اشعار عاشورایی ویژه محرم سال 1430

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Iron
Iron
نمایه کاربر
پست: 291
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 21 اسفند 1386, 2:04 pm
محل اقامت: همين نزديکي ها جنب دلهاي شما
سپاس‌های ارسالی: 139 بار
سپاس‌های دریافتی: 424 بار

اشعار عاشورایی ویژه محرم سال 1430

پست توسط yeganeh »



شعر السلام ، السلام از حبیب الله چایچیان ( برای امام حسین-ع)
-----------------------------------------------------------



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا



از کعبه شد جدا سیدالشهداء

به قربانگاه عشق، می‌رود از منا



حسین فاطمه ، عزیز مصطفی

نور چشم علی ، همتای مجتبی



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا


ای که پاینده شد ، از تو دین خدا



پیوسته بر لبش ، لبیک و یاربش

یار همراز او ، قهرمان زینبش


همگامی با وفا ، در نماز شبش

همناله ، همنوا ، در هنگام دعا



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا



آماده کن بستر ، بر سبط پیغمبر

راهت گل افشان کن ، در مقدم اکبر



ای آغوش مهرت ، مهد علی اصغر

رقیه مهمان است ، منزل کن مهیا



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا


خون مبارزین ، رویت کند رنگین

ای خاک تو مهر ، نماز مصلین



داری عجب آبی ، آب حیات است این

آید لب فرات ، یک تشنه لب سقا



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا



ای ماه محرم ، ماه خون و شمشیر

ای روز عاشورا ،تو روز عشق و تکبیر



انقلاب ایران ، دارد ز تو تأثیر

گلگون ز شهیدان ، شد بهشت زهرا



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا



هر مکان کربلاست ، هر زمان عاشوراست

رشته مهر او ، رمز وحدت ماست



ماتمش جاویدان ، پرچم او بر پاست

«حجت بن الحسن» ، گرید در این عزا



السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا


____________________________________________




شعر وداع آتشین از حبیب الله چایچیان
-------------------------------------

زین وداع آتشین، کز شهر قرآن می‌کنی

آستان وحی را ، بی تاب و حیران می‌کنی



ای که با جمعی پریشان ، از مدینه می‌روی

قلب زهرا را ، ز حال خود پریشان می‌کنی



تا ابد بنیاد غم ، از غصه ات ماند بپا

کاخ شادی را چرا با خاک یکسان می‌کنی ؟



ای که مصباح هدایت هستی و فلک نجات

از چه با این اشکها ایجاد طوفان می‌کنی ؟



با عزیزان می‌روی و ، زادگاه خویش را

پیش چشم فاطمه ، خالی ز جانان می کنی



سینه بشکسته او ، رفت از یادش دگر

با دلی بشکسته هجران را چو عنوان می‌کنی



مصطفی را قصه پیراهنت مدهوش کرد

زینب از این پیرهن بردن ، پشیمان می‌کنی



ای ذبیح کربلا ، جانها فدای حج تو

ای که خود را در منای عشق ، قربان می‌کنی



در طوافت کعبه بر گرد تو می گردد حسین

کآمدی ، در بیت حق ، تجدید پیمان می کنی



اشک بیت الله می‌جوشد ، ز چشم زمزمش

از حرم ، ثارالها ، تا قصد هجران می‌کنی



کعبه بگرفته ست دامانت ، که برگرد ای حسین

این حرم را ، ز فراقت ، جسم بی جان می‌کنی



مروه گردد بی فروغ و ، بی صفا گردد صفا

کربلا خوش باد ، کآنجا را گلستان می‌کنی



نهضت خونین تو ، سرمشق آزادی بود

بهترین تعلیم را ، از درس قرآن می‌کنی



جان فدای تربت تو ، ای طبیب جسم و جان

درد عالم را به درد خویش درمان می‌کنی



ابر رحمت می شود ، این چشمه اشکت ( حسان )

ز آن ، تاریک قبرت ، نور باران می‌کنی


______________________________________________________



شعر صحیفه درد از جواد حیدری ( امام سجاد-ع )
--------------------------------------------


آنكه در اوج عطش رنج و بلا ديده منم

كوفه و شام غم و كرب و بلا ديده منم



يادگار عطش و مشك بود چشم ترم

ياد لبهاى ترك خورده بسوزد جگرم



منكه سجادم و از سلسله فاطمه‏ام

شاهد سجده بى دست مه علقمه‏ام



پاره پاره بدن پاك برادر ديدم

وقت دفن بدنش جاى همه ناليدم



قد كشيده بدن قاسم رعنا ديدم

سر او را به روى نيزه اعدا ديدم



ديده‏ام آنكه گلويش هدف حرمله شد

سهم او تير سه پر از طرف حرمله شد



ديده‏ام زير سم اسب تن بابا را

جمع كردم به حصيرى بدن بابا را



ديده‏ام آتش بيداد ميان خيمه

كودكى از نفس افتاد ميان خيمه



سوخته از ستم شام غريبان دل من

همه شب گريه بود روشنى محفل من



مجلس ابن زياد و غم كوفه ديدم

خارجى گفت مرا دشمن دين، رنجيدم



شام از كوفه و از كرب و بلا بدتر بود

بخدا عمه مظلومه من مضطر بود



ميهمان ستم قوم يهودم كردند

زائر چهره نيلى و كبودم كردند



نيزه رأس پدر را چو عدو بازى داد

ديدم آنجا سر بابا به روى خاك افتاد



زخم لب ديده‏ام و چوب جفا جوى يزيد

اندر آن بزم جفا خواهر من مى‏لرزيد



نرود از نظرم صحنه آن وقت سحر

خواهر كوچك من بود به دنبال پدر



شد فدايى من و همسفران، دردانه

جان فدا كرد به يك بوسه در آن ويرانه



منكه در راه خدا نوح و خليل صبرم

فخرم اين است كه فرزند قتيل صبرم



من چهل سال به ياد پدرم ناله زدم

ديده‏تر، روز و شب اندر سحرم ناله زدم



حال، مسموم شدم پاره جگر گرديدم

با دل خسته‏مهياى‏سفرگرديدم



نام دين از اثر سجده من گشته رفيع

مى‏روم چونكه بود منتظرم خاك بقيع


__________________________________________________



شعر درد و غم از محسن حافظی ( امام سجاد)
---------------------------------------

مدينه من بسى درد و غم و رنج و محن ديدم


نبيند هيچ كس اين روزهايى كه من ديدم



مدينه گو: حسينت كو كه تا گويم به دشت خون


تن صدچاك او بر خاك، بى غسل و كفن ديدم



مدينه شد بهار ما خزان در دامن صحرا


كنار يكدگر پژمرده ياس و ياسمن ديدم



مدينه گو: چرا عباس را همره نياوردى


كه تا گويم جدا دست علم گيرش ز تن ديدم



اگر گويى كجايند اكبر و اصغر، دهم پاسخ


كه من آن غنچه و گل، چيده در صحن چمن ديدم



مدينه شام رفتم كوفه رفتم كربلا رفتم


به هر جا رو نهادم بحر غم را موج زن ديدم



مدينه در كنار تربت گل هاى عاشورا


هزاران بلبل خوش نغمه را غرق محن ديدم



مدينه با چراغ آه مى آيم به سوى تو


كه من در بزم خون، خاموش شمع انجمن ديدم



به طبع «حافظى» افروختم صد شعله سوزان


چو او را سوز و شور و حال در ساز سخن ديدم


__________________________________________________________




شعر حضرت اسیر از رضا جعفری ( حضرت زینب-س)
--------------------------------------------------



ای حضرت اسیر به گرداب غصه ها


ای بانوی مجلله٬ ارباب غصه ها



ای تشنه لب بیا و کمی آب خوش نوش


دریای عشق! عاشق بی آب غصه ها



یک عمر آب خوش زگلویت فرو نرفت


حالا شدی تو بانوی سیراب غصه ها



یکسال دوری و غم و غربت چطور بود؟


دوری ز قبر کودک شاداب غصه ها



رجعت نموده ای به خرابه چرا شما؟!


باز آمدی به مبدآ مرداب غصه ها



این قوم شاهد وفای تو بودند روز و شب


ام البنین(س) گواست تویی باب غصه ها



حالا بخواب راحت و دیگر غمین مباش


راحت بخواب بانوی بیخواب غصه ها



___________________________________________________________________




شعر دست رشید از علیرضا لک (حضرت عباس -ع )
-------------------------------------------



سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟


یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟



با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش


این آرزوی توست مبادا بخورد تیر



تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی


تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر

***

حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی


تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر



تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...


چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر



تو خواسته ای حال که آبی نرساندی


سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر


***

تو خواسته ای تا همه دار و ندارت


پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر



__________________________________________________________



شعر غم در کربلا از علی اکبر ناجیان (حضرت علی اکبر -ع )
-----------------------------------------------------------


آه از آن روزی که غم در کربلا برپاستی


هم زمین نینوا و روز عاشوراستی



یکطرف اشرار کوفه وان دگر سلطان دین


بهر یک مظلوم و بیکس شورش و غوغاستی



انقلابیون بکردند انجمن در کربلا


در سردین و حقیقت ؟ وه عجب دعواستی



خاندان هل اتی و عترت طه بدند


در کنار آب دریا ، لیک قحط ماستی



شد یکایک یاور و یارش شهید


نک مصیبت بود اعظم محشر کبراستی



نوبت میدان چو بر شهزادة اعظم رسید


در حریم کبریا فریاد واویلا ستی



آن جوانیکه ببودش مظهر ختم رسل


بر عقابش شد سوار و عازم هیجاستی



در شجاعت وارث حیدر بد و شبه نبی


مرتضی صولت ولی چون مصطفاسیماستی



من نمیگویم که مادر داشته در کربلا


حالت نزع روان گر بودیش پیداستی



بانوان و دختران اندر پیش مویه کنان


از سرادق گشته بیرون محنت عظماستی



واعلیا وا حسینا لرزه بر افلاک زد


داد از آن ساعت چه گویم یا چسان برپاستی



آمدش آن شیرزاده شیر دل بر کارزار


گوئیا در جنگ خیبر چون علی باجاستی



معنی اسلام و ایمان مظهر ختم مآب


شد معرف بر خودش با این میان گویاستی



من زخورشید امامت زهرة تابنده­ام


باب من شیر خدا و مام من زهراستی



من گشودم بال و پر بر اوج همت می پرم


هر که خواهد رزم سازم هر که زرم آراستی



من علّی بن حسینم پور شاه لافتی


صاحب صمصام حیدر آنکه بی پرواستی



مرد و نامردی بباید پیش مردان آزمود


پیش من آید هر آنکس بامنش همتاستی



کرد مهمیزی اشاره بر عقابش شد خرام


جست خیزی کرد چون پرکار وهم داناستی



نقطه زد با نوک نیزه بر زمین پر کار وار


دورزد آن نقطه را ، چون نارس داناستی



صولت و سهم و صلابت در قلوب دشمنان


از چنین جولان میدان ظاهر و پیداستی



کسی نیارستی قدم بر کار زار وی


نهد هر که از نام آوران پیر یا برناستی



پنجة مردانه بر شمشیر آتشبار زد


چشم دشمن گوئیا بر صاعقه بیناستی



مرکب از راکب بماند و سرزتنها شد جدا


دستها بی جسم و پیکر بی سرو بی پاستی



راکب و و مرکب دو نیم و شد پیاده از نظام


پهلوانان زهره چاک از وحشت و پرواستی



ضرب شست حیدری از زور بازو شد عیان


آن سپاهیرا تو گفتی بیکران دریاستی



بر صفوف میمنه زد خویشتن را بیهراس


الحذر از دشمنان بر گنبد میناسیت



زد بجان دشمن آتش خرمن هستی بسوخت


دام مرگ افتاد هر کس خود زجا برخاستی



شد ز ترتیب و نظام آن لشگر سفیانیان


گرچه خواهان جلال و عزت دنیاستی



از کمین ناگاه جسته منقذ بیداد گر


گوئیا معنی بر آن شق القمر برخاستی



سروقدش خم شده آماج زخم تیر شد


صورت گلنار وی چون سوسن و رعناستی



تیر باران کرد دشمن تیر بر حلقش نشست


ارغوان از خون خود جسم و تن زیباستی



نوکرم من چون بدربار شه کرب و بلا


ناجیانم مقصدم دنیا و هم عقباستی



________________________________________________________



شعر چشمه کوثر از ناصرالدین شاه ( حضرت علی اصغر-ع )
---------------------------------------------------


خواست تا ترکند از چشمه کوثر کامش


خواست تا در صف عشاق نویسندش تک



خواست آن طفل بیاورد به بزم معشوق


گفت شه آخر قربانی ما این طفلک



قطرة آب زکامش منمائید دریغ


کز عطش لب بدهن میمکد اندک اندک



دانی آن تیر بلا گشت ز دست که رها


آنکه بنمود از اول بجهان غصب فدک



شاه خون علی اصغر بسما میپاشید


یعنی عاشق من و معشوق تو و این سنگ محک



گفت با ناله که ای بلبل خوش الحانم


بسوی باغ جنان میروی الله معک



گرچه پابسته و دلخسته ز دستم رفتی


لیک آسوده شدی از ستم جور فلک



__________________________________________________________



شعر ای یادگار حضرت زهرا از حبیب الله چایچیان ( حضرت رقیه -س )
---------------------------------------------------------------



اي همنشين زينب، نام حسينت بر لب

داري چه آتشين تب، من در کنارت امشب


با گريه تو گريم


در اين سفر به هرجا، در سير کوه و صحرا

گوئي: کجاست بابا؟ من مات ازين تمنا


با گريه تو گريم


اي دخت پاک لولاک، گريان ز داغت افلاک

خفتي به سينه خاک، چون اشک تو، کنم پاک


با گريه تو گريم


گاهي به ياد اکبر، گاهي ز داغ اصغر

داري دلي پر آذر، اي دخت نازپرور


باگریه توگریم


چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره

گوش تو گشته پاره، دارم غمي دوباره


با گريه تو گريم


از آن هجوم و يغما، آثار خشم اعدا

بر چهره تو پيدا، اي يادگار زهرا


با گريه تو گريم



_________________________________________________
ارسال پست

بازگشت به “شعر”