کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


»» صراط مستقیمی جز علی علیه السلام نیست ««
امروز سه شنبه 29 مهر 1393 10:29

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 10 پست ] 
نويسنده محتواي پيام
 موضوع پست: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:15 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
ازحوادث مهم سال پنجم هجرت که به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتادجنگ خندق بود،که با توجه به کثرت سپاه و تجهیز لشکریان قریش،و محاصرهطولانی و نبودن آذوقه کافی در شهر مدینه،و دشواری وضع اقتصادی،کارشکنی‏هایداخلی که از ناحیه یهود بنی قریظه و منافقین می‏شد و به سختی مسلمانان راتهدید می‏کرد،برای پیغمبر اسلام و پیروان آن بزرگوار یکی از سخت‏ترینجنگها و دشوارترین درگیریهایی بود که با دشمن داشتند و مانند گذشته به کمکو یاری خدای تعالی و ایمان و فداکاری و استقامت،بر همه این مشکلات پیروزشده و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از این کارزار سخت و دشوار نیز فاتح وسربلند و پیروز بیرون آمدند.درپایان غزوه بدر صغری گفته شد که چون مشرکین به دستور ابو سفیان در بدرصغری حاضر نشدند و آن سال را مناسب برای جنگ ندیدند مورد شماتت و سرزنشبزرگان قریش و مردم مکه قرار گرفته و قبایل عرب بازگشت آنها را حمل بر ترسو فرار از برابر مسلمانان کردند،و از این رو ابو سفیان تصمیم گرفت لکه اینننگ را از دامن خود بشوید و بار دیگر شوکت و عظمت خود را به رخ مسلمانان وساکنان شبه جزیره عربستان بکشد و به همین منظور نزدیک به یک سال،یعنی ازذی قعده سال چهارم تا شوال سال پنجم در صدد تهیه سربازان جنگی و ابزار واسلحه کافی برای چنین جنگ بزرگی بر آمده و توانستند روزی که از مکه به سمتمدینه حرکت کردندبیش از ده هزار مرد جنگی را با تمام تجهیزات بسیج کنند بهشرحی که در ذیل خواهید خواند.عاملدیگری که در بسیج این لشکر زیاد و ترتیب دادن این جنگ مهم بسیار مؤثربود،تحریکات جمعی از بزرگان یهود بنی نضیر و بنی وایل مانند حیی بن اخطب وهوذة بن قیس بود که چون به دستور پیغمبر اسلام ناچار به خروج از مدینه وجلای وطن گردیدندـبه شرحی که پیش از این گذشتـدر صدد انتقام از محمد(ص)برآمده و سفری به مکه و نزد قریش رفتند و آنها را بر ضد مسلمانان و پیغمبراسلام تحریک کرده و به آنها اطمینان دادند که اگر شما به جنگ او بروید ماهمه گونه کمک و مساعدت به شما خواهیم کرد،تا آنجا که نوشته‏اند:وقتی قریشحال بنی النضیر را از ایشان پرسیدند آنها در پاسخ گفتند:بنیالنضیر در میان خبیر و یثرب چشم به راه شما هستند تا بر محمد و یارانشهجوم برید و آنان به کمک شما بشتابند.چون از حال بنی قریظهـکه هنوز درمدینه سکونت داشتندـجویا شدند گفتند:آنها نیز منتظر هستند تا چه وقت شمابه شهرشان برسید و آن وقت پیمان خود را با محمد بشکنند و به یاری شمابشتابند.قرشیانکه در اثر مبارزات طولانی با مسلمانان تا حدودی خسته به نظر می‏رسیدند واز طرفی تدریجا عقایدشان نسبت به مراسم دینی قریش و آیین بت پرستی سست شدهو به حال تردید در آمده بودند،برای اطمینان خاطر نسبت به مرام و آیین خوداز آنها که جزء بزرگان یهود و اهل کتاب به شمار می‏رفتند سؤالکردند:راستی!شما که اهل کتاب هستید و از آیین ما و محمد اطلاعات کافیدارید به ما بگویید:آیا آیین ما بهتر است یا دین محمد یهودیاندر اینجا روی دشمنی با پیغمبر اسلام(ص)و عناد با آن بزرگوار از یک حقیقتمسلم و قطعی دست برداشته و برای خوشایند و تحریک آنها آشکارا حق کشی کردهو پاسخ دادند:مطمئن باشید که شما بر حق هستید و آیین شما از دین او بهتراست. (1) قرآن کریم در مذمت آنان بسیار زیبا گوید:«المتر الی الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولونللذین کفروا هؤلاء اهدی من الذین آمنوا سبیلا،اولئک الذین لعنهم الله و منیلعن الله فلن تجد له نصیرا» (2)[آیاندیدی آنان را که بهره‏ای از کتاب داشتند به جبت و طاغوت می‏گروند و بهکافران گویند:راه شما به هدایت نزدیکتر از راه مؤمنان است،آنهایند که خدالعنتشان کرده و هر که را خدا لعنت کند یاوری برای او نخواهی یافت.]و ازبرخی از تواریخ نقل شده که یهودیان برای اطمینان قریش به مسجد الحرام آمدهو در برابر بتهای مشرکین سجده کرده و خواستند با این رفتار عملا نیزحقانیت آیین آنها را ثابت کنند.قریشمکه با این جریان از نصرت یهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آیین باطلخود دلگرم گشته و آمادگی خود را برای جنگ با مسلمانان اعلام کردند.حییبن اخطب و دیگر بزرگان یهود وقتی قرشیان را آماده کردند به نزد قبایلدیگری که در حجاز سکونت داشتند مانند قبیله غطفان،بنی مره و بنی فزاره وهر کدام که روی جهتی با پیغمبر و مسلمانان عداوت و دشمنی داشتند آمده وآنها را نیز با سخنانی نظیر آنچه به قریش گفته بودند برای جنگ با مسلمانانتحریک و آماده کرده و پس از گذشتن چند روز دسته‏های مختلف از میان قبایلبه مکه آمده و با قریش ائتلاف کرده به سوی مدینه حرکت کردند.ریاست قریش باابو سفیان بود و قبایل دیگر نیز هر کدام تحت ریاست و فرماندهی یکی ازبزرگان خویش حرکت کردند و ریاست همه سپاه را نیز به ابو سفیان واگذارکردند،و چنانکه گفته‏اند :وقتی از مکه خارج شدند متجاوز از ده هزار سپاهبودند.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:16 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
رسیدن خبر به مدینه و دستور حفر خندق
خبرحرکت لشکر قریش به رسول خدا(ص)رسید و برای مقابله با این لشکر جرار در فکرفرو رفتند و چاره‏ای جز آنکه در مدینه بمانند و حالت دفاعی به خود گیرندندیدند،اما باز هم برای حفظ شهر از حمله دشمن،تدبیری لازم بود،از این جهتپیغمبر اسلام با اصحاب خود در این باره مشورت کرد و سلمان فارسی که در آنوقت از قید بردگی آزاد شده بودـبه شرحی که در جای خود مذکور شدـومی‏توانست در جنگها شرکت کند پیشنهادی داد که مورد تصویب قرار گرفت و قرارشد بدان عمل کنند.سلمانگفت:ای رسول خدا در شهرهای ما اهل فارس معمول است که چون لشکر زیادی بهشهر هجوم آورند که مردم آن شهر را تاب مقاومت با آنها نباشد اطراف خود راخندقی حفر می‏کنند و راه حمله را بر دشمن می‏بندند،اینک به نظر من خوب استدستور دهید آن قسمت از شهر مدینه را که سر راه دشمن می‏باشد خندقی حفرکنند.رسول خدا(ص)این نظریه را پسندید و قرار شد قسمت زیادی از شمال وبخصوص شمال غربی مدینه را به صورت هلالی خندق بکنند،و روی هم رفته قسمتیرا که پیغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد قسمت شمالی مدینه بود که شاملناحیه احد می‏شد و تا نقطه‏ای به نام راتج را می‏گرفت،چون در قسمت جنوبغربی و جنوب،محله قبا و باغستانهای آنجا بود و در ناحیه شرقی نیز یهود بنیقریظه سکونت داشتند و لشکر دشمن ناچار بود از همان ناحیه شمال و قسمتی ازشمال غربی به مدینه بتازد و از این رو فقط همان قسمت را برای حفر خندقانتخاب کردند.پیغمبرخدا دستور داد برای این کار خطی در آن قسمت ترسیم کنند و هر ده ذراع و یاچهل ذراع و یا به گفته برخی بیست گام و سی گام را میان ده نفر از مهاجر وانصارتقسیم کرد،برای خود نیز مانند افراد دیگر قسمتی را معین کرد تا درردیف مهاجرین آن قسمت را به دست خود حفر کنند.

فضیلتی از سلمان
سلمانبا اینکه طبق روایاتی که در شرح حال او گذشت عمری طولانی داشت،مردینیرومند و کارگر خوبی بود که در هر روز به اندازه چند نفر کار می‏کرد و ازاین رو میان مهاجر و انصار درباره او اختلاف افتاد و هر دسته او را از خودمی‏دانستند،مهاجرین می‏گفتند:سلمان از ماست و انصار می‏گفتند:از ماست؟رسول خدا(ص)که چنان دید فرمود:«السلمان منا اهل البیت»[سلمان از ما خاندان است.]


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:18 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
سختی کار
پیشاز این اشاره شد که ائتلاف احزاب و داستان جنگ خندق در وقتی اتفاق افتادکه در مدینه خشکسالی شده بود و مردم شهر از نظر آذوقه و مواد خوراکی درفشار و مضیقه بودند و از این رو وقتی خبر حرکت آن سپاه عظیم و مجهز بهمردم مدینه رسید سخت به وحشت افتادند،منتهی آنان که ایمان محکمتری داشتنددل به نصرت خدا بسته و این حادثه را آزمایشی برای خود می‏دانستند ولی آنهاکه پایه ایمانشان سست و یا در دل نفاق داشتند نمی‏توانستند اضطراب و وحشتخود را پنهان کنند و همه جا سخن از سقوط شهر مدینه و اسارت زنان و کودکانبه دست دشمن به میان آورده و پس از ورود لشکریان قریش و مدت محاصره نیز بهبهانه‏های مختلف از فرمان رسول خدا(ص)و توقف در کنار خندق سرپیچی کرده وفرار می‏کردند،و سخنان ناهنجاری که موجب ترس و دلسردی دیگران نیز بود بهزبان آورده و نفاق باطنی و بی‏ایمانی خود را همه جا آشکار می‏ساختند،بهشرحی که در جای خود مذکور خواهد شد.وبه عبارت روشنتر به دنبال خبر حرکت لشکر احزاب وحشت سرتاسر مدینه رافراگرفت با این تفاوت که افراد با ایمان با علم به اینکه آزمایش سختی در پیشدارند از این وحشت داشتند که آیا بتوانند بخوبی از عهده آزمایش برآیند یانه؟و افراد سست عقیده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال وداراییشان وحشت داشتند،اینان در کار حفر خندق نیز سستی می‏ورزیدند و تاجایی که می‏توانستند شانه از زیر کار خالی کرده فرار می‏کردند و در عوضمردمان با ایمان با کمال جدیت و علاقه و کوشش کار می‏کردند.اگراحیانا احتیاجی ضروری پیدا می‏کردند که دست از کار کشیده و سری به خانه وزن و فرزند خود بزنند از رهبر بزرگوار خود اجازه می‏گرفتند و با موافقت آنحضرت بسرعت به خانه آمده و باز می‏گشتند و بر عکس منافقان و افراد سستایمان برای فرار از کار،نا امن بودن شهر و خانه را بهانه قرار داده و یابه بهانه‏های مختلف دیگر بیشتر وقت خود را در خانه می‏گذراندند و بلکهگاهی دیگران را نیز به فرار وا می‏داشتند.خدای تعالی درباره مؤمنان آیه ذیل را به پیغمبر نازل فرمود:

«انماالمؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا علی امر جامع لم یذهبواحتی یستأذنوه إن الذین یستأدنک أولئک الذین یؤمنون بالله و رسوله فاذااستاذنوک لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفوررحیم» (3)

[جزاین نیست که مؤمنان حقیقی کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان کامل دارندو هر گاه در کارهای عمومی که حضورشان لازم باشد حاضر شوند تا اجازه نگیرنداز نزد وی بیرون نروند کسانی که از تو اجازه گیرند همان کسانی هستند که بهخدا و رسولش ایمان آورده‏اند و چون از تو برای بعضی کارهاشان اجازهخواستند به هر کدامشان که خواستی اجازه بده و برای ایشان آمرزش بخواه کهخدا آمرزنده و مهربان است.]و درباره منافقان نیز در دو آیه بعد فرموده: «...فلیحذر الذین یخالفون عن امره أن تصیبهم فتنة او یصیبهم عذاب الیم» .[باید کسانی که از امر خدا مخالفت می‏کنند بترسند از اینکه دچار فتنه‏ای گردند یا به عذاب دردناکی دچار شوند.]و نیز فرموده:

«وإذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستأذن فریق منهمالنبی یقولون ان بیوتنا عورة و ما هی بعورة ان یریدون الا فرارا» (4)

[آنگاه که گروهی از ایشان گفتند ای مردم یثرب جای ماندن شما نیست باز گردید وگروهی از ایشان از پیغمبرشان اجازه خواسته و می‏گفتند خانه‏های ما بی‏حفاظاست!خانه‏هاشان بی‏حفاظ نبود و جز فرار کردن قصد دیگری نداشتند.]وبخصوص وقتی شنیدند یهود بنی قریظه نیز پیمان شکنی کرده و با احزاب ودشمنان ائتلاف کرده و می‏خواهند از پشت بر آنها حمله کنند،این ترس واضطراب خیلی شدیدتر شد.بههر صورت مسلمانان به کار حفر خندق مشغول گشته و هر کس روی سهمی که برایشمقرر شده بود به حفاری مشغول شد و با تمام مشکلاتی که برای آنها داشت کاربسرعت پیش می‏رفت.چنانکهبیشتر مورخین نوشته‏اند کار حفر خندق شش روزه به پایان رسید و علت عمدهاین سرعت عمل و پیشرفت کار هم آن بود که خود پیغمبر اسلام نیز مانند یکیاز افراد معمولی کار می‏کرد و مسلمانان که می‏دیدند رهبر عالی قدرشان نیزبا آن همه گرفتاری و مشکلات و بلکه گرسنگی و نخوردن غذای کافی به اندازهیک مسلمان عادی کلنگ می‏زند و سنگ و خاک به دوش می‏کشد به فعالیت و کارتشویق می‏شدند و موجب سرعت عمل آنها می‏گردید.مسلمانانبرای سرگرمی و رفع خستگی خود ارجوزه‏هایی می‏خواندند و گاهی به صورت سروددسته جمعی همگی با هم،همصدا می‏شدند و رسول خدا(ص)نیز گاهی‏در همه سرود وگاهی در جمله آخر و قافیه آن با آنان همصدا می‏شد.از جمله این رجز بود کهبا صدای بلند می‏خواندند و عبد الله بن رواحه آن را سروده بود:

لا هم لو لا انت ما اهتدینا
و لا تصدقنا و لا صلینا
فانزلن سکینة علینا
و ثبت الاقدام ان لاقینا
ان الاولاء قد بغوا علینا
اذا ارادوا فتنة ابینا


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:20 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
صدور چند معجزه از پیغمبر خدا(ص)در حفر خندق
پیشاز این گفته شد که یکی از نشانه‏ها و علایم نبوت که پیغمبر صادق را ازکاذب متمایز و جدا می‏سازد«معجزه»است،معجزه عبارت است از آن عملی که ازنظر عقلی انجام آن محال نباشد ولی افراد عادی هم از انجام آن عاجزند،وپیغمبران الهی دارای انواع معجزات بوده‏اند و از پیغمبر اسلام نیز معجزاتزیادی در مکه و مدینه به ظهور پیوست که برخی از آنها در بحثهای گذشتهمذکور شد.در جنگ خندق چند معجزه آشکار از آن حضرت دیده شد که مورخین بخصوصبرای آنها بابی جداگانه باز کرده‏اند از آن جمله«نرم شدن سنگ از برکت دعاو آب دهان پیغمبر»بود که ابن هشام و بخاری و دیگران نوشته‏اند و از جابرنقل کنند که گفت:درقسمتی از خندق،سنگ بزرگی ظاهر شد که کار کندن خندق را مشکل ساخت جریان رابه رسول خدا(ص)گزارش دادند،حضرت ظرف آبی طلبید و مقداری از آب دهان خویشدر آن انداخت سپس دعایی بر آن خوانده پیش رفت و آن آب را بدان سنگ پاشید وفرمود:اکنون بکنید!جابر گوید:به خدا سوگند،آن سنگ سخت،از برکت آب دهان و دعای پیغمبر،مانند خاک نرم شد و با بیل و کلنگ به آسانی آن را کندند.

برکتی که در خرما پیدا شد
بشیربن سعد از کسانی بود که حفر خندق می‏کرد و شوهر خواهر عبد الله بن رواحهبود که اشعاری از او ذکر شد.دختر همین بشیر گوید:روزی مادرم مقداری خرمادر دامان من ریخت و گفت:اینها را برای پدرت بشیر و داییت عبد الله ببر!بهگفته مادرم خرماها را به کنار خندق آورده و برای اینکه پدر و داییم راپیدا کنم به این طرف و آن طرف می‏رفتم،در این میان رسول خدا(ص)مرا دید وبه من فرمود:دخترک نزدیک بیا ببینم چه در دامن داری؟گفتم :ای رسول خدامقداری خرماست که مادرم داده تا برای چاشت پدرم بشیر و داییم عبد الله بنرواحه ببرم.فرمود:آن را پیش بیاور.مننزدیک رفتم و خرماها را در دستهای پیغمبر ریختم و چندان نبود که دستهای آنحضرت را پر کند،پس رسول خدا(ص)دستور داد پارچه بزرگی آوردند و آن را پهنکرد.خرماها را روی آن ریخت،آن گاه به مردی فرمود:اهل خندق را خبر کن تاهمگی برای غذای چاشت بیایند.آنمرد فریادی زده مردم را به خوردن چاشت دعوت کرد ناگاه تمام کسانی که مشغولحفر خندق بودند دست کشیده اطراف آن چادری که پهن شده بود نشستند و شروع بهخوردن کردند.دختر بشیر گوید:من ایستاده بودم و با کمال تعجب دیدم که همگی از آن خرما خوردند و رفتند و باز هم در آن پارچه خرما بود!


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:27 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
برکت غذای جابر
داستانبرکت غذای جابر را محدثین شیعه و سنی و اهل تاریخ مختلف نقل کرده‏اند واجمال داستان که در مجمع البیان طبرسی و صحیح بخاری و کتابهای دیگر آمدهاین است که جابر گوید :روزی از آن روزها که مسلمانان به کار حفر خندقمشغول بودند به سراغ رسول خدا(ص)رفتم و آن حضرت را در مسجدی که در آننزدیک بود مشاهده کردم که ردای خود را زیر سر گذارده و به پشت خوابیده وبرای آنکه گرسنگی در او اثر نکند و خالی بودن شکم او مانع از کار حفر خندقنشودسنگی به شکم خود بسته است. (5)جابرگوید:آن وضع را که دیدم به فکر افتادم تا غذایی تهیه کرده و آن حضرت را بهخانه ببرم،از این رو به خانه رفتم و بزغاله‏ای را که در منزل داشتم و ازنظر اندام متوسط بودـنه چاق و نه لاغرـذبح کردم و از زنم پرسیدم:چه درخانه داری؟گفت:یک صاع (6) جو،بدو گفتم:این بزغاله را بپز و جورا نیز آرد کن و نانی بپز تا من امشب رسول خدا(ص)را به خانه بیاورم.زنقبول کرد و من کنار خندق آمدم و دوباره پس از ساعتی از آن حضرت اجازهگرفته بازگشتم و دیدم بزغاله پخته شده و چند قرص نان نیز پخته است.به نزدرسول خدا(ص)رفتم و چون شام شد و مردم دست از کار کشیده و خواستند بهخانه‏های خود بروند از آن حضرت دعوت کردم تا شام را در خانه ما صرفکند.رسول خدا(ص)پرسید:چه در خانه داری؟من جریان بزغاله و یک صاع جو را عرضکردم.حضرت دستور داد جار بزنند تا همه افرادی که در حفر خندق کار می‏کردندشام را در خانه جابر صرف کنند.و در نقل دیگری است که خود آن حضرت فریاد برداشت:«یا اهل الخندق ان جابرا صنع لکم شوربا فحی هلاکم»[ای اهل خندق جابر برای شما شوربایی ساخته همگی بیایید!]جابرگوید:خدا می‏داند در آن وقت چه بر من گذشت و با خود گفتم:«انا لله و اناالیه راجعون»،زیرا می‏دیدم آن گروه بسیار(که طبق مشهور بیش از هفتصد نفربودند)همگی به راه افتادند و به فکر فرو رفتم که چگونه از آن اندک غذامی‏خواهند بخورند و سیر شوند،از این رو بسرعت خود را به خانه رسانده بههمسرم گفتم:ای زن!رسوا شدم،رسول خدا با همه مردم به خانه ما می‏آیند!زن گفت:آیا پیغمبر از تو پرسید چه در خانه داری؟گفتم:آریهمسرمگفت:پس ناراحت نباش خدا و رسول او به جریان داناتر هستند و براستی آن زنبا همین یک جمله اندوه بزرگی را از دل من دور کرد،و بخوبی مرا دلداری داد.دراین وقت پیغمبر وارد شد و یکسره به سوی مطبخ آمد و سر دیگ و تنور رفت ودستور داد پارچه‏ای روی دیگ و پارچه‏ای نیز روی تنور نان انداختند و خودایستاد و فرمان داد مسلمانان ده نفر ده نفر بیایند و برای هر دسته مقدارینان از زیر پارچه از تنور بیرون می‏آورد و با دست خود در کاسه‏های بزرگیکه تهیه شد،ترید می‏کرد.سپس به دست خود ملاقه را می‏گرفت و سر دیگ می‏آمدو آبگوشت روی نانها می‏ریخت و قدری گوشت هم روی آن می‏گذارد و به آنهامی‏داد و در هر بار پارچه‏ای را که روی دیگ و تنور بود دوباره روی آنمی‏انداخت و بدین ترتیب همه آن جمعیت بسیار را سیر کرد و پس از همه ما نیزبا خود او غذا خوردیم و به همسایه‏ها نیز دادیم.ودر نقل دیگری است که گوید:خانه ما هم تنگ بود و حضرت با دست خود بهدیوارهای اطراف اشاره می‏کرد و آنها به عقب می‏رفت و همه مردم را در خانهبدین ترتیب جای داد.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:30 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
یهود بنی قریظه پیمان خود را می‏شکنند
حییبن اخطب که یکی از محرکین اصلی این جنگ بود و در حرکت دادن لشکر قریش واحزاب سهم بسزایی داشت به ابو سفیان گفته بود:اگر شما به یثرب حمله کنید وبه جنگ محمد(ص)بیایید یهود بنی قریظه نیز پیمان خود را با محمد شکسته و بهیاری شما خواهند شتافت.همینکه احزاب به نزدیکیهای مدینه رسیدند حیی بن اخطب روی قولی که به ابو سفیانداده بود از آنها جدا شده و بسرعت به مدینه آمد و صبر کرد تا چون شب شد بهسوی قلعه‏های بنی قریظه و در خانه کعب بن اسدـرئیس یهود بنی قریظهـرفت ودر را کوفت.کعب بن اسد پشت در آمد و چون دانست حیی بن اخطب است در را بازنکرد.حییفریاد زد:در را باز کن!کعب گفت:تو مرد نامبارک و میشومی هستی و برای وادارکردن ما به پیمان شکنی و نقض عهد با محمد به نزد ما آمده‏ای،در را به رویتو باز نمی‏کنم،ما با محمد پیمان داریم و در این مدت جز محبت و وفا از اوچیزی ندیده‏ایم.حیی گفت:در را باز کن تا دو کلمه حرف با تو بزنم!کعب پاسخ داد:در را باز نخواهم کرد،از راهی که آمده‏ای باز گرد.حیی که خود را با شکست مواجه می‏دید گفت:به خدا باز نکردن در تنها به خاطر این است که می‏ترسی لقمه‏ای از نان تو بخورم!اینحرف کعب را بر سر غیرت آورد و در را به رویش باز کرد،و چون چشم حیی بناخطب به کعب افتاد گفت:وای بر تو ای کعب،من عزت همیشگی را برای توآورده‏ام!یک دریا لشکر به یاری تو آورده‏ام،این سپاه عظیم قریش است که منبه همراه آنها به اینجا آمده‏ام و از آن سو بزرگان قبایل دیگری نیز مانندغطفان،اشجع و بنی مرة را با آنها همراه کرده و همگی یک دل و یک زبان تصمیمبه نابودی محمد و یارانش گرفته و هم عهد شده‏اند،که تا محمد و پیروانش رانابود نکنند از اینجا نروند و هم اکنون در پشت دروازه یثرب هستند.کعبدر جوابش گفت:به خدا اینکه برای من آورده‏ای ذلت و خواری ابدی است(نه عزتهمیشگی)و ابری است بی‏آب که بارانش را در جای دیگر ریخته و رعد و برقی بیشدر آن نیست.ای حیی ما را به حال خود واگذار که ما از محمد جز نیکی ووفاداری چیزی ندیده‏ایم.اماحیی بن اخطب از این سخنان نومید نشده و آن قدر از این در و آن در سخن گفتتا کعب را به شکستن پیمانی که با پیغمبر اسلام بسته بود حاضر کرد و از اوقول گرفت که با احزاب و قریش در وقت جنگ کمک و همکاری کند. (9)و خلاصه به هر ترتیبی بود بنی قریظه را وادار به نقض عهد نموده و بدینترتیب مقدمات نابودی و کشتن آنها را فراهم ساخت چنانکه در صفحات آیندهخواهید خواند.بنیقریظه برای احتیاط کار بدو گفتند:ممکن است با تمام این احوال لشکر قریش وغطفان و سایر احزاب نتوانند کاری بکنند و با شکست روبه رو شده از اینجاباز گردند آن وقت معلوم نیست سرنوشت ما با محمد چگونه خواهد بود پس بایدتو نیز تا پایان کار پیش ما بمانی و در سرنوشت با ما شریک باشی!حییبن اخطب به ناچار این شرط را پذیرفت و در آن قلعه پیش بنی قریظه ماند وبرای قریش پیغام فرستاد که بنی قریظه عهد خود را با محمد شکسته و آمادهکمک با شما هستند،جز آنکه ده روز مهلت خواستند تا آماده جنگ و مجهز شوند.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:32 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
رسیدن لشکر قریش و احزاب به مدینه
دراین خلال سپاه انبوه قریش و سایر احزاب هم پیمانشان دسته دسته با تجهیزاتجنگی که داشتند از راه رسیدند و در دامنه کوه احد اردو زدند و چون به لشکرمسلمانان برنخوردند به سوی مدینه حرکت کرده تا کنار خندق پیش آمدند،و چونآن خندق را با آن کیفیت مشاهده کردند در شگفت شده گفتند:این حیله‏ای است که عرب تاکنون از آن آگاه نبوده!وبه ناچار چون نمی‏توانستند جلوتر بروند در همان سوی خندق اردوزدند،مسلمانان نیز از این سو ورود لشکر مجهز قریش و قبایل دیگر عرب راگروه گروه مشاهده می‏کردند و خود را برای دفاع از شهر و دیار خود آمادهمی‏ساختند.دراین میان خبر پیمان شکنی یهود بنی قریظه نیز به رسول خدا(ص)رسید و فکر آنحضرت را نگران ساخت،راستی هم کار سختی بود زیرا با این ترتیب دشمن از هرطرف مسلمانان را محاصره کرده بود و این خطر بود که بنی قریظه در این حالیکه مردان مسلمانان رو به روی لشکر احزاب در کنار خندق موضع گرفته‏اند آنهااز فرصت استفاده کرد به داخل شهر حمله کنند و زنان و کودکان و خانه‏هایمردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند.پیغمبرخدا برای تحقیق بیشتر و درستی و نادرستی این خبر،چند تن از انصار مدینه رامانند سعد بن معاذ،سعد بن عباده،عبد الله بن رواحه و خوات بن جبیر کهسابقه دوستی با یهود مزبور داشتند و یا جزء هم پیمانان آنها محسوب می‏شدندبه سوی قلعه‏های بنی قریظه فرستاد و بدانها فرمود:اگر دیدید این خبر راستاست وقتی برگشتید با رمز و کنایه این خبر را به من بگویید،ولی اگر دیدیددروغ است علنی و آشکارا به من خبر دهید.افرادمزبور به پای قلعه‏های بنی قریظه آمدند و دیدند کار از آنچه شنیده‏اندبدتر است زیرا وقتی نام پیغمبر اسلام را برای آنها بردند و موضوع پیماندوستی و عدم تعرضی را که میان پیغمبر و آنان به امضا رسیده بود به میانکشیدند یهودیان زبان به دشنام گشوده گفتند:محمد کیست؟ما هیچ گونه پیمان وعهدی با او نداریم.سعد بن‏معاذ که مرد غیور و متعصبی بود وقتی این سخنانرا از آنها شنید زبان به دشنام آنها گشود،آنان نیز سعد را دشنام دادند وسعد بن عباده که چنان دید رو به سعد بن معاذ کرده گفت:کار از این حرفهاگذشته آرام باش!اینانبه سوی رسول خدا(ص)بازگشته و همان طور که دستور فرموده بود با دو جمله کهصورت رمز داشت،درستی و صحت آن خبر را به اطلاع آن حضرت رساندند. (10) اما رسول خدا برای اینکه مسلمانان دیگر از قضیه مطلع نشوند تکبیر گفت:و سپس فرمود:«ابشروا یا معشر المسلمین»مژده ای مسلمانان!اماچنانکه برخی گفته‏اند:این خبر پنهان نماند و تدریجا همه مسلمانان از پیمانشکنی بنی قریظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد.در این میانآنچه شاید از شمشیرهای لشکر احزاب و حمله بنی قریظه سخت‏تر و خطرناکتر بودسخنان وحشت آور و زخم زبانهای منافقان بود که از یک سو روحیه مسلمانان رابا سخنان ترس آور خود تضعیف می‏کردند،و از سوی دیگر با نیش زبان بر دلهایجریحه‏دار و مضطرب آنان نمک می‏ریختند.و به هر صورت کار خیلی سخت و دشوارشد تا آنجا که خداوند آن روزهای سخت و افکار گوناگونی که مردم مسلمان رااحاطه کرده بود چنین توصیف می‏کند:«اذجاؤکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر وتظنون بالله الظنونا،هنالک ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالا شدیدا،و اذیقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا» (11)[هنگامیکه دشمن از سمت بالا و پایین شما را در میان گرفت و چشمها خیره شد و جانهابه گلوگاه رسید و به خدا گمانها بردید،در اینجا بود که مؤمنان امتحان شدندو به تزلزل سختی دچار گشتند،در آن وقت منافقان و آن کسانی که در دلهاشانمرضی بود می‏گفتند:خدا و پیغمبرش جز فریب به ما وعده‏ای ندادند.]


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:34 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
شجاعت یک زن مسلمان هاشمی
شهرمدینه از مردان جنگی و سربازان اسلام خالی شده بود و همگان در خارج شهر ودر کنار خندق بودند،و بجز برخی از پیرمردان و از کار افتادگان دیگری که بهعللی از حضور در میدان جنگ معاف بوده و در خانه‏ها مانده بودند،مرد دیگریدر شهر نبود و زنان و کودکان را به دستور پیغمبر اسلام در جاهایی که در ودیوار محکمی داشت و یا قلعه‏ها جای داده بودند و گاهگاهی چند تن از طرفرسول خدا(ص)مأمور می‏شدند تا در ساعتهای معینی برای سرکشی و حفاظت به داخلشهر بیایند و وضع داخلی شهر را به آن حضرت گزارش دهند.یهودیانبنی قریظه نیز پس از آنکه به نقض عهد و شکستن پیمان خود با محمد(ص)ومسلمانان مصمم شدند آماده حمله به شهر گشتند ولی باز هم از مقاومت ودرگیری با مردم مدینه و بلکه از عاقبت کار بیم داشتند و از این رو از حملهعمومی به شهر صرفنظر کرده و منتظر بودند تا ببینند سرنوشت احزاب و قریش چهخواهد شد!ولیبرخی از مردانشان گاه گاهی از قلعه‏ها بیرون آمده و به قصد دستبرد زدن بهداخل شهر می‏آمدند تا از فرصت استفاده کرده غنیمتی به چنگ آورند.صفیهدختر عبد المطلبـعمه رسول خدا(ص)و مادر زبیر بن عوام به دستور پیغمبر باجمعی از زنان در قلعه«فارغ»که به حسان بن ثابت شاعر معروف تعلق داشت،منزلکرده بود و خود حسان نیز با اینکه از نظر سخنوری و شعر مردی شجاع و جسوربود اما از نظر کارزار و به کار بردن شمشیر و اسلحه و جنگ در میدان،بسیارخایف و ترسو بود به طوری که در میدان جنگ حاضر نشده و با زنها و بچه‏ها درهمان قلعه پنهان شده بود.صفیهگوید:در همان روزها یکی از یهود بنی قریظه به کنار قلعه ما آمد و اطراف آنگردش می‏کرد تا راهی پیدا کند و داخل قلعه گردد،من که چنان دیدم به حسانبن ثابت گفتم:این یهودی ممکن است راهی پیدا کند و داخل قلعه شده متعرضزنان و کودکان شود برخیز و او را دور کن!حسان گفت:ای دختر عبد المطلب خدایت بیامرزد!به خدا تو خود می‏دانی که من‏مرد این کار نیستم و کشتن او از من ساخته نیست.صفیهگوید:وقتی من این پاسخ را از حسان شنیدم کمرم را محکم بستم و آن گاهعمودی(که چوب یا حربه دیگری بوده)به دست گرفتم و از قلعه پایین آمدم و باهمان عمود بدان یهودی حمله کردم و او را کشتم سپس به داخل قلعه رفته و بهحسان گفتم:من او را به قتل رساندم اکنون برخیز و جامه و اسلحه‏اش را برگیرو اگر او مرد نبود من خودم این کار را می‏کردم!حسانبه این اندازه هم جرئت نکرد از قلعه پایین بیاید و رو به من کرده گفت:ایدختر عبد المطلب مرا به جامه و اسلحه این مرد احتیاجی نیست مرا به حال خودواگذار.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:35 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
مشورت رسول خدا با انصار برای مذاکره صلح
هرروز که از محاصره شهر مدینه از طرف احزاب می‏گذشت ترس و اضطراب بیشتریمردم مدینه را فرا می‏گرفت و کار بر آنها سخت‏تر می‏گشت،رسول خدا(ص)کهچنان دید و بخوبی از روحیه مردم و سختی کار مطلع بود در صدد بر آمد بهطریقی میان دشمن اختلاف اندازد و شوکت و قدرتشان را در هم بشکند.فکریکه رسول خدا(ص)به نظرش رسید این بود که با یک دسته از احزاب که از قبیلهغطفان بودند وارد مذاکره صلح شود و قرار داد صلحی به امضا برسانند از اینرو به نزد عیینة بن حصن و حارث بن عوفـکه از بزرگان قبیله غطفانبودـفرستاد و برای آنها پیغام داد که اگر حاضر به بازگشت شوند ممکن استبزرگان یثرب را حاضر کند تا ثلث محصول خرمای مدینه را به عنوان مصالحه بهایشان بپردازد.بزرگانغطفان شرط مصالحه را پذیرفتند و حاضر به بازگشت شدند اما وقتی رسولخدا(ص)با سعد بن معاذ و سعد بن عبادة رؤسای اوس و خزرجـمشورت کرد آن دوگفتند:ایرسول خدا اگر در این باره از جانب خدای تعالی دستوری رسیده و وظیفه‏ای استکه وحی الهی تعیین کرده ما مطیع فرمان خدا هستیم،ولی اگر این نظریه‏ایاست‏از خود شما به عنوان خیر خواهی و رهایی ما از این گرفتاری و مخمصه،ماهم در این باره نظر داریم؟حضرتفرمود:نه در این باره دستوری از جانب خدای تعالی نرسیده و وحیی به من نشدهولی من چون دیدم عربها از هر سو بر ضد شما متحد شده و از هر سو کار را برشما دشوار و مشکل کرده‏اند خواستم بدین وسیله شوکتشان را بشکنم و اتحادشانرا بر هم زنم.سعدبن معاذ گفت:ای رسول خدا در آن زمانی که ما همانند این مردم بت پرست ومشرک بودیم و از پرستش خدای جهان خبری نداشتیم اینان جرئت نداشتند حتییکدانه از خرمای مدینه را جز به عنوان مهمانی و یا از راه خریداری از مابگیرند،اکنون که خدای تعالی ما را به دین اسلام مفتخر داشته و به وسیلهشما هدایت فرموده و عزت بخشیده است چگونه زیر بار چنین قراردادی برویم وخرمای شهر را به رایگان به آنها بدهیم!به خدا جز لبه شمشیر چیزی به آنهانخواهیم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده میان ما و آنها انجام دهد!رسولخدا (ص)که سخن آنان را شنید دلگرمشان ساخته فرمود:به همین تصمیم پا برجاباشید که خدا پیروزی را نصیب ما خواهد کرد.


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
>
 موضوع پست: Re: جنگ خندق
پستارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 19:37 
-
آفلاين

تاريخ عضويت: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:39
پست ها : 1002
تشکر کرده اید: 352 مرتبه
تشکر شده:
403 مرتبه in 247 پست
کشته شدن عمرو بن عبدود به دست علی(ع)
بههر اندازه که کار بر مسلمانان سخت بود و با گذشت شبها و روزها مشکلترمی‏شد به همان اندازه برای احزاب و لشکر دشمن نیز توقف بی نتیجه در آنسرزمین بخصوص که آن ایام با فصل زمستان و سرمای سخت مدینه هم مصادف شدهبود بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بود و بزرگان سپاه قریش و احزاب دیگر ازاینکه با این همه تهیه وسایل جنگی و پیمودن این راه طولانی به خاطر وجودآن خندقی که پیش بینی آن را نکرده بودند نمی‏توانستند کاری انجام دهندبسیار رنج می‏بردند فقط گاهگاهی از آن سوی خندق تیرهایی به سوی مسلمانانپرتاب می‏کردند که از این طرف نیز بدون پاسخ نمی‏ماند و مسلمانان نیزپاسخشان را با تیر می‏دادند،و گاهی حمله‏های شبانه از طرف ایشان صورتمی‏گرفت که از طرف پاسداران مسلمان که‏در برابر راههای خندق پاسداریمی‏کردند بخوبی دفع می‏شد.برایپهلوانان و سلحشورانی مانند عمرو بن عبدود و عکرمة بن ابی جهل که به همراهاین سپاه گران به مدینه آمده بودند تا انتقام کشتگان بدر و احد را ازسربازان جانباز اسلام بگیرند و در طول راه میان مکه و مدینه ویرانی یثرب ونابودی کامل اسلام و پیروان این آیین مقدس را در سر پرورانده بودند،بسیاردشوار و ننگین بود که بدون هیچ گونه زد و خورد و کشت و کشتار و کارزاری بهمکه باز گردند.برایسران سپاه و بزرگانی چون ابو سفیان نیز که بمنظور جبران ننگ غیبت در بدرصغری تصمیم به شکست قطعی جنگجویان مدینه گرفته بودند،بازگشت به این صورتموجب رسوایی و ننگ بیشتری می‏شد،از این رو در یکی از روزها با هم مشورتکردند و تصمیم گرفتند به هر ترتیب شده راهی پیدا کنند و از خندق عبور کردهبه این سو بیایند و با مسلمانان جنگ کنند،گروههای مختلف به سرداری عمرو بنعاص،خالد بن ولید،ابو سفیان،ضرار بن خطاب و دیگران برای این کار تعیینشدند ولی هر بار با شکست رو به رو شده و نتوانستند کاری از پیش ببرند،تاسرانجام روزی عمرو بن عبدود با چند تن دیگر از سران جنگ مانند ضرار بنخطاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد الله و عکرمة و دیگران بر اسبانخود سوار شده و لباس جنگ پوشیدند و اطراف خندق را گردش کرده و بالاخرهتنگنایی پیدا کردند که عرضش کمتر از جاهای دیگر بود،و بر اسبان خود رکابزده و به هر ترتیبی بود خود را به این سوی خندق رساندند و اسبان را بهجولان در آورده شروع به تاخت و تاز کردند،و برای جنگ مبارز و هماوردطلبیدند.هیچیک از آنان در شجاعت،شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده‏تر و باتجربه‏تر از وی در جنگها نبود،و بلکه به گفته اهل تاریخ در آن روزگار هیچشجاعی در میان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت،و او را«فارسیلیل»می‏نامیدند و با هزار سوار او را برابر می‏دانستند،و از این رومسلمانان نیز تنها از جنگ با او واهمه داشتند و گرنه همراهان او چندانابهتی برای آنها نداشت.عمروبن عبدود که توانسته بود خود را به این سوی خندق برساند و آرزوی خود را کهجنگ در میدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد،با نخوت و غروری خاص‏اسبخود را به جولان در آورده و مبارز طلبید. (12)دنبالهماجرا را راویان به دو گونه نقل کرده‏اند،در برخی از روایات است که چونعلی(ع)دید اینان خود را به این سوی خندق رسانده‏اند با چند تن از مسلمانانبه میدان آمده و خود را به آن تنگنایی که عمرو بن عبدود و همراهانش از آنآمده بودند رساند و راه بازگشت را بر آنها بست و در نتیجه عمرو ناچار بهجنگ گردید و مبارز طلبید و علی(ع)به جنگ او آمد و او را به قتل رسانیدـبهشرحی که ذیلا خواهید خواند.و در روایات زیادی که در سیره حلبیه و کتابهای دیگر نقل شده چنین است که چون عمرو مبارز طلبید کسی جرئت جنگ با او نکرد جز علی(ع) (13)که برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه گرفت تا به جنگ او برود اما پیغمبر به اودستور داد بنشیند،برای بار دوم عمرو بن عبدود مبارز طلبید و به عنوانسرزنش و استهزاء مسلمانان فریاد زد:«این جنتکم التی تزعمون ان من قتل منکم دخلها»؟[کجاست آن بهشتی که شما می‏پندارید هر کس از شما کشته شود داخل آن بهشت شود؟ (14) ]علی(ع)دوبارهاز جا برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه خواست به جنگ او برود و پیغمبر باز همبه او اجازه نداد و فرمود:بنشین که او عمرو بن عبدود است؟عمرو در این بار رجزی خواند به صورت تعرض و ایراد و در حقیقت اندرزی‏توأم با توبیخ و ملامت بود و رجز این بود که گفت:

و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز
و وقفت اذجبن الشجاع مواقف القرن المناجز
انی کذلک لم ازل متسرعا نحو الهزاهز
ان الشجاعة فی الفتی و الجود من خیر الغرائز

[یعنیصدای من گرفت از بس که فریاد زدم آیا مبارزی هست و در جایی که دل شجاعانبلرزد یعنی جایگاه هماوردان سخت نیرو ایستاده‏ام و من پیوسته به سویجنگهای سخت که پشت مردان را می‏لرزاند شتاب می‏کنم!به راستی که شجاعت وسخاوت در جوانمرد بهترین خصلتهاست.]دراین بار نیز علی(ع)برخاست و دیگری جرئت این کار را نکرد و به تعبیر تواریخمسلمانان چنان بودند که«کأن علی رؤسهم الطیر»گویا بر سر آنها پرنده قرارداشتـکنایه از اینکه هیچ حرکتی که نشان دهنده عکس العملی از طرف آنان باشددیده نمی‏شد.ـعلی(ع)اجازه خواست به جنگ او برود،پیغمبر فرمود:او عمرو است؟علی(ع)عرض کرد:اگر چه عمرو باشد! (15)رسولخدا(ص)که چنان دید رخصت جنگ بدو داده فرمود:پیش بیا!و چون علی(ع)پیش رفتحضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر مخصوصخود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود:پیش برو،و چون به سوی میدان حرکتکرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت و درباره او دعا کرده گفت:«اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمیه» . (16) [خدایا او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالای سر و پایین پایش محافظت و نگهداری کن.]و در روایت دیگری است (17) که وقتی علی دور شد،پیغمبر فرمود:«لقد برز الایمان کله الی الشرک کله»[براستی همه ایمان با همه شرک رو به رو شد!]و به هر صورت علی(ع)بسرعت خود را به عمرو رسانده پاسخ رجز او را این گونه داد:

لا تعجلن فقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز
ذونیة و بصیرة و الصدق منجی کل فائز
انی لارجوان أقیم علیک نائحة الجنائز
من ضربة نجلاء یبقی صوتها عند الهزاهز

[شتابمکن که پاسخ دهنده فریادت(و خفه کننده‏ات)آمد با عزمی(آهنین)وبینشی(کامل)و صدق و راستی هر رستگاری را نجات بخش است و من با این عقیدهبه میدان تو آمده‏ام که نوحه نوحه‏گران مرگ را برای تو برپا کنم(و تو رااز پای در آورم)با ضربتی سخت (18) که در جنگها آوازه‏اش بهیادگار بماند.]عمرو که باور نمی‏کرد کسی به این زودی و آسانی حاضر شود بهمیدان او بیاید و به مبارزه او حاضر شود با تعجب پرسید:تو کیستی؟فرمود:منعلی بن ابیطالب هستم،عمرو گفت:ای برادرزاده خوب بود عموهایت که از توبزرگتر هستند به جنگ من می‏آمدند؟زیرا من خوش ندارم خون تو را بریزم!و درحدیث دیگری است که گفت:من با پدرت ابو طالب رفیق بوده‏ام!علی(ع)فرمود:

«لکنی و الله احب أن أقتلک مادمت آبیا للحق»

[ولی من تا وقتی که تو از حق روگردان باشی دوست دارم خون تو را بریزم.]دراینجا بود که عمرو بن عبدود به غیرت آمد و خشمناک به علی(ع)حملهکرد،علی(ع)بدو فرمود :تو در جاهلیت با خود عهد کرده بودی و به لات و عزیسوگند یاد کرده بودی که هر کس سه چیز از تو بخواهد یکی از آن سه چیز و یاهر سه را بپذیری؟عمرو گفت:آری،علی(ع)فرمود:پس یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیر:نخست آنکه به وحدانیت خدای یکتا و نبوت پیغمبر گواهی دهی و تسلیم پروردگار جهانیان گردی؟عمرو گفت:ای برادر زاده این حرف را نزن و خواهش دیگری بکن!علی(ع)فرمود:اما اگر آن را بپذیری برای تو بهتر است؟سپس ادامه داده فرمود:دیگر آنکه از راهی که آمده‏ای باز گردی(و از جنگ با مسلمانان صرفنظر کنی)؟عمرو گفت:این هم ممکن نیست و زنان قریش برای همیشه به هم بازگو کنند(و گویند عمرو از ترس جنگ گریخت).علی(ع)فرمود:پیشنهادسوم آن است که از اسب پیاده شوی و با من جنگ کنی؟عمرو خندید و گفت :ولی منگمان نمی‏کردم احدی از اعراب مرا به این کار دعوت کند(و مرا به جنگ با خودبخواند)این را گفت و از اسب پیاده شد و اسب را پی کرده به علی حمله کرد،وشمشیری به جانب سر آن حضرت حواله نمود که علی(ع)سپر کشید و آن ضربت را ردکرد و با این حال شمشیر عمرو سپر را شکافت و جلوی سر علی(ع)را نیز زخمدارکرد اما علی(ع)در همان حال مهلتش نداده و شمشیر را از پشت سر حواله گردنعمرو کرد و چنان ضربتی زد که گردنش را قطع نمود و او را بر زمین انداخت.ودر روایت حذیفه است که علی(ع)شمشیر را حواله پاهای عمرو کرد و هر دوپای اورا از بیخ قطع نمود و او بر زمین افتاد و علی(ع)روی سینه‏اش نشست،عمرو باناراحتی گفت:«لقد جلست منی مجلسا عظیما»[براستی که بر جای بزرگینشسته‏ای.]سپس از علی درخواست نمود که پس از کشتن او جامه از تنش بیروننیاورد،حضرت در جوابش فرمود:این برای من کار سهلی است،و پس از آنکه سرش رابرید تکبیر گفت:رسول خدا(ص)فرمود:به خدا علی او را کشت.نخستینکسی که خود را به علی رسانید تا به او تبریک بگوید:عمر بن الخطاب بود کهدر میان گرد و غبار آمد و دید علی(ع)شمشیرش را با زره عمرو پاک می‏کند،عمربا عجله بازگشت و خبر قتل عمرو را به پیغمبر رسانید و به دنبال او نیزعلی(ع)با چهره‏ای باز و شکفته سر رسید و سر عمرو را پیش پیغمبر گذارد،وچون عمر از او پرسید:چرا زره او را که در عرب مانند ندارد بیروننیاورده‏ای؟فرمود:من شرم کردم او را برهنه سازم. (19)ودر نقل دیگری است که جابر گوید:من در آن وقت به همراه علی(ع)رفتم تا جنگ وکارزار آن دو را تماشا کنم و چون به یکدیگر حمله کردند غباری بلند شد کهدیگر کسی آن دو را نمی‏دید و در میان آن غبار ناگاه صدای تکبیر علی(ع)بلندشد و همه دانستند که عمرو به دست علی(ع)به قتل رسیده و کشته شده است.مورخین اشعار زیر را از علی(ع)نقل کرده‏اند که پس از قتل عمرو بن عبدود انشا فرموده :

أعلی تقتحم الفوارس هکذا
عنی و عنها خبروا اصحابی (20)  
الیوم تمنعنی الفرار حفیظتی‏
و مصمم فی الرأس لیس بنابی (21)  
أردیت عمروا اذ طغی بمهند
صافی الحدید مجرب قضاب (22)  
فصددت حین ترکته متجدلا
کالجذع بین دکادک و روابی (23)  
و عففت عن اثوابه و لو اننی‏
کنت المقطر بزنی اثوابی (24)  
لا تحسبن الله خاذل دینه‏
و نبیه یا معشر الاحزاب (25)

و در نقل دیگری این یک شعر را نیز ضمیمه کرده‏اند:

نصر الحجارة من سفاهة رأیه‏
و نصرت رب محمد بصواب (26)

پی‏نوشتها:

1.محمدحسنین هیکل در تاریخ خود به نام حیات محمد از یکی از نویسندگان یهود بهنام دکتر اسرائیل و لفنسون که کتابی به نام تاریخ یهودیان و عربستاننگاشته نقل می‏کند که وی در اینجا به همکیشان خود خرده گرفته و رفتار آنهارا که بت پرستی قریش را بر توحید ترجیح دادند ناروا می‏شمارد و در اینباره چنین می‏گوید:«لازمبود یهودان چنین خطایی را مرتکب نشوند و بر فرض آنکه بزرگان قریش همتقاضای آنها را رد می‏کردند به آنها نگویند:بت پرستی بهتر از توحیداست،زیرا بنی اسرائیل که قرنهای زیادی در میان ملل بت‏پرست پرچمدار توحیدبودند و به واسطه ایمان به خدای یگانه در دوره‏های مختلف تاریخ فلاکتها وبدبختیهای بزرگ را تحمل می‏کردند وظیفه داشتند در راه خوار ساختن مشرکاناز جان خود نیز دریغ نکنند،از این گذشته پناه بردن به بت پرستان براییهودیان مناسب نبود و این کردار ناروا با تعلیمات تورات که آنها را بهدشمنی بت پرستان می‏خواند مخالف بود.»

2.سوره نساء،آیه .51

3.سوره نور،آیه .62

4.سوره احزاب،آیه .13

5.ازروایات چنین معلوم می‏شود که در داستان حفر خندق به خاطر نبودن آذوقه کافیرسول خدا(ص)ـو مسلمانان گاهی چند روز به گرسنگی به سر می‏بردند،از آن جملهشیخ صدوق در عیون الاخبار به سند خود از علی(ع)روایت کرده که فرمود:ما باپیغمبر(ص)ـبه حفر خندق مشغول بودیم که فاطمه به نزد آن حضرت آمد و تکهنانی با خود آورده و به پیغمبر داد،رسول خدا از فاطمه پرسید:این تکه ناناز کجاست؟عرض کرد:قرص نانی برای حسن و حسین پختم و این تکه را برای شماآوردم،پیغمبر فرمود:این نخستین غذایی است که پس از سه روز داخل دهان پدرتمی‏شود!

6.«صاع»سه کیلو است.

7.کوه«سلع»درقسمت غربی مدینه است و مسجد«فتح»که از جمله مساجد هفت‏گانه مورد بازدیدزایران است در کنار همان کوه قرار گرفته و خندقی را که مسلمانان حفر کردهبودندـو گویند :هنوز هم آثاری از آن به چشم می‏خوردـآن طرف این کوه بودهبه طوری که خندق میان این کوه و کوه احد حفر شده بود.

8.به نقل برخی از محدثین سه روز پیش از رسیدن لشکر قریش رسول خدا(ص)از این کارها فراغت یافت.

1.ودر تفسیر علی بن ابراهیم است که حیی بن اخطب به کعب گفت:ای کعب پایبندپیمانی که با محمد بسته‏ای نباش زیرا محمد از جنگ با این سپاه فراوان جانسالم بدر نخواهد برد،و این فرصتی است که اگر آن را از دست بدهی دیگر بداندست نخواهی یافت.

کعبکه با این سخنان حیی بن اخطب مردد شده بود به بزرگان بنی قریظه مانند غزالبن شمول،یاسر بن قیس و زبیر بن باطا که در آن محفل حاضر شده بودند رو کردهگفت:چه صلاح می‏دانید؟گفتند :تو بزرگ و رئیس ما هستی و هر چه انجام دهیاطاعت می‏کنیم!تنها زبیر بن باطا که پیرمردی با تجربه بود و از دو چشمنابینا گشته بود به سخن آمده گفت:من تورات را خوانده‏ام و نشانه‏هایپیغمبر آخر الزمان در آنجا این گونه است:

«یبعثنبیا آخر الزمان یکون مخرجه بمکة و مهاجره فی هذه البحیرة.یرکب الحمارالعری و یلبس الشملة،و یجتزی بالکسیرات و التمیرات و هو الضحوک القتال،فیعینیه الحمرة،و بین کتفیه خاتم النبوة،یضع سیفه علی عاتقه لا یبالی منلاقی،یبلغ سلطانه منقطع الخف و الحافر»

[پیغمبریدر آخر الزمان به نبوت مبعوث خواهد شد که از مکه بیرون آید و به اینسرزمین هجرت کند،او بر الاغ برهنه سوار شود و ردای پشمین پوشد،و در خوراکبه پاره‏هایی از نان و چند دانه خرما قناعت ورزد،خنده رو و جنگجوست،در دوچشمش قرمزی و میان دو کتفش مهر نبوت است،شمشیر بر شانه گذارد و باک از جنگکسان ندارد،آوازه قدرتش به همه جا برسد.]

سپس دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:

ـومحمد اگر همان پیغمبر است که از این گروه و سپاه فراوان وحشتی ندارد و اگربه قصد این کوههای محکم نیز برود بر آنها چیره خواهد شد.

حییبن اخطب گفت:آن کس که تو می‏گویی این پیغمبر نیست زیرا او از فرزنداناسرائیل می‏باشد و این از فرزندان اسماعیل و از عرب است و فرزندان اسرائیلهرگز پیرو فرزندان اسماعیل نخواهند شد با اینکه خدا آنها را برترین نژادهاقرار داده و بر همه مردم برتری داده است،و پیغمبری و سلطنت را در آنهامقرر داشته،و موسی با ما عهد کرده که ایمان به پیغمبری نیاوریم مگر آنکهقربانی بیاورد که آتش آن را بسوزاند و محمد چنین نشانه‏ای ندارد بلکه اوبه وسیله سحر و جادو مردم را دور خود گرد آورده و می‏خواهد بر آنها ریاستکند...و پیوسته از این سخنان گفت تا آنها را وادار به شکستن پیمان کردهگفت:آن عهدنامه را که میان شما و محمد است بیاورید و چون آوردند آن راپاره کرد و ایشان را حاضر به جنگ نمود .

2.آنهاوقتی پیغمبر را دیدند گفتند:«عضل و القارة»یعنی اینان مانند دو قبیله عضلو قاره پیمان شکنی کردند،داستان پیمان شکنی آن دو قبیله در صفحات قبل گذشت.

3.سوره احزاب،آیه‏های 11ـ .10

4.مورخینمی‏نویسند عمرو بن عبدود در جنگ بدر زخمی گران برداشته بود و به همان جهتنتوانسته بود در جنگ احد شرکت کند ولی با خود عهد کرده بود که انتقام آنروز را از مسلمانان بگیرد و از این رو در آن روز نشانه‏ای بر خود نصب کردهبود که او را بشناسند.

5.چنانکهاز تواریخ بر می‏آید علی(ع)در آن روز بیست و هشت سال یا کمتر داشت و به سنسی سالگی نرسیده بود ولی عمرو بن عبدود مردی سالخورده و شجاع و کارآزمودهبود.

6.درنقل دیگری است که فریاد زد:«ایها الناس انکم تزعمون ان قتلاکم فی الجنه وقتلانا فی النار،أفما یحب احدکم ان یقدم علی الجنة او یقدم عدو اله الیالنار»؟

[یعنیای مردم شما چنین پندارید که کشتگان شما در بهشت و کشتگان ما در دوزخندآیا دوست ندارد یکی از شما که به بهشت برود یا دشمنی را به دوزخ فرستد!]

7.شاعر پارسی زبان این مکالمه را این گونه سروده:

پیمبر سرودش که عمرو است این‏
که دست یلی آخته زاستین‏
علی گفت ای شاه اینک منم‏

که یک بیشه شیر است در جوشنم‏8.و در نقل دیگری است که در دعای خویش چنین گفت:
«اللهم انک اخذت منی عبیدة یوم بدر و حمزة یوم احد فاحفظ علی الیوم علیاـرب لا تذرنی فردا و أنت خیر الوارثین».

[خدایا عبیده را در جنگ بدر از من گرفتی و حمزه را درجنگ احد،پروردگارا امروز علی را برای من نگهدار و محافظتفرما...ـپروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین بازماندگانی‏] .

9.به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(چاپ مصر)،ج 4،ص 344 مراجعه شود.

10.«نجلاء»که در شعر است به معنای پهناور آمده که ما معنای کنایی و لازمی آن را در بالا آوردیم.

11.در کتاب احقاق الحق،ج 8،ص 378 از کتاب غیث المسجمنقل کرده که شمشیر علی(ع)یک پای او را از ران قطع کرد،عمرو خم شد و پایخود را برداشته به سوی علی پرتاب کرد،علی(ع)از برابر آن گریخت و آن پایقطع شده به دست و پای شتری خورد و آن را بشکست.

12.آیا به سوی من سواران یورش برند؟داستان مرا با آن سواران به یاران من بگویید:

13.که امروز غیرت من و شمشیر برانی که بر سر دارم از گریختنم جلوگیری می‏کند!

14.آن گاه که عمرو با شمشیر براق و برنده‏ای که از آهن هندی ساخته شده بود سرکشی و طغیان کرد و من او را به خاک انداختم.

15.پس او را در حالی که چون تنه درخت خرمایی میان ریگها و تپه‏ها بر زمین افتاد رها کردم.

16.و از جامه و زرهی که در تن داشت در گذشتم در صورتی که اگر من به جای او بر زمین می‏افتادم جامه‏ام را از تنم بیرون می‏آورد.

17.ای گروه احزاب هیچ وقت چنین خیالی نکنید که خداوند دین خود و پیغمبرش را خوار می‏کند !(هرگز).

18.(این سبک مغز)از روی نادانی(بت)سنگ را یاری کرد،و من به حق و دوستی(و از روی دانش و بینایی)پروردگار محمد را یاری کردم!




بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از HRG به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001
>
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 10 پست ] 

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.145s | 32 Queries | GZIP : On | Load : 1.85 ]
Seo