امام زمان(عج) در مغازه قفل ساز
يك عالمي بود در نجف ،خيلي علاقه داشت محضر امام (ع) برسد .چهل شب چهارشنبه به
مسجد سهله رفت ديد خبري نشد .رفت علوم غريبه و رمل و جفر ياد گرفت تا مگر راهي به سوي
آقا پيدا كند ولي نشد. خسته از تلاش شروع به گريه كرد وگفت آقاجان ما مسجد سهله آمديم
به ما نگاه نكردي ،سراغ علوم غريبه رفتيم به ما توجه نكردي .از هر دري آمدم نشد.
شب در عالم رويا به محضر مولا رسيد .حضرت فرمودند فلاني اگر مي خواهي مؤفق شوي كليد
ديدار را پيدا كني بلند شو بيا تبريز . در بازار تبريز يك پيرمرد قفل ساز هست من گاهي به مغازه
او مي روم. از خواب بيدارشد با خود گفت الحمدلله در رويا خدمت آقا رسيديم .
مهياي سفر به تبريز شد ،
سراغ بازار قفل سازان رو گرفت .آمد بازار ،وارد مغازه پيرمرد شد .ديد
نشسته و با يك جواني كه چهره اش مانند ماه شب چهارده درخشندگي دارد مشغول صحبت
است امّا غافل است از اينكه اين آقاي جوان...
مي گويد وارد مغازه شدم و در كنار جوان نشستم !
پيرزني وارد مغازه شد قفلي براي فروش آورده بود رو به پيرمرد كرد وگفت:اين قفل را از من به چند
مي خري؟مرد نگاهي به قفل كرد و گفت :قيمتش هشت شاهي است ،من از شما به
هفت شاهي مي خرم ،يك شاهي هم براي استفاده براي من.
پيرزن تعجب كرد و پرسيد مرا مسخره مي كني؟از اول بازار تا اينجا هر مغازه اي نشان دادم بيشتر
از دو شاهي از من نخريدند امّا شما به هفت شاهي؟!
مرد گفت دروغ نمي گويم قفل را بده پولش را بگير . قيمت واقعي اش همين است.
پيرزن خوشحال هفت شاهي را گرفت ورفت.
جوان رو به من كرد وگفت:فلاني چند نفر در ميان كاسبان مثل اين پيرمرد سراغ داري كه اين قدر
اهل انصاف باشد ،سر مردم كلاه نگذارد،طالب دنيا نباشد؟
گفتم آقا يك نفر هم سراغ ندارم،اين اولين كسي است كه مي بينم اينقدر اهل انصاف هست.
آن گاه حضرت فرمود:فلاني نمي خواهد خودت را خسته كني و اين در و آن دربزني ،نميخواهد
چله نشيني كني علوم غريبه ياد بگيري ،اين ها به درد نمي خورد .
برو خودت را بساز مثل اين پيرمرد .از سر سفره دنيا برخيز ،اهل ايثار باش تو كه جاي ما را بلد
نيستي ما به سراغت مي آييم .
تو به صدق متصف شو به صفات اهل تقوا به سراغ تو من آيم تو مگو چرا نيايي
مي گويد يك دفعه ديدم آن جوان از نظر مخفي شد .فهميدم آقا امام زمان(عج) بود.
منبع:ملاقات با امام عصر(عج) سيد جعفر رفيعي
