کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


»» صراط مستقیمی جز علی علیه السلام نیست ««
امروز سه شنبه 2 آبان 1396 12:53

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 33 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4  بعدي
نويسنده محتواي پيام
پستارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1388 18:43 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم




نگاهى به زيارات بانوى بزرگ اسلام

در اينجا مناسب است كه نگاهى نيز به زيارتنامه هاى آن حضرت بيندازيم، براى آن حضرت چند زيارتنامه ذكر كرده اند كه به


بعضى از آنها اشاره مى شود. يكى همان زيارتنامه معروفى است كه با جمله;


اَلسلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ امتَحَنَكِ الّذى خَلَقَكِ قَبْلَ ان يَخْلُقَكِ ... .


اين زيارتنامه داراى سند است، و شيخ مفيد، شيخ طوسى، شيخ حرّ عاملى و علامه مجلسى و بعديها نيز آن را ذكر نموده اند.


در اين زيارتنامه كوتاه و مختصر جملاتى دالّ بر شهادت و يا شكستن پهلو و... وجود ندارد، و گويا اين زيارتنامه به نظر شيخ


صدوق در من لايحضره الفقيه نرسيده و از اين جهت آن را نياورده است.


ديگر زيارتنامه مختصرى است كه شيخ مفيد در كتاب المزار مى آورد و بخشى از آن چنين است :


اَلسّلامُ عَلَيْكَ يا رَسولَ اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)اَلسّلام عَلى اِبْنَتِكَ الصّديقةِ الطاهِرَة


اَلسّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ يا سيدَةُ نِساءِالعالَمين، ايتّها البَتؤول الشَّهيّدة اَلطاهِرَة ، لَعَنَ اللّهُ مانِعَكِ اِرثَكِ و دافِعَكِ عَنْ حقّك ... .



كفعمى در بلدالامين و مجلسى در بحارالانوار نيز آن را آورده اند.


در زيارتنامه سوّم كه شيخ طوسى مى فرمايد اصحاب ما آن را در مقام زيارت آن حضرت مى خوانند اين جملات آمده است


اَلسُّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسولِ اللّه ... اَلسَّلامَ عَلَيْكِ اَيَّتُها الصِديقَّةُ الشَهيْدَة ... اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايَتُّها المُضْطَهَدَةُ المَقْهُورَة...


شيخ طوسى اين زيارت را از شيخ صدوق گرفته است و متن آن از منشأت خود صدوق است.


صدوق مى گويد پس از آنكه پشت به قبله و روى به جانب بيت فاطمه نمودم چنين گفتم: السلام عليك ...


و در پايان مى افزايد: من در احاديث زيارتنامه اى براى حضرت فاطمه نيافتم، پس مى پسندم براى مراجعه كننده به كتابم آنچه


را كه براى خودم مى پسندم.


در زيارتنامه چهارم كه مجلسى و ديگران آن را از سيد بن طاووس از كتاب مصباح الزائر او نقل مى كنند در فرازى از آن
چنين آمده است :


... اَلسَّلامُ عَلَى البَتُولةِ الشَهيدَة ... اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايّتُهَاالمُمْتَحَنَة اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ايَّتُهَا المَظْلُومَةُ الصّابِرَة


لَعَنَ اللّهُ مَنْ مَنَعَكِ حَقَّكِ وَ دَفَعَكِ عَن اِرْثِكْ وَ لَعَنَ اللّهُ مَنْ ظَلَمَكِ وَ أعْنَتَكِ وَ غَصَّصَكِ بِريْقِكِ وَ أَدْخَلَ الذُّلَ بَيْتَكِ ...



در اين زيارتها شهيدة را به معناى گواه و الگو گرفتن و آن را همانند بتول ، راضيه ، مرضيه از القاب آن حضرت قرار دادن خلاف


ظاهر است.زيرا شهيد به معناى كسى كه در ميدان جنگ و يا مظلومانه كشته شود در لسان پيامبر و ائمه (عليه السلام)


بكار رفته ، و در صدر اسلام يك اصطلاح رايجى بوده است.


بنابراين اطلاق شهيدة به آن حضرت به اين معنا است كه آن حضرت مظلومانه به خاطر آسيبى كه به او رسيده بود وفات كرد.


وانگهى ما در ميان اسماء و القابى كه از زبان پيامبر اسلام و ائمه اطهار براى آن بانوى بزرگوار ذكر شده لقبى به نام شهيدة


( به معناى شاهد و الگو ) نمى يابيم ، تا بگوييم شهيدة به همين معنا در زيارت نامه ها منظور است ، بلكه اين لقب نيز مثل


صابرة ، ممتحنة ، مظلومة و مضطهدة و ... به خاطر آسيب مهاجمين به آن حضرت ، كه منتهى به رحلت او گرديد بعداً به او داده


شده است.


در زيارتنامه پنجم كه مرحوم مجلسى و محدّث قمى آن را از سيّد بن طاووس متوفّاى 664 نقل نموده اند جملاتى به صورت

صريح بر شكستن پهلو و كشتن فرزندش محسن و غصب كردن حق وى دلالت مى كند.


... وَ صَلِّ عَلَى الْبَتولِ الطاهِرَةْ، الصِديْقَةِ المَعْصُومَة، التَقيّةِ النَّقيَّة، الرَضيّة المَرْضيَّة، الزَكيَّةِ الرَشيْدَة، المَظْلُومَةِ الْمَقْهُورَة،


المَغصوبَةِ حَقُّها المَمْنُوعَةِ اِرْثُها، المَكْسُورَةِ ضِلْعُها، المَظْلُومِ بَعْلُها المَقْتُولِ وَلَدُها ...



البتّه علامه مجلسى تصريح مى كند كه سند اين زيارت به نظرش نرسيده است، ولى اكثر محدّثين شيعه اين زيارت را در كتاب


دعا و زياراتشان آورده اند.


اين حاكى از آن است كه محتوى اين زيارت مورد قبول و باور علماى شيعه بوده است و اگر اين ظلم و ستمها بر آن حضرت واقع


نشده بود خواندن اين زيارتنامه با توجّه به اينكه زيارت يك عمل عبادى است مشروع و جايز نمى بود.


درنتيجه از نظر علماى شيعه، مسأله در حدّ تهديد به احراق پايان نمى يابد بلكه مأمورين خليفه به خانه ريختند و در اين رهگذر


به فاطمه زهرا (س) آسيب و صدمه رسانيدند به گونه اى كه فرزندى را كه در رحم داشت، ساقط كرد، و از صدمات آن به بستر


مريضى افتاد و در آن كسالت رحلت كرد.


به تصريح مرحوم شيخ الطائفه در تلخيص الشافى اين مسأله نزد شيعه معروف و بلاخلاف است.


_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001, Labbaik, 110, شفق, طهورا, دختر خسته, اسماني
پستارسال شده در: پنج شنبه 2 مهر 1388 19:54 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم







انعكاس اين حادثه در بعضى از مدارك اهل سنّت


چنانچه قبلاً بيان نموديم بيشتر علماى اهل سنّت اين مرحله از تاريخ را مسكوت گذاشته و مسأله را درحدّ تهديد به احراق پايان برده اند،


و تهديد به احراق و حتّى تأكيد نمودن اين تهديد به سوگند را به انگيزه حفظ وحدت مسلمين و بيعت با خليفه، امرى ناچيز مى دانند و آن


را عيبى براى خلافت به حساب نمى آورند.

ولى با اين همه، بعضى از علما و دانشمندان اهل سنّت به اين مرحله نيز تصريح كرده اند و از بعضى ديگر به طور ضمنى اين قضيه فهميده


مى شود.

قاضى عبدالجبار معتزلى ، متوفّاى 415 در اين مورد مى گويد :


معلوم ٌ اَنَّ عَليّاً(عليه السلام) لما امْتَنِعَ عَنِ البَيعةِ هَجمُوا عَلى دارِ فاطِمةَ (س).


روشن است ، هنگامى كه على (عليه السلام) از بيعت خوددارى كرد مأمورين خليفه به خانه فاطمه ريختند.


ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى گويد:


من در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب حديث هبار بن اسود را مى خواندم كه نيزه حواله هودج زينب دختر رسول خدا كرده بود و او را به


گونه اى ترساند كه فرزندى از او سِقط شد و به اين سبب رسول خدا در روز فتح مكّه خون او را هدر كرد، و مى افزايد:

چون اين حديث را بر نقيب خواندم، وى گفت: هرگاه رسول خدا خون هبار را به جهت ترساندن زينب هدر كرد ظاهر اين است كه اگر رسول


خدا در حيات بود، نسبت به خون كسى كه فاطمه را ترساند و فرزند او را هلاك گرداند، نيز چنين مى كرد ابن ابى الحديد مى گويد:

به نقيب گفتم كه اين حديث را از تو نقل كنم كه فاطمه را ترسانيدند و فرزندش محسن را سِقط كردند نقيب گفت: آن را از من نقل نكن و


خلاف آن را نيز از من نقل نكن كه من در اين امر به خاطر وجود اخبار متعارض متوقّف هستم.


چنانچه از عقائدش به دست مى آيد.  شيعه زيدى است و فرقه زيديه در بسيارى از مسائل كلامى و فقهى موافق اهل سنت هستند.


و جاى اين سؤال است كه اخبار دال بر سقط محسن چه شده است تا به جهت تعارض با اخبار مخالف موجب توقف نقيب در اين مسأله


شده است. چون در كتب فعلى اهل سنت روايات اندكى بر سقط محسن ديده مى شود.
همچنين شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد جوينى خراسانى از اعلام قرن هفتم و هشتم، عين حديثى را كه ما از امالى شيخ صدوق نقل


كرديم در فرائدالسمطين با ذكر سند آورده و ما براى رعايت اختصار از ذكر آن خوددارى مى كنيم چون با نقل مرحوم شيخ صدوق هيچ


اختلافى ندارد.

همچنين سابقاً بيان داشتيم كه شهرستانى در الملل و النحل و صفدى در الوافى بالوفيات، و عبدالقاهر بغدادى در الفرق بين الفرق در


نقل عقائد نظّام اهانت عمر به حضرت فاطمه و ضربه زدن به آن حضرت و از بين رفتن محسن را جزو آن عقايد شمرده است.



محمدبن طلحه شافعى متوفّاى 652 مى نويسد:


اَمّا مُحْسِن فَدَرَجَ سِقْطاً ، محسن به علت سقط شدن از بين رفته است.



شاعر توانا و اديب بزرگ جهان عرب ، عبدالمسيح انطاكى مسيحى ، متوفّاى 1341 قمرى در « القصيدة العلوية المباركة » ، پاورقى صفحه


204 ، علت وفات حضرت فاطمه را چنين مى نويسد:



چند امر در سلامت فاطمه زهرا(س) تأثير داشت :


1 ـ رحلت جانگداز پدر بزرگوارش . 2 ـ غصب خلافت از همسرش . 3 ـ خشونتى كه از عمربن الخطاب بر او رفت.


همچنين عمر ابوالنصر، نويسنده معاصر مصرى ، مسأله هجوم عمر به خانه حضرت فاطمه(س) و وادار كردن على به بيعت با ابوبكر را ذكر


مى كند وى در مورد محسن مى نويسد:



مورخين در وجود او اختلاف دارند اگر چه يعقوبى و مسعودى و غير آنان بر وجود او تأكيد مى ورزند.


مؤلف كتاب الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد مى گويد:


كه فاطمه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كودكى به نام محسن را سقط كرده است. شايد به خاطر ناراحتى و اضطراب


زياد كودك را سقط كرده است.

* * *

همچنين عباس محمود العقاد در وفات حضرت فاطمه مى نويسد:


زهرا به بيمارى فرسايشگر قابل توصيفى مبتلا نبوده است زيرا يكى از ويژگيهاى عرب توانايى زياد آنان در توصيف است ، اطرافيان زهرا و


اهل خانه او از قدرتمندترين عرب در بيان سلامت و مريضى افراد بودند، و ما در كلام آنان كه شكوه هاى او را بازگو مى كنند به بيماريهايى


بر نمى خوريم كه انسانى را در عنفوان جوانى از بين ببرد، آنچه از كلامشان به دست ما رسيده علت وفات وى نقاهت ، ضعف و اندوه


است و بر اينها رنج و بيمارى تولد زودرس را نيز بايد افزود هر گاه درست باشد كه او پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)


كودكى به نام محسن را سقط كرده است چنانچه در بعضى از اخبار مشاهده مى شود.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
محب فاطمه, 110, شفق, طهورا, Mohsen1001
>
پستارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1388 20:38 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم




محسن در كتب دانسمندان شيعى و سنى

علت مرگ او سخنان متفاوتى ابزار داشته اند و طبق مدارك شيعى او بر اثر وارد آمدن ضربه اى بر شكم فاطمه(س) سقط شده


است چنانچه بعضى از نويسندگان اهل سنّت نيز مثل نظّام، محمد بن طلحه شافعى ، جوينى مؤلّف فرائد السمطين و


ابن قتيبة در المعارف بنا به اظهارات ديگران نيز همين را آورده اند.


البّته بعضى ديگر بدون اينكه اشاره اى به تاريخ تولد و در گذشت او بكنند به صورت خيلى مبهم گفته اند:او در كودكى درگذشت.


چنانكه قبلاً اشاره كرده ايم رشيد الدين محمدبن على معروف به ابن شهرآشوب متوفّاى 588 در مناقب حضرت


فاطمه (س) در فصل حليتها و تاريخها مى نويسد:


و فى معارف القتيبى: اِنَّ مُحْسِنَاً فَسَد مِنْ زَخْمِ قُنْفُذِ العَدَوى.


محسن به علّت ضربه قنفذ درگذشت.


نه تنها ابن شهر آشوب چنين چيزى را مى گويد بلكه حافظ گنجى شافعى المقتول 658 در كفاية الطالب مى نويسد:


ابوعبدالله شيخ مفيد بر جمهور افزوده و گفته است ; فاطمه (س) بعد از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پسرى را سِقط كرد


كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) او را محسن ناميده بود، و اين چيزى است كه كسى از مورخين غير از ابن قتيبه آن را ذكر


نكرده است.


ولى متأسفانه در «المعارف» موجود، چاپ دوّم، ناشر دارالمعارف مصر ص 211، چنين آمده است:


و اما محسّن بن على فهلك و هو صغيرٌ.


اين نوع از تحريف حقايق اعتبار بسيارى از كتب را زير سؤال برده است.


علاّمه محقق سيدجعفر مرتضى العاملى، در كتاب دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام در مقاله « اِعْرِف الكتب المحرّفة »


حدود بيست و هفت مورد از اين نوع تحريفها را متذكر شده، به آن مراجعه شود.


با توجه به نظر دانشمندان شيعه در كشته شدن محسن، محدثين اهل سنت خواسته اند بين اين دو قضيه جمع كنند:


يكى خبر مشهور بين مسلمين در اينكه نسبت و منزلت اميرالمؤمنين با پيامبر ، همان مقام و منزلت هارون به حضرت موسى


است و نام پسران على (عليه السلام) نام پسران هارون است و ديگر تبرئه خليفه و مأمورين او از آسيب رساندن به فاطمه


(س) و سقط محسن. از اين جهت محدثين اهل سنت عموماً نوشته اند كه محسن در حيات پيامبر متولد شد و پيامبر نام او را


محسن نهاد; و او در كودكى درگذشت.


محدثين اهل سنت معمولاً هنگامى كه به محسن اشاره مى كنند از هانى ابن هانى از حضرت على (عليه السلام) نقل


مى كنند كه گفت :


وقتى كه حسن متولد شد نام او را حرب نهادم و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود نام او حسن است، و همين كه


حسين متولد شد نام او را حرب نهادم پيامبر از نام او پرسيد و او را حسين ناميد.


وقتى كه محسن متولد شد او را حرب ناميدم و پيامبر پس از پرسش از نام او ، او را محسن ناميد و سپس فرمود آنها را به نام


فرزندان هارون ناميده ام : شبّر ، شبير ، مشبّر .


ولى نمى توان گفت كه محسن در حيات پيامبر متولد شده است زيرا محدثين اين روايت را از ـ يونس يا اسرائيل ـ از ابى


اسحاق از هانى بن هانى از اميرالمؤمنين نقل مى كنند و اين روايت علاوه بر اينكه بعضى از رجال آن مجهول و ضعيف هستند


با روايات ديگرى كه محدثين اهل سنت از سلمان فارسى و عكرمه در اين مورد آورده اند تعارض دارد. و از حيث دلالت هم خالى


از اشكال نيست. زيرا بر طبق مدارك شيعه و برخى از مدارك اهل سنت در قضيه نام گزارى حسنين ، هيچ وقت با وجود پيامبر


(صلى الله عليه وآله وسلم) اميرالمؤمنين به خود اجازه نمى داد كه در نام گذارى بر پيامبر سبقت بگيرد، و ادب اسلامى و عرف


رايج آن روز بر اين بود كه بزرگ خانواده بر نوزاد اسم مى نهاد.


بر فرض حضرت على يك بار در نام گزارى بر پيامبر سبقت گرفته و با عدم رضايت پيامبر روبرو شده باشد ، آيا مى توان تصور كرد


كه وى بار دوم و سوم نيز به چنين امرى مبادرت كرده باشد؟.



* * *

جا دارد بگوييم اين روايت را آنان براى تبرئه خليفه از سقط جنين در مسأله تهاجم به خانه حضرت فاطمه ساخته اند، و بگذريم


از اينكه در كيفيت وفات محسن بين خود عامه اختلاف است، و افرادى مثل نظام (به نقل از بغدادى ، شهرستانى و صفدى ) و


بلاذرى ( به نقل از الصراط المستقيم ) و ابن قتيبه دينورى ( به نقل از حافظ گنجى ) و جوينى و محمدبن طلحه شافعى و عقاد


و... همان عقيده شيعه را دارند كه محسن به جهت آسيب ديدن حضرت فاطمه از بين رفت.


بر طبق روايات شيعه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين فرزند حضرت فاطمه را پيش از تولد محسن نام نهاده بود.


مرحوم علامه تسترى در بعضى از روايات شيعه در رابطه با اين مسأله توضيحى دارند و مى گويند: جهت پاره اى از اغراض


بعضى از روات عامى حديث چيزهايى را برآن افزوده اند.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001, علی اصغر حسین, fh67, شفق, 110
>
پستارسال شده در: يکشنبه 19 مهر 1388 17:47 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم




ندامت خليفه در آخرين لحظات زندگى

يكى از بهترين مؤيّدات بر ارتكاب عمل و شكستن حرمت و حريم خانه حضرت فاطمه (س) اظهار تأسّف و پشيمانى شديد


خليفه در آخرين لحظات زندگى است و اين بهترين شاهد است كه مسأله در حدّ تهديد به احراق پايان نيافته بلكه چنانچه


بيان داشته ايم مأمورين او به خانه ريختند و حرمت و حريم خانه را شكستند.



مسأله ندامت و پشيمانى ابوبكر نسبت به امورى كه در دوران خلافت دو ساله خود مرتكب شد، در كتب معتبر اهل سنّت و


شيعه آمده است، و نخستين چيزى را كه از آن اظهار ندامت و پشيمانى شديد مى كند كشف و تفتيش خانه فاطمه(س)


است.


ما در اين جا به بعضى از مدارك آن اشاره مى كنيم.




1 ـ ابوعبيد متوفّاى 224 در كتاب الاموال همين تأسف را نقل مى نمايد، منتهى وى به جاى اينكه نقل كند اى كاش! خانه


فاطمه (س) را بازرسى نمى كردم نوشته:


فوددت انى لم اكن فعلت كذاوكذا ـ لخلة ذكرها ـ قال ابوعبيد: لا اُريد ذكرها.


اى كاش چنين و چنان نمى كردم و علّت اين كنايه گويى را خود ابوعبيد چنين مى گويد كه دلم نمى خواهد آن را يادآورى كنم.


مرحوم امينى مى فرمايد ايشان اين تحريف را به خاطر حفظ آبروى خليفه مرتكب شده است، ولى افسوس كه ديگران در اين


باره با او همكارى ننموده و خيانت او در سپرده هاى تاريخ آشكار شده است.



2 ـ ابن قتيبة دينورى متوفّاى 276 ، تحت عنوان مرض ابى بكر دارد:


فَلَيْتَنى تركتُ بيتَ علّى و ان كان اعَلْنَ] ظ:اغلق[ على الحرب ... .


اى كاش! كه خانه على (عليه السلام) را رها مى كردم، اگر چه با من اعلان جنگ كرده باشد.



3 ـ همچنين در تاريخ يعقوبى آمده است ...


و ليتنى لم افتّش بيتَ فاطمة بنت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) و اُدْخِلْه الرجال، و لوكان اغلق على حرب...


اى كاش خانه فاطمه دختر پيامبر خدا را بازرسى نمى كردم و مردان را به آن راه نمى دادم اگر چه آن را براى جنگ بسته


باشند ... .



4 ـ محمد بن جرير طبرى از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند:


ابوبكر گفت: ... من بر چيزى از دنيا تأسّف نمى خورم مگر اينكه دوست داشتم سه كار را كه انجام داده ام، نكرده بودم،


و سه كار را به جا نياوردم انجام مى دادم، و اى كاش در پيرامون سه مسأله از پيامبر مى پرسيدم ...


ولى آن سه كارى كه اى كاش نكرده بودم:


«فَوَدَدْتُ انّى لَمْ اَكْشِفْ بَيْتَ فاطمة عن شىء و ان كانوا قد اَغْلَقوا عَلَى الحرب..».


«اى كاش خانه فاطمه (س) را بازرسى نمى كردم; هرچند در آن را براى جنگ بسته باشند».


5 ـ ابن عبدربه اندلسى مؤلّف عقدالفريد در باب «استخلاف ابى بكر لعمر» دارد.


... فَوَدَدْتُ انى لم اكشف بيت فاطمةَ عن شئى و ان كانوا اغلقوه على الحرب.


اى كاش! خانه فاطمه را مورد تعرّض قرار نمى دادم، اگر چه آن را براى جنگ با من بسته باشند.



6 ـ مسعودى مؤلف مروج الذهب مى نويسد:


فَوَدِدْتُ اَنّى لم اكن فَتَّشتُ بيتَ فاطمة، و ذكر فى ذلك كلاماً كثيراً ... .


اى كاش! كه خانه فاطمه را تفتيش و بازرسى نمى كردم، و در اين باب سخن بسيار گفت.


7 ـ همچنين قاضى عبدالجبار معتزلى متوفّاى 415 اين مطلب را آورده است.



8 ـ ابن ابى الحديد از احمد بن عبدالعزيز الجوهرى صاحب كتاب سقيفه نقل مى كند، كه ابوبكر گفت:


لَيْتَنى لم اَكْشِفْ بيت فاطمة و لواعلنَ [ ظ:اغلق ]على الحرب.



اى كاش! خانه فاطمه را نمى گشودم و وارسى نمى كردم، گرچه بر ضدّ من اعلان جنگ كرده باشند.


در مورد ديگر ابن ابى الحديد از ابوبكر جوهرى و مبرّد همه اين داستان و ندامت از نُه چيز را ذكر مى كند كه اولين آنها همان


گشودن در خانه فاطمه (س) است.



9 ـ محمدبن احمدبن عثمان ذهبى متوفّاى 748 در ميزان الاعتدال در عنوان « عُلْوان بن داوُد البجلى » از عقيلى


حديث مسندى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند كه ابوبكر گفت:


انى لااسى على شىء اِلاّ على ثلاث وَدَدْتُ انّى لم اَفْعلهُنَّ...


وَدَدْتُ اَنّى لَم اَكْشِفْ بيت فاطمة و تركته و اِن اُغْلِقَ عَلَى الحربِ ...


ذهبى همين مطلب را در تاريخش و در شرح حال ابوبكر نيز آورده است.



10ـ ابن حجر عسقلانى متوفّاى 852 در لسان الميزان مى نويسد: كه ابوبكر در دم مرگ مى گفت:


انى لااسى على شىء الاعلى ثلاث وَدِدْت انّى لم اَفْعلهُنَّ وَدِدْتُ انّى لم اكشِفْ بيت فاطمة و تركتُهُ و ان اُغلِق على الحرب .



11 ـ علاء الدين على متقى هندى، متوفى 975 در كنزالعمال مى نويسد:


...فَوَدَدْتُ انى لم اكن اَكْشف بيت فاطمة و تركته و ان كانوا غلّقوه على الحرب.


اى كاش! تفتيش نمى كردم خانه فاطمه (س) را و آن را به حال خود رها مى كردم گرچه آن را براى جنگ بسته باشند.




در اين جا از نقل سخنان دانشمندان شيعه در مورد ندامت ابوبكر به جهت طولانى شدن بحث خوددارى مى شود.


از مطالب ياد شده نتيجه مى گيريم كه ندامت و پشيمانى خليفه در آخرين لحظات زندگى براى اين نبوده كه افرادى را به در


خانه حضرت اميرالمؤمنين فرستاد تا آنها را براى بيعت با خليفه بخوانند و در صورت امتناع از آمدن آنها را فقط تهديد به آتش زدن


خانه نمايند و كار در همين جا خاتمه يافته باشد، بلكه ندامت خليفه براى اين بوده كه دستور شكستن حريم خانه را داد و


مردان اجنبى و مهاجم را به آن خانه راه داد، و حرمت و حريم خانه را شكست و آن گروه آن فجايع را به بار آوردند و امام (عليه -


السلام) را با آن وضع نامطلوب به مسجد بردند و ساير وقايع و حوادث ناگوارى كه بعضى را قبلاً اثبات كرديم و بعضى بعداً


خواهدآمد.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
اسماني, Mohsen1001, عاشورايي, طهورا
>
پستارسال شده در: سه شنبه 12 آبان 1388 19:05 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم


علل عدم انعكاس اين حوادث در بسيارى از كتب اهل سنّت

اما اينكه چرا اين حوادث تلخ و ناگوار در تأليفات اكثر اهل سنّت انعكاس نيافته و حتى در بعضى از كتب تاريخى آنان مرحله اوّل

هم ذكر نشده است كلاً دو چيز را مى توان گفت; ما ابتداء به بيان اين دو عامل مى پردازيم و سپس به قسمتى از سخنان آنها

در اين مورد اشاره مى نماييم.

1 ـ يكى از چيزهايى كه اكثر دانشمندان اهل سنّت مخصوصاً متقدّمين از آنها در مورد صحابه پيامبر معتقدند، مسأله عدالت

صحابه و اجتهاد آنهاست،
آنها همه اصحاب پيامبر را عادل و مجتهد مى دانند و آنها افرادى چون عمرو بن عاص، معاوية بن

ابى سفيان، خالد بن وليد، عبدالرحمن ابن ملجم، مغيرة بن شعبه، و حتى يزيد بن معاويه ( با اينكه صحابى نيست ) و همه

صحابه را چه آنهايى كه در كنار علّى بن ابيطالب بودند و چه آنهايى كه با او جنگيدند و چه آنهايى كه عزلت گزيدند و ...

همه و همه را عادل و مجتهد مى دانند، بر اساس اين طرز تفّكر بسيارى از نويسندگان اهل سنّت از ذكر حوادثى كه عدالت

صحابه را زير سؤال مى برد خوددارى مى كنند. حادثه يورش به خانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ريختن در خانه و

آسيب رساندن به دخت گرامى رسول خدا و ... حادثه كوچكى نيست، تا از يك سو اين حادثه تلخ و ناگوار را در آثارشان بيآورند

و از سوى ديگر حادثه آفرينان را افرادى عادل و مجتهد و بر حق معرّفى كنند، ازين جهت عدّه اى ترجيح داده اند كه در برابر

مسائل و حوادثى كه عدالت آنها را زير سؤال مى برد ساكت بمانند.

ما در رساله اى تحت عنوان مبانى مذاهب اسلامى در تشخيص سنت، اين مسأله را به طور مشروح مورد بررسى قرار

داده ايم، ازين جهت در اين جا وارد اين بحث نمى شويم.

2 ـ عامل ديگر اين امر خلع سلاح نمودن شيعه است آنها ديدند نقل اين حوادث موجب مى شود كه شيعيان آنان از اين امر به

عنوان حربه اى برنّده بر حقانيّت مسلك و مرام خويش و ابطال مرام اهل سنت استفاده كنند. از اين رو براى خلع سلاح

مخالفين از نقل آن خوددارى مى كنند و گاهى در چاپهاى بعدى آثار پيشينيان دست به تحريفاتى مى زنند.

از اين جهت سيد مرتضى علم الهدى در الشافى و شيخ الطائفه در تلخيص الشافى پس از نقل خبر بلاذرى درآمدن عمر با آتش

به در خانه حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) و برخورد با فاطمه، و گفتگوى آن حضرت با او:

آيا آمده اى كه خانه ام را بر من بسوزانى و ...؟

مى گويد:

اين خبر را شيعه از طروق متعدد روايت كرده است، و جا داشت كه محدثين اهل سنّت نيز آن را نقل بكنند.

آنها درگذشته اين احاديث را با طيب نفس نقل مى كردند ولى بعدها ديدند كه نقل اين مطالب بر ضررشان تمام مى شود،

پس از نقل آن خوددارى كردند.

سخن سيد مرتضى و شيخ طوسى بيانگر اين واقعيت است كه نويسندگان اهل سنّت هر چه بيشتر با حوادث ناگوار صدر

اسلام فاصله مى گرفتند كمتر آن حوادث مسأله آفرين را در تأليفاتشان مى آوردند تا حربه اى به دست مخالفينشان ندهند،

و عدّه اى بر اين امر يعنى نيآوردن حوادث تلخ و رفتار و اعمال زشت عده اى از صحابه پيامبر، و پيدا كردن نقاط مثبتى

در انتخاب خليفه و مهم جلوه دادن آن تعمّد داشته اند تا مبادا مقام و موقعيّت خلفا زير سؤال برود.

امام المورّخين محمد بن جرير طبرى، در حوادث سال سى ام، در شرح حال ابوذر و ماجراى او با معاوية مى نويسد:

در علّت فرستادن معاويه ابوذر را از شام به مدينه چيزهاى زيادى گفته اند، كه نقل بيشتر آنها را دوست ندارم،

ولى كسانى كه معاويه را معذور دانسته اند در اين مورد داستانى را ذكر كرده اند كه سرّى برايم از شعيب از سيف از

عطيه از يزيد فقعسى نوشت و ... .

وى از نگارش حقايقى كه به كرامت خليفه سوّم و معاويه برمى خورد خوددارى مى كند و از ايراد آن كراهت دارد.

سپس داستانى را كه برخى در مقام معذرت خواهى از رفتار معاويه و تبرئه و بى گناه شمردن خليفه ساخته اند ذكر

كرده است، در حالى كه اين قصّه ساختگى برخلاف تاريخ صحيح و حديث مسلّم است.

مرحوم علاّمه امينى رجال اين داستان ساختگى را افرادى كذّاب و وضّاع و مجهول و ضعيف و متّهم به زندقه و ...

معرفى مى كند.

ابن اثير جزرى به پيروى از طبرى مى گويد:

در علّت فرستادن معاويه ابوذر را از شام به مدينه چيزهايى گفته اند:

از دشنام دادن معاويه او را، و تهديد كردن به قتل و فرستادنش از شام به مدينه بر شتر برهنه، و تبعيد شدن ابوذر از

مدينه به صورت خيلى زشت كه نقل آن درست نيست و اگر هم واقعيّت داشته باشد بايد عثمان را معذور دانست،

و آن اينكه حق امام است كه رعيّتش را ادب كند و غير ازين از عذرها، نه اينكه اين امور وسيله طعن و انتقاد بر

خليفه قرار گيرند. و من از نقل آنها خوددارى كردم.

مرحوم علامه امينى در اين جا بحثى دارد تحت عنوان «جناية التاريخ» و نمونه هاى بسيارى ازين حق كشى ها را

آورده است.

خط مشى طبرى الگوى مورّخين بعدى قرار گرفت. آنها نيز كه مدركشان تاريخ طبرى بود از آوردن حقايق به بهانه

اينكه موجب عيبجويى در كبار صحابه خواهد شد طفره رفتند و در مقابل به نقل روايات ساختگى پرداختند.

ابن اثير در مقدّمه الكامل مى گويد:

من در اين كتاب چيزهايى را آورده ام كه در يك كتاب نيآمده است... از تاريخ طبرى تأليف ابوجعفر طبرى آغاز نمودم;

زيرا آن كتابى است كه همگان بر آن اعتماد مى كنند و هنگام اختلاف مورد مراجعه قرار مى گيرد... و هنگامى كه از

تاريخ طبرى فراغت يافتم به مطالعه كتب مشهور تاريخى ديگر پرداختم و به آنچه از طبرى نقل كردم و در آن نبود از

آن كتب اضافه كردم و همه چيز را در جايش قرار دادم، مگر چيزهايى كه مربوط به ياران پيامبر مى شد كه بر نقل

طبرى چيزى اضافه نكردم مگر در حدّ توضيح بيشتر و يا اسم افراد و يا چيزى كه موجب انتقاد و طعن بر يكى از ياران

پيامبر نباشد. و در بين مورّخين فقط به طبرى اعتماد نمودم; زيرا او از جهت استحكام كار و جامعّيت علم و صحت و

صدق عقيده پيشواى همگان است، و تازه از تواريخ مشهور ديگر از آنهايى نقل كردم كه صدق منقولات و صحّت

مندرجات آنها محرز بوده است.

همچنين ابن كثير، پس از پايان بردن سرگذشت صحابه در ردّه و فتوحات و جنگها و فتنه ها و حوادث مى گويد:

اين خلاصه آن چيزى است كه ابن جرير طبرى از ائمه تاريخ ذكر كرده است و در آن چيزى از اخبار ساختگى و جعلى

كه اهل هوى يعنى شيعه و غير شيعه عليه صحابه ساخته اند نيست.

همچنين ابن خلدون پس از داستان صلح امام حسن و افتادن خلافت در دست معاوية مى گويد:

اين پايان كلام است در خلافت اسلامى و آنچه كه در آن اتفاق افتاد از ارتداد و فتوحات و جنگها سپس پيدا شدن اتفاق و

يكپارچگى، اصول و كليات آن را به صورت خلاصه از كتاب محمد بن جرير طبرى نقل كرده ام; زيرا تاريخ طبرى

موثّق ترين كتاب در اين باب است و از انتقاداتى كه موجب شبهه و اشكال در نيكان و صالحان صحابه مى شود به دور

است و چه بسيار در كلام مورخّين اخبارى يافت مى شود كه انتقاد و عيبجويى به نيكان صحابه است، پس نبايد كتاب را

به آن روايات سياه كرد.

همچنين مورّخين ديگر، كه اولين و موثّقترين مدرك آنها در بررسيهاى تاريخى، تاريخ طبرى بوده است.

يكى از كسانى كه طبرى بسيار از او روايت مى كند سيف بن عمر است و اخبار و روايات بسيارى از عصر رسول خدا

و سقيفه و بيعت ابى بكر و جنگهاى ردّه و فتوحات و جنگ جمل از او نقل شده است، در حالى كه دانشمندان رجال درباره

او چنين گفته اند.

ضعيف، متروك الحديث، ليس بشىء، كذّاب، كان يضع الحديث، اتهم بالزندقه.

در ضمن از اين اظهارات نكته عدم انعكاس تهديد به احراق در اين سه كتاب تاريخى هم روشن مى شود.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001
>
پستارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1388 00:42 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم




پاسخ به يك سؤال

ممكن است گفته شود كه مسأله ريختن به خانه فاطمه (س) و اهانت به آن حضرت و بردن امام به جبر به مسجد اگر واقعيت مى داشت
حتماً در كتب تاريخى و حديثى همه دانشمندان اهل سنّت انعكاس مى يافت چنانچه داستان غدير و حديث ثقلين و منزلت در كتب آنان

آمده است; امّا داستان احراق و اهانت به دختر پيامبر را چنانچه دانسته شد اهل سنّت جز اندكى، انكار مى كنند و فقط برخى از ايشان

آن را در حدّ تهديد ذكر نموده اند.

در پاسخ اين سؤال مى گوييم;


اوّلاً: چنانچه از سخنان طبرى و ابن اثير و ابن خلدون و ابن كثير و ديگران دانسته مى شود نوعاً علماى اهل سنّت از نقل مسائل

و وقايعى كه در آن عدالت صحابه زير سؤال برود خوددارى مى كنند، حالا چه رسد كه دامن زنندگان اين وقايع ناگوار دستگاه خلافت

و شخص خليفه باشد و افرادى كه بر آنها اين ستمها و ظلمها رفته، خاندان پيامبر و دختر و داماد و عزيزان او باشند يعنى همان افرادى

كه دهها روايت در فضائل و مناقب آنها در كتب همين نويسندگان آمده است. پس نقل اين حوادث به منزله تقبيح عمل خليفه و خلافكارى

اوست. ازين جهت بعضى ها مثل ابن ابى الحديد كه قسمتهايى از آن را آورده اند آن را به عنوان گناه، منتهى گناه بخشودنى

مطرح كرده اند كه اگر از دستگاه خلافت صادر نمى شد بهتر بود.و بعضى ديگر چون ابن كثير اين را حق خليفه دانسته اند، كه افرادى

از رعيّتش را ـ مخصوصاً اگر زن باشد ـ از حقّ محروم كند.

تازه اين افراد رفتار و كارهاى خلاف عدالت و تقوايى كه از ديگران ـ غير از خلفاء ـ صادر شده است را حمل بر اجتهاد آنها نموده اند تا

به عدالت آنها اشكالى وارد نشود، اينها افرادى چون خالد بن وليد، عمرو بن عاص ، معاوية بن ابى سفيان ، ابوالغاديه قاتل عمار ياسر و

حتى عبدالرحمن بن ملجم و يزيد بن معاويه و همه صحابه چه آنهايى كه در ركاب على (عليه السلام) جنگيدند و چه آنهايى كه با او وارد

جنگ شدند و يا بى طرف بودند و ... همه را عادل مى دانند و كارهاى خلاف عدالت و تقواى آنها را حمل بر اجتهاد و تشخيص آنها

مى كنند و آنها را در انجام اين كارهاى زشت و ناروا مستحق پاداش نيز مى دانند; زيرا براى مجتهد مخطىء يك پاداش وجود دارد.

چنانچه بيان داشتيم ما اين عقيده ـ عدالت و اجتهاد صحابه ـ را در رساله اى به طور مشروح ابطال نموديم و در اينجا وارد آن نمى شويم.

ثانياً: نقل حوادث و وقايع بستگى فراوانى دارد به تعداد شاهدان و ناظران عينى آن حوادث، داستان غدير و يا ثقلين و ... در بين هزاران

نفر مطرح گرديد و به همين نسبت ناقلين آنها نيز زيادند، و اگر گروهى از نقل آن امتناع كنند باز عده زيادى هستند كه آن را نقل كنند.

اين به خلاف مسأله ريختن به خانه و اهانت به دختر رسول خدا كه تعداد شاهدان عينى اين حادثه اندكند، چرا كه اين حادثه اى بود

ناگهانى و بدون اطلاع قبلى ، و شايد اكثر شاهدان آن همان مهاجمين بودند كه از سوى ابوبكر براى اين كار فرستاده شدند و آنان هم

داعى بر نقل خلافكاريهايشان نداشتند. پس اين مسأله با داستان غدير و حديث منزلت قابل مقايسه نيست، و به همين جهت كمتر نقل

شده است، ازين جهت در كيفيّت اين امر و اينكه اين اهانت از سوى عمر بوده يا قنفذ يا مغيره، اختلاف ديده مى شود ولى همه اين

روايات متفقند كه اين امر واقع شده است.

ثالثاً: درست است كه نويسندگان اهل سنت داستان غدير و يا ثقلين و يا احاديث ديگرى را كه شيعه از آنها استفاده تنصيص بر امامت

اميرالمؤمنين را مى نمايد نقل كرده اند، اما در دلالت آنها تشكيك نموده و الفاظ حديث را تأويل مى برند تا استفاده اين معنى از آن نشود،

ولى تأويل ماجراى ريختن به خانه ، يا صدمه زدن به دختر پيامبر امرى است بسيار مشكل، از اين جهت مصلحت را در آن ديدند كه از آن

دم نزنند تا در تأويل و توجيه آن گرفتار نيايند.

رابعاً: ناپسندى و زشتى درگير شدن دستگاه خلافت براى اخذ بيعت با خاندان رسالت و هتك احترام به ساحت دخت گرامى پيامبر

(صلى الله عليه وآله وسلم) با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. اهانت به زنان حتى در زمان جاهليت امرى قبيح و زشت شمرده مى شد،

و مايه ننگ و عيب اهانت كنندگان و نسل آنها به حساب مى آمد. زشتى و قباحت اين عمل در زن باردار و بى دفاع به مراتب بيشتر

بوده است.


وَ اِنْ كانَ الرّجلُ ليتناوَلُ المرأة فِى الجاهليّة بِالفَهْر اَوِ الْهِراوَةِ فَيُعيَّرُ بِها وَعَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ

به درستى كه هر گاه مردى در زمان جاهليت به روى زنى دست بلند مى كرد و سنگ كوچك و يا چوبى به او مى زد

همين باعث ننگ او و فرزندان او مى شد.



حالا چه رسد به اينكه بانويى كه با مأمورين خليفه روبرو شد دختر رسول خدا باشد، كسى كه فضائل و مناقب او در گوشها طنين انداز

است، و رضاى او رضاى رسول خدا و خشم او با خشم رسول خدا برابرى مى كند. زيرا حركت ايذايى و بى حرمتى به رسول اللّه اختصاص

به حيات او ندارد بلكه بعد از رحلت او نيز بايد از كارهايى كه موجب ايذاء و اذّيت او مى شود و او را به خشم مى آورد خوددارى كرد.


...و ما كان لكم اَنْ تؤْذُوا رسولَ اللّه وَلا ان تنكحوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ اَبداً، اِنَّ ذلِكم كانَ عِنداللّهِ عِظيماً.

شما حقّ نداريد رسول خدا را آزار دهيد و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا

عظيم است.


اِنَّ الذين يُؤذُونَ اللّهَ ورَسُولَه لعنهم اللّه فى الدُّنيا و الاخرة وَاعدَّلهم عذاباً مُهيناً.

آنها كه خدا و پيامبرش را اذّيت مى كنند خدا آنها را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور مى سازد و براى آنها عذابى

خواركننده است.


حالا نقل حوادث ناگوار و هتك احترام به ساحت دختر گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در كتب اهل سنّت چه چيزى را براى

مرتكبين آن عمل باقى مى گذارد؟ و آيا مى توان از چنين بيعتى دفاع كرد براى آن مشروعيّت قائل شد؟ ...

دانشمندان اهل سنّت كه خود را در اين اشكالات گرفتار ديدند ناچار شدند كه يكى را به دست فراموشى بسپارند و در غيراين صورت

به قول سنايى غزنوى:

مرمرا باور نمى آيد زروى اعتقاد حق زهرا بردن و دين پيامبر داشتن

آنكه او را بر سر حيدر همى خوانى امام كافرم گر مى تواند كفش قنبر داشتن


از حضرت فاطمه نزديكتر به رسول خدا چه كسى است؟

آيا اين اهانت ها و آمدن به در خانه و تهديد به سوزاندن خانه با اهلش كه هيچ جاى انكار ندارد و ريختن در خانه و آسيب رساندن به

زهرا (س) از نظر دانشمندان شيعه و بردن حضرت على (عليه السلام) با آن وضع نامطلوب و تهديد به قتل و ...

آيا اين اعمال مخالفت صددرصد با نصّ آيه محكمه «قل لااسئلكُمْ عَليهِ اَجْراً اِلاَّ الموّدةَ فِى القربى» نيست؟

در پايان اين فصل مناسبت داشت مظالمى كه بر حضرت زهرا (س) رفته است از:

هتك حرمت و اهانت به آن حضرت و سقط فرزندش و... از نظر ادبيات شعرى نيز مورد بررسى قرار گيرد و قسمتى از اشعار شعراى

عرب زبان و فارسى سرا نيز مطرح گردد. شعراى بزرگى چون علاءالدين حلّى از علما و شعراى قرن هشتم و معاصر شهيد اوّل ،

شيخ صالح كواز حلى ، آية اللّه شيخ محمد حسين اصفهانى (محقق كمپانى) ، آيت الله سيد صدرالدين صدر، و كعبى، و سيد صالح حلّى

از شاگردان آخوند خراسانى و ديگرانى كه اين حادثه ناگوار را در اشعارشان آورده اند، ولى براى پرهيز از طولانى شدن مقاله از

ذكر آنها خوددارى مى شود.

نتيجه مباحث اين بخش اين مى شود كه ريختن مهاجمين به خانه اميرالؤمنين (عليه السلام) مورد قبول دانشمندان شيعه و سنى است .

اما در مورد هتك حرمت و اهانت به ساحت دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با توجه به تصريحات دانشمندان شيعه و

زيارتنامه هاى آن حضرت و داستان چگونگى وفات محسن و اظهارات بعضى از بزرگان اهل سنت با اطمينان مى توان گفت كه اين

امر نيز واقع شده است. اما سكوت و وارد نشدن بعضى از دانشمندان شيعه در اين باب به خاطر موقعيت خاص زمانى و مكانى آنان

بوده است.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001, قهرمان علقمه, علی اصغر حسین
>
پستارسال شده در: سه شنبه 27 بهمن 1388 13:53 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم




شيخ مفيد و على بن عيسى اربلى

چنانچه دانسته شد عموم دانشمندان و نويسندگان شيعه از قدما و متأخرين يكى از عوامل وفات حضرت فاطمه (عليه السلام) را صدمه و آسيبى مى دانند كه از سوى مهاجمين به آن حضرت رسيده بود. تنها دو تن از بزرگان علماء شيعه در اين قضيه نظر قاطعى نداده اند. يكى شيخ مفيد و ديگرى على بن عيسى اربلى است كه جا دارد در تأليفات آنان تأمّل بيشترى داشته باشيم.

* * *


شيخ مفيد

اگر در انتساب كتاب اختصاص به شيخ مفيد ترديد كنيم و همچنين واژه شهيدة در زيارتنامه كتاب المزار را به معناى ياد شده اش نگيريم، بايد گفت وى در اين قضيه نظر قاطعى نداده است. زيرا وى در كتاب ارشاد در تاريخ اميرالمؤمنين (عليه السلام) متعرض جريان سقيفه و كيفيت بيعت گرفتن از آن حضرت و حوادث تلخ و ناگوارى كه بر خاندان پيغمبر رفته است نمى شود، بلكه وى پس از ذكر رحلت رسول الله بلافاصله وارد مناقب امام (عليه السلام) از قضاوتها و كلمات و ... مى شود. البته وى در تعداد فرزندان امام(عليه السلام) مى گويد : از شيعه كسانى معتقدند كه حضرت فاطمه (عليه السلام) پس از پيامبر فرزندى به نام محسن را سِقط كرد ، و طبق نظر اين طايفه تعداد فرزندان آن حضرت بيست و هشت تن مى شود والله اعلم و احكم .

شيخ مفيد در اينجا بدون هيچ نقدى، تاريخ زندگى اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به پايان مى برد.

همچنين وى در «تصحيح الاعتقاد» متعرض چگونگى رحلت پيامبر و دوازده امام شده است. امّا نسبت به حضرت فاطمه (عليه السلام) اظهار نظرى نكرده است.

در آثار و تأليفات ديگر وى چيزى در اين مورد نيافتيم.

* * *


على بن عيسى اربلى

وى چنانچه از مقدمه كتابش استفاده مى شود بنا نداشت كه همه حوادث و مصائبى كه بر اهل بيت رسول خدا روا داشته اند را ذكر كند بلكه هدفش تنها ذكر مناقب و مفاخر اهل بيت بوده است.

از اين جهت در بخش زندگى اميرالمؤمنين (عليه السلام) از حوادث دوران 25 ساله زندگى آن حضرت چيزى نمى گويد. و در بخش زندگى حضرت فاطمه نيز پس از بيان فضائل آن حضرت وارد كلمات وى مى شود و اشاره اى نسبت به ريختن مأموران ابوبكر به خانه و تهديد به آتش زدن و... كه از مسلمات تاريخ است نمى كند. بديهى است كه ذكر نكردن را نمى توان دليل بر قائل نبودن گرفت.

وانگهى با اينكه اربلى در پاره اى از وقايع تاريخى تشكيك مى كند مثلاً وى در اينكه مأمون حضرت رضا (عليه السلام) را زهر داده باشد تشكيك مى كند.

ولى در مسأله اولاد اميرالمؤمنين همان كلام شيخ مفيد را نقل مى كند بدون اينكه اين نظريه را مورد نقد و بررسى قرار دهد.

ما در كتاب كشف الغمه به دهها مورد بر خورده ايم كه وى پس از نام خلفا و بعضى از بزرگان اهل سنت عبارت « رضى الله عنه » را قرار مى دهد. چنين كارى از يك عالم شيعى در شرايط عادى بسيار بعيد مى باشد و احتمال دارد كه وى به خاطر شرايط خاص زمانى و مكانى از بيان پاره اى از حقايق معذور بوده است.

* * *

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001, قهرمان علقمه
>
پستارسال شده در: دوشنبه 16 فروردین 1389 13:10 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم


فصل سوّم :

بردن امام با وضع نامطلوب



مسأله ريختن به خانه آن حضرت و بردن وى با وضع نامطلوب ، و اجبار آن حضرت به بيعت، نيز در مدارك شيعى و سنّى آمده و به راحتى
قابل اثبات است. اكنون به بيان بعضى از منابع و مدارك اين فصل مى پردازيم :

1 ـ معتبرترين مدرك در اين مسأله نهج البلاغه است كه مورد قبول همه دانشمندان شيعه و محققين اهل سنت مى باشد.

امام (عليه السلام) در بخشى از نامه بيست و هشتم نهج البلاغة در پاسخ معاويه آورده است:

وَ قُلْتَ اِنّى كُنْتُ اُقادُ كما يُقادُ الْجمل المخشوش حَتّى اُبايعَ ...

گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند تا بيعت كنم.

براى توضيح اين قسمت لازم است كه به اصل نامه معاويه به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز اشاره اى داشته باشيم.

ابن عبدربه متوفّاى 328 . احمدبن على قلقشندى متوفّاى 821 . همچنين ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نامه 28 نهج البلاغه نامه

معاويه به امام(عليه السلام) را نقل مى كنند كه معاويه در بخشى از نامه به منظور تنقيص و پايين آوردن مقام امام مى نويسد:

وَ ما مِنْ هولاءِ الاّمَنْ بَغَيْتَ عَلَيْهِ وَ تَلَكَّأت فى بيْعَتِهِ حَتى حُمِلْتَ اِلَيْهِ قَهْرَاً تُساقُ بِخَزائِمِ الاِقْتِسارْ كَما يُساقُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشْ .

يعنى تو بر هر يك از خلفاى پيشين دشمنى ورزيدى و از بيعت با آنان امتناع كردى تا آن كه تو را همانند شتر افسار زده براى بيعت حاضر

كردند.

اين جمله دشمن حكايت از بيعت تحميلى امام(عليه السلام) با هر يك از سه خليفه پيشين دارد ، ولى نمونه بارز اين بيعت تحميلى و بردن

امام با وضع نامطلوب در مورد بيعت با ابوبكر بوده است.

از اين جهت ما نخست به معناى « جمل مخشوش » و سپس به ريختن مأموران خليفه به خانه و بردن امام (عليه السلام) مى پردازيم.

لغويين در معناى «خِشاش» گفته اند:

الخشاش: عُوَيْد يُجْعَلُ فى اَنْفِ الْبَعير يُشَدُّ بِهِ الزمامُ لِيكونَ اَسْرَعَ لاِنقياده.

چوب كوچكى كه در بينى شتر قرار مى دهند و افسار را به آن محكم مى بندند تا رام كردن شتر سريع تر صورت گيرد.

ابن ابى الحديد در موارد متعددى از شرح نهج البلاغه تصريح مى كند كه فرستادگان خليفه به زور وارد خانه شدند و امام را به گونه زننده اى

براى بيعت به مسجد بردند.

او اين حادثه ناگوار را از ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى صاحب كتاب سقيفه نقل مى كند كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:

در يك جا ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى به اسنادش از ليث بن سعد نقل مى كند كه علّى (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى

ورزيد. پس او را ملبّياً _ يعنى در حالى كه پيراهنش را در گردنش جمع كرده بودند و او را مى كشاندند ـ از خانه بيرون آوردند و او را به

سرعت مى بردند و او به مسلمانها مى گفت براى چه گردن كسى را مى زنيد كه جهت اختلاف تأخير نكرده بلكه براى حاجتى ـ جمع
قرآن يا تجهيز بدن پيامبر ـ تأخير كرده است پس بر هيچ دسته اى از مسلمانان نمى گذشت مگر اينكه به او گفته مى شد برو بيعت كن.

در نقل ديگر جوهرى از ابوالاسود مى گويد: ... كه عمر با گروهى به خانه فاطمه (س) هجوم آورد ... پس عمر آن دو ـ على و زبير ـ را
از خانه خارج كرد و آنها را به مسجد مى راند تا بيعت كردند ...

جوهرى در نقل ديگر از شعبى مى گويد: كه ابوبكر خالد را طلبيد و عمر و خالد را به سوى على فرستاد، و خالد بيرون خانه ايستاد و

عمر داخل شد ... عمر زبير را از خانه بيرون كشيد و به دست خالد داد و ابوبكر جمع كثيرى را براى يارى آن دو فرستاد. عمر مجدداً داخل

خانه شد و به على گفت برخيز و بيعت كن، على سرش را پايين انداخت و از جايش تكان نخورد. پس عمر دست على را گرفت و گفت

برخيز. على امتناع كرد. پس او را از جايش بلند كرد و به جلو راند. زبير را نيز جلو راند... پس عمر و يارانش آنها را با خشونت و درشتى به

مسجد بردند...

ابن ابى الحديد در مورد جوهرى مى گويد: او از رجال حديث و از ثقات مورد اطمينان است.

در مورد ديگر ابن ابى الحديد مى گويد:

اما خوددارى على(عليه السلام) از بيعت تا اينكه به خانه اش ريختند و او را به زور بيرون آوردند، اين را محدّثين و اهل سيره نقل نموده اند

و ماهم در اين باب اقوال جوهرى را ذكر نموديم.

در همين جا ابن ابى الحديد برخى از حوادث ناگوارى را كه شيعه در اين مورد ذكر مى كند مثل زدن حضرت فاطمه (س) با تازيانه و باقى

ماندن اثر آن تا هنگام مرگ و قرار گرفتنش بين در و ديوار و افتادن محسن و طناب انداختن به گردن على (عليه السلام) و كشاندن به

سوى مسجد و ... را قبول ندارد و مى گويد اينها چيزهايى است كه شيعه به نقل آن متفّرد است، و پيش اصحاب ما واقعيت ندارد و اهل

حديث آن را نقل نكرده اند.

ابن ابى الحديد در شرح خطبه 26 داستان سقيفه را پيش مى كشد و مى گويد:

روايات در اين باب اختلاف دارد، پس آن چيزى كه شيعه مى گويد، و گروهى از محدّثين نيز بسيارى از آن را نقل كرده اند اين است كه

على (عليه السلام) از بيعت سرباز زد تا اينكه او را به زور از خانه بيرون كردند...

همگى آنها يعنى زبير و ساير متخّلفين از بيعت را براى بيعت بردند و كسى از بيعت امتناع نكرد مگر على (عليه السلام)به تنهايى; زيرا او

به خانه فاطمه (س) پناه برد، پس آنها شرم كردند از اينكه او را به زور از خانه بيرون بكشند، و فاطمه (س) كنار در ايستاد و صدايش را به

مهاجمين رساند. پس آنها پراكنده شدند و دانستند كه على به تنهايى ضررى نمى رساند. پس رهايش كردند. و گفته مى شود كه آنها

او را با ديگران از خانه بيرون آوردند و پيش ابوبكر بردند تا بيعت كند... . معلوم نيست چرا ابن ابى الحديد با اينكه نامه بيست و هشتم نهج

البلاغة را قبول دارد، و با وجود اين اظهارات، شيعه را در نقل همه اين جريانات تلخ و ناگوار متفرّد مى داند.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001, قهرمان علقمه
>
پستارسال شده در: چهارشنبه 25 فروردین 1389 12:29 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم





2 ـ فضل بن شاذان نيشابورى از اصحاب ائمه متأخر (عليه السلام) متوفّاى 260 از اهل سنت نقل مى كند:

آن دو ـ ابوبكر و عمر ـ به سراغ على (عليه السلام) فرستادند هنگامى كه او را متلبباً حاضر كردند به او گفتند بيعت كن ، گفت اگر بيعت

نكنم چه مى كنيد ؟ گفتند تو را مى كشيم ...

3 ـ بلاذرى در روايتى از ابن عباس نقل مى كند :

بَعَثَ اَبُوبَكرْ عُمَرَبن الخَطابْ اِلى عَلى رَضى اللّه عَنْهُم حيْنَ قَعَدَ عَنْ بِيْعَتِهِ وَ قالَ اِئتِنىْ بِهِ بِاَعْنَفِ الْعُنُفْ ...

ابوبكر عمر را در پى على (عليه السلام) فرستاد هنگامى كه على (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد، به عمر گفت: على را با

خشن ترين وجه و شديدترين حالت نزد من بياور ...

آنان كه در نزد اهل سنت به رقت قلب و مهربانى و دل رحمى معروف بودند چنين دستورى را دادند، پس حساب افرادى كه به خشونت و

تند خويى و قساوت قلب معروف بوده اند واضح است.

4 ـ يعقوبى متوفّاى 284 هـ.ق در اين مورد مى گويد:

ابوبكر و عمر خبر يافتند كه گروهى از مهاجرين و انصار با على بن ابيطالب در خانه فاطمه دختر رسول خدا فراهم گشته اند پس با گروهى

آمدند و به خانه هجوم آور شدند على (عليه السلام) بيرون آمد (ظاهراً بايد زبير باشد و عبارت ابن ابى الحديد از جوهرى آن را در مورد زبير

دانسته است) و شمشيرى حمايل داشت. عمر با او برخورد كرد و با او درگير شد و شمشيرش را شكست. و جمعيت به خانه ريختند.

پس فاطمه (س) بيرون آمد و گفت به خدا قسم بايد بيرون رويد و گرنه سرم را برهنه مى كنم و نزد خدا ناله و زارى مى كنم. پس بيرون

رفتند و هر كه در خانه بود برفت و چند روزى بماندند سپس يكى پس از ديگرى بيعت مى كردند وليكن على جز پس از شش ماه و به

قولى چهل روز بيعت نكرد.

5 ـ محمدبن مسعود عياشى معاصر ثقة الاسلام كلينى با ذكر سند نقل مى كند:

عمر به اتفاق گروهى به در خانه فاطمه (عليه السلام) آمد و همين كه فاطمه (عليه السلام) آنها را ديد در را بر روى آنان بست و تصور

نمى كرد آنان بدون اجازه وارد خانه شوند، پس عمر با لگد در را شكست و آن گروه به خانه ريختند و على(عليه السلام)را ملبباً از خانه

بيرون آوردند ...

6 ـ شيخ صدوق در ابواب دوازده گانه كتاب خصال مى نويسد كه خلاصه اش چنين است :

دوازده تن از مهاجر و انصار براى احتجاج با ابوبكر در مسأله خلافت به عنوان نظرخواهى به خدمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيدند.

اميرالمؤمنين ضمن نهى آنان از شدت عمل و هشدار نسبت به جنگ داخلى و وضعيتى كه رجال خلافت براى او پيش آورده بودند، فرمودند

اگر شما شدت عمل به خرج دهيد ، آنان شمشيرهايشان را از غلاف بيرون مى كشند و آماده پيكار مى شوند همان گونه كه مرا براى

بيعت مجبور كردند و پيراهنم را در گردنم جمع كردند و به زور به مسجد بردند و گفتند بيعت كن ، و گرنه تو را مى كشيم ...

البته علامه تسترى در الاخبار الدخيلة ج 1 ص 27 توضيحى در اين باب دارند كه به آن مراجعه شود.

7 ـ در اختصاص منسوب به شيخ مفيد با ذكر سند از امام صادق(عليه السلام)نقل شده است:

وقتى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند اميرالمؤمنين را ملّبباً حاضر كردند (يعنى در حالى كه پيراهنش را در گردنش جمع كرده بودند و

مى كشاندند) تا بيعت كند. سلمان گفت: آيا با چنين شخصى چنين عمل مى كنند؟ به خدا سوگند اگر وى خدا را بخواند آسمان را

بر زمين خراب مى كند.

همچنين وى در داستان سقيفه بنى ساعده نيز ريختن مهاجمين به خانه و شكستن در خانه را ذكر مى كند و مى گويد:

فدخلوا على علىّ(عليه السلام)و اَخْرجوُهُ ملّبباً.

بر على وارد شدند و او را ملّبباً از خانه بيرون آوردند.

8 ـ سيد مرتضى با ذكر سند از عدى بن حاتم طائى نقل مى كند كه مى گفت :

ما رَحِمْتُ اَحَدَاً رَحْمَتى عَليَّاً(عليه السلام) حين اُتىَ بِهِ مُلَبَّبَاً

يعنى : به حال هيچ كسى ، چون حال على ترحم نكردم و دلم نسوخت، هنگامى كه او را ملبباً براى بيعت حاضر كرده بودند.

9 ـ شيخ تقى الدين ابى الصلاح الحلبى ، متوفّاى 447 مى نويسد:

آنان آتش براى سوزاندن خانه امام آورده بودند و بدون اجازه به خانه اش ريختند و او را ملبباً براى بيعت به مسجد بردند ، و بدين وسيله

همسر و دختران و حاميان او از بنى هاشم و غير از بى هاشم را از خانه هايشان خارج كردند و شمشيرشان را برهنه كردند و امام (عليه

السلام) را در صورت امنتاع از بيعت تهديد به قتل كردند با اينكه هيچ يك اين كارها را با سعدبن عباده و خباب منذر و ساير متخلفين از

بيعت انجام نداده بودند.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001
>
پستارسال شده در: پنج شنبه 26 فروردین 1389 12:10 
Commander
Commander
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: جمعه 11 آبان 1386 15:06
پست ها : 2503
تشکر کرده اید: 8047 مرتبه
تشکر شده:
6679 مرتبه in 2048 پست
بسم الله الرحمن الرحیم



10 ـ شيخ الطائفه نيز روايت على بن حاتم در حاضر كردن امير المؤمنين به صورت ملبباً را در تلخيص الشافى ذكر مى كند.

11 - محمدبن جرير طبرى امامى ، معاصر شيخ طوسى در «المسترشد » مى نويسد:

اهل سنت از كجا مى گويند كه امام على (عليه السلام) خلافت را از راه مسالمت آميز و تبليغ زبانى درخواست نكرده بود ، در صورتى كه

همه مردم مى دانند كه او شش ماه در خانه نشست ( از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد) پس گاهى او را ملبباً از خانه بيرون مى آوردند و

گاهى مدارا مى كرد و گاهى به او مى گفتند بيعت كن. او مى گفت اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟ مى گفتند گردنت زده شود.

12 ـ محقق حلّى نجم الدين ابوالقاسم جعفربن الحسن بن سعيد ، مؤلف شرايع الاسلام ، متوفّاى 686 مى نويسد:

از جمله دليلى كه اهل سنت براى خلافت ابوبكر آورده اند اين است كه صحابه و از جمله اميرالمؤمنين على(عليه السلام) او را به عنوان

خليفه خطاب مى كردند.

ايشان در پاسخ مى گويد : بر فرض صحت اين قضيه، امام (عليه السلام) در حال تقيه بود، و چاره اى جز آن نداشت چگونه ؟!

در حالى كه او را به زور از خانه اش بيرون آوردند و جبراً براى بيعت بردند، پس از آنكه گفتند اگر بيرون نيايى خانه ات را با تو مى سوزانيم .

13ـ علامه حلّى در كشف المراد پس از نقل هجوم مهاجمين به خانه اميرالمؤمنين و آتش زدن خانه مى نويسد:

وَاَخُرَجُوا عليّاً (عليه السلام)كرهاً. على(عليه السلام) را به زور از خانه بيرون آوردند.

و همين مطلب را در باب حاد يعشر نيز ذكر مى كند.

14ـ حكيم الهى ملامحسن فيض كاشانى در اين مورد مى گويد:

پس آنها بر سر امام ريختند در حالى كه وى روى فرش نشسته بود. بر او هجوم آوردند و او را درحالى كه به زمين مى كشاندند از خانه

بيرون آوردند و پيراهنش را به گردنش جمع كردند و به سوى مسجد كشاندند... تا پيش ابوبكر بردند...

15ـ عمر رضا كحّاله در اعلام النساء در شرح حال حضرت فاطمه (س) آنچه را كه ابن قتيبه دينورى در الامامة و


السياسة در اين مورد آورده را با تفاوت اندكى نقل كرده، و خطبه آن حضرت در مقام احتجاج با ابوبكر را نيز آورده است.

از جمله اينكه :

جمعيت از ناله حضرت زهرا و استغاثه اش به رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)از مظالم دستگاه خلافت، در حالى كه سخت

مى گريستند و نزديك بود دلهايشان پاره شود... پراكنده شدند، و فقط عمر با گروهى باقى ماند. پس على را از خانه خارج كردند و او

را پيش ابوبكر بردند و به او گفتند بيعت كن. گفت: من بيعت نمى كنم. گفتند قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مى زنيم.

گفت: بنده خدا و برادر رسول خدا را مى كشيد؟

عمر گفت: اما بنده خدا درست و اما برادر رسول خدا خير.

ابوبكر ساكت بود و چيزى نمى گفت عمر به ابوبكر گفت: آيا فرمانت را در موردش صادر نمى كنى؟

گفت: تا هنگامى كه فاطمه (س) در كنارش است او را به چيزى وادار نمى كنم.

پس على (عليه السلام) به طرف قبر رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)رفت در حالى كه با صدا گريه مى كرد و مى گفت پسر مادرم

اين قوم مرا خوار كردند و در فشار قرار دادند و نزديك بود مرا به قتل برسانند. و على بيعت نكرد تا آنكه فاطمه (س) رحلت نمود.

16ـ علاّمه امينى در الغدير تحت عنوان بى پايگى گزينش خليفه از آغاز كار مى نويسد:

چشمان تاريخ مى بيند: كه پيكره پاكى و بزرگوارى ـ اميرالمؤمنين ـ را دستگير و همچون شترى كه چوب در بينى اش كرده اند تا مهار

شود به سوى خود مى كشند و مى برند. با درشتى مى رانند. مردم گرد آمده اند و مى نگرند و به او مى گويند بيعت كن. مى گويد اگر

بيعت نكنم چه مى شود؟ پاسخ مى دهند در آن هنگام به همان خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مى زنيم. مى فرمايد در اين

صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهيد كشت.

همچنين مى بيند برادر پيامبر برگزيده خدا ـ على ـ به قبر رسول خدا پناه برده، فرياد مى كند: برادر، اين گروه مرا ناتوان شمرده اند و نزديك

است خونم را بريزند.

17ـ محمد جواد مغنيه در فلسفة التوحيد و الولاية مى نويسد :

از دشمنى هاى قريش نسبت به على (عليه السلام) پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)غصب فدك بود ... همه اينها و بيشتر

از اينها را مرتكب شدند ولى باز هم در مورد على (عليه السلام) به سكوت و بى طرفى از سوى او راضى نشدند بلكه بر او هجوم آوردند

تا او را بر خضوع و تسليم در برابر ابوبكر وا دارند. و بر اثر اين هجوم بر خانه فاطمه پاره تن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) واقع شد آنچه

واقع شد.

آنچه نقل شد نشانگر اين واقعيت است كه امام هرگز با ميل و اختيار خودش با خليفه بيعت نكرد، و اينگونه نبوده است كه در فرداى

سقيفه هنگامى كه خليفه براى بيعت مردم با او بالاى منبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گرفت از تخلّف على و گروهى بپرسد و

پيكى به خانه او بفرستد و امام نيز فوراً در مسجد حاضر شود و با معذرت خواهى در تأخير با خليفه بيعت كند. يا با تهديد عمر به سوزاندن

خانه، امام (عليه السلام) از خانه بيرون آيد سپس او را براى بيعت به مسجد ببرند و او با گله از مشورت نكردن با او در امر خلافت با آنها

بيعت كند.

* * *

بلكه چنانچه گفتيم، فرستادگان خليفه پس از اجراى مأموريتشان در مرحله اوّل و دوّم امام را ملبباً از خانه بيرون آوردند، آنگاه در حاليكه

عده اى امام را از جلو مى كشاندند و گروهى هم از پشت سر او را به جلو مى راندند به سوى مسجد بردند. ولى امام در برابر تهديدات

آنها ايستادگى كرد. و به عقيده محقّقين اهل سنّت تا مدت ششماه (يعنى پس از رحلت فاطمه زهرا (س) به نظر اهل سنّت) حاضر به

بيعت نشد.

امام (عليه السلام) با تكيه بر شايستگى ذاتى خويش براى خلافت و وجود نصّ از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، در برابر دستگاه

خلافت ايستادگى مى كرد. ولى از طرف ديگر نداشتن ياران كافى براى گرفتن خلافت ، ارتداد قبايل اطراف مدينه از اسلام و پاسخ ندادن

سران انصار به استمداد و كمك خواهى امام (عليه السلام)، عواملى بودند كه امام (عليه السلام)را به بيعت با آنها وادار كرد.

_________________
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از مائده آسمانی به خاطر این پست تشکر کرده اند:
Mohsen1001
>
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 33 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4  بعدي

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.091s | 34 Queries | GZIP : On | Load : 1.31 ]
Seo