مشابه همين مسأله و برخورد را وليد بن مغيره داشت که بعد از استماع آيات سوره حم به خانه برگشت و از منزل خارج نشد؛ او که عموي ابوجهل بود، سران قريش متعرض ابوجهل شدند که عمويت به دين محمد صلياللهعليهوآله گرويده است. ابوجهل و ديگران از اين امر شديداً غصهدار و غمگين شدند؛
صبح اول وقت ابوجهل به سراغ عمويش وليد رفته و به او گفت: مرا سرافکنده کردي و به افتضاح کشاندي و به دين محمد در آمدي.
گفت: نه من به دين خود و اجدام هستم؛ لکن کلامي از او شنيدم که مو بر بدنم راست شد؛ وقتي پرسيدند که آيا آن کلام شعر بود گفت: خير. خطابه بود؟ گفت: خير. هر چه گفتند گفت: خير. گفتند پس چه بود؟ گفت: مرا مهلت دهيد تا فکر کنم.
اين روايت و روايات قبلي همه حاکي از متحير بودن قريش در امر قرآن و پيامبر صلياللهعليهوآله بود؛ لذا مکرراً جلسه تشکيل داده و به مشورت ميپرداختند تا شايد بتوانند مرهمي بر آن زخمهاي دردناکشان بگذارند؛ امّا هيهات.
مرحوم شيخ طوسي در تفسير تبيان در بيان اين آيات چنين فرمودهاند:
«... با اينکه ميدانستند پيامبر شاعر نيست چنانکه ميدانستند مجنون هم نيست؛ اما اين اتهامات را به اين جهت ميگفتند که نبوت و نزول وحي را بر پيامبر تکذيب کنند تا بتوانند خود را از پيامدهاي آن راحت کنند و اين عملي است که از بيچارگان و سفيهان سر ميزند که آنها نيز مخالفان خود را تکذيب ميکنند...» سيد قطب در تفسير في ظلال القرآن در همين رابطه ميگويند:
«... آري. قريش زماني ميگفتند قرآن شعر است و پيامبر شاعر. آنها وامانده و متحير در اينکه چگونه با اين بيانات مقابله کنند و چطور با آن مواجه شوند. بيانات و اقوالي که مانند آن را نديده و نشنيده و نميشناختند و آنقدر اثر داشت که در دل مردم نفوذ کرده و افکار و ديدگاه آنها را به حرکت درآورده و بر اراده و افکارشان غلبه کرده بود.»
علت اتهام شاعر بودن به پيامبر و وجه تناسب آن گفته شد که کفار قريش براي آنکه مرهمي بر زخم دلشان بنهند هر گاه پيامبر را بطريقي مورد اتهام قرار ميدادند تا اينکه بتوانند تأثير کلام ايشان را کمتر کنند و توجه مردم به آن حضرت را از بين ببرند و گفته شد که نوعاً اتهاماتي که به حضرت ميبستند هيچ وجه تناسبي نداشته؛ اما از جهاتي قابل توجيه بود؛ مثلاً در يکي از جلسات وقتي بحث بر اين شد که چه نسبتي به ايشان بدهند، بعضي پيشنهاد ساحر بودن را مطرح کردند.
چنانکه
وليدبن مغيره در يکي از همان جلسات بعد از رد پيشنهادهاي ديگران به فکر فرو رفت و بعد از مدتي با ناراحتي سر بلند کرد و گفت:
او نيست مگر ساحر و جادوگر؛ چرا که بين پدر و فرزند و برادر و زن و شوهر جدايي مياندازد و اين نيست مگر همان سحر و جادو.
اما اينکه چرا حضرت را شاعر ميگفتند، تناسب قضيه در آن بود که در جاهليت مردم اعتقاد بر اين داشتند که هر شاعري را شيطان و يا جن خاص خودش است که اشعار را به او القا ميکند. چنانکه در تاريخ ادبيات عرب در اين خصوص آمده است:
«از طرف ديگر نوعي
ويژگي مافوق طبيعي با نام شاعر ملازم بود؛ ميپنداشتند که موجودي نامرئي و نيرومند که همان جن باشد به وي الهام ميبخشد و يا حتي در درون او حلول کرده است؛ هر شاعر جن خاص خود را داشت.
دکتر جواد علي اين قضيه را به طور مبسوط مطرح کرده است و حتي نام شياطين بعضي شعرا، که در عصر جاهليت مردم و خود شاعران به آن اعتقاد داشتند، را ذکر کرده است.
از جمله اسم شيطان
اعشي، مسحل بود و شيطان امرئ القيس، لافظ و شيطان عبيد بن ابرص، هبيد نام داشت. لذا قريش با اين عنوان که پيامبر شاعر است و اين مطالبي را که به عنوان وحي و قرآن بيان ميکند از طرف خدا نميباشد، بلکه اشعاري است که توسط جن يا شيطان به او القاء ميشود؛ حضرت را مورد اتهام قرار ميدادند.
ظاهراً بعضي از قريش نيز به همين مسأله دل خوش کرده بودند که آري او پيغمبر نيست بلکه شاعري است که اشعاري ميسرايد؛ لذا امر او را مقطعي دانسته و ميگفتند او هم مانند ديگر شاعران ميميرد و ما از دست او راحت ميشويم. با اين چاره انديشي ظاهراً هم مرهمي بر دلهاي زنگ زده خود ميگذاشتند، هم جواب سؤال ديگران را ميدادند.
بعلاوه اينکه اين تهمت ميتوانست توجيهي براي دفع تأثير کلام و بيانات حضرت خصوصاً آيات نازله بر ايشان باشد و از مقام و موقعيتشان بکاهد؛ چرا که ايشان نيز شاعري است مانند ديگر شاعران که باستناد مخيلات و ذوقيات و نهايتاً آموختههاي خود اشعاري را در قالبي جذاب ميسرايد، بالاخره مرگ او فرا رسيده و از بين خواهد رفت. چنانکه آيه شريفه
ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون (سوره طور / 30) حاکي از اين ديدگاه است.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيه چنين فرمودهاند:
«حاصل اين معني اين است که او شاعر است و ما منتظر مرگ او هستيم تا بعد از مردنش يادش از دلها برود و اسم و رسمش فراموش شود و ما از دست او راحت ميشويم.»