بعد هوا كاملاً روشن شد. مردم كوفه ديگر همه از خواب برخاستند و همه اين خبر را شنيدند كه :
. " ألا قَد قُتِلَ علىٌّ " ..... مردم ، عـلــىّ كشته شد.
شبيب كه از مسجد گريخته بود، در راه توسط يك شيعه كه تصور كرده بود او امام(ع) را كشته، هلاک شد.
وردان فرار كرد و اشعث هم به همراه قطام كه خودشان را به بىخبرى (از توطئه ترور امام(ع) زده بودند، از مسجد خارج شدند.
مردم به منزل امام (ع) هجوم مىآوردند. امام(ع) از ابن ملجم خبر گرفتند، گفتند در يكى از اتاقها محبوسش كردهايم.
فرمودند: حالا كه او اسير شماست با او بدرفتارى نكنيد. از غذاى خودتان به او بدهيد.
واى كه على(ع) كيست؟! چه كسى غير از او مىتواند چنين رفتارى كند؟!
از امام (ع) پرسيدند: آيا او را بكشيم؟ امام(ع) فرمودند: نه تا زمانيكه من نمردهام با او كارى نداشته باشيد.
اگر مُردم او را قصاص كنيد و اگر زنده ماندم خود ميدانم با او چه كنم و بخشش نزد من ثوابش بيشتر است.
ولى اگر كشته شدم شما هم او را با يك ضربه قصاص كنيد و بيش از يك ضربه به او نزنيد.
امام حسن(ع) گاهى كنار حضرت امير (ع) بودند و گاهى به بيرون از منزل مىرفتند. يكى از ياران امام على عليه السلام « أصبغ بن نباتة » است
كه با شنيدن خبر ضربت خوردن امام على (ع) با جمعيتى سراسيمه به ديدار امام (ع) آمده، مىگويد:
" از داخل خانه صداى شيون و ناله بلند شد، ما با شنيدن اين صدا شروع كرديم به گريستن. امام حسن(ع) بيرون آمدند و فرمودند: حضرت امير (ع) مىفرمايند به خانههايتان برگرديد. "
جميعت رفتند. اصبغ مىگويد :" من نشستم و باز صداى گريه از منزل امام(ع) شنيدم. طاقت نياوردم و من هم شيون كردم. يك بار ديگر امام حسن عليه السلام آمدند و فرمودند:
مگر به شما نگفتم كه به خانههايتان برويد؟
گفتم: "
آقا به خدا دلم طاقت نمىآورد. پاهايم مرا براى رفتن به خانه يارى نمىكند. تا امير المؤمنين (ع)را نبينم، آرام نمىگيرم". بعد شروع كردم به گريه كردن.
امام حسن(ع) داخل خانه رفتند و بعد از مدتى كوتاه برگشتند و فرمودند: اصبغ بيا. من هم با او به داخل منزل رفتم. ديدم امام نشسته اند و پشت ايشان چند بالش قرار دادهاند
و عمامه زردى روى سر ايشان است كه نتوانستم تشخيص دهم عمامه زردتر است ياروى مبارك حضرت؟ تا حضرت را ديدم به پاهايش افتاده و شروع به گريستن كردم.
امام (ع) فرمودند: گريه نكن اصبغ.
" فَإنَّها و اللهِ جَنَّةٌ". به خدا بهشت در پيش روى من است. گفتم: آقا فدايت شوم. على (ع) که جايى جز بهشت نمىرود. ما شما را از دست مىدهيم؛ گريه من براى اين است!
و ديگر حديث رسول خدا (ص) را از شما نمىشنوم. بعد از اين ديگر سخنى از شما نمىشنوم، يا اميرالمؤمنين حديثى از پيامبر(ص) برايم نقل كنيد.
حضرت امير(ع) فرمودند: « اصبغ ! روزى پيامبر (ص) مرا صدا زدند و فرمودند اى على برو مسجد، از منبر من بالا برو و مردم را صدا بزن.
حمد خداى را بجا آور و بر من بسيار درود فرست و اين جمله را به مردم بگو: اى مردم! من پيك رسول خدا (ص) هستم به سوى شما،
پيامبر(ص) فرمود كه لعنت خدا و لعنت فرشتگان مقرب خدا و لعنت تمام انبياء و لعنت من
بر كسيكه خودش را به غير پدرش منتسب كند و يا مولاهاى ديگرى براى خود فراخواند و يا به اجيرى ظلم بكند!
امام (ع) مىفرمايند: من به مسجد رفته و بر منبر قرار گرفتم. قريش مرا ديدند و اطراف من جمع شدند. حمد خدا را بجا آوردم و بر پيامبر (ص) بسيار درود فرستادم
و گفتم: اى مردم من پيك رسول خدا بسوى شما هستم... »
مردم هم سكوت كرده و گوش مىدادند. فقط يك نفر از آن جمع سؤال برايش پيش آمد كه او هم عمربن خطاب بود. پرسيد: يا على! كلامى گفتى كه هيچ توصيفى ندارد. سپس نزد رسول خدا (ص) رفتم و گفتم که چه اتفاقى افتاد ...؛ پيامبر (ص) به من فرمود:
.« يا على! برو و به مردم بگو كه پدر اين مردم تويى. تو مولاى اين مردم هستى. تو اجير اين مردم هستى. اگر كسى خود را به غير تو نسبت دهد
و پدرى ديگر براى خود قائل باشد، لعنت خدا بر اوست. اگر كسى مولايى جز تو داشته باشد، لعنت خدا بر اوست
و اگر كسى به تو كه از جانب خدا اجير شدهاى تا به اين مردم خدمت كنى ظلم كند، مورد لعنت خداست. »
اصبغ كمى آرام مىشود؛ امام حسن عليهالسلام به سراغ طبیب مىروند...