حالا قصّه ما هم بىربط به همين نسخه خاكشير نيست. هر وقت صحبتى از مشكلات وبدبختىهاى جهان اسلام ومسلمانان مىشود، هرگاه انگشت روى
دردها و بحرانها گذاشته مىشود، بعضىها تنها عامل آن را در اين جملات خلاصه مىكنند:
رفتار نسنجيده شيعيان، تعصبّات بيجا و عقايد تند، بىاحترامى به بزرگان وصحابه و ناديده گرفتن زحماتشان،
احياناً آن چه را كه آنان غلوّ در حق ائمه عليهمالسلام مىشمارند ونيز تكيه زياد روى بُعد غيبى وآسمانى ائمه عليهمالسلام . هرچه بگويى واز هرجا سخن برانى، آنان ريشه درد را در همينها مىبينند. هر مرضى را كه دنبال علاجش باشى، فقط يك نسخه مىدهندت:
بازنگرى در روش وبينش ميراث شيعى. يك نوع اصلاح.
وبعد چيزى را كه ارائه مىدهند، شبيه همين خاكشير است. عقيدهاى است كه به مزاج همه بسازد. هيچ معدهاى را تحريك نكند.
هيچ نمود و نمادى نداشته باشد.
يك نوع تشيع خاكشيرى!! وصد البته كه مىدانى اينها
غير از مدارا وتقيّه است كه ما هم مخلص آنيم.
آنان كه شيعه را اين گونه مىخواهند ومى خوانند بهتر مىدانند كه شيعه على، يعنى كسى كه در راه على عليهالسلام و ـ به اندازهاى كه قدرت دارد ـ
در پى على عليهالسلام قدم برمىدارد و او نمىتواند در جامعهاى كه بهتر از جامعه على عليهالسلام نيست، سرنوشتى بهتر از سرنوشت رهبرش داشته باشد.
اگر امير مؤمنان عليهالسلام هم آن گونه بود كه اينان مىگويند، صحابه بزرگ و گردن كلفت پيامبر با او مخالف نمىشدند!!
مقدسان حافظ قرآن به رويش شمشير نمىكشيدند و دستگاه اشرافى اموى با تمام ساز و برگش در برابرش نمىايستاد!
اگر آن حضرت عليهالسلام مىبود و اين نسخه مملو از درايت، پس از بيست و سه سال تلاش در صدر اسلام و قبول خطر و فداكارى براى اسلام،
در جامعه اسلامى تنها نمىماند و هم از دوست و دشمن، عوام و خواص، بيگانه و آشنا، ضربه نمىخورد و مجاهد و منافق و مشرك
براى كوبيدن او و مسخ حقيقت و غصب حق او با هم همداستان نمىشدند.
آن را كه مىبينى همه صنف مىپذيرندش وهيچ كس از او ايرادى نمىگيرد وجناحهاى مخالف و متناقض همه استقبالش مىكنند ويا لا اقل به او كارى
ندارند و جورى هنرمندانه حرف مىزند كه هم اشراف و كاروان داران قريش خوششان مىآيد و هم جنايتكاران فاسدبنى اميه و هم مقدسهاى نهروان و هم
حقهبازان منافق و ظاهر الصلاح... بدان كه او شيعه على عليهالسلام نيست كه پيرو همان سياست مدار سقيفه است كه همه را داشت
و «مصلحت» برايش «حقيقت» بود، ولى براى امام ما، «حقيقت» ـ هرچه بود ـ «مصلحت» هم بود.
تفكر سقيفيان نيز چنين بود:
ـ به عبدالرحمن بن عوفِ پولپرست بايد چيزى داد و راضىاش كرد كه او آدم با نفوذى است. جزء قبيلهاى است كه آدمهاى بزرگى مثل سعد بن ابى وقاص
در آن است. نمىشود او را ناراضى كرد. اسباب زحمت مىشود. نمىتوانيم افراد را جذب كنيم. از ما بدشان مىآيد. ـ صحابه را مىگويى؟ به هر حال زحمتها كشيدهاند. جهادها كردهاند. در فتوحات از جان خود مايه گذاردهاند. اصلاً تو فكر مىكنى چه كسى ما را
مسلمان كرده؟ به بركت همان هاست. پس چرا حقكشى مىكنيد و تعصب به خرج مىدهيد؟ قرآن سراسر پُراست از مدح و ثناى آنها.
حالا تو چسبيدهاى به يك حديث مشكوك «ارتد الناس بعد النبي إلاّ...»؟ ـ و اما خالد گرچه يك افسر پاچهور مالى است كه مالك را كشته و همان جا با زن او خوابيده! ولى هيچ مصلحت نيست او را كه افسر فاتح
و جنگ جوى قهرمانى است بخوابانيم و حدّ بزنيم... نه!! نه!! ـ بنى اميه هم گرچه دشمن اسلام هستند و خيانتها نمودند، اما خيلى مقتدرند و با نفوذ. نمىتوان آنان را ناديده گرفت.
حكومت شام را به آنها بدهيد به مصلحت است. آرى تاريخ اسلام مسير شگفتى را دنبال كرد. مسيرى كه در آن، همه قلدران و قدارهبندان و خاندانها و خانهاى عرب و عجم و ترك و تاتار و مغول
حق رهبرى امت اسلام و خلافت را داشتند، جز خاندان پيامبر و امامان راستين اسلام.
تاريخى كه به نام قرآن، مسير جاهليت و پادشاهى كسرى وقيصر را دنبال كرد و به نام سنّت، پيش از همه، پروردگار خانه قرآن وسنّت را قربانى ساخت.
وشيعه اسير اين مسير نشد. رهبرى و حاكميت آنانى را كه به نام بيعت يا شورا بر مردم تسلّط يافتند و در جامه جانشين رسول و حمايت از اسلام وجهاد
عليه كفر، اكثريت مردم را فريفتند، نفى كرد و باگريز از «سايبان»(سقیفه)هاى كفر و نفاق، رو به نور آفتاب على عليهالسلام امام موحّدان آورد
كه محض ايمان بود و چشم به خانه گلين وصمیمانه فاطمه عليهاالسلام دوخت.
شيعه در اين خانه هرچه را مىخواست، مىيافت. براى او، صديقه كبرى، فاطمه عليهاالسلام ، وارث پيامبر صلىاللهعليهوآله ،
مظهر «حق مظلوم» و در عين حال نخستين «اعتراض» و تجسم نيرومند و صريح «دادخواهى» بود.
و على عليهالسلام ، مظهر «عدل مظلوم» تجسم پرشكوه حقيقتى كه او را تاب برنياوردند وكمر او را شكستند و خار در چشم و استخوان در گلويش كردند تا
نتواند تكان بخورد، گرچه كور خواندند چرا كه «يد الله» مغلول و بسته نيست بلكه اين دستان آنان است كه به مكر برتر الهى بسته مىماند و آفتاب حقيقت
همچنان مىدرخشد و از همين روست كه هيچ حكومتى شيعه را تحمل نمىكند.
تا جايى كه خلفا و سلاطين شبه روشنفكرى كه يهوديان و مسيحيان و مجوسيان ـ و حتى دهريان ـ در دربارشان آزادى عمل و احترام داشتند، از شيعه
چنان به غيظ و خشم ياد مىكردند كه تنها قتل عام ساده آنان قلبشان را آرام نمىساخت وزنده پوست كندن، ميل به چشم كشيدن، زبان از قفا بيرون آوردن،
سياستهاى رايجشان بود و مورخان و فقيهان و حتى عارفانشان نيز هرگونه اتهام و دروغى را براى بدنام كردن شيعه، عبادت مىشمردند!!
و من نمىخواهم شيعه را تنها يك حزب تندرو زيرزمينى و مخفى معرفى كنم كه هيچ كارى به جز «اعتراض» و «تخريب» نداشت.
خير، اينان مظلومانى بودند كه مظلوميت را از رهبرانشان به ارث بردهبودند، حتى در همين اعتراضشان.
سياست شيعه، اعتراض و سازندگى بود. انتظار و بالندگى بود. برائت و ولايت، دفع و جذب.
تقيّهاش دو سويه بود: كمترين هزينه براى بيشترين بازدهى.
و عاشورايش: رسوا كننده نظامى بود كه خود را وارث سنت رسول مىناميد.
آه!! بس كنم كه «
تلك شقشقة هدرت».
ادامه دارد ...