 |
| New Member |
 |
تاريخ عضويت : دوشنبه 16 بهمن 1385 12:37
پست : 9
سپاس از دیگران : 0 سپاس از ایشان : 0 بار به 0 پست
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم ...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضییء و لو لم تمسسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس و الله بکل شیء علیم .
آیه نور
سوره مبارکه نور را به دلیل همین آیه «سوره نور» میگویند، چون آیه نور در این سوره آمده است اسم آن «سوره نور» شده است.
این آیه کریمه از نظر تفسیر، یکی از آیات مشکله قرآن مجید است و مخصوصا قرآن کریم در آخر همین آیه جملهای ذکر میکند که نشان میدهد این آیه بسیار بسیار قابل تدبر و تامل است و هر کسی به اندازه ظرفیتخود چیزی از این آیه کریمه میفهمد، چون در آخر آیه بعد از ذکر مثل میفرماید: «و یضرب الله الامثال للناس» خدا مثلها را برای مردم ذکر میکند.در بعضی آیات دیگر میفرماید «خدا مثلها را برای مردم ذکر میکند ولی به عمق این مثلها نمیرسند مگر عالمان» .این نشان میدهد که مثلهای قرآن عمقهایی دارد که هر کس نمیتواند ادعا کند که من به عمق آنها رسیدهام.حال ما به کمک آنچه مفسرین بزرگ گفتهاند و در روایات آمده است، یک سلسله مطالبی درباره این آیه عرض میکنیم.تعبیر آیه این است: « الله نور السموات و الارض» خدا نور آسمانها و زمین است.
با توجه به اینکه آسمانها و زمین که در قرآن ذکر میشود نه به عنوان قسمتی از مخلوقات عالم استبلکه به عنوان همه این مخلوقات و همه مخلوقات علوی و سفلی و غیب و شهادت است، معنای آیه این میشود که خدا نور تمام جهان است.پس در ابتدای این آیه به خداوند متعال کلمه «نور» اطلاق شده است.
آنچه بشر ابتدائا از کلمه «نور» میفهمد همین نورهای محسوس است که هنوز هم صد در صد حقیقت آن از نظر فیزیکدانان کشف نشده است، قدر مسلم این است که در جهان ماده یک چیزی به نام «نور» وجود دارد اگر چه از نظر علمی شناخت آن دشوار باشد.
بعضی از اجسام نیرند و نور میپراکنند مثل خورشید، ستارگان، چراغها و لامپهایی که خودمان داریم که اگر این نورها نمیبود جهان سراسر تاریک بود و به اصطلاح «چشم، چشم را نمیدید» ولی این نور که هست فضا روشن است.این را میگویند نور حسی و مادی.
آنچه مسلم است این است که مقصود از اینکه خدا نور آسمانها و زمین است این نور نیست، این نور یکی از مخلوقات خداوند است.در اول سوره مبارکه انعام میخوانیم: «الحمد لله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور ثم الذین کفروا بربهم یعدلون» : «سپاس خدای آفریننده آسمانها و زمین و قرار دهنده نور و ظلمت را...» . خدا خالق این نور است[نه خود این نور].این یک مطلبی است که دیگر از نظر قرآن جای بحث نیست، چون نه تنها خود این نور مخلوق خداستبلکه قرآن دائما درباره منبع این نور یعنی خورشید و ستارگان بحث میکند که اینها خودشان مخلوقات ذات اقدس الهی هستند.اگر کسی درباره خدا چنین تصوری کند که معروف استبه تصور «پیر زنی» -که خیال میکنند خداوند یک قلمبه نور است در بالای عرش و نور را هم چیزی نظیر نور برق و خورشید و غیره تصور میکنند-و واقعا چنین اعتقادی داشته باشد، در توحید و در ایمانش خلل است.این نور چیزی است که ما به چشم میبینیم[در حالی که]قرآن درباره خدا میگوید: «لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار» (1) خدا به چشم دیده نمیشود.اگر کسی خدا را-العیاذ بالله-موجودی از جنس این نور بداند مسلم در توحیدش خلل است چون مجسم است و خدا را جسم و قابل ابصار و دیدن فرض کرده است (2) .
ولی کلمه نور مصداقش منحصر به نور حسی نیست.لفظ «نور» وضع شده استبرای هر چیزی که روشن و روشن کننده باشد یعنی پیدا و پیدا کننده باشد.ما به نور حسی از آن جهت «نور» میگوییم که خودش برای چشم ما، هم پیداست و هم پیدا کننده، هر چیزی که پیدا و پیدا کننده باشد میتوانیم به آن «نور» بگوییم -و میگوییم-و لو اینکه جسم نباشد، حسی نباشد. مثلا درباره علم میگوییم «علم نور است» و در حدیث است: «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» (3) حرف درستی هم هست، واقعا علم نور است، چون علم روشن و روشن کننده است، علم خودش در ذات خودش روشنایی است و جهان را بر انسان روشن میکند.اما مسلم است که علم از نوع نور برق و نور خورشید و غیره نیست، اصلا علم از نوع جسم و جسمانی نیست ولی در عین حال ما به علم «نور» میگوییم، به عقل «نور» میگوییم.عقل خودش یک نور است.قرآن کریم به ایمان، «نور» اطلاق کرده است: «او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها» (4) : «آیا آنکه مرده بود و ما زندهاش کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن نور در میان مردم راه میرود...» آن نور همان نور ایمان و روشنایی قلب است، ولی ایمان که دیگر از قبیل نور چراغ موشی و چراغ رکابی و چراغ برق و یا نور خورشید و امثال اینها نیست، ایمان خودش یک حقیقت غیر جسمانی است که خاصیتش روشن کردن است، چون انسان را در باطنش نوعی آگاهی میدهد، هدف و مقصد را به انسان نشان میدهد، چون به انسان مقصد میدهد و انسان را به سوی مقصد سعادت بخش میکشاند، به ایمان هم «نور» میگوییم.عرفا به خود عشق «نور» میگویند.مولوی میگوید:
عشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم از نور عشق
وقتی که ما نور را به این معنی گرفتیم، یعنی حقیقت پیدا و پیدا کننده، حقیقت روشن و روشن کننده، و دیگر بیش از این در آن نگنجاندیم که پیدا برای چشم یا برای عقل یا برای دل، و به این جهت کاری نداشتیم که چگونه پیداست و پیدا کننده، به این معنی درست است که ما خدای متعال را هم «نور» بدانیم. «خدا نور است» یعنی حقیقتی است در ذات خود پیدا و پیدا کننده.
به این معنا دیگر هیچ چیزی در مقابل خدا نور نیست، یعنی همه نورها در مقابل خدا ظلمتاند چون آن چیزی که در ذات خودش پیدا و پیدا کننده است فقط خداست، سایر اشیاء اگر پیدا و پیدا کننده هستند در ذات خودشان تاریک هستند، خدا آنها را «پیدا» و «پیدا کننده» کرده است.در آیه قرآن میخوانیم: «هو الاول و الاخر و الظاهر..». (5)
خدا ظاهر است، «ظاهر است» یعنی پیداست.خدا خالق اشیاء استیعنی پدید آورنده و پیدا کننده اشیاء است، و لهذا میبینیم که کلمه «نور» را در دعاها و در روایات به عنوان اسمی از اسماء الهی ذکر کردهاند، نور از اسماء خداست.
در اوایل دعای کمیل دو جمله هست که مؤید همین مطلب است.
عرض میکند به خداوند متعال: «یا نور یا قدوس» ای نور و ای بسیار بسیار منزه و دور از نقص.شاید علت اینکه «یا قدوس» پشتسر عبارت «یا نور» آمده است این است که کسی توهم نکند خدا نور است آن طور که مانویان خیال میکردند، یعنی خدا نور جسمانی است، خدا منزه از این نسبتها است، نور هست ولی نه از این نورها.
در چند جمله قبل جمله عجیبی است: «و بنور وجهک الذی اضاء له کل شیء» تو را قسم میدهیم به نور چهرهات که همه چیز به نور چهره تو روشن است، به فروغ چهره تو همه چیز روشن است.
به قدری این تعبیر، عالی و لطیف و عارفانه است که من نمیتوانم برایش نظیری پیدا کنم.تعبیر خیلی عجیبی است: «و بنور وجهک الذی اضاء له کل شیء» .
عرفا و شعرا از «محبوب» تعبیر به «شاهد» میکنند(و این اختصاص به زبان فارسی ندارد، در زبان عربی هم هست).شاهد یعنی آن کسی که در آن محفل بزم حاضر است.این تعبیر را میآورند که ای محبوب!تو که بیایی چهره تو محفل ما را روشن میکند، اگر چهره تو نباشد محفل ما تاریک تاریک است.حافظ میگوید:
اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
امیر المؤمنین(ع)هم میفرماید: «و بنور وجهک الذی اضاء له کل شیء» تو را سوگند به نور چهرهات که همه چیز به آن روشن است، اگر نور چهره تو و نور ذات تو نباشد همه چیز تاریک است (یعنی همه چیز به تو روشن است). «همه چیز تاریک است» معنایش این است که هیچ چیز نیست، همه چیز در تاریکی عدم است نه اینکه اشیاء در یک تاریکی هستند نظیر تاریکیای که ما در شب در آن هستیم، اگر نور ذات تو نباشد همه اشیاء در تاریکی «نیستی» هستند.
همه عالم به نور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا
روایتی است در توحید صدوق که شخصی غیر مسلمان آمد خدمت امیر المؤمنین علی(ع)و عرض کرد:یا علی!خدا کجاست؟
علی(ع)فرمود:هیزم بیاورید.هیزم آوردند(گویا شب هم بوده است).فرمود آتش بزنید. تا آتش زدند همه جا روشن شد.فرمود این نور کجاست؟در کجای اینجاست؟گفت:همه جا.فرمود:این نور، مخلوقی از مخلوقهای خداست، تو نمیتوانی بگویی کجاست، میگویی تا هر جا که روشن کرده همه جا هست، خدا هم همه جا هست و تا هر جا که روشن کرده، [هست]و هر جا که هست او روشن کرده و جا هم جایی است که او روشن کرده و ماوراء ندارد، و بنور وجهک الذی اضاء له کل شیء» .
آیا ما میتوانیم به خدا کلمه «نور» را اطلاق کنیم
پس یک بحث این است که آیا ما میتوانیم به خداوند متعال کلمه «نور» را اطلاق کنیم یا نه؟بله، میتوانیم، به دلیل اینکه هم ائمه دین اطلاق کردهاند، هم ظاهر آیه قرآن در اینجا همین است و هم از نظر به اصطلاح دلیل عقلی مانعی ندارد.ولی باید بدانیم که اگر میگوییم خدا نور است، نه مقصود این است که-العیاذ باللهاز نوع نورهای حسی است[چرا]که اینها از مخلوقات خدا هستند، بلکه فقط به معنی این است که ذات الهی ذات پیدا و پیدا کننده است، پیداترین پیداها و روشنترین روشنها اوست و هر چیزی که روشن است، از پرتو او روشن است، هر چیزی که پیداست از پرتو او پیداست.به این معنا خدا نور است.خداست آنچه که پیداستبه خود و به ذات خود، چیزی او را پیدا نکرده است، چیزی است که هر چیز دیگر به او پیداست و به نور او پیداست و از فروغ او پیداست.به این معنا خداوند متعال نور است و میتوانیم به خداوند کلمه «نور» را اطلاق کنیم.
بعلاوه، یک خصوصیات دیگر در نور است و آن مساله هدایت و راهنمایی است که لازمه روشنی است، و یک مساله دیگر که بعد عرض میکنم.
یک نکتهای در اینجا عرض کنم و آن این است که ما به خداوند «نور» میگوییم ولی هرگز «نور اعظم» نمیگوییم که معنایش این است که نورهایی داریم که یکی بزرگتر است و دیگری کوچکتر و خدا نور بزرگتر است، نه، در آنجا که میگوییم خدا نور است[یعنی]همه چیز[غیر او]ظلمت است.بله، به خدا که کاری نداشته باشیم و اشیاء را نسبتبه یکدیگر بسنجیم، یکی نور است و یکی نور نیست، مثلا علم نور است، ایمان نور است، همین قوه باصره نور است، قوه عاقله نور است.خدا به این معنی «نور النور» است (6) . خدا نه نور بزرگتر است، بلکه نور همه نورها است، یعنی همه نورها نسبتبه خداوند، ظلمت است و خداوند نور بودن را به آنها داده است.از اینکه بگذریم اشیاء دیگر هر کدام به سهم خودشان سهمی از نور دارند، ایمان خودش نور است، علم نور است، و از این قبیل.
عرض کردیم که خود قرآن مجید به یک چیزهایی اطلاق «نور» کرده است، از جمله به قرآن اطلاق «نور» کرده که قرآن نور خداست، یعنی نوری است که مخلوق خداست: «قد جائکم من الله نور و کتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم» (7)
قرآن نور است و به سوی نور که معرفتخداوند است هدایت میکند، پس معرفة الله، نور است.
اگر از افرادی که فهمشان یک مقدار سطح پایین استبپرسند معنی «الله نور السموات» چیست، خیال میکنند نور حسی [مقصود]است، اما اگر کسی بتواند مطلب را خوب بفهمد به او میگوییم خدا نه تنها نور دهنده است، بلکه خودش هم واقعا نور است و نور از اسماء خداوند است و معنای نور آن نیست که انسان خیال کند محصور و منحصر به نور حسی است.این جمله اول آیه.
مثلی برای نور خدا
جمله دوم مثلی استبرای نور خدا نه برای خود خدا.اول میفرماید: «الله نور السموات و الارض» خدا خودش نور آسمانها و زمین است:ولی خداوند در مخلوقات خودش نورهایی برای هدایت آنان فرستاده است.
در اینجا مثلی برای «نور خدا» ذکر شده است، آن نوری که به وسیله آن مردم را هدایت میکند، که در این مثل خیلی سخنان گفته شده است، مثل میزند به یکی از آن ابزارهای قدیمی برای نور:
خداوند خانه یا خانههای بزرگ و بلند مرتبه و معابد و مشاهدی را مثال میآورد که در آنجا مشکاتی هست. «مشکات» یعنی چراغدان.مقصود از چراغدان آن جایی است که در داخل دیوار تهیه میدیدند برای اینکه چراغ را در آنجا بگذارند.چراغی را قرآن مثل میآورد که خود این چراغ در داخل یک جسم شفاف[مثل]یک قندیل و یا در داخل یک شیشهای قرار گرفته باشد.میدانیم وقتی نور در داخل یک شیشه قرار میگیرد، یا به علت اینکه نورها متعاکس میشوند و یا از جهت اینکه احتراق کاملتر میشود-حال از هر جهت که باشد-نور بیشتر میشود.
آن چراغ با شیشه و قندیلش در یک مشکاتی در اتاقی هست و این چراغ از روغن زیتون که بهترین روغن برای احتراق بوده است، آن هم بهترین زیتون[استفاده میکند]، زیتونی که خودش آنچنان آماده برای احتراق است که گویی قبل از آنکه آتشی با آن تماس بگیرد خودش میخواهد لمعان داشته باشد و نور بدهد.
در آن زمان در میان مصنوعات بشر چیزی که از هر چیز دیگر روشنتر و نورانیتر و بهترین وسیله باشد همین وسیله بوده است.
خدا برای نور خودش مثل چنین چراغی را که در آنچنان وضعی که از این روغن استفاده میکند و در چنین خانهای باشد آورده است.
بعد میفرماید ما مثلی ذکر میکنیم و تدبرش را به عهده مردم میگذاریم.و ما مکرر عرض کردهایم که داب قرآن دعوت کردن مردم به تفکر است نه تنها از راه اینکه بگوید بروید فکر کنید، بلکه خود قرآن گاهی از یک طرف دعوت به تدبر میکند و از طرف دیگر موضوع را به شکلی ذکر میکند که افکار برانگیخته شوند و درباره آن زیاد فکر کنند تا بهتر به عمق مطلب برسند، بلا تشبیه مثل اینکه شما برای اینکه بخواهید ذهن فرزندتان[ورزیدگی]پیدا کند بعضی از مسائل را به صورت معما برایش طرح میکنید تا او برانگیخته شود و فکرش را به کار بیندازد و بیشتر تامل کند.
نظر غزالی و ابن سینا
با این مثل، همین هدفی که قرآن در نظر داشته در واقع عملی شده، یعنی نه تنها مفسرین وادار شدهاند که درباره این مثل بیندیشند، غیر مفسرین هم درباره این مثل قرآن به فکر فرو رفتهاند که منظور قرآن از این چراغ و شیشه و چراغدان و آن روغن و درخت پر برکت و آن روغنی که خود به خود و بدون آتش میخواهد برافروخته شود و نور بدهد، چیست؟مثلا ابو علی سینا که مفسر نیست و فنش تفسیر نبوده، درباره این آیه فکر کرده و یک چیزی به نظرش رسیده و گفته است.غزالی مفسر نیست ولی یک کتاب درباره این آیه نوشته است.هم غزالی و هم ابن سینا معتقدند که این مثل، مثل انسان است، این نوری که قرآن میگوید: «مثل نور خدا مثل چراغدانی است که در آن چراغی باشد و چراغ در قندیلی قرار گرفته باشد الی آخر» مثل برای انسان است، البته با اختلاف فی الجملهای که بین تقریر بو علی سینا و تقریر غزالی هست.
یکی از کارهای فلسفه، انسان شناسی و روانشناسی است و فیلسوف در مسائل روانی بیشتر از هر چیزی تکیهاش روی قوه عاقله است و معتقد است جوهر انسان قوه عاقله اوست و کمال انسان هم فقط کمال قوه عاقله است و سعادت انسان هم در کمال قوه عاقله است، حال چه عقل عملی باشد و چه عقل نظری و در درجه اول عقل نظری.لهذا وقتی قائل شدند که این مثل درباره انسان است، آن را راجع به جوهر اصلی انسان که قوه عاقله است دانستند، آنگاه آن را بر مراحل و مراتبی که خودشان در باب قوه عاقله تشخیص میدادند تطبیق کردند که مثلا مقصود از «مشکات» به قول آنها «عقل هیولانی» است، یعنی عقل در مرحله قوه و استعداد محض، منظور از زجاجه و شیشه و آنچه که نور را مضاعف و زیاد میکند مرحله «عقل بالملکه» است، مقصود از مصباح مرحله «عقل بالفعل» است و مقصود از آن درخت، درخت فکر است، تا آخر.حال کار ندارم به اینکه حرف آنها چقدر میتواند درستباشد، میخواهد درستباشد یا نباشد، البته اندکی بعید است.بو علی سینا نمیگوید من تفسیر میکنم، آنچه که خودش در باب مراتب عقل انسان گفته، تعبیرات قرآن را آنجا پیاده کرده بدون اینکه بگوید من میخواهم آیه قرآن را تفسیر کرده باشم، ولی غزالی جوری بیان کرده که خواسته آیه قرآن را تفسیر کرده باشد.
بعضی دیگر گفتهاند خداوند از مثال به مشکات و مصباح و زجاجه، در مجموع یک منظور بیشتر ندارد، یعنی یک نور بسیار بسیار روشن.اگر در شب در یک فضایی مثل این مسجد باشیم که نورانیترین چراغ (8) در آن باشد چه حالتی دارد؟دیگر هیچ شک و ابهام و تردیدی نیست.گفتهاند مقصود آیه این است:نور الهی، هدایت الهی در این حد روشن و واضح و هویداست که چنان چراغی در شب تاریکی در یک فضای در بسته وجود داشته باشد.
در روایات ما این آیه دو جور تفسیر شده است و این خود نشان میدهد که این آیه قابل تطبیق بر انحائی از تفسیرهاست.در بعضی از روایات این مثل را مثل انسان دانستهاند ولی در روایات این را در عقل انسان پیاده نمیکنند، در ایمان انسان پیاده میکنند.این مشکات و زجاجه و مصباح را در روایات تشبیه کردهاند به تن انسان، سینه انسان، قلب انسان و نور ایمان انسان، که نور ایمان در قلب انسان چگونه قرار میگیرد و روح انسان در کالبد او چگونه قرار میگیرد.این مثل را برای انسان ذکر کردهاند ولی از نظر ایمان.
تفسیر این آیه در روایات
در بعضی روایات دیگر، این مثل برای انسان است ولی نه برای هر فرد انسان مؤمن، بلکه برای کانون هدایت انسانها، یعنی دستگاه نبوت، آن هم نبوت ختمیه، به دلیل اینکه در آخر آیه میفرماید: «یهدی الله لنوره من یشاء» معلوم است که سخن از نوری است که خدا به وسیله آن مردم را هدایت میکند.در روایت اینطور تطبیق شده است که آن چراغدان، سینه و کالبد وجود مقدس خاتم الانبیاء(ص)است و آن چراغ(مصباح)نور ایمان و نور وحیی است که در قلب مقدس اوست، و بعد این که دارد «المصباح فی زجاجة» ، چون چراغ را به یک قندیل منتقل میکنند، نظر به جنبه انتقالش دارد و مقصود انتقال (9) نور ایمان و ولایت و اقتباس این نور از پیغمبر(ص)نسبتبه علی(ع)است.مقصود از «زجاجه» علی(ع)است و آن درخت پر برکت که از روغن او اینهمه نورانیتها پیدا شده است ابراهیم(ع)است، و چون در اینجا دارد آن درخت نه شرقی است و نه غربی-روایت میگوید-مقصود این است: «ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا» ابراهیم نه به راست متمایل بود نه به چپ، نه طریقه انحرافی یهود را داشت و نه طریقه انحرافی مسیحیت را، بلکه بر حق و در جاده حق بود: «و لکن کان حنیفا مسلما» (10) .
پس این هم به اصطلاح نوع دیگری تفسیر برای این آیه کریمه و برای این مثل است و همان طور که عرض کردم این آیه، آیهای نیست که من بتوانم ادعا کنم که صد در صد مقصود از مثل این است که من میگویم.خدا مثلی ذکر کرده برای اینکه تامل و تدبر کنیم و این مثل هم آنچنان مثل جامعی است که هم میتواند مثلی باشد برای هدایتخدا تمام جهان را، یعنی تمام جهان تشبیه شده استبه یک خانهای که آن خانه، تاریک مطلق نیستبلکه در آن خانه یک چراغ نورانی نورانی وجود دارد و آن نور خداست، و این همان مطلبی است که[قرآن کریم در آیات دیگر ذکر کرده و]نکته بسیار حساسی هم هست و آن این است که تمام ذرات عالم تسبیح گوی خدا هستند، یعنی تمام ذرات عالم، آگاه از وجود خالقشان هستند... (11)
...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم الله نور السموات و الارض مثل نوره...
تفسیر این آیه کریمه در دو قسمتبحثشد:یک قسمت در اطلاق نور بر ذات مقدس الهی که فرمود «الله نور السموات و الارض» و قسمت دوم درباره تمثیلی که آیه کریمه ذکر فرموده است، در واقع خانهای یا خانههایی را در نظر میگیرد که با چراغی-با همان ترتیبی که جلسه پیش عرض کردم-روشن است و این را مثلی نه برای ذات خدا بلکه برای نور خدا در خلق ذکر میکند.راجع به مفاد این مثل مطالبی عرض کردم و وعده دادم که نتیجه آن را در این جلسه بیان کنم.
هر چیزی به خدا شناخته میشود و خدا به ذات خودش
همان طوری که قبلا عرض کردم، این آیه کریمه از آیاتی است که نظر بیشتر مفسرین و غیر مفسرین را جلب کرده است.
مطلبی را که شاید تا اندازهای مفاد این آیه را روشن کند برایتان عرض میکنم و آن اینکه در روایات ما یک مطلبی در باب «معرفة الله» یعنی در باب خداشناسی آمده است که در ابتدا به نظر بسیار سخت و دشوار میرسد و آن این است که هر چیزی به خدا شناخته میشود و خدا به ذات خودش شناخته میشود، و بلکه در روایات ما تعبیر عجیبی آمده است، ظاهرا عبارت این است: «کل معروف بغیره مصنوع» یعنی هر چیزی که او را فقط و فقط به وسیله شیء دیگر باید شناخت او مخلوق است و خدا نیست، و این، جمله عجیبی است که «خدا به ذات خودش شناخته میشود و غیر خدا به خدا شناخته میشود» در صورتی که ما این طور فکر میکنیم-و خیال میکنیم که راه منحصر هم این است-میگوئیم ما عالم را به خود عالم میشناسیم یعنی مخلوق را به خود مخلوق میشناسیم و خدا را به وسیله مخلوق میشناسیم.حتی بعضی از نویسندگان اسلامی -که ابتدا از مصریها شروع شد و بعد هم به غیر مصریها سرایت کرد-گفتند اساسا راه شناختن خدا منحصرا مخلوقات هستند و خدا را فقط از راه مخلوق یعنی پس از شناختن مخلوق باید شناخت، و حتی این انحصار را به گردن قرآن گذاشتند.این مطلب به این صورت یعنی به صورت «فقط و انحصار» مسلم حرف غلطی است، [البته] برای مردم مبتدی این طور است، یعنی برای متذکر کردن مبتدیها به خدا، راه ابتدایی و کلاس اول همین است، که خود قرآن هم این کار را کرده است و مخلوقات را آیات و نشانههای خدا میداند، ولی از این راه، انسان فقط یک نشان اجمالی و مبهمی از خدا پیدا میکند بدون آنکه به آنچه که نامش معرفتخدا و شناسایی خداست [دستیابد].
مطلب دیگر این است که در قرآن کریم به یک اصلی برخورد میکنیم-که در جلسه قبل هم اشاره کردم-و آن اصل هدایت است، یعنی قرآن هیچ موجودی را کور و گمراه نمیداند، همه موجودات را بینا و راه یافته میداند.بگذریم از انسان به حکم اینکه مکلف است راهی را خودش پیدا کند و یک گمراهی نسبی در سطح تکلیف پیدا میکند، در نظام تکوین عرض میکنم (12) .
اصل هدایت در قرآن
در آیات قرآن به مساله هدایت همه موجودات، تصریح میکند، از زبان موسی(ع)نقل میکند که وقتی فرعون گفتخدای تو کیست، خدایت را به ما معرفی کن، گفت:
«ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» (13) در این جمله به دو برهان اشاره شده است:یکی برهان نظم که خدا به هر مخلوقی آنچه را که برایش امکان داشت و شایستگی داشت داد، یعنی نظام موجود، «ثم هدی» مطلب دیگری است، یعنی بعد هم هر موجودی را نسبتبه آینده خودش و هدف خودش و کمال خودش روشن کرد و راهنمایی نمود.
در سوره اعلی میخوانیم: «الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی» (14) .و من در بین مفسرین تنها «فخر رازی» را دیدم که متوجه این نکته شده است-و ظاهرا این تعبیر از او باشد-که:برای اولین بار قرآن این نکته را برای مردم بیان کرد که اصل نظام مخلوقات یک مطلب است و یک شاهد بر وجود حق است و اصل هدایت موجودات مطلب دیگر و شاهد دیگری بر وجود حق است.جهان از آن جهت که یک ماشین استیک حساب دارد، [به عبارت دیگر نظام مخلوقات یک اصل است]و اینکه یک نیروی مرموز ناشناختهای «غریزه مانند» هر موجودی را به جلو میکشاند اصل دیگری است.حال هدایت موجودات و اینکه خداوند هر موجودی را به مقصدی از مقصدها هدایت کرده چگونه است؟این هم درست مثل مساله معرفت است، یعنی هر موجودی اول به سوی خدا هدایت میشود، بعد به سوی مقصد دیگر، یعنی خداوند «غایة الغایات» است و هر مقصدی مقصد بودن خودش را از خدا دارد.
اینکه خدا نور آسمانها و زمین است و هر چیزی نورانیتخودش را از خدا دارد همان مطلب است که هر چیزی به خدا شناخته میشود و خدا به خود، هر چیزی به خدا ظاهر است و خدا به خود ظاهر است، و هر چیزی به وسیله خدا «مهتدی الیه» است، یعنی به سوی او راه یافته میشود و مقصد واقع میشود، جز خدا که به ذات خودش مقصد و مقصود همه کائنات و همه موجودات است، و به همین دلیل است که قرآن همه موجودات و همه ذرات را دارای نوعی حیات و زندگی و شعور میداند.در دو سه آیه بعد تصدیق میکند: «الم تر ان الله یسبح له من فی السموات و الارض و الطیر صافات کل قد علم صلاته و تسبیحه» این دیگر نتیجه منطقی همین مطلب است.نتیجه منطقی «الله نور السموات و الارض» همین است که: «ان من شیء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم» (15) .
همان طوری که موجودات درجات و مراتب دارند، به تناسب درجاتشان هدایتها هم فرق میکند.جماد در حد خودش هدایت دارد، نبات در حد خودش، حیوان در حد خودش، و انسان از نظر فردی و اجتماعی درجات هدایتی دارد در حد خودش (16) .
در جلسه پیش عرض کردم که چه در روایات و چه در غیر روایات، یعنی کلمات مفسرین و علما، راجع به این مثل-که این مثل ناظر به چیست-بیانات مختلفی شده است.بعضی این مثل را برای کل جهان دانستهاند یعنی به اصطلاح مجموع این استعاره را یک چیز در نظر گرفتهاند که این دار وجود و دار هستی یک خانه تاریک نیست، خانهای است که پرنورترین چراغها در آن وجود دارد(آن مثال چراغ را به عنوان مصداق پر نورترین چراغهای عصر ذکر کرده است)پس جهان هستی تاریک و کور نیست، و بعضی این مثل را در مورد انسان پیاده کردهاند.راجع به انسان هم در جلسه پیش مطالبی عرض کردیم، حالا یک بیان مختصری که جامع همه اینها باشد عرض میکنیم.
انواع هدایت
میگویند هدایت چند نوع است: «هدایت طبیعی» که در طبیعتبیجان هم وجود دارد. هدایتحسی» یعنی همین حواس ما.تمام اینها چراغهای هدایتی است که در وجود انسان یا حیوان هست. «هدایت غریزی» که در هر حیوانی یک سلسله غرایز وجود دارد که حیوان را به سوی مقصدش رهبری میکند. «هدایت عقل» :
خود قوه عاقله یک نور است که به انسان داده شده است تا از این نور با تفکر و تدبر استفاده کند.دین خودش یک نوع هدایت دیگری است که آن را «هدایت وحی» مینامند.
این مثل را بعضی راجع به هدایت عمومی موجودات پیاده کردهاند و بعضی در مورد انسان(که البته برخی گفتهاند مقصود تمام هدایتهایی است که در انسان هست از حس و عقل و غریزه و حتی هدایت وحی، و بعضی آن را مخصوص «هدایت عقل» دانستهاند که گفتیم در بیان بو علی چنین است).بعضی هم آن را در مورد «هدایت وحی» پیاده کردهاند که در روایات، این مطلب آمده است که «مشکات» قلب پیغمبر اکرم است و «مصباح» همان نور وحی است که بر ایشان نازل شده است، تا آخر، که قبلا عرض کردم.
هیچ مانعی ندارد که این آیه که در مقام بیان نور «هدایت الهی» است که جهان را پر کرده است، شامل همه اینها باشد، مخصوصا همین که عرض کردیم دو بیان در روایات آمده است که هر دو این را در مورد انسان پیاده کردهاند، یکی در مورد هر فرد انسان یعنی یک مؤمن و یکی در مورد جامعه انسانی از نظر هدایت وحی.
هر دوی اینها بیانات بسیار عمیقی استخصوصا با توجه به آیه بعد که میفرماید: «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» .
در یک روایت که جلسه قبل مقداری از آن را عرض کردم، از یک تعبیری در آیه استفاده شده است.در آیه این طور آمده است که مثل نور الهی و هدایت الهی مثل یک مشکات است-یک چراغدان-که در آن چراغی قرار بگیرد و آن چراغ در یک قندیل و شیشهای قرار بگیرد.طبعا این سؤال به وجود میآید که چرا اصلا قرآن این طور تعبیر کرده است، میتوانستبگوید: «کمشکوة فیها زجاجة، فی الزجاجة مصباح(فیها مصباح)» چراغی باشد، اما میگوید مشکاتی که در آن چراغی باشد، و بعد میگوید و چراغ در شیشهای.
روایات ما این آیه را این طور تفسیر کردهاند که مقصود این است که چراغ ابتدا در مشکاتی باشد و بعد این چراغ از مشکات به زجاجهای منتقل شود، و سر اینکه آیه این طور ذکر شده این است که مقصود از «مشکوة» مشکات نبوت است و مقصود از «زجاجة» ولایت و امامت است و مقصود از آن درخت مبارک و پر برکتی که این مشکات و این زجاجه و این مصباح از او پیدا شده شجره ابراهیم است و[اینها]نتیجه دعای ابراهیم است.این مطالبی که راجع به این آیه عرض کردم در واقع حاشیهای بود راجع به مطالبی که در جلسه قبل عرض کرده بودم.
مقصود از «بیوت» چیست ؟
آیه بعد میفرماید: «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الاصال رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الابصار» در خانههایی که خدا مجاز شمرده و اجازه داده است که آن خانهها بالا برده شوند و تعظیم و تکریم شوند و نام خدا در آن خانهها برده شود، در آن خانههاست که صبحگاهان و شامگاهان مردانی خدا را تسبیح میگویند که در عین اشتغال به کارهای دنیایی-که وظیفهشان هم هست-یک لحظه از خدای خود غافل نمیمانند.مقصود از این «فی بیوت» (در خانههایی) چیست؟شاید همه مفسرین گفتهاند مقصود این است که آن چراغی که ما مثال زدیم، در خانههایی اینچنین باشد.طبعا این سؤال به وجود میآید که آن چراغ را در هر خانهای اگر ذکر میکرد کافی بود، چرا اینهمه قید در آن آمده است که آن چراغ در خانهای باشد که آن خانه چنین و چنان باشد.این خودش مؤید همین است که آن مثل، مثل انسان است، و در روایتی که در تفسیر صافی نقل میکند فرمودهاند: «هی بیوتات الانبیاء و الرسل و الحکماء و ائمة الهدی» (17) این، خانههای پیغمبران و مرسلین و حکما و ائمه است، خانههای اکابر معنوی بشر است.حال چه فرق استبین خانهای که مال یکی از اولیاء خدا باشد و خانهای که مال دیگران باشد؟
بلکه از نظر ساختمان و خشت و گل و آجر و سیمان و غیره همیشه خانه دیگران بر خانه اینها ترجیح داشته است.خود آیه نشان میدهد و در روایات هم آمده است که مقصود از این خانهها، خانههای گلی و ظاهری نیست، مقصود همان انسانها و بدنهای آنهاست، یعنی اینها انسانهایی هستند که بدنشان مسجد و معبد روحشان است.در روایات ما هم هست که مقصود از این خانهها آنها هستند.
«قتاده» یکی از مفسرین و فقهای زمان خودش است -البته از مفسرین اهل تسنن-و در کوفه بوده است.او در سفری که به مدینه میرود، خدمت امام باقر مشرف میشود و از امام سؤالاتی میکند و جوابهایی میشنود و در مقابل سؤالات امام در میماند و در خودش خیلی احساس حقارت میکند.بعد به امام عرض میکند که من با عالمهای زیادی روبرو شدهام ولی در مقابل هیچکس به اندازه شما خودم را گم نکرده و مضطرب نشدهام. حضرت فرمود میدانی که در مقابل چه کسی قرار گرفتهای؟ «بین یدی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» در مقابل آنهایی قرار گرفتهای که خدا آنان را «بیوت» نامیده است، یعنی این که در مقابل توستیکی از آن بیتهاست.بعد خود او منصفانه اقرار کرد و گفت:یابن رسول الله!تصدیق میکنم که مقصود از آن «بیوت» که در قرآن آمده است، خانههای سنگی و گلی نیست، «خانههای انسانی» است.
تفاوت منطق عرفانی قرآن با برخی عرفانها
از اینجا یک نکتهای در باب توحید استفاده میشود و آن این است:اعم از اینکه این خانهها را خانههای گلی بگیریم یا خانههای انسانی-که البته مقصود خانههای انسانی است-قرآن میگوید این، خانههایی است که خدا اجازه داده است آن خانهها شانشان بالا باشد، تعظیم شوند، مورد احترام واقع شوند.اگر مقصود خانههای گلی هم باشد، ما میدانیم که به طور کلی در دین مقدس اسلام تعظیم و احترام مسجد بر همه واجب است و بیاحترامی به مسجد حرام است، تنجیس مسجد حرام است و اگر مسجدی تنجیس شد واجب کفایی استبر همه کسان دیگر که زود آنجا را تطهیر کنند.اگر کسی به ما بگوید این بر خلاف اصل توحید است، مسجد گل است و خاک و آجر و سنگ، خود کعبه هم همین طور، چهار تا سنگ روی همدیگر گذاشتهاند و چیز دیگری نیست، مگر سنگ هم میتواند احترام داشته باشد که بشر به سنگ احترام بگزارد؟ میگوییم نه، سنگ هرگز احترام ندارد، خدا و عبادت خدا احترام دارد.معبد از آن جهت که معبد است احترام دارد.معبود به ما اجازه داده است که معبد را احترام کنیم.احترام معبد به اجازه معبود، احترام معبود است، [نه تنها]شرک نیست، [بلکه] عین توحید است.حال آیا اختصاص به معبد دارد؟نه.آیا اگر معبود به ما اجازه تعظیم و احترام عابد را از آن جهت که عابد استبدهد و ما عابد را از آن جهت که عابد است تعظیم و تجلیل و تکریم کنیم، این شرک است؟نه، این هم عین توحید است. بنابراین آیا تعظیم و احترام پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار و حتی کمتر از آنها شرک است؟نه، اینها «بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» هستند، همان طور که خدا اجازه تعظیم و احترام خانه گلی را-که معبد است-داده، این خانه انسانی که معبد روح اوست، به درجاتی از آن خانه گلی بالاتر است و بلکه خانه گلی که احترام دارد به اعتبار عابدهایش است.کعبه احترام خودش را از ابراهیم و اسماعیل و بعد انبیاء و دیگران دارد، احترامش را از این دارد که «اول بیت وضع للناس» (18) اول معبد جهان است.چون اول معبد و اول نقطهای است که برای عبادت و پرستش خدا تاسیس و ایجاد شده احترامش را از عبادت دارد.پس کعبه هم احترام خودش را از عابد و عبادت دارد.
در روایات شیعه زیاد داریم، در روایات اهل تسنن هم هست که مقصود از این بیوت، همان انسانهایی هستند که واقعا سراسر وجودشان عبادت است و اصلا خودشان مسجدند.وقتی انسان نگاهش برای خدا باشد، شنیدن و گفتن و فکر کردن و قدم برداشتن و خوردن و آشامیدن و خوابیدنش برای خدا باشد، این بدن جز «معبد» اسم دیگری ندارد. ببینید علی علیه السلام در دعای کمیل به خدای خودش چه عرض میکند: «یا رب یا رب یا رب قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی و هب لی الجد فی خشیتک و الدوام فی الاتصال بخدمتک» پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا!به اعضا و جوارح علی نیرو بده که بیشتر در خدمت تو باشد، عزم علی را بر این خدمت راسختر کن، به من ببخش این را که جدا از تو بترسم، به من ببخش خدمت «علی الاتصال و بالدوام» را که یک لحظه از من در غیر خدمت نگذرد.این همان چیزی است که او داشت و خدا هم به او داد.یک چنین شخصی تمام اندامش معبد است[آن هم] بزرگترین معبد. کعبه هرگز نمیتواند ادعا بکند که من معبدی نظیر این معبد هستم.
بنابراین «آیه مثل» را چه مفسرین و چه روایات، در مورد انسان پیاده کردهاند، آن مشکات و آن مصباح و آن زجاجه را مربوط به هدایتهای انسانی میدانند، حال یکی در مورد هدایت عقل گفته، یکی در مورد هدایت وحی و یکی حتی شامل هدایتحس هم دانسته است. آن چراغ هدایت در چه خانهای است؟در خانه وجود انسان.هدایت وحی بالخصوص در خانه اولیاء خداست: «فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه» .
یک وقتی کسی مطلبی از مرحوم آقا سید مهدی قوام که واقعا مرد وارستهای بود-خدا رحمتش کند-نقل میکرد که من خیلی خوشم آمد.گفتیک جلسهای بود که به اصطلاح آن جلسه را برای تبری تشکیل داده بودند و آن مرحوم منبر رفت و این آیه را عنوان کرد و چقدر با ذوق لطیف و عالی[درباره آن بحث کرد]: «و من اظلم ممن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه» (19) ستمگرتر از آنکه مانع میشود از اینکه یاد خدا و نام خدا در مساجد برده شود کیست؟
بعد این را تطبیق کرد بر اینکه هر کسی بدن و اندامش مسجدی استبرای روح او، و مانع شدن از اینکه این بدن و این مسجد جای ذکر خدا باشد به هر شکلی، ظلم و ستم است. یک شکل آن این است که «کشتن یک مؤمن خراب کردن یک مسجد است» و بالاترینش کشتن اولیاء خداست[که در واقع]خراب کردن بزرگترین مساجد است.
در این خانهها، صبح و شام[تسبیح خدا میشود].مفسرین گفتهاند مقصود این است که علی الدوام تسبیح و تنزیه خدا میشود، نه فقط صبح و شام و بقیهاش به غفلت میگذرد. مسبح، چه کسانی هستند؟تعبیر قرآن را ببینید: «رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله» .مقصود از کلمه «رجال» همان طور که مفسرین گفتهاند این نیست که یعنی «نه زنها» ، بلکه به اصطلاح «الغاء خصوصیت» میشود، و بعلاوه عنایت روی این است که یعنی «با همتانی» .گاهی که ما میخواهیم افرادی را با همت ذکر بکنیم کلمه «رجل» میآوریم.این دیگر فرقی نمیکند که از جنس مذکر باشد یا از جنس مؤنث.بزرگ همتانی که تجارت و خرید و فروش، آنها را از یاد حق باز نمیدارد.البته تجارت و بیع به عنوان مثال است، یعنی شغل و کار تدریس و معلمی و وعظ و خطابه و بنایی و معماری و طبابت و غیره هم از همین قبیل است.مردهایی که کارشان آنها را از یاد خدا باز نمیدارد.
از اینجا تفاوت منطق عرفانی قرآن با خیلی از عرفانها روشن میشود.قرآن نمیگوید مردانی که از کار و تجارت و بیع و بنائی و معماری و آهنگری و نجاری و معلمی و خلاصه «وظایف» دستبر میدارند و به ذکر خدا مشغول میشوند، میفرماید آنها که در همان حالی که اشتغال به کارشان دارند خدا را فراموش نمیکنند، یگانه چیزی که هیچوقت او را فراموش نمیکنند خداست.یک چنین آدمی واقعا بدن او مسجد است، چون همیشه در این بدن یاد خدا و ذکر خدا و تسبیح خداست.همه کارهای درستی که دیگران میکنند او هم میکند، دیگران مثلا پشت میز ادارهشان حاضر میشوند، خدمتی به مردم میکنند، او هم مثل دیگران حاضر میشود و خدمتش را انجام میدهد، یا هر کار دیگری، اما تفاوت در این است که او در عین اشتغال به کارش یک لحظه از خدا غافل نیست.
ممکن استشما بگوئید مگر چنین چیزی ممکن است که انسان در آن واحد هم به کاری مشغول باشد و هم از یک چیز دیگری غافل نباشد؟بله، مخصوصا اگر انسان، کامل بشود که خیلی هست ولی غیر کاملش هم همین طور است.مثالی برایتان عرض میکنم:
یک وقتی که برای انسان یک سرور فوق العادهای دست میدهد [یک لحظه از یاد آن غافل نمیماند.]مثلا جوانی را در نظر بگیرید که طالب و عاشق و شیفته دختری است و دائما فعالیت میکند و در پی خواستگاری اوست.بعد از مدتها یک جواب مثبت میگیرد.او هر کاری که انجام بدهد، یک چیز را هرگز فراموش نمیکند، یک خوشحالی و سرور همیشه در قلبش وجود دارد و یگانه چیزی که حتی در خواب هم یک لحظه از ذهنش دور نمیشود آن معشوق و محبوب و آن مژدهای است که به او دادهاند.در نقطه مقابل، خدای ناخواسته اگر بر انسان مصیبتبزرگی وارد شود، مثلا پدری یا مادری داغ عزیز ببیند، به هر کاری که خودش را وادار میکند، در عین اینکه آن کار را هم انجام میدهد ولی آن غمی که بر قلبش سایه انداخته هرگز از قلبش دور نمیشود.مؤمن واقعی کسی است که نسبتبه یاد خدا این طور است، آن چیزی را که هرگز فراموش نمیکند یاد خداست، بلکه هر کاری را که انجام میدهد به حکم خدا و به امر خدا انجام میدهد و همان یاد خداست که او را وادار به کار میکند. «معامله گری» وقتی که شکل کسب و استمرار پیدا میکند نامش میشود «تجارت» ، مثل آنهایی که کارشان تجارت و معامله گری است، ولی یک وقت انسان عملی را به تنهایی[و نه به طور مستمر]انجام میدهد، مثل اینکه شما میخواهید خانهتان را بفروشید، آنوقت دیگر این تجارت نیست، «بیع» است.قرآن مخصوصا از مال دنیا مثال آورده، چون بیش از هر چیز ممکن استسبب غفلت انسان شود: تجارت(داد و ستدهای مختلف)و بیع (یک خرید و فروش اتفاقی)هرگز آنها را از یاد خدا غافل نمیکند و نیز از نماز و از زکات دادن، و دائما خوف خدا و خوف آن روزی که در آن روز دلها در تپش است و چشمها در اضطراب، بر روحشان حکمفرماست.خداوند به همه توفیق عنایتبفرماید.
...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم لیجزیهم الله احسن ما عملوا و یزیدهم من فضله و الله یرزق من یشاء بغیر حساب .
در آیات پیش به این نتیجه رسیدیم که خداوند متعال اصل همه هدایتهاست و برای نور هدایتخودش مثالی ذکر کرد و فرمود:
«یهدی الله لنوره من یشاء» خدا هر کس را که بخواهد به این نورش هدایت میکند.
یکی از آثار اینکه انسان از نور هدایت الهی استفاده کند این است که عمل انسان ارزش پیدا میکند، یعنی چه؟
انسان یک سلسله اعمال و کارهایی در دنیا انجام میدهد و بلکه تمام زندگی انسان تلاش و حرکت و کار است.شما از اول صبح که بیدار میشوید، چه به خودتان نگاه کنید و چه به مردم دیگر، میبینید همه زندگی تلاش و حرکت و جنبش و دوندگی و کار است.اگر بپرسید برای چه؟البته مقصدها خیلی فرق میکند، ولی همه در نهایت امر یک چیز میخواهند و آن سعادت خودشان است.
انسان بالفطره طالب سعادت خودش است نه طالب شقاوت خودش، و اگر دنبال کارهایی میرود که منجر به شقاوتش میشود، آن کار را نه به قصد اینکه به شقاوت برسد انجام میدهد بلکه در همان حال نیز به خیال خودش سعادتش در این راه است.پس انسان به طور قطع و مسلم از عمل و کار و تلاش خودش، سعادت خودش را طالب است و هیچ کس قصدش این نیست که از تلاش و حرکت و فعالیتش شقاوت نصیبش بشود.البته گاهی انسان تلاشهای زیادی در همین دنیا میکند به خیال اینکه به سعادت نائل بشود، بعد از مدتی خودش میفهمد که تمام این تلاشها بیهوده بوده است و یا میبیند که از این تلاشها نتیجه معکوس گرفته است و اگر تلاش نمیکرد برای سعادتش بهتر بود.
یکی از آثار ایمان به خدا و روشن شدن به نور خدا این است که عمل انسان ارزش واقعی پیدا میکند، یعنی وضعی پیدا میکند که واقعا عمل و تلاش انسان موجب سعادت انسان میشود آن هم سعادت ابدی.اینجا مسالهای طرح میشود که در آیه بعد بیشتر بر آن تصریح شده است و آن این است که آیا کار خوب انسان و کار بد انسان بستگی به ایمان انسان دارد، یا ندارد، کار خوب به هر حال خوب و سعادت بخش است و لو انسان به نور الهی روشن نشده باشد و کار بد هم برای انسان به هر حال بد است و لو آنکه انسان ایمان داشته باشد و به نور الهی روشن باشد؟این یک مسالهای است که زیاد مطرح میشود و مخصوصا جوانهای امروز این سؤال را زیاد مطرح میکنند، به این صورت که میگویند چه دلیلی هست و چه لزومی دارد که برای اینکه عمل انسان مقبول درگاه خدا واقع بشود انسان حتما به خدا اعتقاد داشته باشد، مسلمان باشد، ایمان داشته باشد، یا به تعبیری که در این آیات هستبه نور الهی روشن شده باشد، کار خوب به هر حال خوب است، خدا هم که غنی است، پس برای خدا چه فرق میکند که بندهای که کار خوب و یا کار بد میکند او را بشناسد یا نشناسد، خدا چون خداست و بزرگ و عظیم و غنی و بی اعتناست، نباید بین بندگان-چه آن بندهای که او را میشناسد و در درگاه او سر تعظیم فرود میآورد، نماز میخواند و روزه میگیرد، و چه آن بندهای که اساسا او را نمیشناسد و بلکه نسبتبه او مخالف و یاغی است ولی در عین حال اینها هر دو کار خوب میکنند-فرق بگذارد.پس روز قیامت نباید مساله ایمان، حسابی داشته باشد، فقط باید عمل حساب داشته باشد، بنابراین اگر یک آدم مادی مسلک منکر خدا و منکر همه پیغمبران خدا کار خیری کرده، مثلا خدمتی به بشریت کرده است، خدا باید او را به بهشتببرد، همان طور که اگر یک بندهای که او را میشناسد کار خوب بکند، باید او را به بهشتببرد، و غیر از این هم نمیتواند باشد.اگر غیر از این باشد باید بگوییم خدا-العیاذ بالله-مثل آن رؤسایی است که میان افرادی که میآیند تعظیم میکنند و تملقش را میگویند و آن افرادی که پیش او نمیآیند تعظیم کنند و تملق بگویند فرق میگذارد، در صورتی که ما میگوییم رئیس خوب آن رئیسی است که هیچ فرقی میان افراد از این نظر نگذارد، فقط به کار افراد توجه کند، اگر دید کار فرد خوب استبه او پاداش بدهد.این موضوع را خیلی از افراد به صورت اشکال و ایراد سؤال میکنند و من خودم در آخرین بخش کتاب عدل الهی همین مساله را مطرح و مفصل درباره این موضوع بحث کردهام.اکنون به تناسب این سه آیه، مقداری از این مطالب را عرض میکنم.
قرآن روی عمل و ایمان هر دو تکیه دارد
این صورت اشکال، و حال آنکه ما میبینیم قرآن تنها روی عمل تکیه نمیکند، روی عمل و ایمان هر دو تکیه میکند.میبینید قرآن همیشه میگوید: «الذین امنوا و عملوا الصالحات» آنان که ایمان دارند و عملشان صالح است.قرآن برای نیل بشر به سعادت، نه به ایمان تنها ات
|
|