای خاطر من خونی بر زمین ریزد ، هرچند به اندازه ی شیشه ی حجامت باشد.»


و در این باره ابن عباس به عایشه چند بیت شعر _ که مشهور است _ گفته :

« روزی سوار بر شتر شدی و اینک سوار بر استر می شوی و اگر زنده بمانی ، بعید نیست که بر پیل هم سوار شوی .

تو تنها یک نهم از یک هشتم را داری . ولی در تمام میراث تصرف کردی .»


و این حقیقت دیگری از حقایق پنهانی است . چگونه عایشه کل خانه ی پیامبر را به ارث می برد ، با این که حضرت نُه همسر داشته است . و اگر پیامبر

میراثی بر جا نمی گذارد ، همانطور که خود ابوبکر بدان شهادت داد و ارث زهرا را از پدرش منع کرد ، پس چگونه عایشه ارث می برد؟!

مگر آیه ای در قرآن وجود دارد که به زن حق میراث دهد و دختر را منع نماید؟ یا این که سیاست همه چیز را عوض کرد و بدین سان دختر را از همه چیز

محروم نمود و به همسر همه چیز بخشید؟!

و به این مناسبت ، داستان ظریفی را یادآور می شوم که بعضی از مورخین نقل کرده اند و به موضوع میراث ارتباطی دارد:

ابن أبی الحدید معتزلی ، در شرح نهج البلاغه اش می گوید:

روزی عایشه و حفصه بر عثمان _ در دوران خلافتش _ وارد شدند و از او خواستند که میراثشان را از پیامبر تقسیم نماید .عثمان تکیه داده بود .

ناگهان نشست و رو به عایشه کرده ، گفت :

_ تو و این زن که اینجا نشسته ، یک اعرابی که از نادانی با ادرارش خود را می شوید ، آوردید و شهادت دادید که پیامبر فرمود :

« ما گروه انبیاء میراثی از خود باقی نمی گذاریم .» پس اگر راست است که پیامبر وارثی ندارد ، شما اکنون چه می خواهید ؟

و اگر رسول خدا می تواند وارث داشته باشد ، پس چرا حق فاطمه را منع کردید ؟ از این رو عایشه از پیش عثمان بیرون رفت ، در حالی که فریاد می زد:

« کفتار پیر را بکشید ، که کافر شده است !! »



3- علی سزاوار تر به پیروی است


از انگیزه هایم برای تشیع و رها کردن شیوه ی پدران و نیاکانم ، سنجش عقلی و نقلی میان علی بن أبی طالب و ابوبکر بود.

و همانگونه که در بخش های پیشین بحث یادآور شدم ، تکیه ی من بر اجماعی است که مورد توافق سنی و شیعه باشد. و در کتاب های هر دو گروه

کنکاش کردم ، اجماع و اتفاقی ندیدم جز بر علی بن أبی طالب . چرا که سنی و شیعه بر امامتش وحدت نظر دارند و این از متن سخنان و نوشته ای هر

دو گروه به اثبات رسیده است ؛ در حالی که امامت ابوبکر را تنها یک گروه از مسلمانان اقرار دارد و قبلا ذکر کردیم که عمر درباره ی بیعت با ابوبکر چه

سخنی گفت.همچنین بسیاری از فضائل و مناقبی را که شیعیان درباره ی علی بن أبی طالب نقل می کنند ، دارای سند و مدارک واقعی است که در

کتاب های صحیح  و مورد اطمینان اهل سنت نوشته شده و نه تنها از یک راه ، بلکه از راه ها و سند های گوناگون نقل شده است که دیگر جایی برای

دو دلی باقی نمی ماند و به تحقیق ، بسیاری از اصحاب روایت های بیشماری را در فضائل امام علی نقل کرده اند ، تا آنجا که ابن حنبل گوید :

هیچ یک از اصحاب رسول خدا ، دارای آن قدر فضائل زیاد نیست ، جز علی بن أبی طالب.


قاضی اسماعیل و نسائی و ابوعلی نیشابوری گویند:

روایت هایی با سند های درست ، در حق هیچ یک از اصحاب نیامده است ، آنچه در حق علی آمده است.


و این در جایی است که امویان مردم را در خاوران و باختران دنیا ، وادار به دشنام و نفرین علی کرده و از ذکر هر فضیلتی برای او قدغن نموده ، حتی

نمی گذاشتند کسی نام علی را بر خود یا فرزندانش بگذارد و علی رغم این انکارها و مخالفت ها ، فضائل و ناقبش جهان را فرا گرفته است .

و در این باره ، امام شافعی می گوید:

  در شگفتم از مردی که دشمنان ، کینه توزانه فضائلش را پنهان داشتند و دوستانش از ترس آن را آشکار نکردند ،

با این حال آن قدر فضیلت برای او ذکر شده که زمین و آسمان را پر کرده است.


اما در مورد ابوبکر ، در کتاب های دو گروه بسیار جستجو کردم . نیافتم در نوشته های اهل سنت و گروهی که او را برتر می دانند ، فضیلت هایی به

اندازه ی فضائل امام علی. گرچه فضیلت هایی که درباره ی ابوبکر در کتابهای تاریخی نقل شده ، یا به روایت دخترش عایشه است _ که موضعش را

نسبت به امام علی فهمیدیم و بی گمان بالاترین تلاش خود را برای یاری رساندن به پدرش می کرده ، هر چند با جعل روایت های دروغین باشد _ و یا

به روایت عبد الله بن عمر است که او نیز از امام علی دوری می کرد و روزی که تمام مردم اجماع بر بیعتش داشتند ، باز هم او حاضر به بیعت با علی

نشد و او حدیث می کرد که برترین مردم پس از رسول خدا ، ابوبکر است ، سپس عمر و پس از او عثمان ، و بعد از این ها دیگر برتری وجود ندارد و

همه ی مردم یکسانند!!

و با این حدیث ، عبدالله بن عمر خواسته است امام علی را مانند مردم کوچه و بازار ، و یک فرد معمولی که هیچ فضیلت و برتری ندارد قلمداد کند.

عبد الله بن عمر کجا است با آن همه حقایقی که بزرگان و رهبران امت درباره ی علی بیان داشته اند و گفته اند که به تحقیق ، در حق هیچ کس روایت

هایی با سند های درست نیامده ، آنچنان که در باره ی علی آمده است؟ آیا عبد الله بن عمر ، یک روایت هم در فضیلت علی نشنیده بود؟ آری ! او به

خدا قسم ، شنیده بود و خوب هم درک کرده بود. ولی سیاست ( که نمی دانی سیاست چیست ! ) است که تمام حقایق را وارونه جلوه می دهد و

بدعت های شگفت انگیز می سازد!

و همچنین ، فضائل ابوبکر را هر یک از عمرو بن عاص، ابوهریره ، عروه ، و عکرمه نقل می کنند و تاریخ نشان داده است که همه ی اینها از دشمنان

حضرت علی بوده اند و با او جنگ و ستیز داشته اند؛ نه با سلاح ، که با دروغ پردازی و جعل احادیث در فضیلت دشمنان و مخالفینش ، و حتی کسی

را که با حضرت جنگیده و کارزار کرده بود ، از شدت دشمنی و کینه نسبت به علی ، او را تعریف کردند و ستایش نمودند.

ولیکن خداوند می فرماید:

« إنّهم یکیدونَ کیداً و أکید کیداً فمهّل الکافرین أمهلهم رویداً »

_ آنها نیرنگ می کنند ، من نیز تدبیری کنم . پس کافران را مهلتی بده ؛ اندکی مهلت ده.


و این به یقین ، معجزات باری تعالی است که پس از شش قرن از حکم ظالمان و جائران به او و  اهل بیتش ، این چنین فضائل و مناقبش پدیدار گردد و

هرگز عباسیان کمتر از گذشتگانشان از امویان نبودند در ظلم و کینه توزی و حسد و کشتار اهل بیت پیامبر.

ابو فراس حمدانی در این میان گوید:

« ای فرزندان عباس! هرگز فرزندان حرب ( بنی امیه ) بیش از شماها ستم بر آن بیت پیامبر روا نداشتند ؛ هر چند آن ستم ها خیلی سهمگین و دردناک بود.

شما چقدر خیانت آشکار در دین کردید و چه قدر خونهای پاک سلاله ی رسول خدا را ریختید و باز هم خود را پیروان او می پندارید ، در حالی که خون فرزندان

پاک و مطهرش می چکد از چنگهایتان .»


پس اگر با این حال ، از لابه لای آن تیرگی ها و ابرهای تاریک ، آن همه احادیث روشن بیافزود ، برای این است که خداوند می خواهد حجت خود را بر مردم

کامل سازد و دیگر پس از این بهانه ای برای کسی نماند.

و علی رغم این که ابوبکر نخستین خلیفه بود و آن همه نفوذ و قدرت داشت و هرچند حکومت بنی امیه دست مزدهای فراوان و رشوه های کلان برای کسانی

قرار داده بود که در حق ابوبکر و عمر و عثمان ، روایت ها جعل کنند و علی رغم آن همه فضیلت های دروغین بیشمار که درباره ی ابوبکر ساختند که صفحات

کتاب ها را تاریک و سیاه کرده است ، با این حال ، به اندازه ی یک صدم ناچیزی از فضیلت های امام علی هم نتوانست برسد.

از آن گذشته ، اگر شما احادیث روایت شده درباره ی ابوبکر را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید ، می بینید که هرگز با آن همه کارهای ضدو نقیضی که انجام داده

نمی خواند و هیچ عقل و شرعی آنها را نمی پذیرد.

و قبلا توضیح این مطلب در تفسیر حدیث « وزن ایمان ابوبکر » گذشت. قطعا اگر پیامبر این چنین ایمانی را برای ابوبکر می پذیرفت ، اسامة بن زید را امیر و

فرمانده او قرار نمی داد و در شهادت دادن به نفع او ، همانگونه که درباره ی شهدای اُحد شهادت داده ، امتناع نمی ورزید و نمی فرمود:

« نمی دانم پس از من چه خواهی کرد! »


تا آنجا که ابوبکر را به گریه واداشت.

و علی بن أبی طالب را پشت سر او نمی فرستاد که « سوره ی برائت » را از او بگیرد و او را از تبلیغ آن منع نمی کرد و روز خیبر ، برای دادن پرچم به فرد

شایسته ای ، نمی فرمود:

« فردا پرچم را به دست مردی می سپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند . قهرمان نبرد است و

هرگز فرار نمی کند و خداوند قلبش را با ایمان ، آزمایش کرده است. »


و آن گاه پرچم را به علی داد و به او نداد.

و اگر خداوند می دانست که ابوبکر بر چنین درجه ی والایی از ایمان قرار دارد و ایمانش برتر از ایمان تمام امت محمّد است ، هرگز او را تهدید به حبط و

بطلان اعمالش نمی کرد ، وقتی که صدایش را بالاتر از صدای پیامبر نمود.

و اگر علی بن ابیطالب و دیگر اصحابی که پیروی از او کردند ، می دانستند که ابوبکر بر چنین قله ی بلندی از ایمان قرار دارد ، بر آنها جایز نبود که  از بیعتش

سر باز زنند و اگر حضرت زهرا می دانست که ابوبکر دارای چنین مقام والایی از ایمان است ، بر او خشم نمی کرد و از سخن گفتن با او و جواب سلامش

امتناع نمی ورزیدو علیه او ، پس از هر نماز ، دعا نمی کرد و حتی حضور او را بر جنازه اش _ طبق آنچه در وصیتش آمده _ منع نمی کرد و اگر ابوبکر خود را

چنان یافته بود ، خانه ی فاطمه را بازرسی نمی نمود ، هر چند آن را برای جنگ بسته بودند ، و فجائه سلمی را نمی سوزاند و روز سقیفه ، خلافت را بر

عهده ی یکی از آن دو نفر ، عمر یا ابوعبیده می گذاشت.

کسی که این درجه از ایمان را دارا است و ایمانش بر ایمان تمام امت سنگین تر است ، در واپسین لحظات زندگی ، از آنچه درباره ی فاطمه انجام داده و از

سوزاندن فجائه ی سلمی و از گرفتن خلافت ، پشیمان نمی شود و هیچ وقت آرزو نمی کند که از بشر نباشد و یا یک مویی یا سرگین شتری باشد . آیا

ایمان چنین شخصی ، معدل با ایمان تمام امت اسلامی ، بلکه بیشتر از آن است ؟!

و اگر آن روایت را که می گوید « اگر می خواستم خلیل و دوستی صمیمی برای خود بگیرم ، ابوبکر را برمی گزیدم » مورد بررسی قرار دهیم ، آن هم با

روایت قبلی فرقی ندارد . ابوبکر کجا بود روز « مواخات صغری » در مکه ، پیش از هجرت و روز « مواخات کبری » در مدینه ، پس از هجرت ، که

هر دو روز ، پیامبر علی را به اخوت بر گزید و به او فرمود :

« تو برادر من در دنیا و آخرت هستی » و هیچ اعتنایی به ابوبکر نکرد ، بلکه او را از برادری و اخوت در آخرت محروم کرد ، همچنان که از دوستی محرومش

نمود . و من بنای بر طولانی شدن موضوع را ندارم . لذا ، به همین دو نمونه بسنده می کنم که از کتاب های اهل سنت نقل کردم و اما شیعیان ، اصلا چنین

روایت هایی را نمی پذیرند و دلیل های روشنی دارند که این روایت ها ، در دوران پس از ابوبکر جعل شده است.

حال اگر از فضائل بگذریم و به سیئات و بدی ها روی آوریم ، یک گناه یا سیئه را از علی بن أبی طالب در کتاب های دو گروه نمی یابیم. در صورتی که برای

دیگران ، بدی ها و تبهکاری های زیادی در کتابهای اهل سنت ، مانند « صحاح » و کتاب های سیره و تاریخ سراغ داریم.

بنابراین ، اجماع فریقین تنها مخصوص علی است ، چنانکه تاریخ تاکید دارد بر این که بیعتی راستین در تاریخ تحقق نپذیرفته است ، جز با علی . زیرا خود

حضرت امتناع ورزید و مهاجرین و انصار بر آن اصرار کردند و عده ی کمی هم که بیعت نکردند ، حضرت آنان را مجبور ننمود . ولی بیعت ابوبکر امری ناگهانی

بوده است که به گفته ی عمر ، خداوند شرش را از سر مسلمین کوتاه کند و خلافت عمر به وصیت و سفارش ابوبکر بوده و اما خلافت عثمان که یک

مسخره ی تاریخی است . چرا که عمر شش نفر را برای خلافت انتخاب کرد و آنان را مجبور ساخت که باید یک نفر را از میان خود برگزینند و گفت :

اگر چهار نفر اتفاق نظر داشتند و دو نفر مخالفت کردند ، آن دو را بکشید و اگر دو گروه شدند ، سه نفر در یک سوی و سه نفر در طرفی دیگر ، پس آن

گروه سه نفری که عبد الرحمن بن عوف با آنها است ، اولویت دارد . و اگر مدتی گذشت و هر شش نفر به نتیجه ای نرسیدند ، همه را بکشید!!! و این

داستانی است  عجیب و غریب.


نکته ی اصلی در این است که عبد الرحمن بن عوف علی را انتخاب کرد و با او شرط نمود که با کتاب خدا و سنت رسولش و سنت شیخین ، ابوبکر و عمر ،

بر آنها حکومت کند . ولی علی این شرط را رد کرد و عثمان آن را پذیرفت . پس عثمان خلیفه شد و علی از آنجا خارج شد ، در حالی که قبلا نتیجه ی شورا

را می دانست و در خطبه ی شقشقیه ، آن را توضیح داده است.

پس از علی ، معاویه بر حکومت چیره گشت و آن را تبدیل به امپراطوری قیصری نمود که در میان بنی امیه دست به دست بگردد و پس از آنان بنی عباس

آمده و هر یک به فرزند خود واگذار می نمود و هیچ خلیفه ای نبود ، جز با وصیت خلیفه ی قبلی یا با قدرت شمشیر و زور و هرگز بیعت درستی در تاریخ

اسلام ، از عهد خلفا تا عهد کمال آتاتورک ، که خلافت اسلامی را از بین برد ،صورت نگرفته است ؛ به این معنی که اجماع مسلمین در آن باشد و

هیچ زور و قدرتی در آن وجود نداشته باشد و امری ناگهانی و غیر مترقبه هم نباشد ، جز در مورد امیرالمومنین ، علی بن أبی طالب.



4- روایت های وارده در باره ی علی ، پیروی از او را واجب دانسته است


از جمله روایت هایی که مرا ملزم و ناچار به پیروی از امام علی کرد ، روایت هایی است که در صحاح اهل سنت آمده و صحتش را به اثبات رسانده و شیعیان

دهها برابر آن را در کتابهای خود آورده اند و من هم چون گذشته ، مورد استناد قرار نمی دهم ، جز روایت هایی که هر دو گروه بر آن اجماع و اتفاق نظر دارند.

از جمله ی این احادیث :

الف - حدیث « أنا مدینة العلم و علی ّ بابها .»

این حدیث به تنهایی کافی است که رهبری را پس از پیامبر مشخص کرده و ضرورت پیروی از او را بیان نماید . زیرا عالم و دانشمند ، سزاوارتر به پیروی است .

یعنی سزاوارتر است از جاهل و نادان برای تبعیت و پیروی. خداوند می فرماید:

« قل هل یستوی الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون »

_ بگو آیا یکسانند کسانی که عالمند و کسانی که جاهل و نادانند؟


و می فرماید:

« أفمن یهدی إلی الحق ّ أحقّ أن یتّبع امن لا یهدی إلاّ أن یهدی ، فما لکم کیف تحکمون »

_ آیا کسی که به سوی حق رهبری می کند ، سزاوارتر از پیروی است یا کسی که هدایت نمی کند ، مگر آن که خود هدایت شود .

پس شما را چه شده است ، چگونه قضاوت می کنید؟!


پر واضح است که عالم همان کسی است که هدایت می کند و جاهل است که باید هدایت شود و از هر کس به هدایت نیازمندتر است.

و در این میان ، تاریخ برای ما به ثبت رسانده که امام علی ، اعلم تمام اصحاب _ علی الإطلاق _ بوده است و در مسائل سخت و دشوار ، به او رجوع می کردند

و هرگز کسی ندیده است که علی به یکی از اصحاب مراجعه کند .

این ابوبکر است که می گوید : « خدا مرا برای مشکلی نگه ندارد که ابوالحسن مرا درنیابد و به دادم نرسد.»

و این عمر است که می گوید : « اگر علی نبود ، همانا عمر هلاک شده بود.»

و این ابن عباس است که می گوید : « علم من و علم اصحاب محمّد کجا و علم علی کجاست ، جز این که قطره ای در هفت دریا باشد.»

و این خود امام علی است که می گوید:

« از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید . به خدا قسم اگر از هر چیز که واقع می شود تا روز قیامت بپرسید ، من به شما خبر خواهم داد.

از کتاب خدا بپرسید که به خدا سوگند ، من بیش از همه می دانم که شب نازل شده یا روز، در دشت بوده است یا در کوه .»


در حالی که ابوبکر وقتی از او می پرسند « أبّ » در آیه ای که می فرماید:

« وفاکهة و أبّاً ، متاعاً و لأنعامکم.»


چه معنی دارد ، ابوبکر پاسخ می دهد : چه آسمانی بر من سایه می افکند و چه زمینی مرا در بر می گیرد که درباره ی کتاب خدا چیزی گویم که از آن بی خبرم.

و این عمر بن خطاب است که می گوید: « همه ی مردم از عمر فهمیده ترند ، حتّی بانوان »

و از او درباره ی یکی از آیات قرآن سوال می شود ، برسوال کننده نهیب داده و او را به قدری با تازیانه می زند که بدنش به خون می افتد. و آنگاه می گوید:

« لا تسالوا عن اشیاء أن تبدّلکم تسوّکم»

_ از چیزهایی سوال نکنید که هر وقت معلوم شود ، به زیانتان خواهد بود.


و از « کلاله » از او پرسیدند ، معنایش را ندانست .

طبری در تفسیر خود ، از عمر نقل کرده که گفت: « اگر معنای کلاله را می دانستم ، برایم بهتر بود از این که کاخ های شام از آن من باشد.»

ابن ماجه در سنن خود از عمر بن خطاب نقل کرده که گفت : « سه چیز است که اگر پیامبر آنها را توضیح داده بود، برای من از دنیا و مافیها ارزشمندتر بود:

کلاله و ربا و خلافت ! »

سبحان الله ! محال است که پیامبر از این سه چیز سکوت کرده باشد و آنها را توضیح نداده باشد.



ب- حدیث « یاعلی! أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلاّ لا نبیّ بعدی»

این حدیث بر خردمندان پوشیده نیست که دارای چه ویژگی هایی برای امیر المومنین علی است ، از نظر وزارت ، جانشینی ، و خلافت ، همانگونه که

هارون ، وصی و وزیر و جانشین موسی بود در غیابش و هنگامی که برای میقات پروردگارش رفته بود ، در این جا هم به همان معنی است و نسخه ای

از همان اصل است ، جز این که پیامبری در هارون بود و در علی نیست ، که این را هم خود حدیث مستثنایش کرده و در این حدیث نیز نهفته است که

علی برتر و افضل اصحاب است و هیچ کس جز پیامبر ، از او برتر نیست.


ج - حدیث « من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله و أدر الحقّ معه حیث دار »

این حدیث به تنهایی کافی است برای ابطال و رد ادعاهایی که ابوبکر و عمر و عثمان را ترجیح می دهد بر آن کس که پیامبر او را ولیّ مومنین پس از

خود نصب و تعیین نموده است و هیچ اعتباری ندارد سخن آنان که « ولایت » را به معنای دوستی و « ولیّ » را به معنای دوست گرفته اند. زیرا این

معنی از معنای اصلی ، که هدف پیامبر بود ، به دور است . رسول خدا هنگامی که در آن گرمای شدید ، به عنوان سخنرانی و خطبه ایستاد و در جمع

مردم با صدای بلند فرمود:

« آیا شهادت نمی دهید به این که من از مومنین ، به خودشان اولی تر و سزاوار ترم ؟ »

پاسخ دادند : « آری ! ای رسول خدا ! » آنگاه فرمود:

« پس هر که من مولای اویم ، علی مولایش است ... »


و این نصّ واضح و آشکاری است در جانشین قرار دادن علی بر امتش و بر انسان پاک سیرت خردمند دادگر روا نیست ، جز پذیرش این معنی و رد توجیه

ها و تاویل های زورگویان که برای حفظ آبروی اصحاب ، معنای « ولیّ » را در این روایت ، به معنای محب آورده اند ؛ چرا که حفظ کرامت پیامبر بالاتر از

حفظ آبروی اصحاب است و اگر آن معنی را آوردند ، در حقیقت پیامبر را به مسخره گرفته اند که در آن گرمای سوزان توان فرسا ، مردم را جمع کند و به

آنها بگوید که علی دوستدار و تعیین کننده ی مومنین است ...

این مفسران که نصوص خدشه ناپذیر را برای حفظ آبروی بزرگانشان تاویل می کنند ، چه تفسیری دارند برای مجلس جشن و تهنیتی که حضرت رسول ،

پس از پایان سخنرانی برقرار کردند و نخست از همسرانشان خواستند که به علی ، برای این منصب تبریک و تهنیت بگویند ، سپس ابوبکر و عمر آمدند

و به او گفتند: « آفرین ، آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب ، تو امروز مولای هر مومن و مومنه ای شدی. » و تاریخ گواه است که تاویل کنندگان دروغ گویند ،

پس ای وای برآنها از آنچه با دست هایشان می نگارند . خداوند می فرماید:

« و إنّ فریقاً منهم لیکتمون الحقّ و هم یعلمون »

_ گروهی از آنان هستند که حق را کتمان می کنند و پنهان نگه می دارند ، درحالی که به حق آگاه و عالمند.



د_ حدیث « علیّ منی و أنا من علی . ولا یوذی عنّی إلاّ أنا و علی.»

این حدیث شریف نیز تصریح دارد به این که امام علی ، تنها کسی است که رسول خدا او را به جانشینی خود برگزیده است و این سخن را روزی فرمود

که علی را همراه با سوره ی برائت در روز حج اکبر به جای ابوبکر فرستاد ( که سوره را تبلیغ کند و به مردم برساند) و ابوبکر برگشت ، در حالی که می

گریست و می گفت : ای رسول خدا ، به من هم اجازه بده که مطلبی را از سوی تو بیان کنم . حضرت فرمود:

خداوند به من دستور داده است که یا خودم، و یا علی به جای من ، مطلبم را ادا نماید. ( یعنی علی سخنگوی من است.)


و این شباهت دارد به سخنی که پیامبر در مناسبت دیگری به علی فرمود:

ای علی ، تو هستی برای امتم بیان می کنی آنچه پس از من درباره اش اختلاف کنند.


پس اگر کسی جز علی نیست که سخنگوی پیامبر باشد و او است که اختلاف های امت را پس از پیامبر حل و فصل می کند، چگونه ممکن است

کسی بر او تقدم و برتری داشته باشد که معنای « أبّا» را نداند و یا این که معنای « کلاله » را نداند؟ این به جان خودم ، از مصیبت هایی است که

بر این امت نازل شد و او را از انجام وظیفه ای که خدایش تعیین فرموده بود ، بازداشت. و هیچ اعتراض و اشکالی برخدا و رسولش و امیرالمومنی ،

علی بن ابیطالب نیست ؛ بلکه اعتراض بزرگ به آنانی است که نافرمانی کرده و احکمام را تغییر دادند. خداوند می فرماید:

« و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما انزل الله و إلی الرّسول ، قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آبائنا أو لو کان آباوهم لا یعلمون شیئا ولایهتدون »

_ و اگر به آنها گفته شود بیایید به آنچه خدا نازل کرده و به آنچه پیامبرتان دستور می دهد سر تسلیم و اطاعت فرود آرید ، می گویند :

ما را بس است آنچه پدرانمان بر آن بودند و به آن معتقد بودند . آیا باز هم باید از پدرانشان پیروی کنند ، هرچند که آنان چیزی را نمی دانستند

و راهنمایی نشده بودند؟


ه - حدیث دار

در روز انذار ، پیامبر اکرم اشاره به علی فرمود:

« إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی. فاسمعوا له و أطیعوا »

این برادر من ، وصی من ، و جانشین من بعد از من است . پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت نمایید.


این حدیث نیز از حادیث صحیح و درست است که مورخان آن را در آغاز بعثت پیامبر نقل کرده و یکی از معجزات آن حضرت به شمار آورده اند. ولی سیاست ،

همه ی حقایق و رویدادها را وارونه جلوه داد و عوض کرد و هیچ شگفتی در آن نیست ، چرا که آنچه در آن دوران تیره و تاریک به وقوع پیوست ، امروز در عصر

روشنایی تکرار می شود. این محمّد حسنین هیکل است که تمام حدیث را در کتابش ، حیاة محمّد ، در صفحه ی 104 از چاپ اول سال 1354 هجری قمری ،

آورده است و در چاپ دوم و پس از آن در چاپ های دیگر، این جمله ی حضرت را که می فرماید « وصیّی و خلیفتی من بعدی» حذف کرده است!! و همچنین

از کتاب تفسیر طبری ، ج 19 ، ص 121 ، این جمله را حذف کرده اند و به جای آن ، کلمات دیگری از خودشان گذاشته اند!! غافل از اینکه طبری همین روایت

را در تاریخ خودش ، ج 2، ص 319 ، به طور کامل نقل کرده است . ببین چگونه سخنان را تغییر می دهند و تحریف می نمایند و رویدادها را وارونه نشان می دهند ،

گویا می خواهند نور الهی را با دهانشان خاموش کنند .

ولی خداوند نور خود را کامل کرده و روشن می سازد؛ هرچند کافران را خوش نیاید.


در خلال بررسی و بحثم ، خواستم به اصل قضیه آگاه شوم . لذا ، در جستجوی چاپ اول کتاب حیاة محمّد تلاش زیادی نمودم وبحمد الله ، پس از زحمت و رنج

فراوانی ، آن را به دست آوردم و خیلی برایم گران تمام شد . ولی به هر صورت ، بر آن تحریف آگاه شدم و بیش از پیش یقین پیدا کردم که بدسگالان و تبهکاران ،

پیوسته در تلاشند که حقایق ثابت و روشن را بزدایند ، تا این که مدرکی قوی در دست دشمنانشان ! نباشد. ولی حقیقت جوی با انصاف ، هنگامی که بر این

تحریف ها و حق کشی ها آگاه می شود ، از آنها بیشتر دور می گردد و تردیدی برایش نمی ماند که آنها هیچ دلیل و برهانی جز مردم را به گمراهی کشاندن

و آنها را فریب دادن و حقایق را ، به هر قیمتی که شده ، واژگونه نمودن ، ندارند و همانا نویسندگان زیادی را به مزدوری گرفتند تا آنچه هوسشان اقتضا می کند ،

درباره ی شیعیان و سبّ و شتم و تکفیر آنها ، مقاله ها و کتاب هایی بنویسند و کوشش های عاجزانه ی خود را در راه دفاع باطل از آبروی برخی از اصحاب مرتد

و به قهقرا بازگشته ای که پس از رسول خدا حق را با باطل عوض کردند ، ادامه دهند.

راست گفت خدای بزرگ ، که فرمود:

« کذلک قال الّذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم ، قد بیّنا الآیات لقوم یوقنون »

_ همچنین ، گفتند آنها که پیش از آنان بودند و مانند سخن  اینها را بازگو کردند ، قلب هایشان به هم شباهت دارد و ما به تحقیق ،

آیات خود را برای کسانی که یقین و باور دارند ، بیان کردیم.



ادامه دارد ...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 11:09 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

( ادامه ... )

« احادیثی که پیروی از اهل بیت را واجب می داند »



حدیث ثقلین


رسول خدا فرمود:

« یا أیّها النّاس ، إنّی ترکت فیکم ما أن أخذتم به لن تضلّوا ، کتاب الله و عترتی »

ای مردم ، من در میان شما گذاشتم چیزی را که اگر از آن پیروی کنید ، هرگز گمراه نمی شوید : کتاب خدا و خاندانم ، اهل بیتم.


و همچنین فرمود:

« به زودی فرستاده ی پروردگارم می آید و من دعوت حق را اجابت می کنم و همانا در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها به جای می گذارم ؛ اوّل آنها

کتاب خدا است که در آن هدایت و نور است ، و دوم ، اهل بیتم . شما را به خدا ، اهل بیتم را از یاد نبرید . شما را به خدا ، اهل بیتم را فراموش نکنید. »


و اگر با دقت بنگریم در این حدیث شریفی که در صحاح اهل سنت آمده است ، می بینیم که تنها شیعیان هستند که پیروی از ثقلین

( کتاب خدا و عترت پاک پیامبر ) کردند. ولی دیگران تبعیت از سخن عمر نمودند که گفت : « ما را کتاب خدا بس است .» و ای کاش از کتاب خدا

تبعیت می کردند ، بی آنکه آن را تاویل های باطل و طبق هواهای نفسانی خود بکنند و اگر عمر خود از  کتاب خدا معنای « کلاله » را ندانست و آیه ی

تیمم را نفهمید و بسیاری دیگر از احکام را درک نکرد ، پس چه رسد به آنان که پس از او آمده و بدون اجتهاد ، از او تقلید کردند و نظرات و اجتهادات او را در آیات

قرآنی پذیرفتند؟ قطعا پاسخ مرا با این حدیث که خودشان روایتش کرده اند می دهند و آن این که : « در میان شما ، کتاب و سنتم را باقی گذاشتم. »

و این حدیث _ اگر صحیح باشد _ در معنی صحیح است . زیرا معنای عترت در حدیث ثقلین ، که قبلا  ذکرش گذشت ، همان رجوع به اهل بیت است تا :

اوّلاً - سنت پیامبر را به مردم ابلاغ کنند و روایت هایی درست و صحیح از آن حضرت نقل نمایند ، چرا که اهل بیت  منزه از دروغند و خداوند با

آیه ی تطهیر آنها را معصوم دانسته.

ثانیاً - برای این که معانی آیات و مقاصد الهی را تفسیر نمایند ، زیرا کتاب خدا به تنهایی کافی نیست و چه بسیارند گروههایی  که با کتاب خدا

استدلال می کنند و خود در گمراهی اند . از پیامبر اکرم نقل شده که فرمود: « ای بسا قاری قرآن که قرآن او را لعن می کند.» کتاب خدا ساکت است

و آیات را می شود بر وجوه زیادی حمل کرد و قرآن دارای محکمات و متشابهات است و برای فهم درکش ، باید به راسخین در علم رجوع  کرد، همانطور

که در عبارت قرآن آمده ؛ و به اهل بیت باید رجوع کرد ، همانطور که در تفسیر نبوی آمده است.

بنابر این ، شیعه همه چیز را به ائمه ی معصومین ارجاع میدهند و تنها در مواردی که نصّی وجود نداشته باشد اجتهاد می کنند. ولی ما همه چیز را به

اصحاب رجوع می دهیم ؛ چه در مورد تفسیر قرآن و یا تفسیر سنت پیامبر و احادیث وارده . و این درحالی است  که احوال و اوضاع اصحاب و کارها و رفتارها

و استنباط ها و بدعت ها و اجتهاد هایشان را در مقابل نصّ ، که متجاوز از صدها مورد است ، دانستیم . بنابراین ، بعداز آنچه از آنها سر زده است ، نمیتوان

به آنان تکیه کرد و احکام را از آنان اخذ نمود.

و اگر از علمایشان بپرسیم کدام سنت را پیوری می کنید ، قطعا پاسخ می دهند: سنت پیامبر ! ولی واقعیت تاریخ ، آن را رد می کند. زیرا روایت کرده اند

که پیامبر خود فرموده است : « بر شما باد به سنت من و سنت خلافی راشدین بعد از من . پس عاقلانه از آنها پیروی کنید! » و در این صورت ،

سنتی کهمورد پیروی آنها قرار می گیرد ، غالبا سنت راشدین است و حتی سنت پیامبر را از راه همین افراد به دست آورده اند و این در جایی است که در  

صحاحمان نقل کرده ایم که پیامبر اصحاب را از نوشتن سنتش منع نمود تا با قرآن آمیخته نگردد! و چنین کردند ابوبکر و عمر در دوران خلافتشان . پس دیگر

جایی برای این قول پیامبر باقی نمی ماند که فرمود: « ترکتم  فیکم سنتی » ؛ من سنت خود را در میان شما باقی گذاردم.

و آنچه از نمونه ها در این بحث ذکر کردم _ و آنچه ذکر نکردم چندین برابر است _ کافی است که این حدیث را رد کند . زیرا سنت ابوبکر و عمر و عثمان ،

متناقض و مخالف سنت رسول خدا است و آن را باطل می کند؛ همانطور که روشن و واضح است.



نزاع فاطمه ی زهرا با ابوبکر


اولین حادثه ای که فورا پس از وفات رسول خدا رخ داد و اهل سنت و تاریخ نگاران ، آن را به رشته ی تحریر درآوردند، نزاع فاطمه ی زهرا با ابوبکر بود

که ابوبکر با حدیث « ما پیامبران میراثی از خود به جای نمی گذاریم و آنچه از ما باقی می ماند صدقه است » ، بر او احتجاج کرد. و فاطمه ی زهرا ،

با استناد به کتاب الهی ، این حدیث را تکذیب و باطل نمود و پس از اثبات آنه ، بر ابوبکر احتجاج کرد که ممکن نیست پدرش ، رسول خدا ، کتاب خدا را

نقض و مخالفت کند؛ همان کتابی که بر خودش نازل شده و در آن می فرماید:

« یوصیکم الله فی أولادکم ، للذّکر مثل حظّ الانثیین. »

_ خداوند به شما سفارش می کند درباره ی فرزندانتان . پس برای هر پسری ، مانند بهره ی دو دختر است.


و این عمومیت و کلیت دارد و شامل پیامبران و غیر پیامبران می شود و همچنین احتجاج کرد بر او بر سخن خداوند که می فرماید:

« و ورث سلیمان داود »

_ و سلیمان وارث داود شد.


و هر دوی این ها پیامبر بوده اند. و فرمود:

« فهب لی من لدنک ولیاً یرثنی و یرث من آل یعقوب و أجعله ربّ رضیّاً »

خداوندا به من فرزندی عطا فرما که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد و او را _ ای پروردگار من _ پسندیده ساز.



مخالفت ابوبکر با عمر


و امّا دومین حادثه ای که برای ابوبکر ، در آغازین روزهای خلافتش رخ داد و تاریخ نویسان اهل سنت آن را به ثبت رساندند ، آن بود که ابوبکر  

با نزدیکترین افراد به خویش ، یعنی عمر بن خطاب ، مخالفت کرد.

خلاصه ی ماجرا این است که ابوبکر بنا داشت با افرادی که از زکات دادن امتناع کرده بودند بجنگد و آنها را به قتل برساند . ولی عمر با او مخالفت کرده ،

گفت : با آنان نجنگ . زیرا شنیدم پیامبر را می فرمود: « مأموریت پیدا کردم با مردم کارزار کنم ، تا این که بگویند لا إله إلاّ الله ، محمّد رسول الله ، پس

هر که این را گفت ، مالش و جانش از نظر من در امان خواهد بود و حسابش با خدا است.»


متن این روایت را مسلم در صحیحش آورده است که آمده :

« روز خیبر ، حضرت رسول پرچمی را به علی داد . علی گفت : ای پیامبر! بر چه چیزی با آنها کارزار کنم؟»  حضرت فرمود:

« با آنان بجنگ تا وقتی که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمّد بدهند. پس اگر چنین شهادتی دادند ، اموال و جانشان در امان تو  

خواهد بود؛ مگر آنچه به حق گرفته شود و حساب و عقابشان با خداوند است. »


ولی ابوبکر با این احادیث قانع نشد و گفت : « به خدا قسم ، با آنان  که بین نماز و روزه فرق می گذارند ، می جنگم . زیرا زکات حقی است که از اموال باید

گرفته شود. » و یا این که گفت: به خدا قسم ، اگر زکاتی که به پیامبر می پرداختند ، از من باز دارند ، بر آن باز داشتن با آنان به شدت می جنگم .»

و عمر پس از آن قانع شد و گفت: « همین که دیدم ابوبکر بر آن امر مصمم است ، خوشوقت شدم. »

من نمی دانم چگونه گروهی در مخالفت با سنت پیامبرشان خوشوقت می شوند ؟ این تأویلشان فقط برای این بود که بهانه ای در جنگ و کارزار با

مسلمانان داشته باشند ؛ همان مسلمانانی که خداوند قتلشان را در قرآن خود روا ندانسته و حرام کرده است. می فرماید:

« یا أیّها الّذین آمنوا ، إذا ضربتم فی سبیل الله فتبیّنوا و لا تقولوا لمن الففی الیکم السّلام لست مومناً تبتغون عرض الحیاة الدنیا ،

فعند الله مغانم کثیره ، کذلک کنتم من قبل ، فمنّ علیکم فتبیّنوا إنّ الله کان بما تعملون خبیراً »


_ ای مومنان ، هنگامی که برای جهاد در راه خدا می روید ، خوب تحقیق کنید و به آن کس که اظهار اسلام کرده تسلیم شما می باشد ، نگویید که

تو مومن نیستی ( تا از این راه مال و جانش را بر خود حلال کنید )و از متاع زندگی دنیا بهره ای ناچیز ببریدو بدانید که غنیمت های بزرگ نزد خدا است .

شما هم در گذشته ، اسلامتان چیزی جز تسلیم نبود. ولی خداوند بر شما منت نهاد . پس باید خوب تحقیق کنید و بدانید که خداوند بر تمام کارها و

اعمالتان آگاه است .


از آن گذشته ، آنهایی که حاضر نشدند زکات خود را به ابوبکر بدهند ، هرگز وجوب زکات را منکر نشده بودند. ولی  مقداری تاخیر در پرداختن زکات کردند ،

تا قضیه ی خلافت برای آنها روشن گردد.

شیعیان می گویند که این ها ناباورانه ، مواجه خلافت ابوبکر شدند و در میان آنان ، کسانی بودند که همراه با پیامبر در « حجة الوداع » بودند و خود از زبان

پیامبر ، مساله ی جانشینی علی بن أبی طالب را شنیده بودند. لذا ، مقداری صبر کردند تا حقیقت قضیه برایشان معلوم شود . ولی ابوبکر که

می خواست آن قضیه ی اصلی فاش نشود و آنها را از انگیزه شان به زور باز دارد ، دست به چنین کشتاری زد.


من بدون این که این مطلب شیعیان را استدلال یا تایید کنم ، قضیه را برای هر کس که در جستجوی حقیقت است رها می کنم تا خود بحث و بررسی نماید.

ولی با این حال ، از قلم نمی  اندازم داستان ثعلبه را که در دوران حضرت رسول رخ داد و ثعلبه از آن حضرت خواست که برایش دعا کند تا ثروتمند گردد و در

این امر اصرار فراوان نمود و با خدا پیمان بست که صدقه و زکات را خواهد داد . حضرت دعایش کرد و خداوند از فضل و کرمش ، او را ثروتمند نمود تا حدی که

مدینه و اطراف آن ، برایش تنگ بود . زیرا شتر ها و گوسفندان زیادی به دست آورد و لذا ، کم کم از محضر پیامبر و مسجد دور شد و کار به جایی رسید که

حتی به نماز جمعه هم حاضر نمی شد. و هنگامی رسول خدا افرادی را برای گرفتن زکات به سوی او فرستاد ،امتناع ورزید و چیزی به آنها نداد و گفت:

این همان جزیه است ، یا این خواهر جزیه است! و حضرت رسول با او نجنگید و دستور به قتلش نیز نداد ولی خداوند درباره اش این آیه را نازل فرمود:

« و منهم من عاهد الله لئن آتا نا من فضله لنصدقنّ و لنکوننّ من الصّالحین فلمّا أتاهم من فضله ، بخلوا به و تولّوا و هم معرضون .»

_ و از آنان کسانی هستند که با خدا عهد کردند که اگر خدا از لطف خویش به ما عطا کند و ثروت زیادی به ما بدهد ، قطعا ما صدقه و زکات خواهیم داد

و از شایستگان خواهیم بود. ولی وقتی که خداوند از لطف و کرمش به آنها عطا کرد ، بخل ورزیدند و روی برگردانده و از اعراض کنندگان شدند.


ثعلبه پس از نزول این آیه ، با دیده ای گریان نزد پیامبر آمد و از او خواست زکاتش را بپذیرد ولی حضرت _ طبق روایت _ امتناع کرده ، از او نپذیرفت .

پس اگر واقعا ابوبکر و عمر پیرو سنت پیامبر بودند ، این مخالفت و ریختن خون مسلمانان بی گناه ، به صرف نپرداختن زکات ، برای چه بود؟ و آنان که

می خواهند بهانه ای برای ابوبکر درست کنند و دست و پا می کنند که اشتباهش را جبران نمایند که زکات را تاویل کرده که حق مال است ، پس از

داستان ثعلبه که زکات را انکار کرد و آن را جزیه به حساب آورد ، دیگر هیچ عذر و بهانه ای برای آنان باقی نمی ماند و کسی چه می داند شاید ابوبکر ،

دوستش عمر را به ضرورت به قتل آنان که به او زکات نپرداختند قانع کرده بود ، تا این که دعوت آنان را در کشور پهناور اسلامی ، برای زنده نگه داشتن

حدیث غدیر که علی را به خلافت نصب کرده بود ، خنثی نمایند و این چنین بود که عمر از کشتار آنان اظهار خرسندی نمود. چرا که او کسی

بود که تهدید به قتل و سوزاندن کسانی کرد که در خانه ی فاطمه جمع شده و از بیعت امتناع کرده بودند.


« داستان خالد بن ولید »



اما سومین حادثه ای که در اوایل خلافت ابوبکر برایش اتفاق افتاد و با عمر مخالفت ورزید و برخی از آیات و روایات را تاویل کرد ، داستان خالد بن ولید بود

که مالک بن نویره را ظالمانه به قتل رساند و در همان شب با همسر مالک ، زنای به عنف کرد . و عمر به خالد می گفت : « ای دشمن خدا ! یک نفر

مرد مسلمان را کشتی ، آنگاه به همسرش شبیخون زدی. به خدا قسم سنگسارت می کنم. »


ولی ابوبکر از خالد دفاع کرد و گفت : « او را رها کن ، عمر ! او تاویل کرده و تاویلش اشتباه درآمده است . پس چیز دیگری درباره ی خالد نگو !! »

و این رسوایی دیگری است که تاریخ برای یکی از بزرگان اصحاب ثبت می کند !! و ما هم  هر وقت نامش را می بریم ، با کمال احترام و قدسیت از او یاد

می کنیم و او را لقب « سیف الله المسلول » می دهیم !!

من چه می توانم بگویم درباره ی یکی از اصحاب ، که چنان کارهای زشتی را مرتکب می شود؟ مالک بن نویره ، این صحابی جلیل القدر ، و بزرگ خاندان

بنی تمیم و بنی یربوع را که در جوانمردی و سخاوت ، و شجاعت ضرب المثل شده بود ، به قتل می رساند . و مورخین نوشته اند که خالد فریب داد مالک

و یارانش را و بعد از آن که سلاح ها را بر زمین نهاد و با آنان مشغول نماز جماعت شد ، خود و اصحابش با طناب های محکم آنان را بستند و در میانشان

لیلی ، دختر منهال _ همسر مالک _ بود که وی یکی از مشهورترین زنان عرب در زیبایی بود و گفته اند که از او زیباتر دیده نشده و

خالد شیفته ی جمالش شد.

مالک به خالد گفت : ما را نزد ابوبکر بفرست تا خود او در مورد ما قضاوت و حکم کند و در این بین ، عبد الله بن امر و ابو قتاده ی انصاری دخالت کرده و

به خالد اصرار کردند که آنان را نزد ابوبکر بفرستد . ولی خالد رد کرد و گفت : « خدا مرا زنده نگذارد ، اگر او را نکشم .»

ناگهان مالک نگاهی به همسرش لیلی انداخت و به خالد گفت : او مرا به کشتن داد . ( یعنی زیبایی همسرم تو را وادار به کشتن من کرد )

فورا خالد دستور داد گردنش را بزنند و همسرش لیلی را دستگیر کرده ، همان شب بر او وارد شد.

چه می توانم بگویم در مورد این اصحابی که حرمت های الهی را می شکنند و برای هوای نفس ، مسلمانان را می کشند و نوامیس آنان را مورد

دستبرد قرار می دهند . مگر در اسلام نیست که نمی توان با زنی که شوهرش از دنیا رفته ازدواج کرد ، مگر پس از تمام شدن عده اش ، که در قرآن

تعیین گردیده است؟

ولی خالد که خدایش هوای نفسش بود ، مرتد شد و دیگر « عده » چه ارزشی برای او دارد ، پس از آنکه ظالمانه و ناجوانمردانه ، مالک و قومش را به

قتل رساند و آنها به شهادت و گواهی عبد الله بن امر و ابو قتاده ، از مسلمانان بودند که پس از این حادثه ، به قدری ابو قتاده خشمگین و عصبانی شده

بود که فورا به مدینه بازگشت و سوگند خورد که هیچ وقت دیگر در سپاهی که فرماندهش خالد بن ولید است، شرکت نکند.

خوب است در این قضیه ی مشهور ، اقرار استاد حسنین هیکل را از کتابش ، الصدیق ابوبکر ، نقل کنیم . او تحت عنوان « رأی عمر و حجته لفی الأمر »

چنین می گوید:

اما عمر ، که نمونه ی راستین عدالت بود. او یافته بود که خالد بر یک انسان مسلمان ستم نموده و باهمسرش _ قبل ازتمام شدن عده اش _ زنا کرده ،

پس روا نیست که در فرماندهی ارتش باقی بماند تا دگرباره به چنین کاری دست نزند و امر مسلمانان را به تباهی نکشاند و شخصیتشان را در میان اعراب

لکه دار ننماید. لذا ، گفت : با این رفتاری که با لیلی کرده ، نمی شود او را بدون کیفر گذاشت .

و اگر درست باشد که او تاویل کرده و در مورد مالک به اشتباه افتاده است ، ولی عمر این را نمی پذیرد و همین قدر کافی است که رفتار خالد با همسر مالک

را دلیلی بر ضرورت جاری کردن حد شرعی بر او بدانیم و این مطلب که او « سیف الله » ( شمشیر خداوند ) است ، بهانه ای برای جاری نکردن حد نمی شود

و اگر این بهانه درست باشد که مثلا « پیروزی در رکاب فرماندهی چون خالد به دست می آید » ، پس دیگر تمام حرمت ها و حرام ها برای خالد ، جایز و حلال

می شود و از آن پس ، بدترین نمونه ای خواهد بود که مسلمانان این چنین احترام قرآن را نگه می دارند ! از این روی ، عمر دوباره با ابوبکر بحث کرد و بر او

اصرار نمود ، تا این که خالد را طلبیده و او را به شدت مورد سرزنش قرار داد ...

آیا می توانم از استاد هیکل و امثال او از علمایمان ، که برای حفظ کرامت اصحاب به نیرنگ و فریب روی می آورند ، سوال کنیم : چرا ابوبکر حد را بر خالد جاری

نساخت؟ و اگر عمر _ به قول هیکل _ الگوی عدالت راستین است ، پس چرا به عزل خالد از فرماندهی ارتش بسنده کرد و حد شرعی را بر او جاری نساخت تا

همانگونه که خود می گوید ، ضرب المثلی برای مسلمانان نباشد که این چنین احترام کتاب خدا را نگه می دارند؟!

و آیا  واقعا کتاب خدا را محترم شمردند؟

آیا حدود الهی را جاری نمودند؟

نه ! هرگز! آنها فقط دنبال سیاست بودند؛ همان سیاستی که حقایق را وارونه می سازد و آیات قرآنی را به دیوار می زند.


و آیا می توانیم بپرسیم از برخی علمایمان که در کتابهایشان نقل می کنند که پیامبر بسیار خشمگین شد هنگامی که اسامه نزد او آمد و درباره ی یک زن

شرافتمندی که دزدی کرده بود، وساطت و شفاعت کرده و آنگاه حضرت فرمود :

« وای بر تو ! در یکی از حدود الهی شفاعت می کنی ؟ به خدا قسم اگر فاطمه ، دختر محمّد نیز دزدی کند ، دستش را قطع می کردم.

هلاک شدند آنان که پیش از شما بودند ، که هرگاه شخصیتی در میان آنان دزدی می کرد ، رهایشان می کردند و اگر بیچاره ای دزدی

می کرد ، حد را بر او جاری می ساختند.»


این علما چگونه ساکت می شوند از کشتار مسلمانان بی گناه و هتک نوامیس آنها و دخول بر زنانشان در شب کشته شدنشان ،در حالی که

آن بیچارگان در عزای شوهرانشان ماتم زده اند؟

و ای  کاش ای عالمان سکوت می کردند که کار زشت خالد را با ساختن دروغ ها و خلق فضیلت ها و خوبی های دروغین تاویل کرده و گناهش را پاک

می کنند و باز هم او را لقب « سیف الله المسلول » می دهند و مرا به شگفتی وا داشت یکی از دوستانم که مشهور به شوخ طبعی و قلب

معانی بود.

زیرا روزی از روزهای نادانی ام ، در اوصاف خالد بن ولید ، برای او سخن می گفتم ، تا آنجا که به او گفتم : خالد سیف الله المسلول است !

او فورا گفت : او « سیف الشیطان المشلول » است ( یعنی شمشیر کُند شیطان ) و در آن روز خیلی تعجب کرده و ناراحت شدم . ولی پس

از بحث و بررسی ، خداوند قلبم را گشود و ارزش این هایی را بر خلافت تکیه زدند و احکام خدا را تبدیل و تعطیل نمودند و حدود الهی را نادیده گرفته و

زیر پا گذاشتند ، به من فهماند.


ادامه دارد ...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 16:05 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

« خالد بن ولید در زمان پیامبر »



خالد بن ولید در دوران حضرت رسول ، داستان مشهوری دارد . حضرت رسول او را به سوی بنی جذیمه اعزام کرد که آنها را به اسلام دعوت نماید و

دستور جنگ و قتال آنان را به او نداد . بنی جذیمه به جای این که بگویند « اسلمنا » ( اسلام آوردیم ) ، گفتند: « صبأنا ، صبأنا » یعنی از

دینی دست برداشته و به دین دیگری گرویدیم ( که همان کنایه از اسلام آوردن بود ) . خالد بی اعتنایی کرده ، شروع به کشتار آنان کرد و برخی را نیز

اسیر نمود و به یارانش سپرد و به آنها دستور داد که اسیران را به قتل برسانند. ولی بعضی از آنها وقتی فهمیدند این بیچارگان اسلام آورده اند ، از

کشتنشان خود داری کردند و هنگام برگشتن ، داستان را به عرض پیامبر رساندند. حضرت دو بار فرمود:


« خدایا ، من از خالد بن ولید بیزارم و به تو پناه می برم از کاری که انجام داد. »


آیا می توانیم بپرسیم عدالت این اصحاب ، که چنین ادعایی می کنند ، کجا است ؟ و اگر خالد بن ولید ، که نزد ما از بزرگان است ، تا آنجا که لقب

شمشیر خدا به او داده ایم ، آیا واقعا پروردگارمان شمشیرش را می کشد و بر مسلمانان بی گناه یورش می برد و آنها را قتل عام می نماید و

نوامیسشان را هتک می کند؟ و مگر در این  امر تناقض نیست ؟ زیرا خداوند از قتل نفس و از فحشا و منکر و ظلم نهی فرموده ، ولی در همان

حال می بینیم خالد شمشیر ستمش را می کشد که مسلمانان را از بین ببرد و خونشان را بریزد و اموالشان را غارت نماید و زنان و فرزندانشان

را به اسارت بگیرد.

خداوندا ، این سخن زور و بهتانی آشکار است .

خداوندا ، تو منزهی و تو عظیم و بزرگی و بالاتر از این تهمت ها هستی که می زنند.  

پروردگارا ، تو را سپاس می گوییم و تقدیس می نماییم و منزهت می داریم و بی گمان تو آسمانها و زمین و آنچه میان آنها است

را به باطل نیافریدی . این گمان کافران است . پس وای بر کافران از آتش جهنم.


چگونه ابوبکر ، که خود را خلیفه ی مسلمانان می دانست ، آن جنایت های زشت را می شنود و سکوت می کند؟ و ای کاش تنها سکوت می کرد ،

که از عمر بن خطاب می خواهد که از خالد دست بردارد و بر ابو قتاده غضب می کند که چرا اعتراض به کار خالد کرده است ! آیا واقعا قانع شده بود

که خالد تاویل کرده و آنگاه به اشتباه افتاده است؟ و دیگر چه بهانه ای برای مجرمان و تبهکاران می ماند که حرمت ها و اعراض مردم را هتک کنند و

آنگاه ادعای تاویل نمایند؟

ولی من بر این باورم که ابوبکر هیچ تاویلی در مورد خالد نداشته . زیرا عمر او را دشمن خدا خواند و نظرش این بود که باید خالد به قتل برسد . زیرا

یک مسلمان را کشته است ، یا این که سنگسار شود ، زیرا با همسر مالک ( لیلی ) زنا کرده است . ولی ابوبکر هیچ کدام از این ها را در حق

خالد انجام نداد ، بلکه خالد بر عمر بن خطاب _ در این مساله _ پیروز شد . زیرا ابوبکر جانب او را گرفته و به او حق داده بود ؛ هر چند کاملا و بیش از

هر چیز دیگر ، خالد را می شناخت.

مورخان نوشته اند که پس از آن حادثه ی شرم آور ، ابوبکر خالد را به یمامه فرستاد که از آنجا نیز پیروز بیرون آمد و با دختری از آن دیار ازدواج کرد و

همان رفتاری که با لیلی نموده بود ، در آنجا انجام داد ؛ در حالی که هنوز خون آن مسلمان و یا خون پیروان مسیلمه خشک نشده بود و

ابوبکر بیش از آن حادثه ی قبلی عصبانی شد و به او پرخاش کرد!!

تردیدی نیست که این دختر نیز شوهر دار  بوده و خالد شوهرش را به قتل رسانده ، سپس بر او وارد شده است ؛ همانگونه که با لیلی ، همسر

مالک رفتار کرد. و گرنه سزاوار پرخاش ابوبکر ، آن هم بیش از پرخاشی که در حادثه ی قبلی کرده بود ، نمی بود؛ هر چند تاریخ نویسان متن نامه ای

را که ابوبکر برای خالد بن ولید فرستاده ، یاد آور می شوند که در آن آمده بود:

به جان خودم ، ای فرزند مادر خالد ، تو کاری جز آمیختن با زنان نداری ؛ در حالی که در صحن

حیاط خانه ات خون هزار و دویست نفر از مسلمانان ریخته شده و تا هنوز خشک نشده است.


و هنگامی که خالد آن نامه را خواند ، گفت : « این کار آن مرد ِسختگیر است . » یعنی عمر.

اینها دلایل محکمی است که مرا وا میدارد از این گونه اصحاب ، متنفر و بیزار گردم و همچنین ، متنفر شوم از پیروانشان که به کارهایشان رضایت

داده و با قوت از آنها دفاع می کنند و متن های روایت ها را به نفعشان تاویل می نمایند و روایت های دروغین را برای صحه گذاشتن بر کارهای

ابوبکر و عمر و عثمان و خالد بن ولید و معاویه و عمرو بن عاص و هم قطارانشان ، می سازند.

خداوندا ، از تو درخواست آمرزش و توبه می کنم.


خدایا ، از کارها و سخنان امثال اینان ، که با احکامت مخالفت ورزیده و حرمت هایت را هتک نموده و حدودت را تجاوز نمودند ، تبری و بیزاری می جویم

و از پیروان و اتباعشان و کسانی که دانسته و عالمانه ولایتشان را پذیرفته اند ، بیزارم و به تو پناه می برم.

بار الها ، از این که در گذشته ، در اثر نادانی و جهالت ، آنان را پیروی می کردم ، مرا ببخش و بیامرز. و همانا رسولت فرمود:

« جاهل در جهالتش بهانه ای ندارد. »


خداوندا ، بزرگانمان ما را به بیراهه کشاندند و حقیقت را از ما پنهان داشتند و اصحاب مرتد و دگرگون شده را به گونه ای برایمان ترسیم کردند

که پنداشتیم برترین بندگان پس از رسولت هستند و بی گمان پدران و نیاکان ما نیز قربانی همین نیرنگ و  خیانتی بودند که خواست امویان و سپس

عباسیان بود.

خداوندا ، آنان را و ما را بیامرز، که تو خود از پشت پرده ها و از باطن ما آگاهی و خود می دانی که محبت و علاقه ی آنان به چنان اصحابی ، تنها

از روی حسن نیت بود و به این  خیال که اینان یاران رسولت ، حضرت محمّدند ، که درود و سلامت بر او و اهل بیت و دوستانش باد ، و تو خود ، ای سید

و مولای من ، آگاهی به علاقه و محبت آنان و ما به عترت پاک پیامبرت ، امامانی که رجس و پلیدی را از آنان دور کردی و پاک و طاهرشان قرار دادی که

در مقدمه و پیشاپیش آنان سید و سالار مسلمانان و امیر مومنان و رهبر نیکو سیرتان و امام تقوا پیشگان ، حضرت  علی بن أبی طالب قرار دارد.

بار خدایا ! مرا از شیعیان و متمسکان به ریسمان ولایتشان و پیمودگان راه و رسمشان و سوارشدگان در کشتی نجاتشان و چنگ زدگان به

عروة الوثقایشان و پویندگان گام هایشان و ادامه دهندگان در محبت و مودت و ولایتشان و عمل کنندگان به سخنان و کردارشان و سپاسگزاران لطف و

محبتشان قرار ده .

خدایا ! مرا در جمعشان ببر و همراهشان محشور فرما که همانا پیامبرت _ درود و سلامت بر او و خاندان پاکش باد _ فرمود:

« انسان با هر که دوست دارد ، محشور می شود .»



2- حدیث کشتی

پیامبر خدا فرمود:

« مثل اهل بیت من ،مثل کشتی نوح است در قومش . هر که در آن سوار شد ، نجات یافت و هر که از آن تخلف کرد ، غرق شد .»


و فرمود :

« مثل اهل بیت من در میان شما ، مثل باب حطه ی بنی اسرائیل است که هر که در آن داخل شد ، آمرزیده گشت .»


ابن حجر در کتاب صواعق المحرقه اش این حدیث را آورده ، سپس می گوید:

علت تشبیه آنان به کشتی ، این است که هر کس آنان را دوست داشت و احترامشان گذاشت و خدای را بر آن نعمت سپاس گفت و به هدایت

عالمانشان هدایت شد ، از تیرگی مخالفت ها در امان خواهد بود و هر کس از آنها تخلف کرد ، در دریای کفران نعمت ها غرق ، و در باتلاق طغیان

ها هلاک خواهد شد . و وجه تشبیهشان به « باب حطه » این است که خداوند دخول از این در _ که همان درب « اریحا » یا « بیت المقدس »

است _ را همراه با فرو تنی و طلب آمرزش ، راهی برای مغفرت و آمرزش قرار داده بود و برای این امت ، مودت و محبت اهل بیت را سبب آمرزش

قرار داده است.

ای کاش بودم که از ابن حجر می پرسیدم آیا او هم از کسانی بود که وارد کشتی شدند و از آن باب حطه داخل گشتند و به هدایت علما روشن شدند ،

یا این که از کسانی بود که می گویند آنچه را به آن عمل نمی کنند و  معتقدند به آنچه با آن مخالفت می کنند؟ و چه بسا گمراهانی که هر وقت از آنها

می پرسم و بر آنها احتجاج می کنم ، پاسخ می دهند که : ما سزاوارتر به اهل بیت و به امام علی هستیم ، از دیگران . ما اهل بیت را تقدیر و احترام

می کنیم و کسی نیست که بزرگواری و فضائلشان را انکار نماید!

آری! با زبان می گویند آنچه در قلبشان نیست و با این که احترام و تقدیر می کنند ، ولی پیروی و تقلید از دشمنان و قاتلان و مخالفان اهل بیت می نمایند ،

یا این که معمولا نمی دانند اهل بیت کیست و اگر از آنان بپرسی اهل بیت چه کسانی اند ، ناگهان پاسخت می دهند آنان همان زنهای پیامبرند که خداوند

رجس را از آنان دور ، و پاکشان گردانید.

یکی از آنها این معما را برایم گشود ، وقتی از او پرسیدم و پاسخ را داد: تمام اهل سنت و جماعت ، پیروی از اهل بیت می کنند.

با شگفتی گفتم : چطور ؟ گفت : پیامبر فرموده نصف دینتان را از این حمیرا ( یعنی عایشه ) فرا گیرید.پس ما نیمی از دینمان را از اهل بیت گرفته ایم!

و این چنین معلوم می شود نحوه ی محبتشان به اهل بیت چگونه است ! ولی اگر از آنان بپرسی امامان دوازده گانه چه کسانی اند؟ از آنان جز علی و

حسن و حسین نمی شناسند ، هرچند به امامت حسنین نیز معتقد نیستند . از سویی دیگر، معاویة بن ابوسفیان را احترام و تقدیر می کنند که امام

حسن را با دادن سم به شهادت رساند و او را کاتب وحی می نامند! و عمرو بن عاص را همانگونه احترام می کنند که علی را !!!

این همان تناقض گویی و حق را با باطل پوشاندن و نور را با تاریکی پنهان کردن است.و گرنه چه طور ممکن است در قلب مومن ، حب خدا و حب شیطان جمع شود؟

خداوند در قرآن می فرماید:

« لا تجد قوما یومنون بالله و الیوم الآخر ، یوادّون من حادّ الله و رسوله و لو کانوا آبائهم ، أو أبنائهم ، أو اخوانهم ، أو عشیرتهم ، اولئک کتب

فی قلوبهم الإیمان و ایدهم بروح منه ، و یدخلهم جنّات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها ، رضی الله عنهم و رضوا عنه ، اولئک حزب الله ،

ألا إنّ حزب الله هم المفلحون .»


هر گز نمی یابی گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند که با مخالفان خدا و پیامبرش ، هرچند پدران یا پسران یا برادران یا خویشان آنان

باشند ، دوستی و محبت کنند . خداوند ایمان را در دلهایشان ثبت کرده و به روحی از سوی خود نیرویشان بخشیده و آنها را داخل در بهشت

هایی خواهد کرد که در آن جاوید بمانند . خداوند از آنان راضی ، و آنان از خداوند راضی و خشنود باشند . آنها حزب الله اند که حزب خدا ، قطعا ً رستگارانند.


و همچنین فرمود :

« یا أیّها الّذین آمنوا ، لا تتّخذوا عدوّی و عدوّکم أولیاء تلقون إلیهم بالمودّة و قد کفروا بما جاء کم من الحق »

_ ای مومنان ، دشمن من و دشمن خودتان را دوست مدارید . چگونه اظهار علاقه به آنان می کنید ، در حالی که به آنچه از حق برای

شما آمده ، کافرند و ایمان ندارند؟


3- حدیث کسی که می خواهد زندگی اش زندگی پیامبر باشد.

رسول خدا فرمود:

« هر که خوش دارد که مانند من زندگی کند و مانند من بمیرد و در بهشت برینی که پروردگارم آماده کرده ساکن شود ،

پس ولایت  علی را پس از من بپذیرد و دوست دارانش را دوست بدارد و به اهل بیتم پس از من بپیوندد و از آنها پیروی کند .

زیرا که آنان عزت منند ، از خاک گل من آفریده شده اند و فهم و علم من به آنان تزریق شده است ، پس وای بر کسانی از

امتم که فضیلت آنها را نادیده بگیرند و رحم مرا به جای وصل قطع کنند . خداوند از شفاعتم آنان را بهره مند نسازد.»


و این روایت نیز از روایت های روشنی است که اصلا قابل توجیه کردن و تاویل نمی باشد و حجت را بر مسلمانان کامل کرده ، جای بهانه ای نمی گذارد

که هر کس ولایت علی را نداشته باشد و از اهل بیت پیامبر پیروی ننماید ، از شفاعت جدش رسول خدا محروم خواهد شد.

لازم به تذکر است که در خلال تحقیقاتم ، در آغاز ، نسبت به صحت این حدیث تردید کردم. زیرا دیدم متضمن تهدید شدیدی است درمورد کسانی که با

علی و اهل بیت مخالفند، به ویژه این که این حدیث اصلا جایی برای توجیه و تاویل نگذاشته است. پس از چندی که کتاب اصابه ی

« ابن حجر عسقلانی » را مطالعه می کردم ، دیدم پس از ذکر این حدیث می گوید:

« در اسنادش نام یحیی بن یعلی محاربی آمده است که آدم سست و غیر مورد اطمینانی است! »


تا اندازه ای آرامش پیدا کردم  و اشکال و اعتراضی که در ذهنم مانده بود ، مقداری زدوده شد . زیرا پنداشتم که واقعا یحیی بن یعلی محاربی ،

که حدیث را نقل کرده ، ثقه و مورد اعتماد نیست . ولی از آنجا که خداوند سبحان می خواست حقیقت را بر من آشکار سازد ، در روزهای بعد و

هنگامی که کتاب « مناقشات عقایدیه » را به دست آوردم ، مطلب کاملا روشن شد. از این کتاب فهمیدم که یحیی بن یعلی محاربی ،

از افراد مورد اطمینانی است که شیخین ( مسلم و بخاری ) بدو اعتماد داشته اند. خود مطلب را در کتاب بخاری دنبال کردم و

دیدم در جلد سوم ، صفحه ی 31 ، در باب « غزوه ی حدیبیه » ، روایت هایی از او نقل کرده و مسلم در صحیح ش و  خود ذهبی نیز با

آن همه عصبیتی که دارد ، احادیث موثقه ی او را مورد تایید کامل قرار داده و ائمه ی « جرح و تعدیل » ، او را از « ثقات » دانسته اند و

شیخین ( بخاری و مسلم ) به او اطمینان نموده اند ! پس این همه تحریف و تقلب و جعل و وارونه جلوه دادن حقایق و طعن زدن در شخصی که مورد اطمینان است

و اهل صحاح او را توثیق کرده اند ، برای چیست ؟ آیا بدین خاطر است که او حقیقتی روشن را جلوه داده است که همان ضرورت اقتدا و پیروی از اهل بیت

است ، که اکنون پاداشش از ابن حجر ، تضعیف و توهین می باشد؟ هر چند ابن حجر غفلت کرده بود که پس از او ، علمایی محقق خواهند آمد و او را در

هر کوچک و بزرگی مورد استیضاح و سوال قرار خواهند داد و تعصب و نادانی اش را کشف خواهند کرد. زیرا روشنایی از فروغ نور  هدایت می گیرند و

راهنمایی را از راهنمایان اهل بیت اخذ می کنند.

و پس از آن فهمیدم که برخی از علمای ما بیشترین تلاششان را در پوشاندن حقیقت ها به کار می برند تا واقعیت اصحاب و خلفا ، که بزرگان و رهبرانشانند ،

آشکار نشود و لذا ، می بینی که گاهی احادیث صحیح را توجیه می کنند و معانی دیگری برایش جعل می نمایند و گاهی احادیثی را که با مذهبشان

ناسازگار است ، تکذیب می کنند ، هرچند در صحاح و مسندهای خودشان آمده باشد و گاهی نیمی از حدیث یا دو سومش را حذف می کنند و به جای

آن ، جمله هایی از خود اضافه می کنند!! و گاهی روایت ثقه را مورد تشکیک و طعن قرار می دهند ، زیرا ا حادیثی را روایت کرده اند که با هوای نفسشان

سازگار نبوده است و گاهی هم حدیث را در چاپ اول کتاب نقل کرده  و در چاپ های بعدی حذف می کنند و هیچ اشاره ای به انگیزه ی حذف و نادیده گرفتن

حدیث نمی کنند ؛ علی رغم آن که آگاهان سبب این خیانت ها را خواهند دانست .

همه ی این مسائل ، پس از بررسی و کنجکاوی شدید و بی پایانم به دست آمد و نسبت به هر چه می گویم ، دلیل های محکم و بی چون و چرا دارم.

این ها که بیهوده دست به چنین تلاش هایی می زنند و کوشش دارند که رفتار و اعمال آن عده از اصحاب که به اعمال جاهلیت خویش بازگشتند را به نحوی

درست جلوه دهند ، به هر حال سخنانشان مغایر سخنان دیگرشان درآمده و با تاریخ نیز ناسازگار است. ای کاش اینها از حق تبعیت می کردند ، هر چند تلخ

بوده ، تا هم خود آسوده شوند و هم ما را به زحمت نیاندازند و به جای این که عامل از هم پاشیدگی و اختلاف و تفرقه ی امت باشند، عامل وحدت و اتحاد

و یگانگی می شدند ؛ چرا که بیشتر اختلاف ها بر سر تایید یا مخالفت سخنان ایشان دور می زند.


و اگر بعضی از پیشینیان از اصحاب ، ثقه و مورد اعتماد نبودند ، در باز کردن احادیث شریف پیامبر و هر چه را که با هواهاشان سازگار نبود نادیده می گرفتند،

به ویژه اگر آن احادیث از وصایایی بود که حضرت رسول ، قبل از وفاتش به آنها سفارش کرده بود ، مانند روایتی که بخاری و مسلم نقل کرده اند که پیامبر قبل

از وفاتش به سه مطلب سفارش کرد:

1- مشرکین را از جزیرة العرب بیرون کنید؛

2- گروه اعزامی را به همان مقدار که من هدیه می دادم ، شما هم عطا کنید.

3- راوی می گوید: سومین سفارش را فراموش کرده ام!


آیا معقول است اصحابی که حاضر بودند و وصیت های پیامبر را شنیدند ، دو تا را به یاد داشته باشند و سومین وصیت را فراموش کرده باشند ،

در حالی که پس از یک بار شنیدن چکامه های بلند ، آنها را از بر می کردند. نه ! هرگز از یاد نبردند . ولی سیاست آنها را وادار به فراموش نمودن

و یاد آوری نکردن نمود. این باز هم مسخره ی دیگری از این عده از اصحاب است . و بی گمان ، آن وصیت مربوط به خلافت علی بن ابیطالب بوده

که راوی ، آن را به فراموشی سپرده است!

هر چند تحقیق کننده در این امر بوی وصیت برای علی کاملا به مشامش می رسد ، علی رغم انکار نمودن و از یاد بردن آنان ، بخاری در صحیح خود ،

در کتاب « وصایا » و مسلم نیز در صحیح خود ، در کتاب « الوصیه » ، نقل کرده اند که در حضور عایشه ذکر شد که پیامبر سفارش علی

را کرده است و او را جانشین خود قرار داده است. ببین چگونه خداوند نور خود را ظاهر و آشکار می سازد ، هر چند ستمگران آن را بپوشانند .


باز می گردم به سخنم و می گویم اگر این اصحاب در بازگو کردن سفارش ها و وصیت های پیامبر مورد اطمینان نباشند ( و تحریف کنند) پس دیگر ملامتی

بر «  تابعین » و آنان که پس از آنها آمده اند نیست .


و اگر عایشه ، که ام المومنین است ، تحمل شنیدن نام « علی » را ندارد و از اسم علی بیزار است ، همانگونه که ابن سعد در طبقاتش و بخاری

در صحیحش ( باب مرض النبی ) نقل کرده اند، و اگر عایشه به سجده ی شکر می افتد وقتی خبر مرگ علی را می شنود ، پس چه

امیدی به او هست که خلافت علی را از ربان پیامبر یادآور شود و او کسی است که همگان دشمنی و عداوتش را نسبت به علی و فرزندانش و

اهل بیت پیامبر می دانند . و لا حول و لا قوّة إلاّ بالله العلی العظیم.


ادامه دارد...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 16:19 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

« اجتهاد در برابر نص »



مصیبت ما در اجتهاد در برابر نص است


از نتیجه ی تحقیقاتم به دست آوردم که مصیبت امت اسلامی در اجتهادی است که اصحاب عادت کرده اند در برابر نصّ می کنند و متن های روشن و صریح

را با اجتهاد های باطل خویش تغییر می دهند و بدین سان به حدود الهی یورش می برند و سنت پیامبر را نابود می کنند و پس از آنان ، علما و امامان ، بر

همان منوال قیاس کرده و گاهی اگر دیدند نصّ حدیث پیامبر با کردار و رفتار یکی از اصحاب سازش ندارد ، آن را رد می کنند و من گزافه نمی گویم اگر ادعا

کنم که حتی آیات قرآنی را نیز در همین راستا رد می نمایند. و قبلا تذکر دادم که با وجود نصّ بر تیمم ، در کتاب خدا و سنت پیامبر ، اجتهاد به رای کردند

و گفتند در صورت نیافتن آب ، نماز ترک شود و عبد الله بن عمر این اجتهاد را تفسیر کرد ، به نحوی که قبلا بحثش گذشت.



اجتهاد های عمر


نخستین کسی از اصحاب ، که پس از وفات رسول خدا اخذ به رای خود کرد و در برابر آیات قرآن اجتهاد به رای نمود ، خلیفه ی دوم بود که سهم

« مولفة قلوبهم » را از زکات برداشت و گفت : ما نیازی به شما نداریم !

واما اجتهادش در برابر احادیث پیامبر ، که بیشمار است . او حتی در زمان حیات پیامبر نیز اجتهاد به رای کرد و با حضرت مخالفت ورزید . قبلا اشاره

کردیم به مخالفتش در صلح حدیبیه و جلوگیری اش از نوشتن پیامبر و قولش « ما را کتاب خدا بس است.»و همچنین ، حادثه ی دیگری با

پیامبر دارد که شاید ترسیمی روشنتر از درون عمر به ما بدهد؛ هم او که بر خود روا می دانست که پیامبر  به بحث و گفتگو و مخالفت نماید و این

حادثه در مورد بشارت دادن به بهشت است که حضرت ، ابوهریره را فرستاد و گفت : با هر که ملاقات کردی که با اطمینان قلب ، شهادت به

وحدانیت خدا ( لا اله الاّ الله ) می داد ، پس او را به بهشت بشارت ده . ابوهریره رفت که این بشارت حضرت را ابلاغ کند ، در راه با عمر روبه رو شد ،

عمر او را منع کرد و به قدری او را زد که از عقب بر زمین افتاد . پس ابوهریره با دیده های گریان به سوی پیامبر بازگشت و او را از کار عمر مطلع ساخت.

پیامبر به عمر گفت : چرا چنین کاری کردی؟

عمر گفت : آیا تو او را فرستادی که بشارت به بهشت دهد ، هر کسی را که با اطمینان قلب شهادت به وحدانیت خدا دهد؟

حضرت فرمود : آری !

عمر گفت : این کار را نکن . من می ترسم مردم تنها به « لا إله إلاّ الله » اکتفا کنند!!!

و این هم فرزندش ، عبدالله بن عمر است که می ترسد مردم به تیمم اهمیت بدهند ، لذا دستورشان می دهد که نماز نخوانند! و ای کاش اینان نص ها

را ترک می کردند و دیگر با اجتهاد های نارسای خود ، آنها را تحریف نمی کردند که در نتیجه ، منجر به نابودی شریعت و هتک حرمت های الهی و تفرق

و اختلاف امت در تاریکی های مذهب های گوناگون و فرقه های متخاصم و دیدگاههای پراکنده نشود.


و از نقطه نظر های گوناگون عمر نسبت به پیامبر و سنتش در می یابیم که او هیچ وقت عقیده به معصوم بودن پیامبر نداشته ، بلکه او را مانند هر انسان

معمولی می پنداشته که اشتباه می کند و به خطا می رود و گاهی هم سخن درست می گوید . و از اینجا بود که علمای اهل سنت معتقد شدند به این

که پیامبر تنها در تبلیغ قرآن معصوم است و در موارد دیگر فرقی با افراد بشر ندارد و مانند آنها اشتباه می کند و استدلال می کنند به این که عمر در بسیاری

از قضایا ، رای پیامبر را تصحیح کرده است!

و اگر پیامبر _ همانگونه که برخی از نادانان روایت می کنند _ نی زدن شیطان را در منزلش و درحالی که او دراز کشیده بود و زن ها هم طبل می زدند و شیطان

در کنارش مشغول بازی و شوخی بود ، می پذیرد ، ولی وقتی عمر بن خطاب وارد خانه شد ، شیطان فرار کرد و زنها فورا طبل های خود را زیر خودشان پنهان

کردند و پیامبر _ العیاذ بالله _ به عمر گفت : شیطان تو را در راهی ندید ، جز این که راهی دیگر را برای خود برگزید. پس دیگر تعجبی نیست اگر عمر بن خطاب

نظر در دین داشته باشد و به خودش اجازه ی مخالفت با پیامبر در امور سیاسی و حتی در امور دینی بدهد و همانطور که در داستان بشارت دادن به بهشت

گذشت.و از اندیشه ی اجتهاد و به کار گیری رای در برابر نص ، گروهی از اصحاب و پیشاپیش آنان عمر ، برای خود تشکیلاتی درست کردند که در روز مصیبت

بزرگ ( پیش از وفات پیامبر ) دیدیم چگونه نظر عمر را در مقابل نص صریح پیامبر تاکید و پشتیبانی کردند و از این جا نیز نتیجه می گیریم که اینان هیچ وقت

نصوص « غدیر » را _ که پیامبر علی را به عنوان خلیفه ی مسلمانان معرفی کرد _ نپذیرفتند و منتظر فرصتی بودند که آن را رد کنند و بدین سان در سقیفه

گرد آمده و ابوبکر را _ در نتیجه ی همین اجتهاد _ انتخاب کردند. و هنگامی که بر اوضاع مسلط شدند و مردم احادیث پیامبر را در خصوص خلافت به فراموشی

سپردند ، شروع به دست درازی کرده ، حدود الهی را تعطیل و احکام را تغییر دادند و از این روی ، فاجعه ی حضرت زهرا پس از فاجعه ی حضرت علی و دور

ساختنش از کرسی خلافت به وقوع پیوست و پس از آن ، فاجعه ی کشتار مانعین زکات رخ دادو همه ی  اینها نتیجه ی اجتهاد به رای در برابر نص بود.

سپس خلافت عمر بن خطاب ،نتیجه ی بی چون و چرای همان اجتهاد بود . زیرا ابوبکر اجتهاد به رای کرد و شورایی را که خود بر آن در مورد صحت خلافتش ،

استدلال می کرد، بر انداخت و عمر از او هم فراتر رفته ، هنگامی که امور مسلمین را به عهده گرفت ، حرام خدا و رسولش را حلال و حلال خدا و رسولش

را تحریم کرد.


و هنگامی که نوبت به عثمان رسید ، گام گسترده ای را در این اجتهاد برداشت و از پیشانی اش به قدری جلوتر رفت که در زندگی سیاسی و دینی مردم به

طور کلی تاثیر گذاشت و در نتیجه ، انقلاب علیه او برپا شد و تاوان اجتهادش را با زندگی خود پرداخت.

و آن هنگام که امام علی ، حکومت اسلامی را به دست گرفت ، مواجه با دشواری های زیادی برای بازگرداندن مردم به سنت شریف پیامبر و دژ محکم قرآن

شد و با تمام توان کوشید که بدعت های داخل شده در دین را بزداید . ولی برخی از آنان فریاد برآوردند : « وای که سنت عمر از بین رفت! »

من تقریبا دارم یقین می کنم که آنها یی که با امام علی جنگیده و مخالفتش کردند ، برای این بود که آن حضرت _ که درود خداوند بر او باد _ آنان را وادار به

پیمودن راه راست کرد و به نصوص درست بازگرداند و بدعت ها و انحرافها و کژی ها را ، که در طول بیست و پنج سال به دین بسته بودند ، بزدود، درحالی که

مردم بدان خو گرفته بودند ؛ خصوصا اهل دنیا و هواپرستانی که مال خدا را غنیمت دانسته و بندگان خدا را بردگان پنداشتند و طلا و نقره را انباشته و

مستضعفین را از ساده ترین حقوقی که در اسلام به آنان ارزانی داشته ، محروم نمودند.

از این روی ، می بینیم که مستکبرین ، در هر زمانی ، میل به سوی چنین نحوه ی اجتهادی دارند و برای آن کف می زنند ، زیرا از هر راه ممکن ، آنان را

برای رسیدن به اهدافشان یاری می دهند و اما احکام الهی ، راه را بر آنان بسته و جلوی رسیدن به اهداف و اغراضشان را می گیرد. و این اجتهاد پیروانی

در هر زمان و مکان _ حتی از خود مستضعفین _ پیدا کرد. زیرا تعهدی در آن نیست و عمل کردن به آن آسان است و اما احکام نیاز به تعهد دارد و چندان

آزادی در آن نیست که سیاستمداران آن را حکومت « تئوکراسی » ، یعنی حکم خدا می نامند و اجتهاد به رای را ، که دارای ویژگی آزادی در رای است و

هیچ تعهدی در آن نیست ، حکومت « دموکراسی » می نامند؛ یعنی حکم ملت . پس آنان که پس از رحلت پیامبر در سقیفه جمع شدند ، حکومت تئو کراسی

را که پیامبر اسلام بر اساس آیات و احکام قرآن تاسیس کرده بود ، لغو کرده و به جای آن ، حکومت دموکراسی را جایگزین کردند که در آن ، خود ملت هر کس را که

صلاحیت رهبری داشت انتخاب می کند ، گو این که آن اصحاب معنای « دموکراسی » را نمی دانستند ، زیرا این واژه ای عربی نیست. ولی نظام شورایی را

آموخته بودند . هر چند در حقیقت چنین انتخابی نیز حاصل نشد . زیرا آنان که انتخاب شدند ، به هیچ وجه صلاحیت نمایندگی امت را نداشتند.

و آنها که در این زمان خلافت را قبول ندارند ، طرفداران دموکراسی هستند و به آن افتخار می کنند و ادعا دارند که قبل از همه ، اسلام این نظام را برای خود

برگزید و همانها پیروان اجتهاد و بدعت هستند و اینان امروز ، نزدیک ترین افراد به رژیم های به سبک غربی هستند. از این رو است که می بینیم دولت های

غربی از آنان ستایش کرده و مسلمانان پیشرفته و روشنفکران می نامند.

ولی شیعیان طرفدار « تئو کراسی » یا حکومت « الله » هستند و اجتهاد در برابر نص را نمی پذیرند و بین حکم الهی و شورا تمییز قائلند و لذا ، شورا

_ در نظر آنان _ هیچ ربطی به متن احکام ندارد ، بلکه اجتهاد و شورا در مواردی است که نصی نیامده است . آیا نمی بینی که خدای سبحان ، خود

رسولش محمّد را برگزید و با این حال به او فرمود:

« و شاورهم فی الأمر »

_ و در امور با آنان مشورت کن.


اما آنچه که مربوط به اختیار رهبران بشریت است ، می فرماید:

« و ربّکم یخلق ما یشاء و یختار ، ما کان لهم الخیرة »

_ و پروردگارتان هر چه می خواهد می آفریند و خود انتخاب می کند و آنان را انتخابی نیست.


پس اگر شیعیان قائل به خلافت امام علی پس از پیامبر هستند ، در حقیقت تمسک به نص کرده اند و اگر برخی از اصحاب را رد می کنند ، تنها کسانی را

رد می کنند که نص را با اجتهاد به رای عوض کردند و از این رو ، حکم خدا و رسولش را ضایع نمودند و شکافی در اسلام پدید آوردند که تا به امروز گرفته

نشده است. و به همین خاطر است که دولت های غربی و اندیشمندانشان را می بینیم شیعیان را قبول ندارند و آنان را به تعصب دینی متهم می سازند

و ارتجاعی قلمداد می کنند . زیرا شیعیان می خواهند به قرآنی رجوع کنند که دست دزد را قطع می کند و زانی را رجم می نماید و امر به جهاد در راه خدا

می کند و همه ی این احکام در نظر غربی ها ، احکامی خشن و شدید و وحشیانه است.

و در خلال تحقیقم ، پی بردم که چرا برخی علمای سنت باب اجتهاد را از قرن دوم هجری بسته اند . شاید بدین خاطر بوده است که دیدند این اجتهاد چه

بلاها و فاجعه ها بر سر این امت آورد و چه جنگهای خونینی بر افروخت که تر و خشک را سوزاند و همین اجتهاد بود که بهترین امت را به امتی متخاصم

و  کینه توز تبدیل کرد که هرج و مرج و حکومت های عشایری بر آن حکومت کرده ، از اسلام به جاهلیت برگشتند . و اما شیعه ، باب اجتهاد را هرگز بر

خود نبست و تا وقتی که نصوص و احکام الهی وجود دارد ، باب اجتهاد نیز باز است و هیچ کس نمی تواند این نصوص را تغییر و تبدیل نماید و وجود دوازده

امامی که علم و دانش خود را از جدشان پیامبر به ارث برده اند، آنان را در این مسیر همراهی کرد . زیرا امامان می گفتند:

« هیچ مساله ای نیست ، مگر این که خداوند در آن حکمی دارد و پیامبرش این احکام را توضیح داده است.»


و همچنین می دانیم که اهل سنت و جماعت ، چون از اصحاب مجتهدی پیروی کردند که آنان نگارش سنت پیامبر را قدغن نمودند ، لذا در غیاب احکام پیامبر ،

چاره ای جز گشودن راه اجتهاد به رای و قیاس و استصحاب و ... بر خود نیافتند.

و از آنها نیز می فهمیم که شیعیان بر گرد وجود امام علی گرد آمدند که او دروازه ی علم پیامبر است و به آنها می گفت:

« از من هر چه می خواهید بپرسید . چرا که پیامبر هزار در از دانش را بر من گشود که از دری هزار در دیگر گشوده می شود.»


وآنان که  شیعه نبودند ، پیرامون معاویة بن ابوسفیان جمع شدند که جز اندکی ، از سنت پیامبر چیزی نمی دانست.

و بعد از وفات امام علی ، رهبر گروه ستمگر ، فرمانروای مومنان شد و بیش از پیشینیانش در دین خدا عمل به رای کرد . و اهل سنت او را کاتب وحی و

از علما و مجتهدین می دانند. من می پرسم او چگونه عمل به اجتهادش می کند ، در حالی که حسن بن علی ، را که سید جوانان اهل بهشت است ،

با دادن زهر به قتل می رساند؟ و شاید پاسخ دهند که این هم از اجتهادش است ؛ هر چند اجتهاد کرده و خطا رفته باشد!!

چگونه به اجتهاد معاویه حکم می کنند ، در حالی که به زور از امت برای خود ، و سپس برای فرزندش یزید پس از خود ، بیعت گرفت و نظام شورایی را

به پادشاهی قیصری تبدیل کرد؟

چگونه نظر به اجتهادش می دهند و یک اجر و پاداش به او می بخشند ، در حالی که مردم را به زور وادار به لعن علی و اهل بیت پیامبر و ذرای مصطفی

بر روی منابر می کرد و تا شصت سال این سنت در میان مردم پا برجا بود؟!

و چگونه او را کاتب وحی می دانند ، در صورتی که وحی در مدت بیست و سه سال بر پیامبر نازل شد که یازده سال آن معاویه مشرک بود و پس از فتح مکه

که اسلام آورد ، در هیچ روایتی دیده نشد که معاویه ساکن مدینه شده باشد ؛ در حالی که پیامبر پس از فتح ، در مکه اقامت نکرد . پس چگونه کتابت وحی

برای معاویه میسر شد؟! و لا حول ولا قوّة الاّ بالله العلیّ العظیم . پناه بر خدا.

و این سوال باز هم خود نمایی می کند: کدام گروه بر حق و کدام یک بر باطلند؟ یا باید علی و شیعه اش ستمگر و بر غیر  حق باشند ، و یا با ید معاویه و پیروانش

ظالم و بر باطل باشند و بی گمان پیامبر همه چیز را روشن کرده است. ولی برخی از مدعیان طرفداری از سنت ، آن را کژ و انحرافی می پسندند.

من در خلال تحقیقاتم و در آنجا که دفاع از معاویه به چشم می خورد ، می دیدم که دفاع کنندگان پیروان معاویه اند_ نه پیروان سنت پیامبر _ همانگونه که ادعا دارند.

به ویژه اگر نقطه نظرهایشان را دنبال کنی ، می یابی که چگونه با شیعیان علی دشمنی می ورزند و روز « عاشورا » را به عنوان یک عید جشن می گیرند

و از صحابی دفاع می کنند که رسول خدا را در زمان حیاتش و پس از وفاتش اذیت کردند و اشتباهات آنها را تصحیح کرده و بر اعمال و رفتارشان صحه می گذارند!

راستی ، چگونه می شود که شما علی و اهل بیتش را دوست بدارید و در همان حال ، بر دشمنانو قاتلانشان ترحم کنید؟

شما چگونه خدا و رسولش را دوست می دارید و از کسانی که احکام  خدا و رسولش را تغییر دادند و اجتهاد به رای در احکام الهی کردند ، دفاع می کنید؟

چگونه احترام می کنید کسی را که به پیامبر احترام نگذاشت ، بلکه او را متهم به هذیان گویی نمود و در فرماندهی اش لعن کرد؟

چگونه از امامانی تقلید می کنید که دولت بنی امیه یا دولت عباسی ، به خاطر مسائل سیاسی خودشان ، آنان را منصوب نمودند و امامانی را رها می کنید

که رسول خدا به عددشان و نامهایشان ، معرفیشان کرد؟!

چگونه تقلید می کنید از کسی که شناخت درست از پیامبر ندارد و در شهر علم پیامبر را که نسبت به او به منزله ی هارون از موسی بود ، رها می کنید!؟



چه کسی اصطلاح « اهل سنت و جماعت » را برگزید؟؟!


من در تاریخ جستجو کردم که دلیل این نامگذاری را بدانم ، تا این که برخورد کردم به سالی که معاویه بر حکومت چیره شد و آن سال را « عام الجماعه »

( سال جماعت ) خواندند. زیرا امت پس از مرگ عثمان ، به دو گروه تقسیم شدند : شیعه ی علی و پیروان معاویه . و هنگامی که علی به شهادت رسید و

معاویه بر حکومت مسلط شد ، پس از صلحی که با امام حسن داشت ، معاویه فرمانروای مسلمین گشت و آن سال را به سال جماعت نامگذاری کرد.

پس واژه ی « اهل سنت و جماعت » ، به این معنی است که اینها پیروان سنت معاویه واجتماع کنندگان بر خلافت او هستند ؛ نه به معنای پیروان

سنت رسول خدا . چرا که امامان از ذریه و اهل بیت پیامبر ، بیش از آزاد شدگان ( طلقاء) به سنت جدشان ، علم و آگاهی و شناخت دارند . و اهل بیت بیش

از همه به آنچه در بیت است آگاهند و اهل مکه بیشتر از دیگران به مکه آشنایی دارند . ولی ما _ متاسفانه _ با دوازده امامی که پیامبر آنها را یاد کرده ،

مخالفت کرده و از دشمنانشان پیروی نمودیم و گرچه اقرار داریم به آن حدیثی که می گوید: پیامبر دوازده خلیفه را ، که همه ی آنها از قریشند ، تعیین نموده

است ، با این حال  همیشه پس از نام خلفا ی چهارگانه جلوتر نمی رویم و شاید معاویه که ما را اهل سنت و جماعت خواند ، مقصودش اجتماع بر سنتی بود

که خود آن را رواج داد و آن دشنام علی و اهل بیتش می باشد که تا شصت سال ادامه داشت و کسی نتوانست آن را بردارد . جز عمر بن عبد العزیز _

که خدایش از او راضی باشد _ و برخی از تاریخ نویسان به ما خبر می دهند که امویان بر کشتن عمر بن عبدالعزیز توطئه کردند ، در حالی که  او خود از

امویان بود. زیرا وی سنت دشنام و لعن علی را برداشته بود.

ای اهل و عشیره ی من ! بیایید با هدایت خدای تبارک و تعالی ، در جستجوی حقیقت گام نهیم و عصبیت را کنار گذاریم . زیرا ما قربانیان عباسیان

و قربانیان تاریخ تاریک و قربانیان جمود فکری و عقب گرایی هستیم که گذشتگان برای ما خواستند . ما بدون تردید ، قربانیان فریب و نیرنگی هستیم که

معاویه و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و امثال آنها ، بدان معروف شدند.

بیایید در حقیقت تاریخ اسلامی مان بحث و بررسی کنید تا به واقعیت های روشن دست یابید و خداوند دوبار پاداشتان می دهد و شاید به وسیله ی شما

اجتماع و وحدت این امتی که پس از وفات پیامبر  مصیبت زده شد و به هفتاد و سه فرقه تقسیم شد ، بازگردانده شود.

هان ! بیایید در زیر پرچم « لا إله إلاّ الله ، محمّد رسول الله » جمع شده و برای پیروی از اهل بیت پیامبر ، که خود پیامبر به ما دستور پیروی از آنان

را داده است ، بشتابید . حضرت فرمود:

« بر آنان پیشی نگیرید که هلاک می شوید و از آنان تخلف نجویید که هلاک می شوید و به آنان یاد ندهید ، چرا که آنان از شما داناتر هستند.»

اگر چنین کردیم ، خداوند غضبش را از ما بر می دارد و ما را پس از خوف و سراسیمگی ، آرامش و امنیت می بخشد و زمین را به ما واگذار می کند و ما را وارث

زمین میگرداند و ولی خودش را ( امام مهدی علیه السلام ) برای ما ظاهر می سازد _ که پیامبر به ما وعده داده است_ تا با ظهور او زمین ما را پر از عدل و

داد کند ، پس از این که پر از ظلم و ستم شده باشد و به واسطه ی او ، خداوند نورش را در سراسر گیتی می افشاند.


ادامه دارد ...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 19 اسفند 1386 00:11 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

« دعوت از دوستان برای بحث »



استبصار سه نفر از دوستانم


آن تحول آغاز خوشی برای روح و جانم بود . آسایش و آرامشی در درونم احساس می کردم . زیرا سینه ام برای مذهب حق ، که آن را تازه کشف

کرده بودم، گشوده شده بود و اگر خواهی ، بگو برای اسلام واقعی ، که هیچ تردیدی در آن نیست و سراسر وجودم را سرور و غروری از نعمت هدایت

و رستگاری که خداوند به من ارزانی داشت ، فرا گرفته بود و دیگر توان سکوت و پنهان داشتن این نعمت را نداشتم و با خود قرار گذاشتم که باید این

حقیقت را برای همگان بازگو و افشا کنم.


« و أمّا بنعمة ربّک فحدّث »

_ نعمت پروردگارت را بازگو کن


و چه نعمتی از این بالاتر که این نعمت عظمی در دنیا و آخرت بود و می بایست افشا شود ، وگرنه ساکت برحق ، شیطانی لال است و پس از حق ،

دیگر چیزی جز گمراهی نیست.

و آنچه بیشتر مرا به این احساس وا میداشت که حقیقت را منتشر سازم ، ساده دلی و صفای اهل سنت و جماعت بود که پیامبر و اهل بیتش را

دوست می دارند و کافی است آن پرده ای که تاریخ بر قلب آنها بافته ، زدوده شود تا حق را پیروی کنند و این همان چیزی بود که برای شخص خودم رخ داد.

« کذلک کنتم من قبل فمنّ الله علیکم »

_ و در گذشته این چنین بودید که خداوند بر شما منت نهاد.


چهار نفر از دوستانم که همراه من در دانشکده تدریس می کردند ، دعوت به بحث کردم . دو نفرشان استاد دین و سومی استاد زبان عربی ، و چهارمین

شخص استاد فلسفه ی اسلامی بود. البته هر چهار نفر از قفصه نبودند ، بلکه از تونس ، جمّال ، و سوسه بودند. من آنان را به  این موضوع مهم دعوت

کردم و به آنها فهماندم که من خود ، قاصر از درک برخی معانی هستم و در بعضی از امور تردید نموده ام . آنان پذیرفتند که پس از تمام شدن وقت اداری ،

به منزلم بیایند و در منزل ، آنها را وادار به مطالعه ی کتاب مراجعات کردم و گفتم که نویسنده اش ادعاهای عجیب و شگفتی در دین دارد . سه نفرشان به

کتاب دلبند شدند ، ولی چهارمی که استاد زبان عرب بود ، پس از چهار پنج جلسه ، ما را رها کرده ، گفت : « غربی ها امروز دارند کره ی ماه را تسخیر

می کنند و شما هنوز در جستجوی خلافت اسلامی هستید! »

پس از یک ماه که خواندن کتاب تمام شد ، هر سه مستبصر و شیعه شدند . البته من بسیار کمکشان می کردم که برای رسیدن به حق ، از نزدیکترین

راه وارد شوند . زیرا در طول چند سال تحقیق ، معلومات زیادی به دست آورده بودم و شیرینی هدایت را چشیده بودم و به آینده خوش بین بودم . و همچنین ،

در هر بار چند نفر ازدوستان را از قفصه ، که با آنها در گذشته جلسات درس در مسجد یا ارتباط هایی صوفیانه داشتم و برخی از شاگردانم که با آنها دوستی و

صمیمیتی داشتم ، به بحث و گفتگو دعوت می کردم تا این که به حمد الله ، گروه زیادی پیدا  کردیم که همه مان به ولایت اهل بیت مشرف شده بودیم و هر

که آنان را دوست داشت ، دوستش داشتیم و هر که با آنها دشمنی می ورزید ، با او دشمن بودیم . در اعیاد خوشحالی می کردیم  و در عاشورایشان سوگوار

بوده و مجلس عزا برپا می داشتیم .


اعلام استبصار


اولین نامه هایی که در زمینه ی استبصار نوشتم ، به آقای خویی و سید محمّد باقر صدر بود ، که جشنی برای نخستین بار در قفصه به مناسبت

عید غدیر گرفتیم و امر من برای خاص و عام آشکار شد و همه فهمیدند که من شیعه شده ام و به تشیع و پیروی از اهل بیت دعوت می کنم

و لذا ، از آن سوی ، تهمت ها و شایعه ها در کشور پر شد که من جاسوس اسرائیلی هستم و مردم را در دینشان به شک و دودلی می اندازم و اصحاب

را دشنام می گویم و فتنه انگیزم و ...


در تونس ( پایتخت ) ، با دو نفر از دوستانم ، راشد غنوشی و عبد الفتاح مورو ، که با من سخت مخالفت می کردند ، تماس گرفتم و در منزل عبد الفتاح

جلسه ای برگزار شد که در آنجا گفتم : ما اگر مسلمانیم واجب است که به کتاب ها و به تاریخمان مراجعه کنیم و به عنوان مثال ، صحیح بخاری را پیش

کشیدم و گفتم  که در آن چیزهایی است که نه مورد قبول دین است و نه عقل آنها را می پذیرد . سخت عصبانی شدند و به من گفتند: تو که هستی که

صحیح بخاری را مورد انتقاد قرار می دهی ؟ من هر چه با خونسردی تلاش می کردم آنان را قانع به بحث کنم ، مرا رد کرده و گفتند: « اگر تو شیعه شده ای ،

لازم نیست ما را وادار به تشیع کنی . ما مهم تر از شیعه شدن داریم . ما می خواهیم با حکومتی بجنگیم که اسلام را قبول ندارد .»


گفتم : چه فایده دارد اگر شما به حکومت برسید ، مادام که حقیقت اسلام را نمی دانید ، بدتر از آنها عمل خواهید کرد. به هر حال ، دیدارمان با نفرت

از یکدیگر پایان پذیرفت.

در نتیجه ، شایعه ها از سوی برخی اخوان المسلمین علیه ما اوج گرفت زیرا آنها هنوز خبر از « حرکة الإتجاه المسلمین » نذاشتند و در میان خود

شایع کردند که من دست نشانده ی حکومت هستم و برنامه ای جز تشکیک در دین مردم ندارم ، تا این که آنان را از قضیه ی  اصلی شان ، که نبرد با

حکومت است ، باز دارم . کناره گیری و دوری من از جوانانی که در صف اخوان المسلمین همکاری می کردند ، و از پیروانی که شیوه های صوفیانه را

دنبال می کردند ، آغاز شد و دوران های دشواری را همچون بیگانگان در وطنمان و میان برادران و خانواده هایمان سپری کردیم. ولی خدای سبحان به

ما بهتر از آن داد. چرا که برخی از جوانان ، از شهرهای دیگر تونس ، می آمدند و در جستجوی حقیقت بودند . من هم تلاش و سعی خود را برای قانع کردن

آنها مبذول می داشتم ، که در نتیجه ، برخی از جوانان در پایتخت و در قیروان و سوسه و سیدی بوزید ، به تشیع مفتخر شدند و در تابستان که می خواستم

به عراق مسافرت کنم ، در سر راه ، به برخی از دوستان در فرانسه و هلند سر زدم و با آنان بحث کردم که بحمد الله ، مستبصر شدند.

و چقدر شادی و سرورم فراوان شد ، هنگامی که در نجف اشرف با سید محمّد باقر صدر دیدار کردم که برخی از علما در محضرش بودند و او مرا به آنان

معرفی کرده ، می گفت که « این مرد بذر تشیع برای اهل بیت را در تونس کاشته است » و به آنها خبر داد که وقتی نامه ام به او رسیده بود

و در آن بشارت جشن عید سعید غدیر برای نخستین بار در تونس داده شده بود ، از شدت شوق گریه کرده است . من هم از سختی ها و شدت ها و

مقاومت ها و شایعه ها و کناره گیری ها و غربت در شهرمان به او شکایت کردم .

سید در سخنانش گفت :

باید سختی ها را تحمل کرد . زیرا راه اهل بیت ، بسی سخت و دشوار است . یک نفر نزد پیامبر آمد به آن حضرت عرض کرد:

ای رسول خدا! من تو را دوست دارم . حضرت فرمود :پس تو را بشارت باد به شدت و بسیاری بلاها.

گفت : پسر عمویت علی را هم دوست می دارم . فرمود: پس مژده ات می دهم به بسیاری دشمنان !

گفت : حسن و حسین را نیز دوست می دارم ! فرمود: پس منتظر فقر و بارش بلاها باش...

تازه ، ما چه کرده ایم در راه دعوت به حقی که ابو عبد الله الحسین علیه السلام . جان خود و فرزندان و خویشان و یارانش را نثار کرد و شیعه در طول تاریخ ،

در راهش قربانی داده و تا به امروز ، ولایت اهل بیت را می پذیرند . پس _ برادر من _ باید در راه حق ، تحمل بعضی زحمت ها و دشواری ها و فداکاریها

بکنی و اگر خداوند یک نفر را به وسیله ی تو هدایت کند ، از دنیا و مافیها برای تو بهتر و ارزنده تر است .

و همچنین ، آقای صدر به من نصیحت کرد که انزوا و کناره گیری را کنار گذارم و به من دستور داد که بیشتر با برادرانم از اهل سنت نزدیک شوم ، هر چند

آنها از من دوری جویند و به من امر کرد که پشت سرشان نماز گزارم تا دوری و جدایی از سوی من نباشد و همانا آنان بی گناهند و قربانی تبلیغات سوء

و تاریخ تحریف شده ، و بی گمان مردم با آنچه نمی دانند ، میانه ای ندارند.

آقای خویی هم تقریبا همان پند را به من داد و سید محمّدعلی طباطبایی حکیم ، پیوسته در نامه های متعددش ، ما را نصیحت می کرد که تاثیر بزرگی

در شیوه ی زندگی برادران مستبصر ما می گذاشت.

در هر صورت ، زیارت های من به نجف اشرف و دیدار با علمای نجف ، در مناسبت های گوناگون بسیار شد و بر خود لازم دانسته بودم که تعطیلی هر سال

را در جوار حضرت علی علیه السلام بگذرانم و به محضر درس سید محمّد باقر صدر حاضر شوم که از آن درسها بهره های فراوان بردم و بر خود لازم و واجب

دانستم که به زیارت حرم های امامان بروم و خداوند نیز مرا موفق گردانید که حتی به زیارت حرم  امام رضا نیز که در مشهد ( شهری نزدیک مرز شوروی )

در ایران وجود دارد ، مشرف شوم و در آنجا نیز با بسیاری از علما آشنا شده و استفاده های شایانی نمودم.

و همچنین آقای خویی _ که از او تقلید می کردم _ اجازه ی تصرف در خمس و زکات و کمک به مستبصرین آن دیار در برآوردن نیازهایشان از کتابها و سایر

مصارف داده بود. و من نیز کتابخانه ی مفید و عظیمی را تاسیس کرده بودم که بیشترین مصادر تحقیق را _ از فریقین _ در آن جمع کرده بودم و اسم آن را

« کتابخانه ی اهل بیت » گذاردم و بحمد الله ، بسیاری از آن استفاده کردند.

شادی و سرورمان دو چندان شد ، هنگامی که پانزده سال پیش ، تقریبا ، شهردار قفصه موافقت کرد که نام خیابانی که در آن سکونت داشتم ، به نام

خیابان امام علی بن أبی طالب نام گذاری کند. و در اینجا لازم است که این خدمت او را سپاس گویم . زیرا او از مسلمانان ارجمند است و علاقه

و محبت زیادی به شخص امام علی دارد و من نیز کتاب مراجعات را به او هدیه دادم و او هم در نتیجه ، نسبت به ما علاقه و محبت و احترام فراوانی قائل بود .

پس خداوند جزای خیرش دهد و آرزوهایش را برآورده سازد.

برخی از کینه توزان تلاش کردند که نام « علی بن أبی طالب » را از این خیابان بردارند . ولی بحمد الله ، نقشه شان ناموفق ماند و نام خیابان تثبیت

گشت و نامه ها از هر سوی جهان به ما می رسید که نام خیابان علی بن أبی طالب بر آن نوشته شده بود و این نام شریف ، شهر خوب و تاریخی ما را

مبارک کرده بود.

و برای این که به نصیحت های ائمه ی اهل بیت علیهم السلام و نصیحت علمای نجف اشرف عمل کرده باشیم ، تلاش در هر چه نزدیک تر شدن به برادرانمان از

سایر مذاهب کردیم و همواره نماز جماعت را با آنان اقامه می نمودم و از این روی ، تیرگی و کینه ها کاهش یافت و توانستیم برخی از جوانان را که از نحوه ی

وضو و عقیده مان می پرسیدند ، قانع سازیم.



« راهنمایی حق »



در یکی از روستا های جنوب تونس ، و در یک جشن عروسی ، زن ها مشغول صحبت درباره ی فلان خانم که همسر فلان آقا است بودند . پیرزنی که در

میان آنها نشسته بود و به حرف هایشان گوش می داد ، با شگفتی گفت : مگر می شود فلان خانم با فلان آقا ازدواج کرده باشد؟

به او گفتند : مگر چه اشکال دارد؟ چرا شما تعجب می کنید؟

گفت: او هر دو را شیر داده و این زن و مرد ، خواهر و برادر رضاعی هستند.

زن ها این خبر وحشتناک را به شوهرانشان دادند و بنا شد مردها تحقیق کنند . پدر زن گواهی داد که آن زن ، که همه او را به دایگی می شناختند ،

دخترش را شیر داده و پدر مرد نیز همین شهادت را داد که پسرش از آن زن شیر خورده است . قیامت هر دو قبیله بر پا شد و با سنگ و چوب به جان

هم افتادند و هر یک دیگری را متهم به این می کرد که سبب چنین فاجعه ای بوده است که آنان را به غضب و عذاب الهی خواهد کشانید ، به ویژه این

که ده سال از این ازدواج می گذشت و آن زن ، نیز در این مدت سه فرزند زاییده بود.

زن نیز به محض شنیدن خبر ، به منزل پدرش فرار کرده و  از خوردن و آشامیدن خود داری نمود و حتی می خواست خود کشی کند . زیرا تحمل چنین

صدمه ای را نداشت .چگونه می توانست بپذیرد که با برادر رضاعی اش ازدواج کرده و از او فرزند آورده است و هیچ از ماجرا خبر نداشته است؟ در این

میان عده ای از دو قبیله ، در اثر زد و خورد ها مجروح شدند و یکی از پیرمردان ریش سفید دخالت کرده ، نبردها را موقتا متوقف ساخت و به آنها نصیحت

کرد که نزد علما بروند و در این قضیه استفتا کنند ، شاید راه حلی برایشان پیدا شود .

آنها شروع کردند به شهر های بزرگی رفت و آمد کردن و از علما در حل قضیه استمداد نمودن ، ولی به هر عالمی که می رسیدند و جریان را با او در میان

می گذاشتند ، فتوا به حرکت ازدواج و ضرورت جدایی زن و مرد برای همیشه می داد و برای کفاره ، دستور به آزاد کردن یک برده ، یا روزه ی دوماه به آنان

می داد و ...!

به قفصه رسیدند و از علمای آنجا پرسیدند و آنها نیز همان پاسخ را دادند . زیرا پیروان مذهب مالکی ، رضاعت را حتی با یک قطره شیر خوردن ،

معتبر می دانند
و در این مساله ، اقتدا به امام مالک می کنند که شیر را بر خمر قیاس کرد و گفت : چون در مورد خمر گفته شده که

« هر چه زیادش مسکر است ، پس اندکش نیز حرام است » ، بنابر این ، رضاعت نیز با یک قطره از شیر تحقق می یابد.

یکی از حاضرین با آنها خلوت کرده و آدرس منزل مرا به آنان داد و گفت : از تیجانی در مثل این قضایا بپرسید. زیرا او همه ی مذاهب را می شناسد

و من او را چندین بار دیدم که با این عالمان بحث می کرد و با استدلال های متین ، همه را مغلوب می ساخت .

شوهر آن زن ، عین این سخنان را برای من بازگو کرد . هنگامی که او را با خود به کتابخانه بردم و تمام جریان را به من خبر داد و گفت :

« آقای من ! خانمم می خواهد خودکشی کند و فرزندانم بی سرپرست مانده اند و ما هیچ راه حلی برای این مشکل نداریم .

اکنون آدرس شما را به ما داده اند و من از این که در اینجا کتابهای زیادی می بینم ، این را به فال خیر گرفتم . زیرا تا کنون در تمام

عمرم این قدر کتاب در یک کتابخانه ندیده بودم ! پس امیدوارم مشکل ما به دست شما حل شود. »


قهوه ای برایش آوردم و مقداری اندیشیدم . سپس از مقدار شیرخوردنش از آن پیرزن سوال کردم . گفت : نمی دانم . ولی همسرم بیش از دو سه بار

شیر نخورده است و پدرش شهادت داده به این که دو یا سه بار او را به خانه ی آن پیرزن دایه برده است. گفتم : اگر این راست باشد ، پس بر شما چیزی

نیست و  ازدواجتان صحیح و حلال و جایز است . بیچاره خود را بر دست و پای من انداخت و شروع کرد دست و سر مرا بوسیدن و می گفت :

« خدا تو را بشارت خیر دهد. تو درهای آرامش را بر رویم گشودی. » و فورا ، بی آنکه قهوه اش را تمام کند ، و بی آنکه از من تحقیق نماید و دلیل

درخواست کند ، اجازه ی رفتن گرفت و به سرعت رفت که زن و فرزندان خویش را مژده دهد.

روز بعد با هفت نفر نزد من آمدند و آنها را چنین معرفی کرد: پدرم ، پدر خانمم ، کدخدای ده ، امام جمعه و جماعت ، راهننمای دینی ، پیر قبیله ، و این

هفتمی هم مدیر مدرسه است. آمده اند از قضیه ی رضاعت و حلال شدنش استفسار کنند.

همه را با خود به کتابخانه ام بردم و منتظر جدال و گفتگوهایشان بودم . قهوه آوردم و به آنها خوش آمد گفتم . گفتند : ما آمده ایم با تو بحث کنیم که

چگونه « شیرخوارگی » را حلال کردی ، در حالی که خداوند آن را در قرآن حرام کرده و پیامبرش نیز فرموده :

« با رضاعت حرام می شود ، آنچه با نسب حرام می شود .»


و امام مالک نیز آن را روا ندانسته .

گفتم :  آقایان ! شما ماشاء الله هشت نفرید و من یک نفر. پس اگر بخواهم با یک یک شما سخن بگویم ، نمی توانم همه را قانع کنم و بحثمان در

حرفهای بیهوده گم می شود . پس بهتر است یک نفر را انتخاب کنید تا با او بحث کنم و شما هم بین ما دو تا داوری نمایید.

از این رای خوششان آمد و امر خود را به راهنمای دینی شان سپردند و او را از همه داناتر و عالمتر معرفی کردند و او هم پرسید که چگونه من حرام

خدا و رسول و امامان را حلال می کنم؟

گفتم : به خدا پناه می برم از چنین کاری . ولی خداوند رضاعت را در یک آیه به اجمال ذکر فرموده و تفصیلش را بیان نکرده است . بلکه آن را

به پیامبرش واگذار کرده و او کمّ و کیف آیه را توضیح داده است.

گفت : امام مالک رضاعت را حتی با یک قطره شیر ، حرام می داند.

گفتم : می دانم . ولی سخن امام مالک بر تمام مسلمانان حجت نیست . وگرنه نظر شما راجع به سایر امامان چیست ؟

پاسخ داد : خداوند از همه شان راضی باشد . همه از رسول خدا فرا گرفته ا ند.

گفتم : پس چه پاسخ خداوند را می دهی در تقلید  امام مالک ، که نظرش با نظر رسول خدا مخالف و معارض است؟

با شگفتی گفت : سبحان الله ! من نمی دانم که امام مالک با آن همه عظمت و مقام ، با احکام رسول خدا مخالف باشد .حاضرین نیز همه از این سخن

سرگردان و متحیر شدند و از این همه  جرات و جسارت من بر امام مالک تعجب کردند . زیرا تاکنون چنین چیزی را از کسی ندیده بودند.

فوراً گفتم : آیا امام مالک از اصحاب بود؟ گفت : نه !

گفتم : آیا از تابعین بود؟ گفت : نه ، ولی او از پیروان تابیعن بود.

گفتم : کدامیک به پیامبر نزدیک تر است ، او یا امام علی بن أبی طالب؟

گفت : امام علی نزدیک تر است ، زیرا از خلفای راشدین می باشد . و یکی از حاضرین گفت : سید ما علی _ کرّم الله وجهه _ در شهر علم است .

گفتم : پس چرا در شهر علم را رها کردید و پیروی از کسی نمودید که نه از اصحاب است و نه از تابعین ، و پس از فتنه زا ییده شده و پس از این که

مدینه ی رسول خدا در اختیار ارتش یزید قرار گرفت و آنچه خواستند انجام دادند و برگزیدگان اصحاب را به قتل رساندند و حرمت های خدا را شکسته و سنت

پیامبر را با بدعت های خودشان تغییر دادند . بعد از این چگونه انسان می تواند به این امامانی که هیات حاکمه ی وقت از آنها راضی بود ، اطمینان پیدا کند ؛

خصوصا که به آنچه میل و هوای حاکمان تعلق داشت ، فتوا می دادند ؟!

یکی از آنها گفت : شنیدیم که تو شیعه ای و امام علی را می پرستی ؟ دوستش ناگهان پشت پایی محکم به او زد که او دردش آمد و گفت : ساکت باش !

خجالت نمی کشی چنین حرفی به این مرد فاضل و فهمیده می زنی؟ من تا به حال علمای زیادی دیده ام ولی تا کنون چنین کتابخانه ای چشمم را نگرفته است .

معلوم است که این مرد از روی شناخت و اطمینان سخن می گوید.

به او پاسخ دادم : آری ؛ من شیعه ام . این درست است . ولی هرگز شیعه علی را عبادت نمی کند . آری ؛ شیعیان به جای تقلید امام مالک ، امام علی

را تقلید می کنند . زیرا به گواهی خودتان ، او باب علم است .

راهنمای دینی پرسید: آیا امام علی ازدواج دو رضیع که با هم شیر خورده اند را روا می دارد ؟ گفتم : نه !

ولی او در صورتی حرام می د اند که عدد شیر خوردن به پانزده بار پیوسته و دنبال هم ، که در هر بار سیر شده باشند ، برسد ، یا این که در اثر آن شیر ،

گوشت و استخوان کودک روییده باشد. پدر زن خوشحال شد و گفت : خدا را شکر . زیرا دختر من بیش از دو یا سه بار شیر نخورده است . و در این سخن

امام علی ، فرجی برای ما از این مشکل هست و رحمت و امیدی از خدا ، پس از نومیدی و یاسمان می باشد .

راهنما گفت : دلیل قانع کننده ای به ما نشان بده . کتاب منهاج الصالحین آقای خویی را به آنها نشان دادم . و او خود باب رضاعت را مطالعه کرد و خیلی

خرسند شد ؛ خصوصا شوهر ، که می ترسید من دلیل قانع کننده ای نداشته با شم . از من خواستند که کتاب را به عاریت بگیرند تا در روستا با آن

احتجاج نمایند . من هم کتاب را به آنها واگذار کردم . خداحافظی کردند و رفتند.

همین که از منزل من بیرون می روند ، یکی از دشمنان با آنها روبرو می شود و آنان را نزد برخی از علمای سوء می برد که آنها هشدارشان می دهند

به این که من دست نشانده ی اسرائیل هستم و کتاب منهاج الصالحین همه اش ضلالت و گمراهی است و اهل عراق ، اهل کفر و نفاقند و شیعیان

زردشتی اند و  لذا ، ازدواج خواهر و برادر را جایز می دانند ، پس دیگر تعجبی نیست اگر من ازدواج خواهر رضاعی را  تجویز کردم ، همچنان از این تهمت

ها و دروغ ها برایشان بافتند تا آنجا که آنان را از راه به در برده و پس از قانع شدن ، منقلب و دگرگون شدند و از شوهر خواستند برای طلاق در دادگاه

ابتدایی قفصه اقدام کند.

رئیس دادگاه از آنان خواست که به پایتخت بروند و با مفتی کشور تماس بگیرند تا این مشکل را حل کند. آن مرد به پایتخت رفت و مدت یک ماه تمام در

آنجا ماند تا این که توانست با مفتی ملاقات کند و تمام ماجرای خود را با او در میان گذاشت . مفتی کشور از علمایی که حکم به درست بودن ازدواج

داده اند، از او استفسار کرد.

شوهر آن زن گفت که فقط یک نفر آن را تجویز و حلال دانسته و او تیجانی سماوی است . مفتی نام مرا یادداشت کرد و به مرد گفت : تو برگرد و من

خود نامه ای به رئیس دادگاه قفصه می نویسم و چنین هم شد . نامه ای از مفتی کشور رسید و اعلام کرد که آن ازدواج حرام و باطل است !

آن مرد ، در حالی که آثار خستگی و ضعف بر او هویدا بود و از این که مرا آزرده خاطر و به تکلف وا داشته ، معذرت می خواست ، ادامه ی ماجرا را برای

من بیان کرد . از او نسبت به احساسات پاکش تشکر کردم و ابراز شگفتی از مفتی کشور کردم که چگونه مانند چنین ازدواجی را به این سادگی باطل

می کند و از او خواستم نامه ای را که مفتی به داد گاه فرستاده بیاورند تا آن را در روزنامه ای تونسی منتشر نمایم و به مردم بفهمانم که مفتی کشور

از مذاهب اسلامی اطلاعی ندارد و اختلاف های فقهی را در مساله ی « شیرخوارگی » نمی داند . ولی او به من گفت اصلا نمی تواند بر پرونده اش

اطلاعی پیدا کند ، چه رسد به این که نامه ی او را هم بیاورد . از هم جدا شدیم .


ادامه دارد ...

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 19 اسفند 1386 11:48 
Iron
Iron
نماد کاربر

تاريخ عضويت :
شنبه 31 شهریور 1386 09:13

پست : 355

تشکر کرده اید :
29
تشکر شده : 321 مرتبه به 168 پست

 

آفلاين

 

( ادامه ... )

پس از چند روز ، رئیس دادگاه مرا خواست و دستور داد آن کتاب و استدلال های خود را در مورد صحت ازدواج رضعین (!) با خود ببرم. من هم بعضی از منابع

و کتاب های لازم را که قبلا آماده کرده بودم ، با خود برداشتم و در حالی که « در باب رضاعت » هر یک از کتاب ها نشانه ای گذاشته بودم که به آسانی

مطلب را دنبال کنم ، در همان روز و ساعت موعود ، به دادگاه رفتم .

مدیر دفتر رئیس دادگاه مرا استقبال کرد و به اتاق رئیس برد . در آنجا ناگهان مواجه شدم با رئیس دادگاه ابتدائی و رئیس دادگاه استان و نماینده ی دادستان

کل کشور ، که سه نفر نماینده نیز با آنان بود و همه لباسهای ویژه ی قضاوت پوشیده و گویا در یک  جلسه ی رسمی نشسته بودند . و شوهر آن زن را نیز

دیدم که در آخر سالن ، رو به رویشان نشسته است. بر همه سلام کردم . ولی متوجه شدم با تنفر و انزجار و احقار به من نگاه می کنند . وقتی نشستم ،

رئیس با یک لهجه ی خشن و تندی رو به من کرده ، گفت :

شما همان تیجانی سماوی هستی؟

گفتم : آری!

گفت : شما فتوا به صحت ازدواج در این قضیه داده ای؟

گفتم : نه ! من مفتی نیستم . ولی این ائمه و علمای مسلمانان هستند که چنین فتوایی داده اند.

گفت : برای همین تو را دعوت کردیم. و تو اکنون متهم هستی . پس اگر  ادعایت را با دلیل و برهان به اثبات نرسانی ، تو را به زندان محکوم می کنیم و از

این جا بیرون نمی روی ، مگر به سوی زندان.

تازه فهمیدم که واقعاً متهم هستم ؛ نه برای این که در این قضیه فتوا داده ام ، بلکه برای این که یکی از علمای سوء با این حاکمان ، تا توانسته بود گفتگو

کرده بود که من اهل فتنه ام و من به اصحاب فحش و ناسزا می گویم و من برای تشیع و پیروی از اهل بیت تبلیغ می کنم و رئیس دادگاه به او گفته بود اگر

دو شاهد علیه او بیاوری او را به زندان می افکنم . علاوه بر آن ، گروه اخوان المسلمین از این فتوای من سوء استفاده کرده و نزد خاص و عام تبلیغ کرده

بودند که من ازدواج خواهر و برادر را جایز می دانم و این رای شیعیان است !!

همه ی این مسائل را از قبل فهمیده بودم و اکنون که دیدم رئیس دادگاه مرا تهدید به زندان می کند ، به یقین رسیدم . لذا ، چاره ای جز دفاع از خود ، با

تمام شجاعت نداشتم . از این روی به رئیس دادگاه گفتم:

آیا می توانم به صراحت و بدون ترس سخن بگویم؟

گفت : آری ! حرف بزن . زیرا تو وکیل مدافعی نداری!

گفتم : قبل از هر چیز ، بدانید که من خودم را برای فتوا دادن نصب نکرده ام. ولی این شوهر زن است . از او بپرسید . او خود به منزل من آمد و از من

استمداد جسته و درخواست کمک کرد . بر من هم واجب بود که به آنچه می دانم ، او را یاری رسانم و لذا ، از او پرسیدم چند بار شیر خوردن صورت گرفته

و وقتی به من خبر داد که خانمش بیش از دو بار شیر نخورده است ، آن وقت حکم اسلامی را به او گفتم . من نه از مجتهیدنم و نه از تشریع کنندگان.

رئیس گفت : عجب ! پس تو داری ادعا می کنی که خود اسلام را می دانی و ما از اسلام چیزی نمی دانیم.

گفتم : استغفر الله ! من چنین قصدی ندارم . ولی همه ی مردم این دیار ، از مذهب امام مالک اطلاع دارند و بیش از آن جلوتر نمی روند . ولی من در

مذاهب گوناگون تحقیق کرده ام . از این رو ، حل این مشکل را یافتم.

رئیس گفت : کجا حل مشکل را یافتی؟

گفتم : قبل از هر چیز ، آیا اجازه میدهید از شما سوالی بکنم؟

گفت : هر چه می خواهی بپرس.

گفتم : نظر شما درباره ی مذاهب اسلامی چیست؟

گفت : همه ی آنها درست است . زیرا همه از رسول خدا مطلب می جویند و در اختلافشان رحمت است.

گفتم : پس به این بیچاره رحم کنید ( و اشاره به شوهر آن زن کردم ) که بیش از دو ماه است از زن و فرزندانش جدا شده ، در صورتی که برخی مذاهب

اسلامی وجود دارند که مشکل او را برطرف می سازند.

رئیس با عصبانیت گفت : دلیل بیاور و بیش از این فتنه انگیزی نکن. ما به تو اجازه دادیم که از خودت دفاع کنی ، حال وکیل مدافع دیگری هم شده ای؟

از ساک خود کتاب منهاج الصالحین آقای خویی را بیرون آوردم و به او دادم و گفتم : این مذاهب اهل بیت است و در آن دلیل وجود دارد . گفت : ما با

مذهب اهل بیت کاری نداریم. نه از آن شناختی داریم و نه به آن ایمان داریم.


من که منتظر چنین جوابی بودم ، لذا ، از قبل تهیه دیده بودم و پس از بحث و بررسی ، طبق فهم خود تعدادی از منابع اهل سنت را با خود برداشته بودم

و آنها را ترتیب داده بودم . صحیح بخاری را در درجه ی اولی قرار دادم . سپس صحیح مسلم و بعد از آن کتاب فتاوای شیخ محمود شلتوت

و کتاب بدایة المجتهد و نهایة المقتصد ابن رشد و کتاب زاد المسیر فی علم التفسیر ابن الجوزی و کتابهای دیگری از اهل سنت و چون

رئیس نپذیرفت که در کتاب آقای خویی نگاه کند ، از او پرسیدم: به چه کتاب هایی اطمینان داری؟

گفت : بخاری و مسلم . صحیح بخاری را برای او گشودم و گفتم :

بفرما .بخوان .

گفت : خودت بخوان . من خواندم که نوشته بود : فلان و فلان از عایشه ، ام المومنین حدیث کرد که پیامبر از دنیا رفت از رضعات ( مقدار شیر خوردن )

حرام نکرد ، جز از پنج به بالا.

رئیس کتاب را از من گرفت و خود آن را خواند و به معاون ریاست جمهوری که در کنارش بود نشان داد . او هم خ واند و سپس به آن یکی داد و ...

در همان حال صحیح مسلم را نیز گشودم و همان احادیث را به آنها نشان دادم. آنگاه کتاب فتاوای شیخ الازهر شلتوت را باز کردم که او اختلافات ائمه

را در مساله ی شیرخوارگی بیان کرده بود که برخی گفته اند حرام نمی شود ، مگر به پانزده مرتبه برسد و برخی هفت مرتبه و بعضی بالاتر از

پنج مرتبه گفته اند ؛ بجز مالک که مخالفت با نص کرده و حتی یک قطره هم کافی برای تحریم دانسته . سپس شلتوت می گوید :

من به میانگین نظر دادم ، لذا از هفت به بالا می پذیرم .

و پس از آن که رئیس دادگاه خوب از جریان آگاه شد ، گفت : کافی است . سپس رو به شوهر آن زن کرد و گفت : همین الان برو و پدر خانمت را بیاور

تا جلوی ما شهادت بدهد که خانمت بیش از دو یا سه بار شیر نخورده است و همین امروز خانمت را با خودت خواهی برد.

آن بیچاره از خوشحالی پرواز کرد . نماینده ی دادستان کل کشور و بقیه ی اعضا نیز عذر آوردند که باید به کارهایشان برسند و رئیس هم به آنان

اجازه ی رفتن داد و هنگامی که مجلس خلوت شد و فقط من و او بودیم ، رو به من کرده ، با پوزش گفت : ای استاد! مرا ببخش . درباره ی تو مرا

به اشتباه انداخته بودند و چیزهای عجیب و غریبی راجع به تو گفته بودند و الان فهمیدم که آنها حسود ، کینه توز ، و دشمن توأند.

من از این تحول سریع خرسند شدم و گفتم : خدای را شکر که پیروزی ام را بر دست شما قرار داد، ای سرور من .

گفت : شنیده ام که کتابخانه ی مفصلی داری . آیا کتاب حیاة الحیوان دمیری در آن وجود دارد؟

گفتم : آری . گفت : آیا به من عاریت می دهی ، چرا که دو سال است در جستجوی آن هستم .

گفتم : او برای تو باشد ، آقای من . گفت : آیا وقت داری که به کتابخانه ی من تشریف بیاوری ، باهم صحبت کنیم و از شما استفاده کنم؟!

گفتم : استغفر الله ! من هستم که باید از شما استفاده نمایم . زیرا شما از من بزرگتر و با فضل تر هستید. در هر صورت ، من چهار روز در هفته وقت

استراحت دارم که در خدمت شما می باشم.

و قرار شد هر روز شنبه با هم باشیم . زیرا جلسه ی دادگاه ندارد. و پس از این که از من خواست کتاب بخاری و مسلم و فتاوای شلتوت را بگذارم تا

متن را از آنها استخراج کرده و بنویسد ، خود از جایش برخاست و مرا بدرقه کرد.

با خوشحالی و ستایش خدای سبحان بر این پیروزی ، از آنجا خارج شدم ، در حالی که وقتی وارد شده بودم هراس داشتم و تهدید به زندان شده بودم.

اکنون خارج می شدم از دادگاه ، در حالی که رئیس دادگاه متحول شده بود به یک دوست صمیمی که از من تقدیر می کرد و التماس می نمود که با او

بنشینم تا از من بهره ببرد. اینها همه از برکات راه اهل بیت است که هر کس به آنها متمسک شد ، رستگار ، و هر کس به آنها پناه برد ، در امان خواهد بود.

شوهر آن زن ماجرا را در روستای خود بیان کرد و آن خبر به تمام روستاهای مجاور رسید و آن زن به خانه ی شوهر بازگشت و ماجرا با حلال شدن و صحت

ازدواج پایان پذیرفت و مردم زمزمه می کردند که من از همه فهمیده تر هستم ، حتی از مفتی کشور.

شوهر آن زن به خانه ام آمد و اتومبیل بزرگی با خود آورده بود و من و خانواده ام را به قریه اش دعوت کرد و به من خبر داد که همه ی همشهری هایش

منتظر قدومم هستند و به این مناسبت شیرین ، می خواهند گوسفند ذبح کنند و من هم عذر آوردم ، زیرا در قفصه بسیار مشغول بودم . ولی به او

وعده دادم که در وقتی دیگر زیارتشان خواهم کرد.

رئیس دادگاه به دوستانش ماجرا را گفت و داستان خیلی مشهور شد و نقشه ی خائنین نقش برآب شد که بعضی ها آمدند و از من معذرت خواستند

و بعضی ها هم خداوند قلوبشان را برای حقیقت گشود و مستبصر شدند ( شیعه گشتند ) . و از مخلصین  و متعهدین گشتند . و همه ی این ها از

فضل خداوند بود که به هر کس می خواهد عطا می کند و خداوند دارای فضلی عظیم است.



« و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی سیدنا محمّد و آله الطّیبین الطّاهرین. »


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پایان خداوند را شاکرم که توفیق عطا کرد که این کتاب را در این سایت مقدس  منعکس کنم و روز اول ربیع به پایان رسانم . التماس دعا


اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمّد و آل محمّد و آخر تابع له علی ذلک ، اللهم العنهم جمیعا

_________________


بازگشت به بالای صفحه
 مشخصات  
تشکر کرده اید 

کاربران زیر از زهـرا به خاطر این پست تشکر کرده اند:
110
نمايش پست ها:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال موضوع جديد اين موضوع بسته شده است.شما نمي توانيد پست هاي خود را ويرايش يا پست جديدي ارسال کنيد.  [ 37 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4

همه زمانها با ساعت محلی UTC + 3:30 تنظیم شده اند


کاربران حاضر

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان


شما نمي توانيد موضوع جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  


News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.234s | 28 Queries | GZIP : On | Load : 6.36 ]
 آمار بازدید سایت درباره ما عقاید مهم  Seo Powered by  MyPagerank.Net