کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


»» صراط مستقیمی جز علی علیه السلام نیست ««
امروز دوشنبه 31 شهریور 1399 10:24

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 1 پست ] 
نويسنده محتواي پيام
 موضوع پست: ياد شهدا در رمضان
پستارسال شده در: سه شنبه 19 شهریور 1387 11:38 
Bronze
Bronze
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: سه شنبه 29 مرداد 1387 17:22
پست ها : 270
محل سکونت: کره زمین
تشکر کرده اید: 240 مرتبه
تشکر شده:
909 مرتبه in 202 پست
راننده بیست درصدی و ملائكه
        
  والاترین ارزش ماه مبارک رمضان بهره معنوی آن است. خواستم مطلبی در این زمینه بنویسم ولی ترجیح دادم که در این ایام آسماني از زلال ناب معنویت شهدا

جامی برگیرم. شاید گوارا تر باشد. با هم این خاطره را بخوانيم:

     "  در جاده ای کوهستانی در منطقه غرب در حال حرکت بودیم. عملیات شروع شده بود و دشمن جاده را زیر آتش سنگین خود گرفته بود. کنار راننده نشسته بودم

و یک آمبولانس دیگر  نیز با کمی فاصله، جلوتر از ما حرکت می کرد.

     دانشجوی رشته پزشکی بودم و به عنوان پزشکیار به لشکر عاشورا اعزام شده بودم.

      چیزی به خط اول جبهه نمانده بود. آمبولانس جلویی ایستاد، راننده جوانش پیاده شد و به ما علامت داد که بیشتر از این اجازه جلو رفتن نداریم. به یکباره گلوله

توپی مقابل آن آمبولانس منفجر شد. دود و غبار آمبولانس را در خود فرو برد. از ماشین پائین پریدیم و به طرفش دویدیم. راننده آمبولانس در خاک و خون غلتیده بود.

یک پایش از بالای زانو به شدت زخمی شده بود. رشته های نخ شلوار شکافته شده اش از رشته های ماهیچه و پی پایش که سرخی روشنی آن را پوشانده بود،

تمیز داده نمی شد.



      بالای سرش نشستم. بی تابی می کرد و مرتب می گفت: « پایم ،  بیچاره شدم. بدبخت شدم.»

     دلداریش دادم: « نگران نباش. الان می بریمت اورژانس و همه چیز رو به راه می شود.»

     نگاه مایوسش را در نگاهم انداخت. از زمین بلندش کردیم و پشت آمبولانس جایش دادیم. کنار راننده نشستم. از پشت صدایم کرد: « بیا عقب پیش من بشین! »

     صدایش درمانده بود. پیاده شدم و از در پشتی آمبولانس سوار شدم. سرش را روی زانویم گرفتم و سر صحبت را با او را باز کردم.

      اسمت چیه؟

      - سیامک

      فامیلیت چیه؟

      - اصغرزاده

      از سهمیه نیروهای « بیست درصدی » بود که برای اعزام ثبت نام کرده و مدتی قبل از ما آمده بود. از من پرسید:

      شما خونه تون کدوم محله است؟

      نشانی ام را برایش گفتم. تازه ازدواج کرده بود و برای خانواده و نامزدش پیغامی داشت که به من سپرد تا برسانم.

     هنوز آن جمله را تکرار می کرد: « بیچاره شدم، بدبخت شدم.» و من هم تا آنجا که می توانستم دلداری اش می دادم:« چیز مهمی نیست، سخت نگیر. در

بیمارستان بستری می شوی و پایت خوب می شود...»

     به یکباره حالش دگرگون شد. چشمانش درخشید. چهره اش برافروخته شد. درماندگی نگاهش به جذبه و شعف مبدل شد:« من ملائک را می بینم! دارند به طرف

من می آیند. همه جا روشن شده. همه جا را نور گرفته!»

      از حالتش در تحیر بودم و او همچنان حرف می زد: « خوشا به سعادت من، عجب افتخاری نصیبم شد! من شهید می شوم

     طولی نکشید زبانش از کلام باز ماند و فروغ نگاهش به خاموشی گرائید. لبخند رضایت برای همیشه چهره اش را پوشاند. تازه متوجه جای ترکش ریزی شدم که

پیشانی او را سوراخ کرده بود."


به روایت دکتر حجت حسین پور فیضی

_________________
یادتان باشد اگر همچو پرستو رفتیم

خانه مادری ما همه بیت الزهراست

یادتان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد

مهدی فاطمه را یاد کنید او تنهاست


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 1 پست ] 

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.111s | 16 Queries | GZIP : On | Load : 1.36 ]
Seo