[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Array to string conversion
[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Undefined variable: Array
[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Array to string conversion
[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Undefined variable: Array
[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Array to string conversion
[phpBB Debug] PHP Notice: in file /includes/functions_content.php on line 77: Undefined variable: Array
[phpBB Debug] PHP Warning: in file /includes/functions.php on line 4691: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /includes/functions.php:3826)
[phpBB Debug] PHP Warning: in file /includes/functions.php on line 4693: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /includes/functions.php:3826)
[phpBB Debug] PHP Warning: in file /includes/functions.php on line 4694: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /includes/functions.php:3826)
[phpBB Debug] PHP Warning: in file /includes/functions.php on line 4695: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /includes/functions.php:3826)
شبهه خواستگاری امیرالمومنین(علیه السلام) از دختر ابوجهل : اميرالمومنين علي (علیه السّلام) - Page 3 - مرکز نشر اعتقادات

کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


»» صراط مستقیمی جز علی علیه السلام نیست ««
امروز پنج شنبه 27 تیر 1398 11:00

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 38 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4  بعدي
نويسنده محتواي پيام
پستارسال شده در: يکشنبه 9 فروردین 1388 15:22 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
عامر شَعْبى


آن سان كه در كنز العمّال آمده و ابن ابى شِيبه نيز در المصنّف آورده استـ چنان كه گذشت ـ عبدالرزّاق بن همام روايت عامر شَعْبى را نقل كرده است;

زيرا منظور او از عبارتِ


« . . . از عامر» كه در سند روايت آمده، همينعامر شَعْبى است و احمد حنبل نيز آن را در كتاب فضايل آورده است.

امّا مسلّم است كه مرگ شَعْبى بعد از سال صد بوده و مشهور است كه او شش سال قبل از پايان حكومت عمر متولّد شده است (1)


از اين رو، اين روايت با اين سند، مرسل است، هر چند ممكن است عامر آن رااز سويد بن غفله روايت كرده باشد.

البتّه حاكم و احمد نيز آن را اين گونهروايت كرده اند; و روشن شد كه در اين صورت نيز، مرسل است.


اين در صورتى است كه از طعن ها و قدح هايى كه بر شَعْبى وارد شده استچشم پوشى كنيم،

كه مهم ترين آن ها اين است كه او از جمله جعل كنندگان حديثعليه اهل بيت عليهم السلام بوده است.


از همو روايت شده است كه گفت:

«ابوبكر صديق! بر جنازه فاطمه، دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمازگزارد و بر او چهار تكبير گفت» (2)


همچنين او گفته است:


«وقتى كه فاطمه درگذشت، على او را شبانه دفن كرد وزير بغل هاى ابوبكر را گرفت و او را براى نماز بر جنازه او جلو انداخت» (3)



بى ترديد اين مطلب دروغ است تا جايى كه ابن حجر ناگزير شده است كه بگويد: در حديث او ضعف و انقطاعى وجود دارد(4).


همچنين شَعْبى از بسيارى از اصحاب روايت كرده است كه در ميان آن ها افرادىهمچون على عليه السلام، ابو سعيد خُدرى، زيد بن ثابت، عبداللّه بن عمر،امّ سَلَمه و عايشه وجود دارند،

و علما تصريح كرده اند كه او اصلاً آن هارا نديده و سخنى از آن ها نشنيده است (5).



گذشته از اين، كسى كه در اين جا از شَعْبى روايت كرده، زكريّا بنابى زائده است. او كسى است كه رجال شناسان و اصحاب جرح و تعديل بر او طعنزده اند.


ابن ابى ليلى در مورد زكريّا مى گويد: او ضعيف است.

ابوزُرعه مى گويد: او در حديث از شَعْبى بسيار تدليس كرده است.

ابوحاتِم در مورد زكريّا اين گونه اظهار نظر مى كند: حديث او سست است.
اوهمواره تدليس مى كرد و گفته شده است كه مسائلى را كه از شَعْبى روايتمى كرده، از او نشنيده بود.

ابوداوود مى گويد: او تدليس مى كرد.

پسرش يحيى بن زكريّا مى گويد: اگر مى خواستم، راوى ميان پدرم (زكريّا) و شَعْبى را براى تو نام مى بردم(6).

و از اين جا معلوم مى شود كه اين شخص ـ علاوه بر اين كه ضعيف بوده ـ كارشنسبت دادن احاديث بى اساس به شَعْبى بوده،
و ـ چنان كه مى دانيم ـ حديثمورد بحث ما نيز از شَعْبى است!


فراتر اين كه، كسى كه در اين جا از زكريّا بن ابى زائده روايت كرده، پسرشيحيى است.

و يحيى قاضى هارون در مدائن بود و همان جا دار فانى را وداع گفت.


ابوزُرعه در مورد زكريا مى گويد: به ندرت اشتباه مى كرد، اما هر گاه كه اشتباه مى كرد، خطاهاى بزرگى از او سر مى زد.


ابونعيم مى گويد: زكريّا اهليّت و شايستگى ندارد كه از او روايت شود (7).


اين وضعيّت روايت عامر شَعْبى و طريق روايت از اوست.

آن چه بيان شد صرفنظر از اين است كه شَعْبى از قاضيان و نديمان سلاطين ستم پيشه، همچونعبدالملك بن مروان و ديگران بود،

كه همگى از دشمنان اهل بيت طاهرين عليهمالسلام بودند(8).


پی نوشتها :
------------------
(1) تهذيب التهذيب: 5 / 62.
(2) طبقات ابن سعد: 8 / 24.
(3) كنز العمال: 13 / 295 شماره 37756.
(4) الإصابه: 8 / 267.
(5) اين در حالى است كه هر دو روايت از احمد بن حنبل و با يك سند نقل شدهاست كه يكى را احمد در كتاب فضايل و ديگرى را حاكم در المستدرك آورده است.
(6) تهذيب التهذيب: 3 / 293.
(7) تهذيب التهذيب: 11 / 184 و 185.
(8) نگاه كنيد به: تاريخ يعقوبى: 2 / 280.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
محدثه, محمد علي, 110, MAHDIYAR, Ahmad16, علی اصغر حسین, bamboo, HRG
پستارسال شده در: پنج شنبه 20 فروردین 1388 14:32 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
ابن ابى مُلَيكه


اين داستان ساختگى از ابن ابى مُلَيكه به سه گونه نقل شده است :


1 ـ با اسناد به مِسْوَر بن مخرمه، آن سان كه بُخارى در دو مورد، و مسلم، تِرمذى و ديگران در يك مورد نقل كرده اند.

2 ـ با اسناد به عبداللّه بن زبير، همان گونه كه تِرمذى روايت كرده است.

3 ـ به صورت مرسل، آن سان كه در المصنف عبدالرزّاق آمده است.


اين روايتِ مرسل به يكى از دو نفر برمى گردد:

يا مِسْوَر يا عبداللّه بنزبير و يا هر دو تن، كه بعضى چنين احتمال داده اند.

ما در اين مورد بههنگام بحث از روايت تِرمذى از عبداللّه بن زبير، سخن گفتيم.


در مورد روايت او از ابن زبير بايد بگوييم كه به جهت عدم اعتبار ابن زبير ، اين روايت از درجه اعتبار ساقط است،

و پيش از اين درباره آن بحث كرديم .

ولى درباره حديث مِسْوَر با تفصيل بيشترى سخن خواهيم گفت.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
مائده آسمانی, 110, MAHDIYAR, bamboo, محدثه, محمد علي
>
پستارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1388 11:02 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست

مردى از مكّه

درباره اين راوىِ گمنام مكّى، در سند روايت احمد بن حنبل در كتاب فضايلاين گونه آمده است:

«ابى حنظله از مردى از اهل مكّه نقل مى كند»


در روايتى كه حاكم نقل كرده، چنين آمده است:

«از ابى حنظله از مردى از اهل مكّه»


در اين جا لازم است اين سند از چند جهت بررسى شود:

1 ـ در سند اين روايت اضطراب مشاهده مى شود.

در يك جا ابو حنظله حديث را از مردى مكّى و او از على عليه السلام روايتمى كند،

و در جاى ديگر ابو حنظله خودش همان مرد مكّى است كه به طور مستقيماز على عليه السلام روايت مى كند(!!).

افزون بر اين، هر دو روايت از احمد بن حنبل با يك سند نقل شده است كه اويكى را در كتاب الفضايل آورده و دومى را حاكم در المستدرك آورده است.


2 ـ ابوحنظله كيست؟ و اين مرد مكّى چه كسى است؟

حاكم اين روايت را نقل كرده، بدون آن كه بعد از نقل آن چيزى بگويد.

ولى ذهبى پس از نقل آن مى گويد:

من مى گويم كه اين حديث، مرسل است.

اين بدان معناست كه ابو حنظله به طور مستقيم از على عليه السلام روايتنكرده،

بلكه از مردى از اهل مكّه ـ كه معلوم نيست چه كسى است ـ روايت كردهاست.


3 ـ تنها طريق اين روايت از ابو حنظله چنين است:

«يزيد بن هارون از اسماعيل بن ابى خالد از ابو حنظله»

در اين طريق يزيد بن هارون در اول سلسله سند قرار دارد

و در مورد او آن قدر طعن و جرح شده كه براى رد كردن رواياتش كافى است.


يحيى بن مَعين درباره يزيد مى گويد:

او در روايت از اصحاب حديث، تدليسمى كرد;

چرا كه آن ها را از يكديگر تمييز نمى داد و پروايى نداشت كه از چهكسى روايت مى كند (1).


اين وضعيت حديثى است كه حاكم آن را بر صحيح مسلم و بُخارى استدراك كرده است(!!).



پی نوشتها :
-----------------
(1) تهذيب التهذيب: 11 / 321.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
MAHDIYAR, bamboo, محمد علي, محدثه
>
پستارسال شده در: يکشنبه 30 فروردین 1388 14:55 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
بخش چهارم
سخنى در مورد روايت مِسْوَر


بررسى روايت مِسْوَر

با توجّه به آن چه بيان شد، طريقى كه اصحاب صحاح همگى بر آن اتّفاق نظردارند، همان طريق روايت نخست (روايت مِسوَر) است

و اين تنها طريقى است كهبُخارى، مسلم، نَسايى (1) و ابن ماجه آن را نقل كرده اند.


البتّه تِرمذى تنها كسى است كه اين روايت را از ابن زبير نقل كرده، كه بااحتمالى كه او درباره اين حديث داده است آشنا شديم.

ابو داوود نيز تنهاكسى است كه اين روايت را از عروه نقل كرده است كه وضعيّت او نيز بيان شد.


بنا بر اين، حديثى كه در نزد همگى آن ها قابل اعتماد و صحيح است، همان حديث مِسْوَر بن مخرمه است.


از بررسى هاى گذشته، روشن شد كه رواياتى كه اينان از مِسْوَر نقل كرده اند، به دو نفر منتهى مى شود:

1 ـ على بن الحسين، امام زين العابدين عليه السلام.

2 ـ عبداللّه بن عبيداللّه بن ابى مُلَيكه.


تنها راوى كه روايت خواستگارى را از امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده است كسى جز محمّد بن شهاب زُهْرى نيست.


ولى راويانى كه از ابن ابى مُلَيكه نقل كرده اند دو نفر هستند:

1 ـ ليث بن سعد.

2 ـ ايّوب بن ابى تيميه سَختيانى.


دارمى، بُخارى، مسلم، احمد، ابن ماجه و . . . اين حديث را از ابو يمان (2) از شعيب از زُهْرى روايت كرده اند.

همچنين بُخارى، مسلم، ابوداوود و احمد . . . اين حديث را از وليد بن كثير از محمّد بن عمرو بن حلحله از زُهْرى روايت كرده اند.

مسلم اين روايت را از طريق نعمان از زُهْرى نقل كرده است.


ما در اين نوشتار مختصر در صدد بحث در مورد ابو يمان، حَكَم بن نافع وروايت او از شعيب ـ كه همان ابن حمزه كاتب زُهْرى است ـ (3) و روايات خودِشعيب نيستيم

و تنها اشاره مى كنيم كه علما در اين باره سخنان بسيارىگفته اند، تا جايى كه بعضى گفته اند:

ابو يمان، هيچ حديث يا حتّى كلمه اىاز شعيب نشنيده است!! (4)


نكته ديگر اين كه، اين دو نفر از مردم شهر «حمِص» بودند

و مردم آن شهرسرسخت ترين دشمنان امير مؤمنان على عليه السلام در آن زمان بودند و حماقتآن ها ضرب المثل بوده است (5).

همچنين در صدد بررسى احوالات وليد بن كثير نيستيم كه از فرقه هاى خوارج و اباضى مذهب بوده است(6).


همچنين درباره ايّوب و ليث، كه از مردم مصر بودند، سخن نمى گوييم، بلكهفقط متذكر مى شويم كه مردم مصر از عثمان، عيب جويى و بدگويى مى كردند

امااز زمانى كه ليث در مصر موقعيت و شهرت پيدا كرد و به بيان رواياتى درفضيلت عثمان پرداخت، مردم از عيب جويى و بدگويى عثمان دست برداشتند (7).


همچنين درباره نعمان بن راشد جَزَرى بحث نمى كنيم، او كسى است كه علما در مورد او گفته اند:


ـ قَطّان او را به شدّت تضعيف كرده است.

ـ احمد بن حنبل درباره اش گفته كه حديث او مضطرب است.

ـ ابن مَعين گفته است كه او در نقل حديث ضعيف است.

ـ بُخارى و ابوحاتِم گفته اند كه در روايات او غلط هاى بسيارى است.

ـ ابن ابى حاتِم در مورد ديگرى گفته است: بُخارى او را در رديف ضعفا آورده است.

ـ ابو داوود گفته است كه او ضعيف است.

البتّه نَسايى و عُقَيلى نيز درباره او همين را گفته اند(8).


از همه اين مطالب مى گذريم، و قبل از كنكاش درباره مِسوَر و حديث او، فقطبه بحث و تحقيق در احوال ابن ابى مُلَيكه و زُهْرى ـ بر اساس نظرات بزرگاناهل سنّت ـ بسنده مى كنيم.


پی نوشتها :
-----------------
(1) خصائص اميرالمؤمنين على عليه السلام: 183 و 184 شماره هاى 133 و 134.
(2) همان گونه كه گذشت ابويمان در سلسله سند حديث سوم بُخارى و مسلم، حديث دوم ابن ماجه و احمد بن حنبل قرار دارد.
(3) تهذيب التهذيب: 4 / 318 و 319.
(4) همان: 2 / 396 و 397.
(5) معجم البلدان: 2 / 349.
(6) تهذيب التهذيب: 11 / 131.
(7) تهذيب التهذيب: 8 / 404.
(8) همان: 10 / 404.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
MAHDIYAR, bamboo, محدثه, محمد علي
>
پستارسال شده در: سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 15:41 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
ابن ابى مُلَيكه



درباره ابن ابى مُلَيكه همين بس كه بدانيم او قاضىِ عبداللّه بن زبير ومؤذّن خاص او در دوران حكومتش بوده است.

ابن زبير بعد از هلاكت يزيد، درمكّه و در بعضى از شهرهاى حجاز حكومت تشكيل داد(1).

البتّه قبل از اين، به سياست عملى ابن زبير در دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام اشاره اى كرديم

و دقّت در آن براى آگاهى از وضعيت ابن ابى مُلَيكهكه قاضى و شخص مورد اعتمادش بوده، كافى است.


پی نوشت :
---------------
(1) تهذيب التهذيب: 5 / 272.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
محدثه, MAHDIYAR, bamboo, محمد علي, HRG
>
پستارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 01:34 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
زُهْرى

زُهْرى يكى از راويان اصلى در بيشتر روايات اين داستان است.

او كسى است كه خبر مورد اعتماد حديث شناسان اهل سنّت را به نقل از امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده است (!!).

بنا بر اين، درباره او به تفصيل سخن مى گوييم.



زُهْرى از جمله منحرفان از امير مؤمنان على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام بود.



اين دشمنى در مورد او شهرت بسيارى يافت،

          به طورى كه تاريخ نويسان و محدّثان او را در رديف منحرفان از اهل بيت عليهم السلام شمرده اند.



ابن ابى الحديد معتزلى به اين مطلب اشاره مى كند و مى گويد:

جرير بن عبدالحميد از محمّد بن شِيبه روايت كرد و گفت:

وارد مسجد مدينه شدم، زُهْرى و عُرْوَة بن زبير نشسته بودند و از على بدگويى مى كردند.


اين مطلب به گوش على بن الحسين رسيد.

به مسجد آمد و كنار آن ها ايستاد و گفت:

اما تو اى عروه! پدرم از دست پدرت به خدا شكايت كرد و او را به داورى فرا خواند و خداوند به نفع پدرم و عليه پدر تو حكم كرد.


اما تو اى زُهْرى !

اگر در مكّه بودى، دم آهنگرى پدرت را به تو نشان مى دادم (1).



و اين كلام از آن حضرت اشاره به يهودى زاده بودن زُهْرى است

زيرا حرفه مذكور در آن تاريخ شغل يهوديان مكّه بود،

و دشمنى يهود با رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله و خاندان او براى همگان ثابت و آشكار است.




موضوعى كه دشمنى زُهْرى با امير مؤمنان على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام را تأكيد مى كند،


تلاش او براى انكار مناقب امير مؤمنان على عليه السلام ـ

از جمله انكار تقدم آن حضرت در اسلام بر عموم ياران رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ـ است.



ابن عبدالبرّ مى گويد كه معمر در كتاب جامع خود از زُهْرى نقل مى كند كه گفته است:

كسى را نمى شناسيم كه پيش از زيد بن حارثه اسلام آورده باشد.


عبدالرزّاق مى گويد:

كسى را سراغ نداريم كه چنين گفته باشد، مگر زُهْرى (2).



در تكميل آگاهى از دشمنى زُهرى با امير مؤمنان على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام همين بس كه او

از عمر بن سعد ملعون، قاتل امام حسين عليه السلام روايت نقل مى كرد.


ذهبى در اين باره مى گويد:

عمر بن سعد بن ابى وَقّاص از پدرش روايت كرده، ابراهيم و ابو اسحاق از او روايت كرده اند، و زُهْرى و قَتاده به طور مرسل از او روايت نقل كرده اند.


ابن مَعين مى گويد:

چگونه كسى كه حسين را كشته است، مى تواند موثّق باشد؟! (3).



از طرفى، زُهْرى از عمّال و كارگزاران بنى اُميّه و محكم كنندگان پايه هاى سلطنت آن ها بود،

به طورى كه اين امر را تمام دانشمندان و زاهدان زمانش بر او عيب مى گرفتند.


علاّمه عبدالحق دهلوى در كتاب رجال المشكاة در شرح حال زُهْرى مى گويد:

او به واسطه همنشينى با امرا، به كمىِ ديانت و ديندارى دچار شده بود و دانشمندان و زاهدان معاصر او، اين امر را بر او عيب مى گرفتند و او را سرزنش مى كردند.

وى در پاسخ مى گفت:

من در خير آن ها شريك هستم، با شرّ آن ها كارى ندارم(!!).


به او مى گفتند:

آيا نمى بينى آن ها به چه كارهايى مشغول هستند؟ اما او ساكت مى ماند و پاسخ نمى داد.


بر همين اساس، ابن مَعين او را طعن و قدح كرده است. حاكم از ابن مَعين نقل مى كند و مى گويد:

محكم ترين سندها، طريق اعمش از ابراهيم از علقمه از عبداللّه است.


كسى به او گفت: اعمش هم مثل زُهْرى است؟

ابن مَعين گفت: آيا مى خواهى اعمش همانند زُهْرى باشد؟!


زُهْرى در مال و ثروت غرق بود و براى امويان كار مى كرد،

در حالى كه اعمش فقيرى صبور بود كه از سلاطين و امرا دورى مى جست و به وسيله قرآن راه ورع و پارسايى را مى پيمود(4).



پی نوشتها :
------------------
(1) شرح نهج البلاغه: 4 / 102.
(2) الإستيعاب: 2 / 117.
(3) الكاشف: 2 / 301.
(4) تهذيب التهذيب: 4 / 204.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
bamboo
>
پستارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 14:52 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
به همين مناسبت

امام زين العابدين عليهالسلام نامه اى به زُهْرى نوشت و در آن، او را موعظه فرمود،


و خدا و روزرستاخيز را به او تذكر داد و او را از آثار بدِ حضور در كاخ هاى سلاطين،آگاه ساخت. در بخشى از اين نامه چنين آمده است:



«إنّ أدنى ما كتمتَ وأخفَّ ما احتملتَ أنْ آنستَ وحشة الظالم، وسهّلت له طريق الغيّ . . .

جعلوك قطباً أداروا بك رحى مظالمهم، وجسراً يعبرون عليك إلى بلاياهم، وسُلّماً إلى ضلالتهم، داعياً إلى غيّهم، سالكاً سبيلهم . . .

احذَرْ فقد نُبِّئْت، وبادِرْ فقد أُجِّلْت . . .

ولا تحسب أنّي أردت توبيخك وتعنيفك وتعييرك، لكنّي أردت أن ينعش اللّه ما فات من رأيك، ويردّ إليك ما عزب من دينك . . .

أما ترى ما أنت فيه من الجهل والغرّة؟! وما الناس فيه من البلاء والفتنة؟! . . .

فأعْرِض عن كلّ ما أنت فيه حتّى تلحق بالصالحين; الّذين دُفِنوا في أسمالهم، لاصقةً بطونهم بظهورهم . . .

ما لك لا تنتبه من نعستك وتستقيل من عثرتك فتقول: واللّه! ما قمتُ للّهمقاماً واحداً ما أحييتُ به له ديناً، أو أمَتُّ له فيه باطلا ؟! »


«كمترين چيزى كه پنهان داشتى و سبك ترين چيزى كه از آن چشم پوشيدى، ايناست كه با تنهايى ستمگران خو گرفته اى و راه سركشى را براى آنان همواركرده اى . . .

آن ها تو را محورى قرار دادند كه سنگ آسياى ستمگريشان را به دور توبچرخانند و پلى كه از روى آن به سوى گرفتارى هايشان عبور كنند.

آنان تو رانردبانى به سوى گمراهيشان، دعوت كننده اى به سركشى هايشان و پيمايندهراهشان برگزيده اند . . .

من اكنون به تو هشدار دادم پس ترتيب اثر بده و تا مهلتى كه ]از خدا [دارى تمام نشده، عجله كن!

گمان نكن كه قصد توبيخ، سرزنش و عيب جويى تو را دارم،

بلكه خواستار آنهستم كه خداوند تو را از غفلتى كه تا كنون داشتى خارج كرده و هر چه ازدينت را كه از دست داده اى به تو برگرداند . . .

آيا اين جهل و غرورى كه خود در آن هستى و اين بلا و فتنه اى كه مردم در آن هستند، نمى بينى؟! . . .

بنا بر اين، از همه آن چه كه در آن هستى، روى بگردان و آن ها را رها كن تابه صالحان و شايستگان بپيوندى;

همان هايى كه در لباس هاى كهنه خود دفنشدند در حالى كه شكم هايشان به پشتشان چسبيده بود . . .

تو را چه شده است كه از اين چرت و خواب بيدار نمى شوى و جلوى سقوط خودت رانمى گيرى؟! و نمى گويى: به خدا سوگند!

يك بار هم در مقامى براى رضاى خدابه پا نخاستم تا در آن مقام براى او دين حقى را زنده كنم، يا باطلى رابميرانم» (5)


گذشته از اين ها، زُهْرى دشمنى با اسلام و پيامبر و اهل بيت عليهم السلامرا از پدرانش به ارث برده بود.


ابن خَلّكان در شرح حال او مى نويسد:

پدر پدربزرگ او، عبداللّه بن شهاب، در جنگ بدر در سپاه مشركان حاضر شد.

وىاز افرادى بود كه در جنگ اُحد پيمان بستند كه اگر رسول خدا صلّى اللّهعليه وآله را ديدند، حتماً او را بكشند، مگر اين كه كشته شوند.


نقل شده است كه به زُهْرى گفتند:

آيا جدّ تو در جنگ بدر شركت داشت؟


گفت: آرى، ولى از آن طرف. يعنى او در سپاه مشركان بود.


پدر او همراه مصعب بن زبير بود. خود زُهْرى از ملازمان عبدالملك بود و پساز او با هُشام بن عبدالملك بود. يزيد بن عبدالملك از او خواست تا مقامقضاوت را بپذيرد(6).


اكنون كه وضعيّت زُهْرى و جايگاه او نزد امام على بن الحسين عليهما السلامروشن شد،


آيا مى توان پذيرفت كه امام عليه السلام چنين حديثى را كه در آنعيب جويى و كاستى بر جدّش رسول امين صلّى اللّه عليه وآله،

مادرش زهراعليها السلام و پدرش امير مؤمنان على عليه السلام است، براى او بيان كردهباشد؟


ولى نكته اين جاست كه روش زُهْرى چنين است كه هنگامى كه مى خواهد حديثى را

كه به ضرر پيامبر و عترت او عليهم السلام يا بر خلاف سنّت ايشان است، جعلكند،


آن را از زبان يكى از همين خاندان نقل مى كند تا آن را به مردمبقبولاند.



يك روايت را به عنوان نمونه نقل مى كنيم:


زُهْرى حديثى را از قول پسرمحمّد بن على (ابن حنفيه) جعل كرده است كه او از پدرش امير مؤمنان علىعليه السلام روايت كرده كه

وقتى آن حضرت شنيد كه ابن عبّاس متعه را جايزمى داند به او گفت:

«تو مردى پريشان و گمراه هستى، رسول خدا صلّى اللّهعليه وآله در روز خيبر از متعه و از خوردن گوشت چهارپايان اهلى نهى كرد».


اين همان حديثى است كه بزرگان اهل سنّت همانند :

بيهقى،

ابن عبدالبرّ،

سهيلى،

ابن قيّم، قسطلانى،

ابن حجر عسقلانى

و ديگر شارحان احاديث، حكم بهبطلان آن داده اند(7).


ولى او ـ كه مى دانست حلال بودن متعه از مذهب اهل بيت عليهم السلام است ـ

اين حديث را از زبان فردى از خود اهل بيت عليهم السلام از قول سيّد و سرورآن ها، امير مؤمنان على عليه السلام، آن هم در ردّ بر ابن عبّاس و به اينتعبير جعل مى كند.



البتّه اگر چه او از مشهورترين افرادى است كه به كار زشت و قبيحِ جعلروايت اقدام كرده است!!

اما هرگز نبايد چنين تصوّر كرد كه جعل روايت ازقول اهل بيت عليهم السلام مختص به زُهْرى بوده است.


يكى از محدّثان اهل سنّت، عبداللّه بن محمّد بن ربيعه بن قدامه قدامى است.

ذهبى و ابن حجر در شرح حال او مى نويسند: او يكى از ضعفا است.


وى مطالب فاجعه آميزى را از مالك نقل كرده است. به عنوان نمونه مى گويد كه از جعفر بن محمّد از پدرش از جدّش روايت شده است كه:

فاطمه رضى اللّه عنها شبانه وفات كرد. ابوبكر، عمر و عدّه بسيارى براىمراسم نماز او حاضر شدند. ابوبكر از على خواست نماز به امامت او برگزارشود.

على گفت: نه، به خدا سوگند! بر تو كه خليفه رسول اللّه هستى پيشى نمى گيرم.

ابوبكر جلو ايستاد و در اين نماز چهار تكبير گفت(8).


ابن حجر مى گويد:

اين روايت را برخى از متروكين در حديث، از مالك و او ازجعفر بن محمّد (يعنى امام صادق عليه السلام) و او از پدرش روايت كرده اند.

دارقُطْنى و ابن عَدى آن را ضعيف و سست دانسته اند(9).


آن ها با اين همه تلاش مى خواهند بر جناياتى كه انجام داده اند، سرپوشىقرار داده و مفاسدى را كه پديد آورده اند،

به گونه اى اصلاح كنند. ولى،هرگز!


«هل يصلح العطّار ما افسده الدهر».



پی نوشتها:
----------------
(5) تحف العقول عن آل الرسول: 274 ـ 277، نوشته ابن شُعبه حرّانى از علماى اماميه در قرن چهارم هجرى.

غزالى اين نامه را در كتاب احياء علوم الدين (2 / 143) آورده، ولى گفتهاست: «هنگامى كه زُهْرى با امرا همنشين شده بود، يكى از برادران دينى اونامه اى براى وى نوشت».
او اين نامه را به يك برادر دينى نسبت مى دهد و نام امام زين العابدين عليه السلام را نمى آورد.
در هر حال، از عبارت غزالى نيز همين مقصود حاصل مى شود كه همان نامه امامزين العابدين عليه السلام است.
بسيارى از كسانى كه در اين موضوعات و نظايراين ها مطالبى نوشته اند،
هر گاه به آثار امامان اهل بيت عليهم السلامرسيده اند، نام آن ها را ـ به جهتى يا هدفى ديگر ـ مخفى كرده اند.
به عنوان نمونه مَناوى در كتاب الكواكب الدريّه (1 / 208) همين گونه عملكرده است.
او قضيه توبه بُشر حافى به دست امام كاظم عليه السلام را نقلمى كند،
ولى نام امام عليه السلام را ذكر نمى كند. البتّه نظير اين مطالبزياد است كه بيان آن ها به طول مى انجامد.

(6) وفيات الاعيان: 4 / 178.

(7) ما در مورد متعه حج و متعه نساء نوشتار جداگانه اى داريم كه به چاپ رسيده است.

(8) لسان الميزان: 3 / 392.

(9) الإصابه: 8 / 267.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
bamboo, محدثه, HRG
>
پستارسال شده در: يکشنبه 13 اردیبهشت 1388 02:29 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
مِسْوَر بن مخرمه


درباره مِسوَر همين بس كه چند نكته را بدانيم:

1 ـ او از ملازمان ابن زبير بود و ابن زبير كارى را بدون مشورت او انجام نمى داد.

وى پس از اين كه با سپاهيان شام جنگيد، در جريان سنگباران كعبه به دستور حَجّاج كشته شد و ابن زبير خود به كار غسل و كفن او پرداخت.


2 ـ هر گاه نام معاويه را بر زبان جارى مى كرد، بر او درود و صلوات مى فرستاد.


3 ـ خوارج با او رفت و آمد و مذاكرات خصوصى داشتند. آن ها مذهب و نظرات او را پذيرفته و خود را به او منسوب مى كردند(1).


اكنون كه به طور اجمال از احوال مِسْوَر و ارتباط او با سه گروه سرسخت ازدشمنان اهل بيت عليهم السلام آشنا شديم،

به آسانى به درستى و واقعيّت حديثمِسْوَر در موضوع خواستگارى پى ببريم.


ولى آن چه ذكر شد قسمتى از مطالبى است كه مى توان در خصوص اين راوى و اينروايت بيان كرد.

بلكه علّت ديگرى وجود دارد كه پرده از رسوايى و پستى راوىافترازننده اين حديث برمى دارد;


نكته چهارم را ملاحظه كنيد:



4 ـ مِسْوَر دو سال بعد از هجرت به دنيا آمد.

بنا بر اين، زمانى كه پيامبرصلّى اللّه عليه وآله آن خطبه را مى خواند، چند سال داشته است؟!



اين نكته اى است كه در بخش آينده، در مورد آن ـ و مباحث ديگرى كه به اين حديث مربوط مى شود ـ بحث جامع و كاملى ارائه خواهيم كرد.



پی نوشتها :
-----------------
(1) سير اعلام النبلاء: 3 / 390 ـ 394، تهذيب التهذيب: 10 / 138.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
bamboo, محمد علي, محدثه
>
پستارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1388 03:31 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
بخش پنجم

بررسى متن حديث و مدلول آن



انديشه اى در متن حديث و مدلول آن

اكنون، پس از بررسى سند حديث، ناگزير بايد در مورد متن حديث و مدلول آن نيز بينديشيم و متن حديث را به دقّت بنگريم;

زيرا در مواردى كه با وجود معتبر بودنِ سندِ حديث، متنِ آن ها متفاوت باشد، علماى حديث ناچار به تكرار واقعه قائل مى شوند.

ولى هنگامى كه تكرار و تعدّد واقعه ممكن نباشد،

و جمع كردن ميان عبارت هاى مختلفِ حديث مقدور نشود،

اين امر در نظر آن ها، قرينه و نشانه اى بر اين است كه چنين قضيّه اى، اصلاً واقعيّت نداشته است.


علماى حديث چنين تقرير كرده اند و همين را مبناى بسيارى از احاديث فقهى، اخبار، قضاياى تاريخى و مانند آن ها، قرار داده اند و بدان عمل مى كنند.

از اين رو، چاره اى جز بررسى دلالات حديث نيست.


گاهى حديث از جهت سند صحيح است ولى از جهت دلالت،

با ضرورت عقلى يا محكمات قرآن يا سنّت قطعى و يا حقيقت قضيّه مخالف است.


ما در اين جا با فرض صحّتِ سندِ حديث و قبولِ آن، متن اين حديث و مدلول آن را در چند قسمت مورد بررسى قرار مى دهيم.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
bamboo, محدثه, HRG
>
پستارسال شده در: سه شنبه 23 تیر 1388 01:34 
Administrator
Administrator
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: يکشنبه 1 بهمن 1385 23:52
پست ها : 2244
تشکر کرده اید: 11378 مرتبه
تشکر شده:
5970 مرتبه in 1549 پست
تأمّلى در متن حديث مِسْوَر بن مخرمه


همان گونه كه اشاره شد حديث مِسْوَر از چند جهت قابل بررسى است:


نخست :

در اين روايت آمده است كه مِسْوَر مى گويد: من از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله شنيدم در حالى كه بالغ بودم.


ابن حجر مى گويد:

در روايت زُهْرى از على بن الحسين از مِسْوَر ـ كه در بحث وجوب خمس گذشت ـ چنين آمده است كه مِسوَر مى گويد:


پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بر فراز منبر براى مردم خطبه مى خواند و من در آن روز بالغ شده بودم.



ابن سيّد الناس مى گويد:


اين متن نادرست است بلكه صحيح همان است كه اسماعيلى آورده است كه مِسوَر گفت:


«من مانند افراد بالغ و نوجوان بودم».


اسماعيلى اين روايت را از طريق يحيى بن مَعين از يعقوب بن ابراهيم با سند مذكور از على بن الحسين علهيما السلام آورده است.


ابن سيّد الناس در ادامه مى گويد:


مِسوَر در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به سنّ بلوغ نرسيده بود،


زيرا او پس از ابن زبير به دنيا آمده بود. پس هنگام وفات پيامبر صلّى اللّه عليه وآله هشت ساله بود (1)


همچنين ابن حجر در شرح حال مِسوَر مى گويد:

در صحيح مسلم حديثى از او درباره خواستگارى على از دختر ابوجهل آمده است(2) كه در آن حديث مِسوَر مى گويد:

من به سن بلوغ رسيده بودم كه شنيدم پيامبر صلّى اللّه عليه وآله براى مردم خطبه مى خواند; سپس اين حديث را بيان كرده است.


امّا اين حديث مشكلى دارد كه نمى شود به آن اعتماد كرد، زيرا تاريخ نويسان هيچ اختلافى ندارند كه ولادت مِسوَر بعد از هجرت بوده

و قضيّه خواستگارى على، شش يا هفت سال بعد از تولّد مِسوَر روى داده است. پس چگونه مى توان به او بالغ گفت؟ (3)


اين نخستين اشكالى است كه در متن حديث ديده مى شود!


چه بسا بتوان از همين ناحيه در سند آن نيز اشكال وارد كرد.


و شگفتا از ذهبى كه چگونه بر اساس اين حديث پنداشته است كه مِسوَر در آن زمان بالغ بوده است (4).



دوم :


مِسوَر، داستان خواستگارى دختر ابوجهل را هنگام درخواست شمشير پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از على بن الحسين عليهما السلام بيان كرده است،

و علماى حديث در وجه مناسبت بين اين دو قضيّه نيز اختلاف دارند.


آن ها وجوهى را بيان نموده و اعتراف كرده اند كه برخى از آن ها تكلّف و بيراهه است;

ولى حقيقت اين است كه همه آن وجوه باطل و غير قابل قبول است آن سان كه ملاحظه خواهيد كرد.


كرمانى در الكواكب پس از نقل اين داستان مى گويد:


وجه مناسبت اين داستان با درخواست شمشير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چيست؟


آن گاه پاسخ اين پرسش را از سه راه بيان مى دارد:


1 ـ شايد غرض مِسوَر اين بوده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از هر چيزى كه موجب كدورت ميان خويشاوندانش مى شد،

دورى مى كرد و تو نيز (امام سجّاد عليه السلام) شايسته است كه از اين اُمور دورى كنى

و اين شمشير را به من بدهى تا به واسطه آن، كدورت ديگرى پيش نيايد.


2 ـ همان گونه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حال پسرعموهاى عبشمى خود را رعايت مى كرد،

تو نيز جانب حالِ پسرعموهاى نوفلى خود را رعايت كن; زيرا مِسوَر نوفلى بود.


3 ـ همان گونه كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله آسايش خاطر فاطمه را دوست مى داشت،

من نيز آسايش خاطر تو را دوست مى دارم، پس آن شمشير را به من بده تا براى تو نگه دارم (5).



اين ها وجوهى است كه كرمانى براى دفع اين اشكال بيان كرده است.


ابن حجر عسقلانى اين وجوه را ذكر كرده و مورد اول را رد مى كند و مى گويد كه تكلّف آن آشكار و واضح است.


مورد دوم را به طور كامل نقض مى كند و بيان مى نمايد كه مِسوَر، زُهْرى است و نوفلى نيست!


اما مورد سوم را مى پذيرد و از آن به عنوان وجه «مورد» و قابل اعتماد تعبير مى كند;

ولى در پى آن مى گويد: به زودى در كتاب مناقبِ اشكالى را بيان خواهيم كرد كه مربوط به اين وجه است(6).



اين وجهِ قابل اعتماد(!!)، صاحب عمدة القارى را قانع نكرده است.


او بر اين وجه تكيه نمى كند و مناسبت ميان اين دو قضيّه را به گونه اى ديگر تفسير مى نمايد.


عينى مى گويد:


مِسوَر داستان خواستگارى على از دختر ابوجهل را بيان كرد تا ميزان محبّت خود به فاطمه و ذريّه او را

به واسطه آن چه كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده است، به على بن الحسين زين العابدين بفهماند(7).


ولى با وجود اين، باز هم اشكال به جاى خود باقى است،

يعنى اگر مِسوَر اين داستان را بيان كرده است تا زين العابدين عليه السلام بداند كه او آسايش خاطر وى را دوست دارد،

و يا از محبّت و مهرورزى او نسبت به فاطمه و فرزندان او آگاه شود،

پس قضيّه شمشير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و درخواست آن از امام عليه السلام چه ارتباطى با اين موضوع دارد؟


آيا آسايش خاطر امام زين العابدين عليه السلام ـ كه با آن حال و وضعيّت همراه زنان و كودكان از عراق آمده بود ـ

از همه جهات فراهم شده بود، و ديگر چيزى غير از آن شمشير نمانده بود كه خاطر وى را مشوّش سازد؟!

آيا مِسْوَر مى خواست آسايش خاطر آن حضرت را فراهم كند، يا محبّتش را به آن حضرت اعلام نمايد تا شمشير را بگيرد و خاطرش آسوده شود؟!



سوم :

آيا عقلايى است كه انسان براى كسى كه در پى فراهم ساختن آسايش خاطر اوست و مى خواهد محبّت خود را نسبت به او ابراز كند،

سخنى بگويد كه او را اندوهگين كند و عواطفش را جريحه دار سازد؟


همان گونه كه ملاحظه مى شود اين حديث، اگر چه كرامت و بزرگى را براى فاطمه زهرا سلام اللّه عليها، مادر امام زين العابدين عليه السلام بيان مى كند،

ولى موجب طعن و قدح بر پدر بزرگوارش امير مؤمنان على عليه السلام است.


اين همان اشكالى است كه ابن حجر در گفتار پيشين خود به آن اشاره كرده است. وى در كتاب المناقب مى گويد:


من همچنان از مِسْوَر در شگفتم كه چگونه شدّت اهتمام خود را نسبت به على بن الحسين اظهار مى كند و مى گويد:

اگر على بن الحسين شمشير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به وى بسپارد، تا روح در بدن دارد، از او دفاع مى كند.

از آن جهت كه فرزند فاطمه است; اما خاطر على بن الحسين را با سخن درباره خواستگارى مراعات نكرده و او را آزرده است!!


در ظاهرِ عبارتِ اين روايت، تحقير و كاستى بر على بن الحسين ديده مى شود،

زيرا به تحقير و كاستى نسبت به جدّ او على بن ابى طالب اشاره اى دارد كه آن حضرت با وجود فاطمه زهرا عليها السلام

به خواستگارى دختر ابوجهل رفت و موجب شد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله كار او را آن گونه انكار نمايد؟


بلكه از مِسْوَر باز هم تعجّب مى كنم كه عميق تر از تعجّب قبل است، او حاضر است براى رعايت خاطر فرزند پسر فاطمه، جانش را بدهد،

ولى براى پسر فاطمه ـ يعنى حسين و فرزند همان على كه اين داستان بر او واقع شده است ـ جانش را فدا نمى كند،

تا اين كه به دست واليان ستمگر كشته مى شود (8).



سخن ديگر;


آن گاه كه حسن، پسر امام حسن مجتبى عليه السلام از دختر مِسوَر بن مخرمه خواستگارى كرد، مِسْوَر پس از به جا آوردن حمد و ثناى خداى سبحان چنين گفت:


هيچ نسب و خويشاوندى و دامادى در نزد من محبوب تر از نسب شما و دامادى با شما نيست، ولى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:


«فاطمة بضعة منّي، يقبضني ما يقبضها ويبسطني ما يبسطها، وإنّ الأنساب يوم القيامة تنقطع إلاّ نسبي وسببي وصهري»

«فاطمه پاره تن من است. آن چه او را دلتنگ كند مرا دلتنگ كرده و آن چه او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده است،

و همه خويشاوندى ها در روز قيامت گسسته مى گردد جز نسب، خويشاوندى و دامادى با من».


اينك دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد توست (چون حسن داماد عمويش امام حسين عليه السلام بود)،

من اگر دخترم را به ازدواج تو درآورم او را ناراحت و دلتنگ مى كند.

پس از سخنان مِسْوَر، حسن بن حسن از او عذرخواهى كرد و رفت (9).


اگر مِسْوَر داستان خواستگارى از دختر ابوجهل را ديده و يا شنيده بود،

به طور قطع در ماجراى خواستگارى دخترش آن را به عنوان شاهد بيان مى كرد و حديث را به طور كامل روايت مى كرد;


زيرا بين قضيّه خواستگارى حضرت على عليه السلام از دختر ابوجهل ـ با اين كه فاطمه عليها السلام همسرش بود ـ

و خواستگارى حسن پسر امام حسن عليه السلام از دختر مِسْوَر ـ كه دختر عمويش همسرش بود ـ مناسبت بسيارى وجود داشت.

اين ها اشكالاتى است كه علماى حديث اهل سنّت در حلّ معقول آن ها در حيرت هستند.



پی نوشتها :
-----------------
(1) فتح البارى: 9 / 409.
(2) پيش تر گفته شد كه اين روايت در صحيح بُخارى هم هست; ولى معلوم نيست چرا ابن حجر آن را به مسلم اختصاص داده است؟!
(3) تهذيب التهذيب: 10 / 138.
(4) سير اعلام النبلاء: 3 / 393.
(5) الكواكب الدرارى: 13 / 88 و 89.
(6) فتح البارى: 6 / 264.
(7) عمدة القارى: 15 / 34.
(8) فتح البارى: 9 / 168.
(9) مسند احمد: 5 / 423 شماره 18428، المستدرك: 3 / 172 شماره 4747، السنن الكبرى: 7 / 102 شماره هاى 13395 و 13396.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از Mohsen1001 به خاطر این پست تشکر کرده اند:
اسماني, bamboo, علی اصغر حسین, Labbaik
>
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 38 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.491s | 34 Queries | GZIP : On | Load : 2.2 ]
Seo