به همين مناسبت
امام زين العابدين عليهالسلام نامه اى به زُهْرى نوشت و در آن، او را موعظه فرمود، و خدا و روزرستاخيز را به او تذكر داد و او را از آثار بدِ حضور در كاخ هاى سلاطين،آگاه ساخت. در بخشى از اين نامه چنين آمده است:
«إنّ أدنى ما كتمتَ وأخفَّ ما احتملتَ أنْ آنستَ وحشة الظالم، وسهّلت له طريق الغيّ . . .
جعلوك قطباً أداروا بك رحى مظالمهم، وجسراً يعبرون عليك إلى بلاياهم، وسُلّماً إلى ضلالتهم، داعياً إلى غيّهم، سالكاً سبيلهم . . .
احذَرْ فقد نُبِّئْت، وبادِرْ فقد أُجِّلْت . . .
ولا تحسب أنّي أردت توبيخك وتعنيفك وتعييرك، لكنّي أردت أن ينعش اللّه ما فات من رأيك، ويردّ إليك ما عزب من دينك . . .
أما ترى ما أنت فيه من الجهل والغرّة؟! وما الناس فيه من البلاء والفتنة؟! . . .
فأعْرِض عن كلّ ما أنت فيه حتّى تلحق بالصالحين; الّذين دُفِنوا في أسمالهم، لاصقةً بطونهم بظهورهم . . .
ما لك لا تنتبه من نعستك وتستقيل من عثرتك فتقول: واللّه! ما قمتُ للّهمقاماً واحداً ما أحييتُ به له ديناً، أو أمَتُّ له فيه باطلا ؟! »
«كمترين چيزى كه پنهان داشتى و سبك ترين چيزى كه از آن چشم پوشيدى، ايناست كه با تنهايى ستمگران خو گرفته اى و راه سركشى را براى آنان همواركرده اى . . .
آن ها تو را محورى قرار دادند كه سنگ آسياى ستمگريشان را به دور توبچرخانند و پلى كه از روى آن به سوى گرفتارى هايشان عبور كنند.
آنان تو رانردبانى به سوى گمراهيشان، دعوت كننده اى به سركشى هايشان و پيمايندهراهشان برگزيده اند . . .
من اكنون به تو هشدار دادم پس ترتيب اثر بده و تا مهلتى كه ]از خدا [دارى تمام نشده، عجله كن!
گمان نكن كه قصد توبيخ، سرزنش و عيب جويى تو را دارم،
بلكه خواستار آنهستم كه خداوند تو را از غفلتى كه تا كنون داشتى خارج كرده و هر چه ازدينت را كه از دست داده اى به تو برگرداند . . .
آيا اين جهل و غرورى كه خود در آن هستى و اين بلا و فتنه اى كه مردم در آن هستند، نمى بينى؟! . . .
بنا بر اين، از همه آن چه كه در آن هستى، روى بگردان و آن ها را رها كن تابه صالحان و شايستگان بپيوندى;
همان هايى كه در لباس هاى كهنه خود دفنشدند در حالى كه شكم هايشان به پشتشان چسبيده بود . . .
تو را چه شده است كه از اين چرت و خواب بيدار نمى شوى و جلوى سقوط خودت رانمى گيرى؟! و نمى گويى: به خدا سوگند!
يك بار هم در مقامى براى رضاى خدابه پا نخاستم تا در آن مقام براى او دين حقى را زنده كنم، يا باطلى رابميرانم» (5)
گذشته از اين ها، زُهْرى دشمنى با اسلام و پيامبر و اهل بيت عليهم السلامرا از پدرانش به ارث برده بود. ابن خَلّكان در شرح حال او مى نويسد:
پدر پدربزرگ او، عبداللّه بن شهاب، در جنگ بدر در سپاه مشركان حاضر شد.
وىاز افرادى بود كه در جنگ اُحد پيمان بستند كه اگر رسول خدا صلّى اللّهعليه وآله را ديدند، حتماً او را بكشند، مگر اين كه كشته شوند.
نقل شده است كه به زُهْرى گفتند:
آيا جدّ تو در جنگ بدر شركت داشت؟
گفت: آرى، ولى از آن طرف. يعنى او در سپاه مشركان بود.پدر او همراه مصعب بن زبير بود. خود زُهْرى از ملازمان عبدالملك بود و پساز او با هُشام بن عبدالملك بود. يزيد بن عبدالملك از او خواست تا مقامقضاوت را بپذيرد(6).
اكنون كه وضعيّت زُهْرى و جايگاه او نزد امام على بن الحسين عليهما السلامروشن شد،
آيا مى توان پذيرفت كه امام عليه السلام چنين حديثى را كه در آنعيب جويى و كاستى بر جدّش رسول امين صلّى اللّه عليه وآله، مادرش زهراعليها السلام و پدرش امير مؤمنان على عليه السلام است، براى او بيان كردهباشد؟ولى نكته اين جاست كه روش زُهْرى چنين است كه هنگامى كه مى خواهد حديثى را
كه به ضرر پيامبر و عترت او عليهم السلام يا بر خلاف سنّت ايشان است، جعلكند،
آن را از زبان يكى از همين خاندان نقل مى كند تا آن را به مردمبقبولاند.
يك روايت را به عنوان نمونه نقل مى كنيم:
زُهْرى حديثى را از قول پسرمحمّد بن على (ابن حنفيه) جعل كرده است كه او از پدرش امير مؤمنان علىعليه السلام روايت كرده كه
وقتى آن حضرت شنيد كه ابن عبّاس متعه را جايزمى داند به او گفت:
«تو مردى پريشان و گمراه هستى، رسول خدا صلّى اللّهعليه وآله در روز خيبر از متعه و از خوردن گوشت چهارپايان اهلى نهى كرد».اين همان حديثى است كه
بزرگان اهل سنّت همانند :
بيهقى،
ابن عبدالبرّ،
سهيلى،
ابن قيّم، قسطلانى،
ابن حجر عسقلانى
و ديگر شارحان احاديث، حكم بهبطلان آن داده اند(7).
ولى او ـ كه مى دانست حلال بودن متعه از مذهب اهل بيت عليهم السلام است ـ
اين حديث را از زبان فردى از خود اهل بيت عليهم السلام از قول سيّد و سرورآن ها، امير مؤمنان على عليه السلام، آن هم
در ردّ بر ابن عبّاس و به اينتعبير جعل مى كند.البتّه اگر چه او از مشهورترين افرادى است كه به كار زشت و قبيحِ جعلروايت اقدام كرده است!!
اما هرگز نبايد چنين تصوّر كرد كه جعل روايت ازقول اهل بيت عليهم السلام مختص به زُهْرى بوده است.
يكى از محدّثان اهل سنّت، عبداللّه بن محمّد بن ربيعه بن قدامه قدامى است.
ذهبى و ابن حجر در شرح حال او مى نويسند: او يكى از ضعفا است.
وى مطالب فاجعه آميزى را از مالك نقل كرده است. به عنوان نمونه مى گويد كه از جعفر بن محمّد از پدرش از جدّش روايت شده است كه:
فاطمه رضى اللّه عنها شبانه وفات كرد. ابوبكر، عمر و عدّه بسيارى براىمراسم نماز او حاضر شدند. ابوبكر از على خواست نماز به امامت او برگزارشود.
على گفت: نه، به خدا سوگند! بر تو كه خليفه رسول اللّه هستى پيشى نمى گيرم.
ابوبكر جلو ايستاد و در اين نماز چهار تكبير گفت(8).
ابن حجر مى گويد:
اين روايت را برخى از متروكين در حديث، از مالك و او ازجعفر بن محمّد (يعنى امام صادق عليه السلام) و او از پدرش روايت كرده اند.
دارقُطْنى و ابن عَدى آن را ضعيف و سست دانسته اند(9).
آن ها با اين همه تلاش مى خواهند بر جناياتى كه انجام داده اند، سرپوشىقرار داده و مفاسدى را كه پديد آورده اند،
به گونه اى اصلاح كنند. ولى،هرگز!
«هل يصلح العطّار ما افسده الدهر».پی نوشتها:
----------------
(5) تحف العقول عن آل الرسول: 274 ـ 277، نوشته ابن شُعبه حرّانى از علماى اماميه در قرن چهارم هجرى.غزالى اين نامه را در كتاب احياء علوم الدين (2 / 143) آورده، ولى گفتهاست: «هنگامى كه زُهْرى با امرا همنشين شده بود، يكى از برادران دينى اونامه اى براى وى نوشت».او اين نامه را به يك برادر دينى نسبت مى دهد و نام امام زين العابدين عليه السلام را نمى آورد.در هر حال، از عبارت غزالى نيز همين مقصود حاصل مى شود كه همان نامه امامزين العابدين عليه السلام است. بسيارى از كسانى كه در اين موضوعات و نظايراين ها مطالبى نوشته اند، هر گاه به آثار امامان اهل بيت عليهم السلامرسيده اند، نام آن ها را ـ به جهتى يا هدفى ديگر ـ مخفى كرده اند.به عنوان نمونه مَناوى در كتاب الكواكب الدريّه (1 / 208) همين گونه عملكرده است. او قضيه توبه بُشر حافى به دست امام كاظم عليه السلام را نقلمى كند، ولى نام امام عليه السلام را ذكر نمى كند. البتّه نظير اين مطالبزياد است كه بيان آن ها به طول مى انجامد.(6) وفيات الاعيان: 4 / 178.(7) ما در مورد متعه حج و متعه نساء نوشتار جداگانه اى داريم كه به چاپ رسيده است.(8) لسان الميزان: 3 / 392.(9) الإصابه: 8 / 267.