کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.


»» صراط مستقیمی جز علی علیه السلام نیست ««
امروز شنبه 21 تیر 1399 07:48

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 1 پست ] 
نويسنده محتواي پيام
 موضوع پست: تاريخ تولد
پستارسال شده در: دوشنبه 26 مهر 1389 00:12 
Member
Member
نماد کاربر
آفلاين

تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 مرداد 1388 12:18
پست ها : 55
تشکر کرده اید: 63 مرتبه
تشکر شده:
175 مرتبه in 51 پست
بسم الله الرحمن الرحیم








﴿... وَ بِالْوالِدَينِ اِحْساناً... ﴾
هجده­ ساله بودم و در اوج جواني؛
آزمون سراسري موسوم به كنكور را هم داده بودم و در انتظار اعلام نتايج دقيقه ­شماري مي­كردم؛
پدرم به اقوام وعده داده بود كه در صورت قبوليِ من، سورِ مفصّلي برپا كند.
... بالاخره انتظار به پايان رسيد و نتيجه همان دل­خواهِ پدرم بود:


با رتبه­ ي بسيار عالي، در همان انتخابِ رشته­ ي اولم، در بهترين دانشگاهِ شهر پذيرفته شدم. جشنِ مفصّل فارغ التحصيلي در دبيرستان برپا شد و به نفرات اول، هدايايي تقديم شد... به من هم يك ساعت مچي دادند.

اما روي ديگر سكه:

پدرم همان شبِ جشن در بيمارستان بود؛

خوب به خاطر دارم

آن روز را كه به بيمارستان رفتم و نگاه مظلومانه ­ي پدرم را كه با شادي و غم هم­راه بود؛

شادي از قبوليِ من و غمِ بيماريِ خودش؛ سكته ­ي قلبي!

از قبولي ­ام گفتم و ساعت مچي را نشانش دادم؛ غنچه­ ي لب­خندي به لبانش شكوفه كرد؛

غنچه ­اي از پيوند غم و شادي.

نگاهي به ساعتم انداخت و تنها يك جمله­ ي كوتاه گفت: مراقب مادرت باش!

آن روز جمعه بود؛ جمعه ­اي فراموش نشدني براي خانواده­ ي ما.

من به خانه برگشتم. غم سنگيني دلم را مي فشرد و من دليل آن را نمي­دانستم.

... اما به زودي معلوم شد. انگار يك­باره خانه را بر سرمان خراب كردند.

اقوامي كه شايد سالي يك­بار هم به ديدنمان نمي­آمدند،

آن شب آمدند و تلخ­ترين خبر را در گوشمان سرودند...

آن شب پدرم را از دست داده بودم.

... روزها مي­گذشت و ما...

در خانه، جاي خاليِ پدر را بيش­تر احساس مي­كرديم.

تازه فهميده بوديم كه چه پشتيباني را از دست داده­ ايم! غمِ داغ برادر را برادر مرده مي­داند.

پدر يعني حامي؛ پدر يعني دل­سوز؛

پدر يعني نگهبان؛ يعني چتر...

و در اين ميان، نگاه هاي ترحم آميز اقوام، بيشتر خُردمان مي­كرد.

... روزها سپري مي شد و من به دانشگاه مي­رفتم.

از غمِ هجرانِ پدر شايد كمي رهيده بودم؛

اما فكري در سرم افتاده بود كه خيلي آزارم مي­داد:

من خيلي در حق پدرم كوتاهي كرده بودم؛ به بهانه ي درس خواندن و كنكور، به حرف­هايش زياد اعتنا نمي­كردم و دستورهايش را عملي نمي­نمودم.

راستش در اين اواخر يادم هست كه از من رنجيده خاطر بود. غرورِ جواني و مستيِ شباب پرده روي عقلم افكنده بود و من به پدرم، به عزيزم، به همه­ي جانم، بي­توجه ي مي­كردم.

اكنون من مانده بودم و عذابِ وجدان.

«اي­كاش» ها امانم را بريده بود:

اي­كاش تا زنده بود، دستش را مي­گرفتم و مي­بوسيدم؛

اي­كاش خجالت نمي­كشيدم و مي­گفتم: بابا دوستت دارم؛

اي­كاش به هر نحوي شده او را از خودم راضي مي­كردم...

و اي­كاش...

البته دستش را كه نه، اما صورتش را بوسيده بودم؛ ولي تنها در دوران كودكي­ ام،

و شايد يك بار هم آن روز كه صورتش را بر روي خاك نهادند. حالا من مانده بودم و عذابِ وجدانِ عمل نكردن به اين آيه­ ي قرآن:

﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً.﴾[1]

اين فكرها، آيينه­ ي دِقّم شده بود تا مدّت ها...

تا اين كه در دانشگاه با يك دوست آشنا شدم.

دوست كه چه بگويم! عزيزتر از جان، دل­سوز و با محبت.

آشنايي با اين دوست، نقطه­ ي تحول زندگي­ ام بود.

او افقي تازه از آيه­ي ﴿ وَ بِالْوالدِيَنِ اِحْساناً ﴾ را به من نشان داد؛ او راهي براي جبران ِمحبتِ ناكرده به پدرم، باز كرد و به من فهماند كه پدر حقيقي­ ام كيست؟

كلام رسول خدا - كه دورد خدا بر او و خاندانش باد- را بر من خواند كه فرموده­ اند:

« من و علي دو پدر اين امت هستيم و قطعاً حق ما بر آن­ها بزرگ­تر از حقِ پدرِ نَسَبي بر آن­هاست.»[2]

آري! امامانِ معصوم در هر زمان، پدرِ دل سوزِ امت­ اند.[3]

... و اكنون

كه پس از سال­ها آلبوم خاطرات ِگذشته ­ام را ورق مي­زنم، به تاريخ تولدم مي­رسم، در بيست سالگي!

همان تاريخ كه پدرِ واقعي ­ام را شناختم؛

همان تاريخ كه نامِ زيباي مولايم، حضرت مهدي عليه ­السلام زنده ­ام كرد

كه تا پيش از آن مرده بودم!

حالا تازه فهميده­ ام كه يتيم واقعي كيست؛

« يَتيمٍ انْقَطَعَ عَنْ اِمامِهِ »:« يتيمي كه از امامش دور افتاده »

« وَ لا يَقْدِرُ عَلَي الوُصُولِ اِلَيْهِ »[4]:« و راه ِوصالِ آن بزرگوار را نمي­داند.»

اكنون، بند­بند تنم، ضلع ضلعِ استخوانم، همه­ ي عروق و اعصابم، چشم و گوش و دست و پايم،

همه ­و ­همه شاهدند كه:

تو اي پدرِ مهربان! از هنگام تولد دوباره­ ام، تو دستم را گرفته­ اي.

و بيش از هر پدرِ دل­سوزي، ياري­ ام كرده ­اي.

تو اي مولاي زمانه! اي حجت زمان! اي امام حاضر! اي پدرِ مهربان!

اي كه بر فرش هاي ما قدم مي­نهي! اي كه در بازارهاي ما آمد و شد مي­كني![5] مرا ببخش كه روزها و شبانگاه زندگانيم را، گاه بي يادِ تو سپري مي­كنم.

معرفت­ ام بخش كه بيش­تر به يادت باشم!

محبت­ ام ده كه جز تو را در دعايم از خدا طلب نكنم!

اكنون سال­هاست كه بر سرِ مزارِ پدرم مي­روم

و پسر شش ساله­ ام را نيز به هم­راه مي­برم.

به ياد مي­آورم آن زمان را كه دستانِ كوچكم در دست پدر بود؛

آن گاه صورت زيباي پدرم را در ذهن به تصوير مي­كشم.

ياد مي­كنم خنده­هايش را، محبت­هايش را، سخنانش را،

و بي­ اختيار اشك بر گونه هاي من و پسرم جاري مي­شود.

آن­گاه در نزد قبر پدر دست به دعا برمي­دارم[6] و مي­گويم:

خدايا! تو كمك ­ام كن كه به آن آيه ­ي قرآن عمل كنم

و پدرِ دل­سوزم، امام زمانم را تنها نگذارم!

اگر پدرِ جسماني­ ام از دنيا رفته، پدر حقيقي­ ام زنده است.

ياري­ ام كن تا زندگيم با ياد ِآن مولا پيوند خورد!

ياري­ ام كن تا يتيمان ِواقعي را بيدار سازم كه لااقل متوجّه يتيميِ خود شوند؛

بفهمند پدري دارند كه بايد به سويش حركت كنند؛

ياري ­اش كنند و دعايش نمايند...

و تو، پسرم! بدان كه من پدرت نيستم.

پدرِ من هم اين خفته در مزار نيست.

پدر واقعي ِما زنده است؛ زنده­ ي زنده.

سخنان ِما را مي­شنود و خواسته­ هاي ما را مي­داند.

از اين پس به او رجوع كن و حل مشكلاتت را از او بخواه!



تا در گوشم قصه­ ي تو،

در چشمم چهره­ ي تو،

در سينه­ ي من آتش تو پنهان شد.

در لب هايم سوزِ بيان،

در قلبم شورِ نهان،

در ديده­ ي من اشك ِروان جوشان شد.

______________________________________________________________________
[1]. اسراء(17): 23.

[2]. تفسير كنزالدقائق 2: 65؛ ذيل آيه­ي 83 سوره­ي بقره.

[3]. امام رضا عليه­السلام فرموده اند:« ... اَلاِمامُ الاَنيسُ الرَّفيقُ وَ الوالِدُ الشَّفيقُ...»؛ كافي1: 198، ح1.

[4]. احتجاج طبرسي1: 9 (بخشي از روايت پيامبراكرم صلي­الله­عليه­و­آله).

[5]. در روايت آمده:« يَتَرَدَّدُ بَيْنَهُمْ وَ يَمْشي في اَسْواقِهِمْ وَ يَطَأُ فُرُشَهُمْ وَ لا يَعْرِفُونَهُ »:«(امام زمان عليه­السلام) در بين مردم رفت وآمد مي­كند؛ در بازارهايشان راه مي­رود و بر فرش­هايشان قدم مي­گذارد؛ ولي (مردم) ايشان را نمي­شناسند »؛ غيبت نعماني: 163، ح4.

[6]. حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السلام فرمودند:« زيارت كنيد مردگان را؛ زيرا آن ها خوش­حال مي شوند و حاجت خود را در نزد قبر آن ها از خدا بخواهيد، بعد از آن كه آن­ها را دعا نموديد »؛ كافي 3: 229، ح 10.

_________________
مرا قولی ست با جانان که جانان جان من باشد


بالا
 مشخصات  
تشکر کرده اید  
کاربران زیر از janan به خاطر این پست تشکر کرده اند:
ع ل ی, رهرو حضرت زهرا
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به موضوع  [ 1 پست ] 

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB & CentralClubs

[ Time : 0.156s | 16 Queries | GZIP : On | Load : 2.8 ]
Seo