»زندگانى حضرت زينب سلام اللّه عليها«

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

»زندگانى حضرت زينب سلام اللّه عليها«

پست توسط مائده آسمانی »

[align=center]بسم الله الرحمن  

مقدمه

((عـاشـورا)) واژه اى اسـت خـاطـره انـگـيـز كـه پـيوسته ، فداكارى ، شجاعت ، جوانمردى ، ايستادگى در برابر بيدادگرى ،
پيروى از رهبر و حمايت از دين را به همراه دارد.

((عاشورا)) مشعل فروزانى است كه بر تارك تاريخ ، روشن و پرتلا لؤ مى درخشد.
((عاشورا)) روزى است پرشكوه كه از يادها نمى رود.
روزى است كه دست خزان فراموشى به دامن خاطره هايش ‍ نمى رسد.
روزى است كه ارزشهاى گره خورده با هويّت انسانى انسانها را به نمايش مى گذارد.

روزى است كه فرياد بلند ((هيهات مِنَّا الذِّلَّةَ)) ابرمرد تاريخ حسين بن على عليهماالسّلام را چـونـان پـتـكـى آهـنـيـن بـر سـر سـتـمـگـران
تـاريـخ فـرود آورده و طبل رسوايى خون آشامان سلطه گر را در هر زمان و مكان به صدا درمى آورد.
كـلام آخـر،
((عـاشـورا)) روزى اسـت كـه پـيـكـار پـايـان نـاپـذيـر حـق بـر ضـد بـاطـل ، عـدل بـر ضد ستم و ايمان در برابر بى ايمانى و مرگ با عزّت
را در برابر ذلّت پذيرى و... به نمايش مى گذارد.



عقيله بنى هاشم

((زينب كبرى ))، عقيله بنى هاشم ، سوّمين فرزند حضرت امير المؤ منين على بن ابيطالب و حـضـرت فـاطـمـه زهـرا عـليـهـمـاالسـّلام اسـت كـه در روز
پـنـجـم جـمـادى الاول سـال پـنجم يا ششم هجرى ، در مدينه طيبه ديده به جهان گشود و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نام ((زينب )) را براى وى برگزيد.
اوتـازه بـه سـن پـنـج يـا شـش سـالگـى رسـيـده بـودكـه جـدبـزرگـوارش ‍ رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و پس از اندك فاصله اى ، مادر ارجمند و گرانمايه اش
فاطمه زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ را از دست داد.

اگـر چـه تـنـهـا انـدك زمانى سعادت درك حضور اين دو بزرگوار را داشت امّا در همين مدت كـوتـاه كه آغاز شكل گيرى شخصيت او بود، از پرتو تابناك انوار طيبه آن
دو معصوم ، سرمايه گرانبهايى براى آينده خويش كسب كرد.

وى از آن پس ، تا هنگامى كه سن 35 سالگى را پشت سر نهاد، از تربيت و مصاحبت پدر والامـقـام خويش ، على مرتضى عليه السّلام برخوردار بود و در اين
مدت ، با تمام وجود، شـاهـد خـانـه نـشـيـنـى و مـظـلومـيـت آن مـردى بـود كـه از آغـاز دعـوت رسول اسلام تا لحظه رحلت آن پيامبر راستين ، شب و روز
پروانه وار، گرد شمع وجود محمّدى صلّى اللّه عليه و آله ر طواف بود و براى نشر آئين او، صادقانه تلاش مى كرد.

زيـنـب ـ سلام اللّه عليها ـ به چشم خود مى ديد تنها كسى كه شايستگى و لياقت جانشينى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را داشت ، چگونه به ناحق
خانه نشين شد و چه رنجهايى را تـحـمـل كـرد، از اينكه مى ديد اسلام از مسير اصلى خود، رفته رفته منحرف مى شود و پـدرش ((عـلى )) از ايـن بـابـت ،
بـسـيـار نـاراحـت مى باشد، ولى به خاطر جلوگيرى از تـفرقه و اختلاف ، دم فرو بسته است و درد دل خويش را فقط با چاه مى گويد، زينب نيز رنج مى برد.
آرى او، نـامـلايـمـاتـى را كـه بعد از رحلت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بر بزرگ زن اسـلام ، مـادر گـرامـيـش فـاطـمـه زهـرا وارد شد، همه و همه را لمس كرد و
آنچه در مدت 25 سـال خـانه نشينى پدر ارجمندش را رنج مى داد با تمام وجود احساس مى كرد. در تمام اين مـدت ، او درس مى آموخت . او نه تنها در مكتب
پدر با فرهنگ و معارف اسلام واقعى آشنا مى شد، بلكه در جريان دقيق ترين مسائل سياسى و اجتماعى جهان اسلام نيز قرار مى گرفت . در دوران كـوتـاه
خـلافـت ظـاهـرى مـولاى مـوحـديـن كـه چـهـار سـال و نـه مـاه بـيـش نـپـايـيـد، زيـنب كبرى ـ سلام اللّه عليها ـ همراه همسر و پسر عمويش
((عبداللّه بن جعفر طيّار)) و فرزندان خود، راهى كوفه شد تا در كنار پدر باشد.


هـمـسـر او ((عـبـداللّه )) اوليـن مـولود اسـلام اسـت كـه در حبشه ديده به جهان گشود و بر شـرافـت و عظمت او همين بس كه پدرى چون ((جعفر طيّار)) دارد
و مادرى چونان ((اسماء بنت عميس )).


چـون حـضـرت زيـنـب ـ سـلام اللّه عـليـهـا ـ در تـمـام احـوال ، مـطـيـع و مـنـقـاد عـلى و حـسنين عليهم السّلام بود، لذا هر چه آنان مصلحت مى ديدند
((عـبـداللّه )) نـيـز انـجـام مـى داد، از ايـن رو، در دوران خلافت ظاهرى على عليه السّلام با هـمـسـر و فـرزنـدانـش به كوفه رفت و هنگامى كه
امام حسن مجتبى عليه السّلام از كوفه راهـى مـديـنـه شـد، او نيز به مدينه برگشت و چون امام حسين عليه السّلام راهى ((حجاز)) شـد، بـه دستور امام
در مدينه ماند تا در كنار ((محمَّد حنفيه )) باشد و اخبار آنجا را براى امام حسين بفرستد.

و نـيـز وقـتـى مـتوجه حركت امام حسين عليه السّلام به جانب كوفه شد، با دو پسر خويش ((محمَّد و عون ))، خود را به او رسانيد. و چون امام مجدداً به او
امر كرد كه در مدينه باقى بـمـانـد، خـود بـه مـديـنـه بـازگـشـت و پـسـران خـود را سـفـارش كـرد تـا در هـر حال ، امام خود را يارى كنند و آنان نيز تا آنگاه كه
شربت شهادت نوشيدند از كمك كردن به امام خود كوتاهى نكردند.
مورخين ((عبداللّه )) را بى نهايت بخشنده ، بردبار، عفيف ، با سخاوت ، داراى طبعى عالى ، هـمت بلند و گذشتى عجيب ، معرفى كرده اند تا آنجا كه او را
((درياى جود و سخاوت )) لقب داده اند.
آرى در دوران خـلافـت عـلى عـليـه السـّلام زيـنـب كـبرى در كوفه اقامت داشت ، لذا با تمام اتـفاقات اين دوران ، از نزديك آشنا و در هدايت مردم و نشر معارف
اسلام ، عهده دار وظايفى بود.
از اقـامـت مـولاى مـتـقـيـان و خـانـدانـش در كـوفـه ، يـك سال مى گذشت كه گروهى از زنان ، شوهران خود را به خدمت امام فرستادند و پيام دادند كه ما
شنيده ايم زينب كبرى نيز مانند مادرش حضرت زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ از علم و دانش فـراوانـى بـرخوردار است ،
لذا اجازه فرماييد از خرمن علمش برخوردار شويم .


امـام اجـازه دادنـد و جـلسـه درس و تـفسير زينب ـ سلام اللّه عليها ـ بدين نحو آغاز شد. يك روز ضـمـن ايـنكه حضرت زينب ((آيه كهيعص )) از ابتداى سوره مباركه مريم راتفسير مى كـرد، ((امـيـر المـؤ مـنـيـن )) وارد شـد و سـخـنـان او را در مورد اين آيه شنيد، سپس ‍ فرمود:

((دخـترم ! در اين كلمه رمزى وجود دارد و به مصيبتها و مشكلاتى كه به شما وارد مى شود اشاره دارد)).

آرى ، بـى هـيـچ تـرديـدى ، زيـنـب كـبـرى عليهاالسّلام در كوفه ، شاهد و ناظر بود، چه پـيـمان شكنيها، حيله و نيرنگها و بى انصافى ها كه ناكثين و قاسطين و مارقين و كوفيانِ سـست عهد و پيمان شكن متلون ، در حق علىّ مرتضى روا داشتند، تا آنجا كه به تعبير خود امام معصوم :

روزى چـون حـيوانات تشنه اى كه با ولع به سوى آب ، سرازير مى شوند، گرداگرد پـدرش را گـرفـتـنـد و از او خـواسـتـنـد كـه رهـبـرى آنـان را قـبـول كـنـد، دسـت بيعت به سويش دراز كردند و اما وقتى على عليه السّلام دعوت آنان را اجابت كرد، در ديگر روز، پيمان خويش را شكستند و شمشير به رويش كشيدند ودر بصره
با او جنگيدند و رزم جمل را به راه انداختند.


دخـتـر على ؛ زينب كبرى شاهد بود وقتى پدرش حكمرانان فاسدى را كه در حق مسلمين ستم روا مـى داشـتـنـد و بـا اسـلام راسـتـيـن ، بـيـگـانـه بـودنـد، از حـكـمـرانـى عـزل و بـه جـاى آنـان ، مـردانـى بـاتـقوا، پاك و مؤ من را منصوب كرد. حاكم پليد شام ، مـعاويه فاسد، چه مصيبتى به بار آورد! و در جنگ صفين چه گذشت ؟! و قضيه ((حكميت )) چـگـونـه بـه وجـود آمـد؟ و ((نـهروانيان )) چرا به گمراهى كشيده شدند و بالا خره پيامد عـدل امـام پـرهـيـزگـاران ايـن شـد كـه در نـوزدهـم مـاه رمـضـان سـال چـهلم هجرى و در محراب عبادت ، به دست يكى از خوارج نهروان به نام ((عبدالرحمن بن ملجم مرادى )) ضربت خورد و در بيست و يكم همين ماه ، به شهادت رسيد.

بـلى ، او ديـد كـه حـكـومـت كـوتـاه عـلى ، پـيـوسـتـه در نـبـرد و مبارزه عليه يغماگران و تـجـاوزگـران بـه بـيـت المـال مـسـلمـين ، سپرى شد و پدرش
‍ على مرتضى عليه السّلام قربانى عدالت و دادگرى خويش شد، شربت شهادت نوشيد و دعوت حق را لبيك گفت .

و بـعد از شهادت على عليه السّلام حضرت زينب عليهاالسّلام شاهد بود كه پيمان شكنان سـسـت عـهـد، بـابـرادر بـزرگـوارش حـضـرت امـام حـسـن مـجـتـبى
عليه السّلام چه رفتار نـاجوانمردانه اى داشتند! و چه خيانتهايى نسبت به جنابش انجام دادند! تا آنجا كه آن امام بـرحـق ، نـاگـزيـر شـد بـا فردى مانند معاويه ،
پيمان ترك مخاصمه امضا كند، البته صـلحـى كـه بـه عـظـمـت قيام حضرت امام حسين عليه السّلام در افشاى مفاسد حكومت اموى ، رسـوا كـنـنـده و بـراى
اسـلام ، پـرارزش و حـيـاتـى بود و زمينه را براى ((نهضت خونين كربلا)) آماده كرد.

زيـنـب عـليـهـاالسـّلام در تمامى دوران ده ساله امامت امام مجتبى عليه السّلام شاهد مصيبتهاى بـزرگـتـرى بـود و هـرچـه زمـان مـى گـذشـت ، مـصـايـب ، دردنـاكـتـر مـى شد تا آنكه در سـال پـنجاهم هجرى ، امام حسن عليه السّلام به دست همسرش ((جعده )) كه دختر ((اشعث بن قيس ))بود،
(با زهرى كه معاويه ،پنهانى براى جعده فرستاده بود) به شهادت رسيد.

زينب كبرى ، از تمامى مصايبى كه بعد از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله راى اسلام پيش آمد، آگاه و بر همه آنها شاهد و ناظر بود. او از كليه جنايات ، ظلمها، خيانتها، حيله ها و مـكـاريـهـاى مـعـاويـه و اطـرافـيـانـش ، در طـول خـلافـت عـلى عـليـه السـّلام و امامت حسنين عليهماالسّلام كه جمعا 25 سال به درازا كشيد، آگاه بود.
مـى ديـد و مـى شـنـيـد كـه چـگـونـه مـردى حـيوان صفت و پست به نام معاويه كه از دودمان سرسخت ترين دشمنان اسلام و فرزند كينه توزترين كفّار قريش
يعنى ابوسفيان و هند جگرخواره است و از اسلام راستين ، كوچكترين بويى نبرده ، خود را خليفه مسلمين قلمداد مى كند و دست به انجام كارهايى مى زند
كه باعث احياى سنتهاى غلط دوران جاهليت مى گردد و اصولاً سرلوحه اهداف ديانت مقدس اسلام ، مبارزه با آنهاست .
چـه دردنـاك اسـت وقـتـى زينب كبرى مى شنيد كه پست فطرتان نامسلمان ، بر بالاى منبر رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله به على بن ابيطالب عليه السّلام
ناسزا مى گويند، هـمـان عـلىّ بـزرگ و بـا عـظـمـتـى كـه نـزديـكـتـريـن مـردم بـه رسـول خـدا بـود و فـداكاريهايش در راه اسلام ، زبانزد خاص و عام و كتاب
فضايلش را حدى متصور نبود.
هـمـان كـسـى كـه از سـن كـودكـى تـا لحـظـه شـهـادت ، 53 سـال در راه بـه ثـمـر رسانيدن اسلام تلاش مى كرد و اولين مردى بود كه اسلام آورد و تـنـهـا فـردى
كه شمشيرش در بدر و احد، خندق و خيبر، باعث تثبيت موقعيت اسلام شد و در شاءن وى گفته شده :


 ((لا فـَتـى اِلاّ عـَلى لا سـيـفَ اِلاّ ذوالفـقـار)).  

و عظمت پيكارش در راه اسلام تا بدان پايه رسـيـد كـه حديث ((ضَرْبَةُ عَلِي يَوْم الْخَنْدَقِ اَفْضَل مِنْ عبادةِ الثّقلينِ))، جامه پرافتخارى است كه فقط بر پيكر رساى
او سازگار است و لاغير.


امـا زيـنـب ، مـى شنيد كه معاويه به على عليه السّلام نسبت نامسلمانى مى دهد و ناسزا مى گـويـد و دوسـتـان على عليه السّلام يكى بعد از ديگرى ،
چون ((حجر بن عدى ، عـمـروبـن حـمق ، حضرميان و ميثم تمار)) شربت شهادت مى نوشند. و مى ديد كه حسين عليه السّلام چون شيرى خشمگين كه
در قـفـس گـرفتار آمده باشد، از بدى اوضاع ناراحت است و مى خروشد، ولى به خاطر حرمت صـلحـنـامـه اى كـه امام حسن عليه السّلام امضا كرده بود،
سكوت اختيار كرده و منتظر مرگ مـعـاويـه اسـت ، تـا قيام كند، قيامى به ژرفاى تمامى نهضتهاى جهان و عظمت همه قيامهاى تاريخ . و زينب نيز رسالتى به
بزرگى رسالت قيام حسين عليه السّلام در اين نهضت نـجـات دهـنده براى خود احساس مى كرد، رفته رفته بعد از شهادت امام حسن عليه السّلام معاويه
زمزمه ولايت عهدى يزيد را ساز كرد و امام حسين عليه السّلام نيز از اوضاع بسيار ناراضى بود. جاسوسان معاويه از جمله ((مروان بن حكم )) به وى نوشتند كه :


((اشراف عراق با حسين بن على عليهماالسّلام محرمانه مكاتبه دارند)) و معاويه هم در نامه اى آميخته از تـهـديـد و تحبيب ، امام حسين عليه السّلام را از اقدامهاى انقلابى برحذر داشت . همه اين مـسـائل به همانگونه كه بر روى اقدام آينده امام حسين (ع ) در قيام بزرگش اثر بخشيد، در روحـيـه زينب كبرى نيز
بى تاءثير نبود، در اينجا بسيار بجاست كه پاسخ امام حسين عليه السّلام به نامه معاويه را نقل كنيم .



[align=left]ادامه دارد... 
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

 بسم الله الرحمن الرحیم 


نامه امام حسين (ع ) به معاويه

((اَمّا بَعْدُ :فَقَد بَلَغَنى كِتابُكَتَذْكُرُ اَنَّهُ قَدْ بَلَغَكَ عَنّى اُمُورٌ اَنْتَ لى عَنْها راغِبٌ وَاَنَا بِغَيْرِها عِنْدَكَ جَديرٌ،فَاِنَّ الْحَسَناتِ لايَهْدى لَها وَلا يَسْدِدُ اِلَيْها اِلا اللّهُ.

وَاَمّا ما ذَكَرْتَ اَنَّهُ اِنْتَهى اِلَيْكَ عَنّىفَانَّهُ اِنَّما رَقاهُ اِلَيْكَ الْمُلاقُونَ الْمُشّاؤُون بِالنَّميم .وما اُريدُ لَكَ حَرْبا وَلا عَلَيْكَ خِلافاوَاَيْمُ اللّهِ اِنّى لَخائفٌ للّهِِ فى تَرْكِ ذلكَ

وَما اَظُنُّ اللّهَ راضِيا بِتَرْكِ ذلِكَوَلا عاذِرا بِدُونِ الاِْعْذارِ فيه اِلَيْكَوفى اوُلئكَ الْقاسِطينَ الْمُلْحِدينَ حِزْبِ الظَّلَمَةِ وَاَوْلِياءِ الشَّياطين .

اَلَسْتَ الْقاتِلُ حُجْرا اَخا كَنْدَةَ وَالْمُصَلّينَ الْعابِدينَ؟الَّذين كانُوا يُنْكِرُونَ الظُّلْمَ وَيَسْتَعْظِمُونَ الْبِدَعَ،وَلا يَخافُونَ فِى اللّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ،

ثُمَّ قَتَلْتَهُمْ ظُلْما وَعُدْوانا مِنْ بَعْدِ ما كُنْتَ اَعْطَيْتَهُمُ اْلاَيمانَ المُغَلَّظَةَ وَالْمَواثيقَ الْمُؤ كَّدَةَلا تَاءخُذُهُمْ بِحَدثٍ كانَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ وَلا باحِنَةٍ تَجدُها فِى نَفْسِكَ.

اَولَسْتَ قاتِلُ عَمْرِوبْنِ الْحَمِقِ صاحِبِ رَسُولِاللّهِ الْعَبْدِ الصّالِحِالَّذى اَبَلَتُهُ الْعِبادَةُ فَنحلَ جِسْمَهُ وَاءصْفَرَ لَوْنَهُبَعْدَ ما اءمِنْتَهُ وَاَعْطَيْتَهُ مِنْ عُهُودِاللّهِ وَمَواثيقِهِ

ما لَوْ اَعْطَيْتَهُ طائِرا لَنَزَلَ اِلَيْكَ مِنْ رَاءسِ الْجَبَلِ،ثُمَّ قَتَلْتَهُ جُرْاءَةٍ عَلى رَبِّكَ وَاسْتِخْفافا بِذلِكَ الْعَهْدِ؟اَوَلَسْتَ الْمُدَّعى زيادَ بْنَ سُمَيَّةٍ الْمَولُودِ عَلى فِراشِ عُبيدِ ثَقيفٍ؟

فَزَعِمْتَ اَنَّهُ ابْنُ اَبيكَ.

وَقَدْ قالَ رَسُول اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله :((اَلْوَلَدُ لِلْفِر اشِ وَلِلْع اهِرِالْحَجرُ))،فَتَرَكْتَ سُنَّةَ رَسُولِاللّهِ تَعَمُّدا وَتَبَعْتَ هَواكَ بِغَيْرِ هُدًى مِنَاللّهِ،ثُمَّ سَلَّطْتَهُ عَلَى الْعِراقين ،

يَقْطَعَ اَيْدىِ الْمُسْلِمينَ وَاَرْجُلَهُمْوَيَسْمِلُ اَعْيُنَهُمْ وَيَصْلبَهُمْ عَلى جُذوُعِ النَّخْلِ كَاَنَّكَ لَسْتَ مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ وَلَيْسُوا مِنْكَ.اَوَلَسْتَ قاتِلُ الْحَضْرَمِيّينَ؟

الَّذين كَتَبَ فيهِم ابْنُ سُمَيَّةَ اءنَّهُمْ كانُوا عَلَى دينِ عَلِي عليه السّلام فَكَتَبْتَ اِلَيْهِ اَنْ اُقْتُلْ كُلَّ مَنْ كانَ عَلى دينِ عَلِيفَقَتَلَهُمْ وَمُثِّلَ بِهِمْ بِاَمْرِكَ وَدينِ عَلِي عليه السّلام

وَاللّهِ الَّذى كانَ يَضْرِبُ عَلَيْهِ اَباكَ وَيَضْرِبُكَ وَبِهِ جَلست مَجْلِسكَ الَّذى جَلست وَلَوْلا ذلِكَ لَكانَ شَرَفُكَ وشَرَفُ اَبيكَ الرِّحْلَتَيْنِ.وقُلْتَ فيما قُلْت :

اُنْظُرْ لِنَفْسِكَ وَلِدينِكَ وَلاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ وَاتَّقِ شُقَّ عَصا هذِهِ الاُْمَّة وَاَنْ تَرِدَّهُمْ اِلى فِتْنَةٍ وَاِنّى لا اَعْلَمُ فِتْنَةً اَعْظَمُ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ مِنْ وِلايَتِكَ عَلَيْها وَلا اَعْلَمُ نَظَراً لِنَفْسى

وَلِدينى وَلاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آلهَلَيْنا اَفْضَل اَنْ اُجاهِدَكَ، فَاِنْ فَعَلْتُ فَاِنَّه قُرْبَةٌ اِلَى اللّه وَاِنْ تَرَكْتُهُ فَاِنّى اَسْتَغْفِرُ اللّهَ لِذَنْبى وَاسْاءَلُهُ تَوْفيقَهُ لاِِرْشادِ اَمْرى .

وَقُلْتُ فيما قُلْتَ: اِنّى اِنْ اَنْكَرْتُكَ تَنْكُرْنى وَاِنْ اَكِدْكَ تَكِدْنى ، فَكِدْنى ما بَدَاَلَكَ! فَاِنّى اَرْجُوا اَنْ لا يَضُرَّنى كَيْدُكَ فيَّ وَاَنْ لا يَكُونَ عَلى اَحَدٍ اَضَرَّمِنْهُ عَلى نَفْسِكَ

لاَِنَّكَ قَدْ رَكِبْتَ جَهْلَكَ وَتَحَرَّصْتَ عَلى نَقْضِ عَهْدِكَ وَلَعَمْرى ما وَفَيْتَ بِشَرْطٍ وَلَقَدْ نَقَضْتَ عَهْدَكَ بِقَتْلِكَ هؤُلاءِ النَّفَرِ الَّذينَ قَتَلْتَهُمْ بَعْدَ الصُّلْحِ وَالاَْيمانِ وَالْعُهُودِ وَالْمواثيقَ،

فَقَتَلْتَهُمْ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَكُونُوا قاتَلُوا وَقُتِلُوا وَلَمْ تَفْعَلْ ذلِكَ بِهِمْ اِلاّ لِذِكْرِهِمْ فَضْلَنا وَتَعْظيمِهِمْ حَقَّنا، فَقَتَلْتَهُمْ مَخافَةَ اَمْرٍ لَعَلَّكَ لَوْلَمْ تَقْتُلْهُمْ مُتَّ قَبْلَ اَنْ يَفْعَلُوا،

اَوْماتُوا قَبْلَ اَنْ يُدْرَكُوا. فَابْشِرْ يا مَعاوِيةَ! بِالْقِصاصِ وَاسْتَيْقِنْ بِالْحِسابِ وَاعْلَمْ اءنّ للّهِ تَعالى كِتابا لا يُغادِرُ صَغيرةً وَلا كَبيرَةً اِلاّ اَحْصيها وَلَيْسَاللّهُ بِناسٍ لاََخْذِكَ بِالظَّنَّةِ

وَقَتْلِكَ اَوْلِيائَهُ عَلَى التُّهَمِ وَنَفْيِكَ اَوْلِيائَهُ مِنْ دَوْرِهِمْ اِلى دارِ الْغُرْبَةِ وَاَخْذِكَ النّاسَ بِبَيْعَةِ ابْنِكَ غُلامٍ حَدثٍ، يَشْرُبُ الْخَمْرَ وَيَلْعَبُ بِالْكِلابِ، لا اَعْلَمُكَ اِلاّ وَقَدْ خَسَرْتَ

نَفَسكَ وَبَرَاءتَ دينكَ وَغَشثتَ رَعِيَّتَكَ وَاَخْزَيْتَ اَمانَتَكَ وَسَمِعْتَ مَقالَةَ السَّفيهِ الْجاهِلِ وَاَخَفْتَ الْوَرَعَ التُّقى لاَِجْلِهِمْ، وَالسَّلامُ. )).



ترجمه نامه امام حسين (ع )

((امـا بـعـد: نـامه ات به من رسيد، يادآور شده بودى كه گزارش ‍ نامطلوبى راجع به من بـه تـو رسـيـده و نوشته بودى كه از من جز آن انتظار دارى و به نظر تو من
براى غير ايـنـگـونه امور سزاوارم . درهاى حسنات جز به خواست خدواند بر روى كسى باز و بسته نشود.

بـايـد بـدانـى كه اين نوع گزارشات را مردمى چاپلوس و سخن چين و فتنه انگيز براى تو نقل مى كنند؛ زيرا من (فعلاً) قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم . و گمان
مى كنم كه حـقـتـعالى از ترك جنگ با تو راضى نباشد و عذر مرا در مورد سكوت در برابر تو و آن گروه قاسطينِ ملحدى كه دار و دسته شيطانند، نپذيرد.


اى معاويه ! آيا تو قاتل ((حجر بن عدى كندى )) و ياران نمازگزار و پارسايش نيستى ؟ حجر و يارانش گناهى جز اين نداشتند كه ظلم را زشت و بدعت را ناروا
مى دانستند و در راه خـدا از سـرزنش ‍ شماتت كنندگان هراسى نداشتند. تو حجر و يارانش را بعد از آنكه امان دادى و امـان خـود را بـا سـوگـنـدهـاى غـلاظ و
شـداد و پـيـمـانهاى مؤ كد، استوار ساختى ، ستمگرانه و خصمانه به خاك و خون كشيدى .


اى مـعـاويـه ! مـگـر ايـن تـو نـيـسـتـى كـه ((عـمـرو بـن حـمـق خـزاعـى )) يـار رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله را بـعـد از آنـكـه امـان دادى ، بـه قتل رسانيدى.
((عمرو بن حمق ))، آن بنده صالحى كه رنج عبادت ، او را زار و نزار كرده بـود. آنـچـنـان امانى به او دادى كه اگر با مرغان ، آن عهد و پيمان را مى بستى ، از قلّه كوهساران به نزد تو فرود مى آمدند. امانش دادى و سپس با جسارت نسبت به پروردگار و زير پا نهادن پيمان خويش ، او را به قتل رسانيدى .

اى مـعـاويـه ! آيـا مگر تو نيستى كه ((زياد بن سميه )) را كه در خانه ((عبيد ثقيف )) به دنـيـا آمـده بـود، پـسـر پـدرت خـوانـدى ؟! در حـالى كـه رسول خدا
صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:((اَلْوَلَدُ لِلْفِر اشِ وَلِلْع اهِرِ الْحَجَرْ)) و تـو بـه پـيـروى از خـواهـش نـفس خويش ، عمدا و بدون پيروى از هدايت حق ، سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به زير پا نهادى و سپس زياد را بر عراقين مسلط گـردانـيـدى تـا دسـت و پـاى مـسـلمـيـن را قـطـع كـنـد و بـه چـشـم آنـان ميل بكشد و
ايشان را بر نخلستانها ميخ ‌كوب نمايد.


اى مـعـاويـه ! مگر تو قاتل ((حضرميان )) نيستى ؟ در پاسخ نامه پسر سميه كه به تو نـوشـتـه بـود: حـضـرمـيان بر دين على هستند، نوشتى :
((كسانى را كه پيرو دين على مى بـاشـنـد، بـكـش )). و زيـاد هـم آنـان را بـنـا بـه فـرمـان تـو بـه قتل رسانيد؟


بـه خـدا سـوگند! اين دين على عليه السّلام بود كه به تو و پدرت ، عزّت داد و تو را بـه مـقامى رسانيد كه اكنون قرار دارى . و اگر دين على عليه السّلام بود
، شرف تو و پدرت همان مسافرتهاى تابستان و زمستان بود.

نـوشـتـه بـودى كه به خاطر خودت و دينت و امت محمد صلّى اللّه عليه و آله كوت كن و از ايـجـاد شكاف بين اين امت و بپا شدن فتنه ، جلوگيرى بنما. من براى اين امت ، فتنه اى را بـزرگتر از ولايت تو بر ايشان نمى شناسم و هيچ كارى را براى دينم و امت محمد صلّى اللّه عـليـه و آله پـرفـايـده تـر و افـضل بر اين نمى دانم
كه بر ضد تو برخيزم . و اگر در برابر تو به جهاد قيام كنم فقط به خاطر نزديكى به خداست .


اى مـعـاويـه ! من در برابر اين فجايع ، آرام نشسته ام ، ولى به درگاه خداوند از اين سكوت استغفار مى كنم و از او مى خواهم كه بر من ببخشايد. و بر تصميم من رشد و استوارى بخشد تا بر ضد تو برخيزم .

گـفـته بودى كه اگر از تو بيزارى جويم از من بيزارى خواهى جست و اگر بر ضد تو قـيـام كـنـم ، بر عليه من قيام خواهى كرد، هر مكر و حيله اى كه مى توانى در
مورد من بكار بـنـد، امـيـدوارم كـه مـكر تو به من زيانى وارد نكند. و هيچ كس براى تو زيانبخش تر از خـودت نـمـى بـاشد؛ زيرا تو بر مركب نادانى خويش همى رانى
و بر پيمان شكنى خود، حـرص مـى ورزى . تـو هـيـچگاه به پيمانى وفا نكردى مگر اينكه پيمان خود را با كشتن كسانى كه با آنان عهد بسته بودى ، نقض كردى .
تو آنان را بعد از صلح و سوگند و عـهـدهـا و مـيـثـاقـها به قتل رسانيدى ، كشته شدند بدون آنكه كسى را كشته باشند. تنها گـنـاهـشـان ايـن بـود كه از فضايل و مناقب ما ياد مى كردند و به بزرگى مقام ما اعتراف داشـتـنـد. از تـرس آنـكـه بـا تـو بـه جـهـاد بـرخـيـزنـد، آنـان را كـُشـتـى . شـايـد قبل از آنكه دست به كارى
مى زدند خود مى مردى و يا آنان وفات مى كردند.


مژده اى معاويه ! كه در روز قصاص ، به حساب تو رسيدگى خواهد شد و بدانكه خداوند تبارك و تعالى را نامه اى است كه خُرد و كلان همه چيز در آن ثبت و ضبط است . و خداوند فراموش نخواهد كرد كه تو مردم را با پندار مؤ اخذه مى كنى و اولياى او را به ناحق به قتل رسانيده اى و يا از خانه و كاشانه آنان را به ديار غربت
تبعيد كرده اى . و اينكه هم اكـنون براى پسر ناسزاوارت كه شراب مى نوشد و سگبازى مى كند، از مـردم بـيـعـت مـى گـيـرى و من مى دانم كه زيان اين
كارها جز به تو، هيچ كس را نخواهد رسـيـد. از ديـن ، بيزارى جسته اى و بر امت اسلام ، حيله ورزيده اى و در امانت ، خيانت كرده اى و از سـبـك مـغـز نـادان ، سـخـن شنيده اى و پرهيزگاران پارسا را به خاطر آنان آزرده كرده اى ، والسلام )).


در سـال 60 هـجـرت ، مـعـاويـه از دنـيـا رفت و يزيد پليد جانشين او شد. يزيد با زور و فـشـار و تـهـديد، مى خواست از سيدالشهداء عليه السّلام بيعت بگيرد كه
امام حسين عليه السـّلام قـيـام كرد و به عنوان اعتراض ، به مكه رفت و سپس از آنجا راهى عراق شد او در ايـن سـفـر پـرارزش و تـاريـخ ‌سـازِ خـويـش ، زن و فـرزنـد و اهـل بـيـت و نـزديـكـان خـود را هـمـراه بـرد، كـه از آن جـمـله اسـت خواهر والامقامش زينب كبرى عليهاالسّلام .


هـنـگـامـى كه سرور آزادگانِ جهان حسين بن على عليهماالسّلام از مكه عازم عراق شد، همسر حـضـرت زيـنب ؛ يعنى ((عبداللّه بن جعفر طيار)) و برادر زاده
على بن ابيطالب ، دو پسر خـويـش به نامهاى ((عون و محمد)) را به نزد امام حسين عليه السّلام فرستاد و در نامه اى از او خـواسـت كـه از رفـتـن بـه كـوفه
منصرف شود. اين دو، خود را در وادى ((عقيق )) به قافله عشق و شهادت و كاروان سرنوشت ساز تاريخ ، سپاه حسين عليه السّلام رسانيدند. عـبـداللّه بـن جعفر نيز امان نامه اى از حاكم مدينه ((عمرو بن سعيد)) براى امام حسين عليه السـّلام گـرفـت و در وادى ((ذات عـرق )) خود را به امام عليه السّلام سانيد و از آن جناب خواست كه به مدينه برگردد.


امـا آن حـضـرت فـرمـود:((جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خواب به من دستور داده راهـى را كـه در پيش گرفته ام ادامه دهم )) و سپس جواب نامه عمرو بن سعيد را نوشت . و بـه عـبـداللّه داد تـا به مدينه ببرد. عبداللّه به دو فرزند خود محمد و عون سفارش كرد كـه از حـضـرت امـام حـسـين عليه السّلام ست برندارند و آنگاه آن دو را به امام حسين عليه السـّلام سـپـرد و خـود هـمـراه نـامـه آن حـضرت به مدينه رفت . بنا به نوشته برخى از مـُورخـين ، ((عون )) فرزند حضرت زينب عليهاالسّلام و ((محمد)) از همسر ديگر عبداللّه بن جـعـفـر بـود و هردو در كربلا شهيد شدند ، لكن مشهور آن است كه اين دو پسر، فرزندان حضرت زينب بوده اند.

كـاروان حـسـينى بعد از طى طريق و گذشتن از منازل مختلف ، در وادى طف و سرزمين كربلا فـرود آمـد و سـرانجام در روز عاشوراى سال 61 هجرى ، قهرمانان عاشق پيشه سپاه حسين عـليـه السـّلام عـلى رغـم تـعـداد انـدك خويش ، در برابر لشگريان ابن سعد، حماسه اى جـاويـد آفـريـدنـد و به جهانيان درس شهامت
و از خودگذشتگى دادند. و به تمام نسلها و تمامى جهان اعلام كردند كه :((مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است )). و هنوز هم كه هنوز اسـت ، صـداى رسـا و جـانـبـخش حسين عليه السّلام در جهان طنين انداز است كه :((فرومايه پسر فرومايه ! (19) مرا در ميان مرگ و زندگى مخيّر كرده است ولى من مرگ بـا عـزت را
بـر زنـدگى با ذلّت ترجيح مى دهم ، من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ستمگران را جز ذلّت و خوارى نمى بينم )).




 بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است ------------------------------------ كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است  


گروهى بر حسين عليه السّلام خرده مى گرفتند و مى گفتند در اين سفر كه سرانجام آن بـه جـنـگ و خـونـريـزى خـواهـد كـشـيـد، چـرا زن و فـرزنـد و اهـل بـيت خويش را به همراه مى برد؟ آنان نمى دانستند كه آن جناب با اين كار خويش ، مى خـواهـد عـمـلاً ثـابـت كـنـد كـه در يـك قـيـام اجـتـمـاعـى ، تـمـامـى بـافـتهاى جامعه از كودك خردسال تا پير كهنسال و زن و مرد، همه بايد حضور داشته باشند و هركدام را رسالتى است كه بر ديگرى نيست .

عـظـمـت ايـن كـار بزرگ آن حضرت ، وقتى آشكار شد كه نبرد عاشورا به پايان رسيد و اهـل بـيـت آن جـنـاب اسير شدند و با پايان يافتن جنگ مسلحانه در
ميدان كربلا، رسالت و مسئوليت زينب كبرى عليهاالسّلام و ديگر اسيران ، شروع شد و حركت فرهنگى آنان عليه سپاه ظلمت ، آغاز گرديد. اينجا بود كه اهميت اقدام بسيار بجا و حساب شده امام حسين عليه السّلام اهر گشت .

اگـر حـسـيـن عليه السّلام تنها با گروهى از مردان جنگى قيام كرده بود و افراد خانواده اش را هـمـراه نـمـى برد، با پايان يافتن نبرد، همه چيز تمام مى شد و
نهضت نجات دهنده اش نـمـى توانست آن اثر جدّى و سريع را داشته باشد و در تاريخ ، نقشى ابدى را به عـهـده گـيـرد. و بـا توجه به وسايل ارتباط جمعى آن
روزگاران ، همه چيز به زودى در بـوته فراموشى قرار مى گرفت و جنگ سرنوشت ساز كربلا مانند هزاران صحنه نبرد ديـگر، در سينه تاريخ ، مدفون مى شد. و چه بسا تحريفگران دربارى ، آن را به نفع يزيد، ثبت مى كردند.

اما اگر قيام ارزنده حسينى همچنان در طول تاريخ براى هميشه تازه و سازنده باقى مانده اسـت ، يـكـى از عـوامل آن اين است كه امام عليه السّلام همه ابعاد
آن را محاسبه كرده بود و كاروان اسيران ، همان نقشى را در به ثمر رسانيدن اين انقلاب عهده دار بودند كه گروه 145 نـفـرى شـهـيـدان كـربـلا عـهـده دار آن بـودنـد.


و عـظـمـت نـقـش زينب عـليـهـاالسـّلام در سـرپرستى گروه 84 نفرى اسرا به همان اندازه عظمت داشت كه عظمت رهـبـرى حـسـيـن عـليـه السـّلام و
قـيـام خـونين عاشورا از آن برخوردار بود. و اين دو نواده پيامبر، كارشان مكمل كار يكديگر بود.


به هرحال ، از غروب روز عاشوراى سال 61 هجرى ، زينب كبرى مسئوليتى را كه تاريخ بـه او واگذار كرده بود، عهده دار شد و در انجام اين وظيفه خطير،
خاطرات تلخ و شيرين و تـجـربـيـاتـى را كـه از آغـاز زنـدگـى تـا سن 51 سالگى از گذشته داشت ، همه را مشعل راهگشاى خويش قرار داد. و اَلْحق ، چه نيكو ماءموريت خويش را انجام داد.

و چـون لب بـه سـخن گشود، خطبه هاى على عليه السّلام را با دنيايى از دانش و بينش و كـوهـى از درد و رنـج و مـصـايـب ، در خـاطـره هـا زنـده كـرد. و مـوجى پرخروش بود كه از اقيانوسى عظيم به حركت درآمده باشد. و كلامش همه رنجها و دردها و ناراحتيهاى زهرا، على ، حـسـن و حـسـيـن عـليـهـم السـّلام را بـازگو
مى كرد و دنيايى از خاطرات تلخ و شيرين و جهانى از رسالت و احساس مسئوليت را در برداشت .

امـيـد اسـت در بـخـشـهـاى آينده ، بتوانيم گوشه اى از نقش پرارزش ‍ اين بزرگ زن جهان اسـلام را بـازگو كنيم كه چگونه بعد از شهادت برادر بزرگوارش
حسين عليه السّلام در به ثمر رسانيدن نهضت نجات دهنده حسينى ، سازنده بود.


 ادامه دارد... 
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

 [font=Times New Roman]بسم الله الرحمن الرحیم

زينب (س ) در سرزمين كربـلا  



از هـمـان نـخـسـتـيـن لحـظاتى كه سپاهيان امام حسين عليه السّلام در سرزمين ((طـف )) فرود آمـدنـد، رفـتـه رفته نقش حضرت زينب عليهاالسّلام

بيش ازپيش ، حسّاس و حساس تر مى شـد. امـام زيـن العابدين عليه السّلام مى فرمايد:


 ((شبى كه فرداى آن ، پدرم شهيد شد، عمّه ام زينب از من پرستارى مى كرد)).  

آن طـور كـه از نوشته مورخين برمى آيد، شب عاشورا حضرت زينب كه گهگاهى به خيمه هـا سـركـشـى مـى كـرد، از نـحـوه راز و نـيـازهـاى امام حسين

عليه السّلام دريافت كه امام و يارانش به شهادت نزديكند.

امام عليه السّلام به او فرمود:


((يا اختا تعزى بعزاءِ اللّه فـان سـكـان السـمـاوات يـموتون واهل الارض لايبقون وجميع البرية يهلكون و ان كل شى ء هالك الاوجهه (به روايتى : الاوجه اللّه )

ابى ، خير منيّ وامّي ، خير منّي واخي ، خير منّي ولى ولهم ولكل مسلم برسول اللّه اسوة ...)).


يـعـنـى:  ((خـواهـرم ! تـو بـه وعده هاى الهى ، دلگرم باش ؛ چرا كه ساكنين آسمانها همه فـانـى مـى گـردنـد و اهـل زمـيـن هـمـه مـى ميرند و همه

مخلوقات جهان هستى ، راه نيستى مى پـيـمايند و جز خدا، همه چيز نابود مى شود، پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند، من و ايشان و هر مسلمانى بايد

از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيروى كنيم )). 


اين سخنانِ مقامِ شامخ ‌ِامامت ،چنان در وجود مقدس حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام كارگر افتاد كـه او را چـون كـوهـى محكم در برابر شدايد ثابت قدم و

پابرجا و استوار قرار داد، تا آنـجـا كـه وقـتـى در گـودال قـتلگاه با شمر ستمگر رو به رو مى شود، چنان با متانت و وقار، خردمندانه و شكيبا، رفتار مى كند كه

از حوصله بيان و قلم خارج است . آرى ، آرى ، اوسـت كـه مـتـيـن ، صـبـور و بـردبـار، گـلوى بريده برادر را مى بوسد و با شكيبايى زايـدالوصـفـى ، دسـت زيـر

پـيـكـر صد چاك برادر برده ، او را قدرى بلند مى كند و در مـنـاجـات بـا خـداى خـويـش عـرض مـى كـنـد:


  ((خـداونـدا! ايـن قـربـانـى را از آل مـحـمـد صـلّى اللّه عـليـه و آله قـبـول كـن ! )).

(اللهـم تقبل منا هذاالقربان )  


ايـن سـخـن گـهـربار، خود از درجه شناخت و معرفت آن بزرگ زن تاريخ جهان ، حكايت مى كند.

نـمـونـه ديگر از عظمت مقام آن نادره زمان و اسوه صبر و بردبارى و شجاعت ، اين است كه وقـتـى در روز عـاشـورا، آن هـمـه مـصـايـب سـنـگـيـن و شـكـنـنـده

را تحمل مى كند، دليرانه فرمانده سپاه دشمن ، ((عمرسعد)) را مورد سرزنش قرار داده و بى هيچ واهمه اى بر او پرخاش مى كند.


((طـبرى )) از قول ((حجاج بن عبداللّه )) نقل مى كند كه :

در ميدان نبرد، نيروهاى پياده از سـمـت راسـت و چـپ بـه امـام حـسين عليه السّلام حمله بردند، او به ميمنه سپاه حمله برد تا پـراكـنـده شـدنـد،

بـه مـيـسـره نيز حمله كرد و آنان را هم پراكنده نمود ....

به خدا قسم ! هرگز شكسته اى را نديده بودم كه فرزندان و كسان و يارانش ‍ كشته شده باشند و مانند او ، با دلى محكم و استوار و خاطرى آرام و دلير بر

پيشروى باشد. به خدا قسم ! پيش از او و پس از او، كسى را همانندش نديدم . وقتى حمله برد، پيادگان از راست و چپ او مانند بـزغـاله هـا فـرار مى كردند.

در اين هنگام ، عمرسعد نزديك امام حسين عليه السّلام رسيد،


زيـنـب عليهاالسّلام به او گفت :

((اى عمر سعد! ابوعبداللّه را مى كشند و تو نگاه مى كنى )).


عـمـر از زيـنـب روى بـرگردانيد ولى از سخن قاطع او سخت متاءثر شد.

((وقـتـى امـام حـسين عليه السّلام به شهادت رسيد، لشگر بنى اميه مانند حيواناتِ وحشى بـه سـوى خـيـمـه هـا روى آوردنـد و بـه آتـش ‍ زدن خـيـمـه هـا

و غـارت اموال و لوازم آنان ، مشغول شدند)).


از حـضـرت زيـنب عليهاالسّلام روايت كرده اند كه فرموده :

((وقتى عمر بن سعد به نهب و غـارت اهـل بـيـت فـرمـان داد، من بر دَرِ خيمه ايستاده بودم ، مردى چشم كبود درآمد و آنچه در خيمه بود برگرفت ،

نمطى را كه زير بدن مبارك امام زين العابدين عليه السّلام قرار داشت به گونه اى كشيد كه او را به زمين افكند لكن گريه مى كرد.

گفتم : اين گريه براى چيست ؟!

گفت بر شما اهل بيت گريه مى كنم كه در چنين مهلكه اى افتاده ايد. سپس اضافه مى كند كه :

زينب عليهاالسّلام را از كردار و گفتار او خشم آمد، فرمود:

((قـطـع اللّه يـديـك و رجـليـك و احـرقـك بـنـار الدنـيـا قبل نار الا خرة )).

يـعـنـى :

((خـداونـد دسـت و پـايـت را قـطـع كـنـد و پـيـش از آتش آخرت ، تو را درآتش دنيا بسوزاند)).


دعـاى آن حـضـرت اجـابـت شـد و آن مـلعون به دست ((مختار)) به كيفر رسيد.

وقـتـى حضرت زينب عليهاالسّلام به جسد مطهر امام حسين عليه السّلام مى رسد، به خاطر ايـنـكه آبروى بنى اميه و طرفداران آنان را ببرد و به لشگريان

ابن سعد بفهماند كه چـه جـنـايـت بـزرگـى را مـرتـكـب شـده انـد، بـا كـمـال وقـار و مـتـانـت ،

در عـيـن حال كوبنده و رسا، انقلابى و افشاگرانه ، چنين ندبه مى كند:



[font=Times New Roman] ((وا محمداه !
آفريننده آسمان بر تو رحمت كند،
اين حسين تو است كه با اعضاى پاره پاره در خون خويش آغشته است .
و اين دختران تو مى باشند كه اسير شده اند.
و اين حسين است كه حرامزاده ها او را به قتل رساندند.
پدر و مادرم فداى آن كس باد كه سراپرده اش را سرنگون ساختند!
پدر و مادرم فداى آن كس باد كه جدش رسول خدا و فرزند نبى هدى بود!
پدر و مادرم فداى محمد مصطفى
و جانم فداى خديجه كبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا باد!
جانم فداى آن كس باد كه آفتاب به خاطر او بازگشت تا او نماز بخواند)).
 
 

وقـتـى حـضـرت زيـنب كبرى عليهاالسّلام اين كلمات هشدار دهنده را بر زبان آورد، دوست و دشمن از سخنان او بناليدند و زار، زار بگريستند.

امـام زيـن العـابـديـن عليه السّلام مى فرمايد وقتى در كربلا به ما رسيد، آنچه رسيد و پـدرم و يـاران و فـرزنـدان و بـرادران و كـسـان او بـه درجـه شـهـادت

نـايـل آمـدند و حرم محترم و زنان او را بر جهاز شتران برنشاندند و مى خواستند ما را به سـوى كـوفـه كوچ دهند، چون ديدم كه اجساد تمامى شهدا در خاك و

خون افتاده و مدفون و پـوشـيـده نـيستند، بارى گران در سينه ام احساس كردم و افسردگى شديدى به من دست داد، ايـن حـالت غـم و افـسـردگـى من بر

عمّه ام جناب زينب كبرى دختر على مرتضى آشكار شد، گفت :

((اى يادگار جد و پدر و برادرم ! چه شده ؟ كه تو را چنين افسرده مى بينم )).

گفتم :

((چگونه ناراحت نباشم ؟

بـا اينكه پدر بزرگوارم و سيد و تبار خويش و برادران و عموها و عموزادگان و كسانم رادر ميان خاك و خون مى نگرم كه در اين بيابان،ايشان را افكنده اند و جامه از

تن ايشان بيرون كرده اند،نه كسى را به سوى ايشان نظرى و نه كسى را به كوى ايشان گذرى است .گويا ايشان را از كفار ترك و ديلم مى شمارند؟!)).

حضرت زينب گفت:

((از آنچه مى بينى نگران نباش ،بـه خـدا قـسـم ! ايـن عهد و پيمانى است كه از رسول خدا به جد تو و پدر تو و عمّ تو، استوار افتاده است و خداى تعالى ،

گروهى از همين مردمان را(كـه فـراعـنـه زمـيـن ايـشـان را نـمـى شـنـاسـنـد و اهـل آسـمـان بـه حال آنان آگاهندو دستشان به خون اين شهدا آلوده نيست )

عهد و ميثاق گرفته تا اين اعضاى پراكنده و اجساد پاره پاره را گردآورى كنند و به خاك بسپارندو بر قبر و ضريح مقدس سيدالشهداءِ عليه السّلام نشانى و

گنبدى برخواهند كشيد كه با گذشت زمان و گردش ايام و دهور، هرگز كهنه و فرسوده نگردد، هرچند روزگاران دراز و زمانهاى طولانى بر آن بگذرد، آثارش محو

نگردد و هرگز نشانش از بين نرود.هرچند پيشوايان كفر و گمراهى ، در محو آن بكوشند، ظهورش بيشتر و نمايشش فزونتر و رفعتش برتر گردد)).

امام زين العابدين عليه السّلام پرسيدند: اين خبر از كيست ؟

حـضـرت زيـنـب پـاسـخ داد: ايـن را ((ام ايـمـن ))، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برايم نقل كرده است :



[font=Times New Roman] در كربلا، به سيد سجاد، عمّه ، گفت ـــــــــــــ بيند جهـان ، شكـوه نمايـان كـربـلا

اين شعـله را زبانـه بـود در زمانـه ها ــــــــــــــ بى انتهاست چشمـه جوشـان كـربـلا
 
 


سـپـس حـضـرت زيـنـب ، حـديـث را بـه تـفـصـيـل نقل مى كند كه به واسطه طولانى بودن ، از آوردن آن خوددارى مى شود.

آنـچـه ايـنـجـا ذكـرش ضرورى مى نمايد اين است كه مردان و زنان طايفه ((بنى اسد)) در سـومـيـن روز شـهادت پاكبازان وادى عشق ، اقدام به خاك سپردن

بدنهاى پاك آن شهدا مى كنند و صدق گفتار عقيله بنى هاشم به زودى آشكار مى شود و هرچه زمان پيشتر مى رود، حـقـايـق ديـگـرى از سـخـنـان گهر بـار

زينب كبرى روشن و هويدا مى گردد و روز به روز بيشتر از روز قبل ، عظمت مقام والاى شهداى كربلا بر جهانيان آشكارا مى گردد.

ايـنـجـاسـت كـه آدمـى درمـى يـابـد كه چرا حضرت امام حسين عليه السّلام در آخرين ساعات زنـدگـى خـويـش ،

اسرارى از رازهاى پس ‍ پرده امامت را درگوش خواهرش زمزمه و به او وصيت مى كند.

و بـى سـبـب نـيست هرگاه حضرت زينب به ديدارش مى رفت ، او تمام قد پيش پاى خواهر برمى خاست و احترام مى كرد.

و ايـن احـتـرام ، تـنـهـا بـه دوران سـالمندى جناب زينب منحصر نمى شد، كه از همان دوران نوجوانى و حتى خردسالى نيز بين آنان وجود داشته كه امام حسن

و امام حسين عليهماالسّلام براى خواهر خود زينب ، احترامى خاص ، قايل بوده اند.

وقـتـى حـضرت زينب به زيارت مرقد مطهر رسول خدا مشرف مى شد، حسنين دوطرف او با وقارى مخصوص حركت مى كردند.

چـرا امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام بـه او وصـيـت نـكـنـد؟ چـرا جـلو پـاى او بـرنـخـيـزد؟

و حال آنكه قابل احترام و راز نگهدار است ؛ زينبى كه هميشه با خداى خود، در راز و نياز است و هرگز از نيايش باز نمى ايستد و هيچ عاملى نمى تواند باعث

شود كه او در كار عبادت ، سـسـتـى كـنـد. او اهل تهجد و شب زنده دارى است تا آنجا كه امام معصوم حضرت سجاد عليه السـّلام ى فـرمـايـد:

((عـمـّه ام زيـنـب در سـفـر كـربـلا با آن همه مصايب و مشكلات ، در شب عـاشـورا و يـازدهـم مـحـرم ، حـتـى نماز شب را ترك نكرده و از مناجات و راز و نياز

خود با پروردگار، دست نكشيد)).

كار تهجد و شب زنده دارى زينب كبرى عليهاالسّلام تا بدان پايه است كه امام حسين عليه السـّلام وقـتـى بـا او وداع مـى كـنـد، مـى فـرمـايـد:


[font=Times New Roman]((يـا اُخـتـاه ! لا تـنـسـيـنـى فـى نافلة الليل ، يعنى : خواهرم ! مرا در نماز شب ، فراموش نكن )) 

امـّا از صـبـرو نـام بـردبـارى زيـنـب عـليهاالسّلام همين بس كه در روز عاشورا، علاوه بر سـايـر يـاران امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام شـاهـد شـهـادت نـوزده تن

از عزيزان خود؛ نظير فـرزنـدان ، برادران ، برادرزادگان ، عموزادگان بود و مانند كوه ، استوار باقى ماند. بـسـتـگـان او كـه در كـربـلا بـه مـقـام شـهـادت نـايـل آمـدنـد،

بـه قـرار ذيل مى باشند:


1 ـ حضرت على اكبر، فرزند امام حسين عليهماالسّلام .
2 ـ حضرت عبداللّه بن مسلم بن عقيل .
3 ـ حضرت محمد بن عبداللّه بن جعفر،

فرزند شوهر حضرت زينب عليهاالسّلام كه بعضى تصور كرده اند فرزند خود حضرت زيـنـب هـم مـى بـاشـد و حـال آنـكـه مـادرش ‍ ((خـوصـاء))
دخـتـر حـفـصـه از بـكـر بـن وائل است .

4 ـ حضرت عون بن عبداللّه بن جعفر،
كه مادرش حضرت زينب بود.
5 ـ حضرت عبدالرحمن بن عقيل .
6 ـ حضرت جعفر بن عقيل .
7 ـ حضرت عبداللّه اكبر بن عقيل .
8 ـ حضرت محمد بن مسلم بن عقيل .
9 ـ حضرت محمد بن ابى سعيد بن عقيل .
10 ـ حضرت قاسم بن امام حسن عليه السّلام .
11 ـ حضرت ابوبكر بن امام حسن عليه السّلام .
12 ـ حضرت جعفر بن على بن ابى طالب عليه السّلام .
13 ـ حضرت عثمان بن على بن ابى طالب عليه السّلام .
14 ـ حضرت ابوبكر بن على بن ابى طالب عليه السّلام .
15 ـ طفلى كه نام مباركش معلوم نيست ،

وحشتزده از خيمه بيرون آمد و ((هانى بن ثبيت )) ملعون او را شهيد كرد.
16 ـ حضرت ابوالفضل عباس بن على عليه السّلام .
17 ـ حضرت على اصغر بن امام حسين عليه السّلام ،

تـاريـخ نـويـسان آورده اند وقتى كه در آخرين وداع حضرت امام حسين عليه السّلام خواست على اصغر را در آغوش گيرد حرمله معلون ؛
گلوى آن دُردانه را هدف گرفت .

18 ـ حضرت عبداللّه بن امام حسن عليهماالسّلام .
كـه طـفـلى خـردسـال بـود، وقـتـى ديـد امـام حسين عليه السّلام سخت مجروح شده و دشمنان گـرداگـردش را گـرفـتـه اند، با وجود خردسالى ،
بى هيچ سلاحى به كمك عموى خود شـتـافـت ، هـرچه حضرت زينب تلاش كرد تا او را نگهدارد، فايده اى نبخشيد، خود را به امام رسانيد،
((ابجر بن كعب )) ملعون كه شمشير كشيده بود تا بر امام وارد آوَرَد، ((عبداللّه )) دسـت خـود را سپر امام قرار داد و دستش قطع شد،
او خود را به سينه عمو چسپانيد و امام او را در آغوش گرفت ، در اين حال ، حرمله ملعون با تيرى او را به شهادت رسانيد.

19 ـ سـرور و سالار شهداء حضرت امام حسين عليه السّلام.

زيـنب كبرى ، پيكر تمام اين عزيزان را ديد، حتى بر جريان شهادت برخى از آنان ناظر بود و اجساد مطهر آنان را مشاهده كرد كه چگونه در زيرپاى ستوران

كوبيده شد اما مقاومت و پـايـدارى ازخـود نـشـان داد، خـيـمـه هـاى آتـش گـرفـتـه ، اطـفـال مـضـطـرب و پـريشان ، حوادث كوبنده ، مصايب سنگين ،

هيچيك نتوانست بر صبر و شـكـيـبـايـى و تـحمل و توان و طاقت او فايق آيد چرا كه او مانند پدرش على عليه السّلام جامع اضداد بود.

بلى زينب عليهاالسّلام دانشمند، اهل زهد و تقوا و تهجد، گشاده زبان و سخنور، دلير و با شـهـامـت ، رشـيـد و نترس ، خردمند و دورانديش ،

تيزبين و موقع شناس ، كاردان و كارآمد، مـهـربـان و بـا عاطفه ، مقاوم و استوار، مرد ميدان شكيبايى ، هنرمند و اديب ، پرستار، رهبر با ايمان و خلاصه ،

آن بود كه بايد مى بود.
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

[font=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم

سخنرانى دختر على (ع ) در كوفه  



روز تـاريـخـى دهـم محرم الحرام سال 61 هجرى كه مطابق با دهم اكتبر 680 ميلادى بود، سـپـرى شد. با گذشت شب ، آفتاب روز شنبه ، يازدهم محرم از جانب مشرق هويدا گرديد. پـسـر سـعـد، اجـسـاد كـشـتـگان خود را كفن كرده و پس از خواندن نماز بر آنان ، همه را در گـودالى بـه خـاك سـپرد، ولى بدن پاره پاره شهدا را همچنان در زير آفتاب رها كرد و به همراه سپاهيان خود و اسرا، به سوى كوفه روان شد، همينكه به دروازه كوفه رسيد، قاصدى از طرف ((ابن زياد)) به وى گفت : امروز اسرا را بيرون شهر نگهدار.

هدف ((عبيداللّه )) از اين كار اين بود كه زمينه را جهت ورود آنان آماده كند؛ زيرا مردم كوفه از خـواب غـفـلت بيدار شده بودند و از جنايتى كه در صحراى كربلا به وقوع پيوسته بود،بى نهايت خشمگين شده و مستعد انقلاب و قيام بودند.

بـالا خـره روز
دوازدهم محرم در حالى كه 72 سر بر بالاى نيزه جلوه گرى مى كرد و در پـيـشـاپـيـش كـاروان اسـيـران حـركـت داده مـى شـد، اسـراى اهل بيت طهارت را، وارد كوفه كردند.

((شـمر بن ذى الجوشن )) غرق در سرور و شادمانى ، پيشاپيش همه ، اسب تازان پيش مى رفت و پيوسته به اطرافيان خود دستور مى داد كه مواظب نظم مردم باشند. گروه زيادى از زن و مـرد و كـودك ، اطـراف مـسير اسرا جهت تماشا ايستاده بودند، عدّه اى كه از جريان اطـلاع داشـتـنـد، گـاه گـاهى با همراه خود چيزى مى گفتند، يكى زمزمه مى كرد اينان قبلاً گـفـتـه بـودنـد يـك نـفـر خـارجـى بـر يـزيـد قـيـام كـرده كـه او را كـشـتـه و اهـل بـيـت او را اسـيـر كـرده انـد، مـگـر آن سـر كـه بـر بـالاى نيزه است سر حسين بن على عـليـهـمـاالسـّلام يـسـت ، آن ديـگـرى ((حـبيب )) است و آن هم مسلم بن عوسجه آن ديگرى و آن ديگرى و... همه آشنا هستند. مگر اين اسرا همه از خاندان پيغمبر و دوستان آنان نيستند؟ آيا آل رسول ، خارجى هستند؟

ابن زياد چرا چنين جنايت بزرگى را مرتكب شد؟ راستى مگر خود مردم كوفه ، حسين عليه السّلام را به قيام بر عليه يزيد دعوت نكردند؟ پس چرا برخلاف عهد و پيمان خويش ، شـمـشـير بر وى كشيدند و چنين كار زشتى را انجام دادند و سپس زن و فرزندش ‍ را اسير كـردنـد؟ مـگـر آن زن كـه بر پشت آن شتر بى جهاز قرار گرفته ، ((زينب كبرى )) دختر عـلى عـليـه السـّلام آن ديـگـرى كه بر روى آن شتر بى جهاز ديگر است ، زينب صغرى ، ((كلثوم )) نيست .

اى واى بـر مـا مـردم كوفه ! اگر خداوند به واسطه بى حرمتى و جسارتى كه نسبت به خاندان رسولش روا شده ما را به عذابى سخت گرفتار كند به كجا مى توان روى آورد؟


بـا وجـود سـربـازان مـسـلّحـى كـه اطـراف و جـوانـب را زيـر نـظـر داشـتـنـد وهـمـه راكـنـتـرل مـى كـردنـد، از ايـن قـبـيـل زمـزمـه هـا و درگـوشـى سـخـن گـفـتـنـهـا زيـاد رد و بـدل مـى شـد و اشـك حـسـرت و نـدامـت از ديـده مـردان و زنـان و كـودكـان ، سـرازير بود. تـمـاشاچيان ، گاه و بيگاه ، آهسته و زير لب مى گفتند: تف بر شما مردمان پست وگرگ صـفـت ! كـه جگرگوشه رسول خدا را كشتيد و زنان و فرزندانش را مانند اسيران رومى و غـيـره همراه خود حركت مى دهيد! رفته رفته تپيدن دلها به صورت ناله و افسوس و بالا خره به شكل گريه شديد و زارى و اندوه ، خودنمايى كرد و صداى گريه و ناله همه جا را فرا گرفت ، ناگهان زينب كبرى ، قافله سالار اسرا و رشيده ايام ، فرياد زد:((ساكت شويد)).

هـمـه او را مـى شـنـاخـتـند، او دختر على عليه السّلام بود و سالها در همين كوفه كنار آنان زنـدگـى كـرده بـود و بـعـد از وفـات فـاطـمـه ، مـدت پـنـجـاه سـال بـود كـه اوليـن شـخـصـيـت زن اسلام به حساب مى آمد، اما اكنون مانند اسيران با او رفتار مى شود.

همه و همه به احترام حضرتش سكوت اختيار كردند، حتى صداى زنگ شتران نيز قطع شد و سـكـوتـى مـرگـبـار هـمه جا را فرا گرفت كه ناگهان شير زن عالم رشادت به سخن آمد و گفت :

((سـپـاس بـر خـداونـد مـتـعـال و درود بـر مـحـمـد صـلّى اللّه عـليـه و آله رسـول خـدا و آل او پاكان و اخيار. اما بعد: اى مردم كوفه ! اى مردم نيرنگباز و فريبكار! اى بـى وفـايـان پـيـمـان شـكـن ! آيـا بـر ما سرشك ريخته ، گريه مى كنيد؟! آيا بر ما افـسـوس مـى خـوريد؟! اى كاش ! هميشه اشكتان جارى باشد و ناله شما آرام نگيرد؛ زيرا چـشـمـان مـا گـريـان و جـان مـا شـراره انـگـيـز اسـت . شـمـا مـثـل آن زنـى مـى مـانـيد كه رشته خويش را خوب مى تابد و پس از آن ، هرچه بافته به ناگاه بازگشايد، شما نيز با مكر و حيله و نيرنگ ، ابتدا رشته خود را محكم بسته و پس از آن بـاز گـشـوديد. در بين شما غير از دروغ و خودستايى و فساد و دشمنى چيز ديگرى وجـود نـدارد. شـمـا مـثـل كنيزان ، تملق مى گوييد و مانند دشمنان ، نيرنگ مى ورزيد. شما درست گياهى را مى مانيد كه در مزبله اى روييده يا نقره اى كه زينت قبور شده است .

بـه راسـتـى كـه تـوشه بدى جهت جهان ديگر خويش اندوخته ايد؛ زيرا خداى را به خشم آورده و عـذاب جـاويـد را براى خويش ‍ آماده كرديد. آيا پس از آنكه ما را كشتيد، به حالمان گريه مى كنيد؟!

به خدا قسم ! كه به گريه كردن سزاواريد، فراوان گريه كنيد و اندك بخنديد؛ زيرا شـمـا لكـه نـنـگ ابـدى را بـر دامـن خـود آلوده كـرديد كه به هيچ آبى هرگز پاك نشود. چـگـونـه كـشـتـن جـگـرگـوشـه خـاتـم پـيـامـبـران و مـعـدن رسـالت و سـيـد جـوانـان اهـل بـهـشـت ، مـلجـاء و پـنـاهـگـاه نـيـكـوكـارانـتـان را تـلافـى خـواهـيـد كـرد؟!

در هـرحـال و هـر حـادثـه اى بـه او پـناه مى برديد و سنّت شما را جارى مى ساخت ، در موقع احـتـجـاج بـا دشـمـنـان ، هـادى شـمـا بـود، در هـنـگـام نـاراحـتـى ، بـدو متوسل مى شديد و او بزرگ و گوينده شما بود. و احكام شريعت را از وى آموختيد. اى مردم ! بد گناهى را مرتكب شديد و براى روز قيامت خويش بد اندوخته اى ذخيره كرديد. هلاكت و مـرگ از آن شـما باد! كوشش شما ديگر فايده اى نخواهد داشت . دستهاى شما بريده باد! كـه زيـان و ضـرر بـراى خـويـش بـه بار آورديد، به خسران دنيا و آخرت دچار شديد و مستحق عذاب الهى گرديديد و خوارى و فقر بر شما غلبه كرد.

واى بـر شـمـا اى مـردم كوفه ! آيا مى دانيد كه از پيامبر خدا چه جگرى را شكافتيد و چه خـونـى را از او بـه زمـيـن ريـخـتـيـد؟! و چه پيمانى را شكستيد؟! و چه حرمتى از پيامبر را نـاديـده گـرفـتـيـد؟! و چـگـونـه پرده نشينان عصمت را بى پرده ، بيرون افكنديد و به اسارت كشيديد؟!

اى مـردم ! بيدادى بزرگ و كارى بى نهايت قبيح انجام داديد نزديك است از كار زشت شما آسـمـانـهـا شـكافته شوند و زمين از هم پاره شود و كوهها فرو ريزند رسوايى و زشتى كـار شـنـيـع شـمـا، آسـمـان و زمـيـن را فـرا گـرفـت ، آيا تعجب مى كنيد كه از آسمان خون بـاريـدن گـرفت، ولى بدانيد كه عذاب آخرتتان سخت خواركننده تر و رسـوا كـننده تر خواهد بود. و كسى شما را كمك نخواهد كرد و اين مهلتى كه خدا به شما داده ، هـرگـز عـذاب شـمـا را تـخـفـيـف نـخـواهـد داد؛
زيـرا خـداونـد عـزّوجـل ، هيچگاه در كيفر گناهكاران شتاب نخواهد كرد و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد، بدانيد كه پروردگار شما در كمين و به انتظار گناهكاران است ...)).


سـخـنـان دخـتـر عـلى بـن ابـيـطالب و پرورش يافته خاندان فصاحت و بلاغت و سرچشمه رشـادت و مـكـارم اخلاق ، همچنان ادامه داشت و گفتارش ، شنوندگان را تحت تاءثير قرار داده بـود كـه زنـان و مردان از فرط اندوه ، با صداى بلند مى گريستند و غوغاى عجيبى بـرپـا شـده بـود. هـمـه دريافته بودند كه عبيداللّه بن زياد چه لكه ننگ بزرگى بر صفحه تاريخ از خود به يادگار گذاشت .

همه از خواب غفلت بيدار شده بودند، چيزى نمانده بود كه انقلابى عظيم به وجود آيد و كـوفـه را از لوث طرفداران آل سفيان پاك كنند. به ابن زياد خبر داده شد كه اگر چاره اى نـينديشى ، بيدرنگ شيعيان و پيروان على عليه السّلام قيام خواهند كرد و همه هواداران يـزيـد را از دم شـمشير خواهند گذراند. مردم سرها و اسرا را شناخته اند. زينب كبرى دختر عـلى عـليـه السّلام به گونه پدرش لب به سخن گشوده و با خطبه اى آتشين ، مردم را مـخـاطب قرار داده است . تاءثير كلامش تا بدان پايه است كه عنقريب مردم خواهند شوريد، هـمـه مـردم غضبناك و خشمگين شده اند، از فرط تنفر، علنا به تو و يزيد فحش مى دهند و كـشـندگان حسين عليه السّلام را لعنت مى كنند. زينب چونان پدرش على عليه السّلام سخن مـى گـويـد و كـلامـش بـه قـدرى مـردم را تـهـييج كرده و تحريك نموده كه مستعد انقلابى بـزرگ شـده انـد و زمـيـنـه شـورش ‍ مـهـيـّا شده است ، هرطور هست بايد زينب را ساكت كرد وگرنه لحظاتى ديگر، مردم بر ضد تو و حكومت يزيد بپا خواهند خاست .

عـبـيـداللّه ، سـراسـيـمـه گـفـت : سـر حـسـيـن عـليـه السـّلام را در مـقـابـل زيـنـب قـرار دهيد، باشد كه چون روى برادر راببيند آرام شود. او درست فكر كرده بـود، زيـنـب كـبـرى از عاشورا تا كنون برادر ارجمندش را نديده بود، همينكه ديده او به چهره نورانى برادر در بالاى نيزه افتاد، سكوت اختيار كرد وچنان غرق تماشاى آن شمس تابناك هدايت شد كه به بكلّى رشته كلام را قطع كرد و خطاب به سر مطهر، فرمود:


((اى ماه يكشبه زينب !
چه زود غروب كردى !
هيچ گمان نمى كردم بدين حالت تو را بر بالاى نى مشاهده كنم )).


در ايـنجا طبق نوشته برخى از نگارندگان ، سر زينب كبرى عليهاالسّلام بى اختيار به گوشه محمل خورد، به نحوى كه خون از آن جارى شد.
شايد دليل اينكه وى سر برادر را به ماه يكشبه تشبيه مى كند اين باشد كه همه مردم او را به يكديگر نشان مى دادند. به هرحال ، اين خطبه ناتمام زينب كبرى عليهاالسّلام مردم كـوفـه را مـنـقـلب كـرد و يـك حـركـت فكرى را در آنان ايجاد كرد. اگرچه سربازان ، با ضرب و شتم و تهديد، به پراكنده كردن مردم پرداختند و سعى كردند با عجله ، اسرا را بـه فرماندارى كوفه وارد كنند، ولى به دنبال سكوت حضرت زينب عليهاالسّلام افراد ديـگـرى از اهـل بيت از جمله فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام و ام كلثوم ؛ زينب صغرى و حضرت سجاد عليه السّلام نيز سخنرانيهاى مهيّجى ايراد كردند.

فـاطمه دختر امام حسين عليه السّلام كه همسر پسرعموى خود (( حسن بن حسن )) معروف به ((حسن مثنى )) بود و تاريخ ، او را به نام عالمه اى زاهده و پرهيزگار، يـاد كـرده اسـت ، در خـطبه خويش چنين فرمود:
((بعد از حمد بى پايان و ثناى بى حد بر ذات بـارى و شـهـادت بر وحدانيت خداوند تبارك و تعالى و شهادت بر اينكه محمد صلّى اللّه عـليه و آله بنده و فرستاده خداست ، درود بر محمد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش باد و شهادت مى دهم كه فرزند پيامبر خدا، بى هيچ جرم و گناهى با لب تشنه در كنار فرات ، سر بريده شد. خداوندا! به تو پناه مى آورم از اينكه بر تو دروغى ببندم و يا اينكه به تو خلافى عرض كنم )). وى بعد از مناجاتى با خداى خويش ، خطاب به مردم كوفه چنين فرمود:

((اما بعد: اى مردم كوفه ! اى نيرنگبازان فريبكار! بدانيد كه خداوند تبارك و تعالى ما را به وسيله شما و شما را به وسيله ما مورد آزمايش قرار داد، آزمايش ما نيكو بود، خداوند ما را مورد لطف خود قرار داد، ولى شما مخزن علم و حكمت و حجت خدا در زمين را به ناحق شهيد كـرديـد. خـداوند بزرگ به وسيله پيامبرش محمد صلّى اللّه عليه و آله خاندان ما را مورد لطف خويش قرار داد و بر بسيارى از خلق خويش برترى داد،ولى شما مردم ناسپاس ،ما را تـكـذيـب كـرديـد و كـافـرشـديـد و خـون مـا را بـه نـاحـق ريـخـتـيـدو اموال ما را به غارت برديد.پنداريدكه ماازاولادغيرمسلمان بوديم .

شما جدم على عليه السّلام را چندى پيش شهيد كرديد و ديروز پدرم حسين عليه السّلام را شهيد نموديد، اكنون خون ما از دستهاى شما جارى است و اين به جهت كينه ديرينه اى بود كه از ما به دل داشتيد، حال چشمتان روشن و دلتان شاد شد. شما بر خداوند مكر ورزيديد ولى خداوند از بهترين مكّاران است . خداوند شما را به كيفر خواهد رسانيد، منتظر عذاب خدا باشيد. خداوند شما را به جان يكديگر خواهد انداخت به واسطه اينكه خون ما را ريختيد و اموال ما را به يغما برديد.

تـاءسـف خـوردن بـر آنـچه از شما فوت شد بى ثمر است و شادمانى شما نيز بر آنچه پـيـش آمـد بى حاصل است . خداوند هيچ خرامان فخر كننده اى را دوست نمى دارد. دستهايتان بريده باد! منتظر عذاب خدا باشيد. در اين دنيا بجان هم خواهيد افتاد و در عذاب آخرت نيز جاويدان خواهيد بود لعنت خدا بر ستمگران باد! اى مردم كوفه ! واى بر شما! آيا دانستيد كـه بـا كـدام دسـت مـا را زديـد و بـا كـدامـيـن پـا بـه سـوى مـا آمـديـد و چـگـونـه بـه قـتـال مـا شـتـافـتيد؟! به خدا سوگند! كه دلى بى رحم و جگرى سخت داريد، خداوند بر دل و گوش و چشم شما مهر نهاده و شيطان ، اعمال زشت شما را در نظرتان زيبا جلوه داده و بر چشم شما پرده كشيده است و راه هدايت را تشخيص نمى دهيد.

اى اهـل كـوفه ! دست شما بريده باد! چقدر خون خاندان رسالت به گردن شماست ! شما چـه نـيـرنـگـهـا كـه نـسبت به برادر پيامبر على بن ابيطالب ، جدم و فرزندان و خاندان طاهرين وى ـ كه اخيار و نيكانند ـ انجام داديد)).


سـخـنـان دخـتـر حـسـيـن عـليـه السـّلام هـمـچنان ادامه داشت كه كوفيان گفتند:

اى دختر پسر پـيـغمبر! بس است كه دل ما را سوزاندى و آتش بر نهاد ما زدى . در اين هنگام ، ((ام كلثوم )) زينب صغرى رشته سخن را به دست گرفت و گفت : ((زشـت بـاد روى شـمـا! چـرا حـسـيـن را يـارى نـكـرديـد و او را شـهـيـد نـمـوديـد؟! چـرا امـوال ما را غارت كرديد و ما را اسير نموديد؟! چرا خونهاى پاك را به زمين ريختيد؟! شما بسيار بى رحم هستيد، كسى را كشتيد كه بعد از پيغمبر، بهترين مردان روزگار بود)).
در پـايـان سـخـن ، زيـنـب صـغـرى عـليـهـاالسـّلام بـه خـوانـدن ابـيـاتـى توسل جست و مردم زار زار مى گريستند كه ناگهان حضرت سجاد عليه السّلام خطاب به مردم فرمود: ساكت شويد، بلافاصله سكوت ، همه جا را فرا گرفت و حضرت چنين آغاز سخن كرد:

((سـپـاس خداى را و درود بر پيامبر و خاندانش باد! اى مردم كوفه ! هركس مرا مى شناسد كـه مـى شـنـاسـد و هـر كـس كـه مـرا نـمى شناسد بداند كه من ((على بن حسين بن على بن ابيطالبم )) من پسر همان كسى هستم كه در كنار فرات بى هيچ جرمى و جنايتى سرش را بـريـدنـد و امـوالش را غـارت كـردند و زن و فرزندش را اسير نمودند. من پسر آن كسى هستم كه با شكنجه شهيد شد و اين افتخار ما را كافى است .

اى مـردم ! شـمـا را بـه خـدا سوگند! مگر اين شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از روى مـكـر و نـيرنگ با وى پيمان بستيد و سپس او را كشتيد. مرگ بر شما باد كه توشه بدى براى آخرت خود فراهم آورده ايد!

با كدامين ديده به پيامبر خدا خواهيد نگريست ؟ اگر به شما بگويد كه شما فرزند مرا كشتيد و حرمتم را نگاه نداشتيد و امت من نيستيد)).


سـخـن حـضرت كه بدينجا رسيد، كوفيان با صداى بلند به گريه پرداختند. آن جناب فـرمـود: ((خـداونـد بـيـامـرزد كسى را كه اندرز و سفارش مرا در مورد خداوند و پيامبرش و خـانـدان پـيـامـبـر او قـبـول كـند؛ زيرا ما روشمان روش پيامبر است ))، كه ناگاه كوفيان فرياد كشيدند ما همه با تو هستيم .
ولى در پـاسـخ آنـان حـضـرت سـجـاد عـليـه السـّلام فـرمـود:((هيهات ! هيهات ! اى مكاران نيرنگباز پرفريب ! آيا مى خواهيد با من همان كنيد كه با پدرانم كرديد. هرگز! به خدا سوگند! كه هنوز جراحت ما سرباز نكرده و التيام نيافته است . پدرم ديروز شهيد شد و زن و فرزندش اسير گشتند. آن مصيبت بزرگ ، فراموش شدنى نيست . تمام وجودم متاءلم اسـت . جـانـم فـداى شـهيدى باد كه در كنار فرات به شهادت رسيد كيفر قاتلان او آتش دوزخ است )).


و بـه هـمـيـنـجا امام زين العابدين عليه السّلام كلام خود را پايان داد، اما اين سخنرانيهاى مـهـيّج ، كار خود را نمود و يك جريان فكرى ايجاد كرد و موجى توفنده به وجود آورد كه سـالهـاى سـال ، اثـر آن پايدار بود و از آن تاريخ به بعد، كوفه هرگز آرام نگرفت تا بالا خره تمام قاتلين و جنايتكاران ميدان كربلا، مكافات دنيايى خود را ديدند.
كـوفـه چـگـونه مى توانست آرام بگيرد و از لوث جنايتى كه اتفاق افتاده پاك گردد در حـالى كـه هـمـه با چشمهاى شگفت زده خود، ديدند و با گوش خود شنيدند كه سر بريده حسين عليه السّلام در بالاى نيزه قرآن مى خواند و با صوتى آسمانى فرياد مى زد:


 (اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا ؟ ) 

و در حـقـيقت ، با طنين اين صداى روحبخش حسين عليه السّلام نداى پيروزى خود را به مردم كوفه و سراسر جهان ، اعلام كرد.
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

[font=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم

اسرا در مجلس ابن زياد  


بـالا خـره اسـرا را وارد مجلس ابن زياد كردند پسر مرجانه سرمست از غرور فتح مجازى ، پيوسته با چوب دستى بر لب و دندان و سر مطهر حسين عليه السّلام
مى زد كه يكى از حـضـّار، بـه قـولى ((زيـد بن ارقم )) به شدت اعتراض كرد و از مجلس خارج شد.
زينب كبرى عليهاالسّلام به طور ناشناس وارد مجلس ابن زياد شد و در گوشه اى نشست ،

پـسـر مـرجـانـه پـرسـيد: اين زن كيست ؟
گفتند: او ((زينب )) دختر على عليه السّلام است .
عـبـيـداللّه گفت : شكر خداى را كه شما را رسوا كرد و دروغگوييهاى شما را آشكار نمود!!
كه ناگهان دختر على عليه السّلام ون شيرى زخم خورده به خروش ‍ آمده ، فرمود:
فاسق ، رسوا مى شود و فاجر، دروغ مى گويد و آنان غير از ما هستند.

پسر مرجانه گفت : چگونه ديدى آنچه خداوند با برادرت نمود؟
زينب عليهاالسّلام فرمود:
((جز نيكى ، چيزى نديدم ؛زيرا خداوند بر آل پيغمبر، شهادت را مقرر كرده و ايشان به سوى خوابگاه هميشگى خود شتافتند.ولى به همين زودى خداوند تو
و ايشان را با هم براى حساب جمع مى كند،در آن هنگام ، بنگر كه رستگارى از آن كيست ؟اى پسر مرجانه ! مادرت به عزايت بنشيند)).

ايـنـجـا بـود كـه ابـن زيـاد از فـرط غـضـب ، ديـوانـه وار تـصـمـيـم بـه قتل زينب گرفت ، ولى او را منصرف كردند.
بـعـد از ايـنكه ابن زياد را از كشتن حضرت زينب عليهاالسّلام منصرف كردند، او خشمگين و غضبناك گفت : خداى را شكر كه دل مرا با كشتن حسين آرام كرد
و به مراد خود رسيدم !!

در اينجا زينب عليهاالسّلام مجددا به سخن آمد و گفت :
((اگـر شـفـاى دل تـو در ايـن اسـت البـتـه بـه مـراد دل خود رسيده اى )).

ابن زياد گفت : سخنان زينب نيز مانند كلام پدرش على عليه السّلام مسجع است .
زينب كبرى فرمود:((زن را با سجع و قافيه كارى نيست )).
پس از آن ، ابن زياد حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را در مجلس ديد و پرسيد اين جوان كيست ؟
گفتند:((على بن حسين )) است .
پسر زياد گفت : مگر خدا على بن حسين را نكشت ؟
امـام زيـن العـابـدين عليه السّلام فرمود:((مرا برادرى بود كه او را نيز على بن حسين مى ناميدند و مردم او را كشتند))
پسر زياد گفت : بلكه خداوند او را كشت .
امـام سـجـاد آيـه 43 از سـوره زمر را قرائت كرد و گفت :((خداوند هنگام مرگ ، نفسها را مى ميراند...)).
ابـن زيـاد گـفـت : در حـضـور مـن ، حـاضـر جـوابـى مى كنى ؟ دستور مى دهم تو را گردن بـزنـند.
با شنيدن اين سخن ، حضرت زينب عليهاالسّلام شتابزده فرمود:((اى پسر زياد! ديـگـر تـو كـسـى از مـا بـاقـى نـگـذاشـتـى ، پـس حـكـم قتل مرا نيز صادر كن )).
امـام زيـن العـابدين عليه السّلام عمه خويش را به آرامش دعوت كرد و خطاب به ابن زياد فرمود:
((آيا مرا به كشتن تهديد مى كنى ؟مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ماست و بزرگوارى ما در شهادت ماست ؟)).

بـعـد از ايـن گـفـتـگـو، ابـن زيـاد دسـتـور داد اسرا را در خانه اى جنب مسجد جا دادند و خود بـرخـاسـت و بـه مـسـجد رفت و خطاب به مردم كوفه كه در آنجا گرد
آمده بودند، گفت : شكر خداى را كه حق را آشكار نمود و اميرالمؤ منين يزيد! و گروهش را يارى كرد و دروغگو را با پيروانش به قتل رسانيد!!
هـمـيـنـكـه سـخن ابن زياد بدينجا رسيد، ((عبداللّه عفيف )) از بين جمعيّت با ناراحتى و خشم فرياد زد:

((اى پسر مرجانه !آيـا كـار تـو بـه ايـن درجـه بـالا گـرفـتـه كـه فـرزنـد رسول خدا را شهيد كنى و بدو ناسزا گويى !اى دشمن خدا و پيغمبر!
دروغـگـو تـو و پـدرت هـستيد و آن كسى كه تو را امير كرده خود و پدرش دروغگو است )).

امـا قـضـيـه ديـر راهـب ، بـديـن قـرار اسـت كـه : سـپـاهـيـان يـزيـد در يـكـى از منازل ، نزديك دير راهبى فرود آمدند و سر امام حسين عليه السّلام را بر نيزه نصب كرده ، بـر ديـوار ديـر تـكـيـه دادنـد، در نـيـمـه شـب ، راهـب ، نـورى از محل سر مشاهده كرد كه روشنى مخصوصى از آن به چشم مى خورد.
راهب از دير سر بيرون آورد و به سپاهيان گفت شما كيستيد؟
گفتند: سپاهيان يزيد.
راهب پرسيد اين سر كيست ؟
گفتند: سر حسين بن على .
پرسيد مادرش كيست ؟
گفتند: فاطمه دختر پيامبراسلام .
گفت:پيامبر خودتان ؟
گفتند، آرى .
گفت چه بد مردمى هستيد! به درستى كه علماى ما راست گفته اند كه هر وقت اين مرد كشته شـود، از آسـمـان خـون خـواهـد بـاريـد و ايـن نـيـسـت جـز در قـتـل پيامبرى و يا وصى پيامبرى . آنگاه راهب گفت : من ده هزار دينار مى دهم تا اين سر را ساعتى در اختيار من قرار دهيد، پس از آن او تمام موجودى خود را كه ده هزار دينار بود، به آنان داد و سر مطهر را براى ساعتى مهمان كرد و آن را با گلاب و عطر شستشو داد و تمام مدت را با او سخن گفت و گريست . راهب خطاب به مهمان عزيز خويش گفت : اى سر مطهر! جز خود چيزى ندارم كه تسليم تو كنم ، گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و جـد تـو مـحـمد صلّى اللّه عليه و آله فرستاده خداست . راهب در آن مدت ، تصويرى از سر مـطـهر نيز تهيه كرد و بعد از آنكه سر را پس داد تا پايان عمر، مسلمان بود و مسلمان از دنيا رفت .
بـه هـرحـال ، سـرانـجـام در مـيان جشن و سرور يزيد و يزيديان ، سرهاى شهدا و اسراى خـانـدان عـصـمـت را وارد دمـشـق كـردنـد. زنـان و بـازمـانـدگـان اهـل بـيـت را در حالى كه به ريسمان بسته بودند وارد مجلس يزيد كردند. حضرت سجاد عليه السّلام رو به يزيد كرده ، فرمود:((اى يزيد! تو را به خدا قسم ! چه مى انديشى در مورد پيامبر خدا اگر ما را بدين صورت مشاهده كند؟)).
بعد از فرمايش آن جناب ، يزيد دستور داد غل و زنجير و ريسمان از اسرا بردارند. آنگاه سـر مـطـهـر امـام حـسـيـن عـليـه السّلام را در برابر يزيد نهادند، چون نگاه حضرت زينب عليهاالسّلام بر سر بريده برادر افتاد، با صدايى كه همه اطرافيان و مجلسيان يزيد را به گريه انداخت فرياد كشيد:

 ((يا حُسَيْن اهُ! يا حَبيبَ رَسُولِ اللّهِ! يَابْنَ مَكَّةَ وَمِنى ! يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْر اءِ سَيِّدَةَ النِّساءِ، یَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى )).  

در ايـن هـنـگـام ، يـكـى از زنـان قـريـشـى كه در خانه يزيد بود، به نوبه خود، فرياد ((واحـسـيـنـاه ))سـر داد و مجلس رابيشترمنقلب كرد. (در صفحه 269((وقعة الطف )) آمده است كه اين زن ، هند دختر عبداللّه بن عامر كريز و همسر يزيد بوده است .
پـس از آن ، يـزيـد بـا چـوب خـيـزران بـر لب و دنـدان امـام حسين عليه السّلام د كه مورد اعـتـراض ((ابـوبـرزه اسـلمـى )) قـرار گـرفـت . و سـپـس ‍ در حـال عـصـبـانـيّت دستور داد آن صحابى رسول خدا را كشان كشان از مجلس بيرون كردند.

در اين هنگام پيام آور خون شهيدان ، دختر على بن ابيطالب ، عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى عـليـهاالسّلام خشمگين ازجا برخاست و به گونه پدرش
على عليه السّلام بار دگر لب به سخن گشود و چنين گفت :


((سپاس خداوند جهانيان را و درود بر پيامبرش و خاندان پيامبر او باد و چه نيكو فرمايد حقتعالى آنجا كه مى فرمايد:
كسانى كه كار زشت كردند و مرتكب جنايات شدند،عـاقبت كارشان بدانجا رسيد كه آيات خداى را دروغ شمردند و آن را به مسخره گرفتند.
اى يـزيـد! آيـا پـنـداشـتـى چـون زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسيران كـشـانـيـدى ، مـا نـزد خـداونـد، خوار شديم و تو بزرگوار شدى ؟
و گمان كردى كه اين پـيـامدها از مقام بلند تو است ؟ لذا بدين جهت بر خود مى بالى و ناز مى كنى و شادمانى كه دنيايت آبادشد و كارها بر مراد دل تو است
و آنچه از آن ماست از آن تو شد آرام باش ، دست نگهدار مگر سخن خداى را فراموش كردى كه مى فرمايد:
گمان نكنند آنانكه به راه كفر روند،اين چند روزه مهلتى كه به آنان داده ايم مقدمه سعادت آنان است ، نه ،بلكه اين فرصت براى آن است كه بر گناهانشان بيفزايند،
و ايشان را عذابى خواركننده در پيش است .
اى پـسـر آزاد شدگان!
آيا اين از دادگرى است كه زنان و كنيزان خويش رادر پـس پـرده جـاى دهـى و دخـتران پيامبر را با چهره هاى گشاده ، بدون پوشش و چادر، بـه هـمـراه
دشمنانشان ، شهر به شهر بگردانى و مردم ، آنان را ببينند و دور و نزديك و پـسـت و شـريـف بـر آنـان بنگرند، در صورتى كه از مردان و حمايت كنندگان آنان
كسى باقى نمانده است ! چگونه اميد رحم و مهربانى باشد از كسى كه جگر پاكان را در دهان بگزد و بيرون اندازد و گوشتش از خون شهيدان برويد.
و چـرا در دشـمنى ما كوتاهى كند كسى كه همواره با چشم عداوت و كينه به ما مى نگرد! و سـپـس بـدون آنـكـه احساس گناهى كرده باشد مى گويد:
اى كاش بزرگانم كه در بدر كـشـته شدند مى بودند تا شادى از سر و رويشان مى باريد و مى گفتند يزيد دستت درد نكند!!
اى يـزيـد! در حـالى ايـن سـخنان را بر زبان مى رانى كه با چوب خيزران بر دندانهاى ابـى عـبـداللّه ،سـيـدجـوانان اهل بهشت مى زنى .
چرا اين سخن را نگويى ؟!! و اين شعر را نـخوانى ؟در صورتى كه دستت به خون فرزندان محمد صلّى اللّه عليه و آله غشته است و ستارگان درخشان زمين را
كه از دودمان عبدالمطلب بودند، خاموش كردى .
اكـنـون هـم پـيـران طـايفه خود را صدا مى زنى و مى پندارى كه به تو جواب خواهند داد، ولى بـه همين زودى تو نيز به آنان ملحق خواهى شد، آن وقت آرزو
خواهى كرد كه اى كاش ! دستهايت شكسته و زبانت لال مى بود تا نمى گفتى آنچه به زبان آوردى و نمى كردى آنچه انجام دادى )).
در ايـنـجـا زينب كبرى عليهاالسّلام لحظاتى چند مكث كرد و سپس ‍ با خداى خويش چنين گفت :((اى خـداونـد بـزرگ ! انـتـقـام مـا را از كـسـانـى كه در حق مان
ظلم روا داشتند بگير و بر آنانكه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند، غضب نما)).
آنگاه خطاب به يزيد ادامه داد:((اى يزيد! با اين كارهايت نكندى جز پوست خود را و پاره نكردى مگر گوشت خويش را. و ديرى نخواهد گذشت كه با اين بار سنگينى
كه از ريختن خـون فـرزنـدان پـيـغـمـبـر و هـتـك حـرمـت اهـل بـيـت او بـر گـردن گـرفـتـه اى ، بـر رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شوى . در آن روز خداوند پراكندگى آنان را جمع كـنـد و حـقـشـان را بـگيرد. هرگز مپنداريد آنانكه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
و بـراى تـو كـافـى اسـت آن هنگامى كه داور، خداوند باشد و محمد دشمن تو در حالى كه جـبـرائيل پشتيبان محمد صلّى اللّه عليه و آله باشد. چه نزديك است بفهمند آن كسانى كه تو را بر اين مسند و بر گردنهاى مسلمانان سوار كردند، چه نكوهيده بدلى از ستمكاران انتخاب كرده اند.
و خـواهـنـد دانـسـت كداميك از شما بدبخت تر است و سپاهش ‍ ضعيف تر و ناتوانتر. اگرچه روزگـار، مـرا به سخن گفتن با تو وادار كرد، ولى من تو را ناچيزتر از آن
مى دانم كه بـا تـو سـخـن بـگويم ، در حالى كه سرزنش تو بزرگ است و توبيخ تو بسيار. لكن چـشـمـهـا اشك مى ريزد و سينه ها از آتش غمها مى سوزد. آه!
چه امر شگفت انگيزى است كه نـجـبـاى حـزب خـدا بـه دسـت حزب شيطانِ آزاد شده ، كشته شوند، خون ما از اين دستها مى ريـزد و گـوشـت ما در اين دهانها جويده مى شود! و آن بدنهاى پاك و پاكيزه در روى زمين مـانـده و اسـارت مـا را غـنـيـمـت شـمـرده اى ، زود اسـت كـه غـرامـت اعـمـال نـاپـسـنـد خـود راخـواهـى پـرداخـت در حـالى كـه چيزى نداشته باشى مگر آنچه از قبل فرستاده اى و پروردگار تو به بندگان خود ستم نخواهد كرد و ما شكايت خويش را بـدو مى بريم و به
او پناه مى جوييم . و تو اى يزيد! آنچه در توان دارى انجام بده و نيرنگ و فريب خويش را به كار گير،
در اين مورد نهايت سعى و كوشش خود را بنما ولى بـه خدا سوگند! كه هرگز نخواهى توانست نام ما را محو و پرتو وحى ما را بميرانى و بـه مـنـتـهـاى مقام ما
برسى و ننگ عار جنايات خويش را از دامان آلوده ات بشويى . و چقدر خِرَد تو ضعيف است و زندگانى تو اندك و جمع تو پراكنده . فرا خواهد رسيد روزى كه منادى ، فرياد برآورد كه : لعنت خداوند بر ستمگران باد.
سـپـاس خدايى را كه آغاز كار ما را به سعادت و مغفرت و پايان آن را به شهادت و رحمت خـتـم نـمـود. از خـداونـد مـى خـواهـيـم كـه نـعـمـت خـود را بـر شـهـيـدان
مـا كـامـل كـنـد و بـر اجر و مزد آنان بيفزايد و ما را به جانشينان شايسته مفتخر دارد؛ زيرا او خداى بخشنده و مهربان است و خداوند ما را كافى است و چه نيكو وكيلى است )).

پس از شنيدن اين خطبه آتشين ، يزيد در نهايت خشم به اطرافيان خود به مشورت پرداخت و گـفـت : بـا ايـن اسـيـران چـگـونـه رفـتـار كـنـم ؟
آنـان بـه كـشـتـن اهـل بـيـت راءى دادنـد!
ولى ((نـعـمـان بـن بـشـيـر)) گـفـت : بـنـگـر كـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله بـا اسـيـران ، چـگـونـه رفـتـارى داشت ، تو نيز به همانگونه رفتار كن .
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

 [font=Times New Roman]بسم الله الرحمن الرحیم

يزيد سعى مى كند جنايت را به گـردن ابن زيـاد بيندازد  


هـرچـه از حضور اسرا در مجلس يزيد بيشتر مى گذشت و هر اتفاق جديدى كه رخ مى داد، بـيـشـتر از پيش ، باعث ريختن آبروى يزيد و اثبات حقانيت

سيدالشهداء عليه السّلام مى شد. يزيد هرگز تصور نمى كرد مساءله اى پيش بيايد كه به ضرر او و حكومتش تمام شـود و گرنه هيچ وقت حدود چهارصد

نفر از سران شام يا افراد خارجى را به اين مجلس دعـوت نـمـى كـرد. امـا اتـفـاقـات غـافـلگـيـر كـنـنـده اى كـه بـه دنبال هم به وقوع پيوست ،

اساس حكومت پوشالى بنى اميه را زير و رو كرد.

مـردى شامى ابتدا تصور مى كرد اسرا غيرمسلمانند اما همينكه از حسب و نسب آنان آگاه شد، بـه كـشندگان حسين عليه السّلام نفرين كرد و به دستور

يزيد كشته شد. سر مطهر امام حسين عليه السّلام را چون پيش يزيد قرار دادند و او با چوب به لب و دندان امام نواخت و مورد اعتراض ((ابوبرزه اسلمى ))

قرار گرفت كه يزيد دستور داد او را از مجلس بيرون انـداخـتـنـد، زينب كبرى عليهاالسّلام خطبه اى آتشين ايراد كرد كه شرح آن گذشت .

و همين خـطـبـه لرزه بـر اركـان حـكـومت اموى انداخت . يزيد با اطرافيان خود راجع به سرنوشت اسرا مشورت كرد و آنان راءى به كشتن اسرا دادند، ولى

((نعمان بن بشير)) گفت : بنگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با اسيران چگونه رفتارى داشت ، تو نيز چنان كن .


حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـّلام كـه حـدود چـهـار سـال و چـند ماه از سن مباركش مى گذشت، نسبت به راءى اطرافيان يزيد اعـتـراض كـرد و فـرمـود:

((اى يـزيد! اهل مجلس فرعون در مورد موسى و هارون به عدالت راءى دادنـد و اهـل مـجـلس تو برخلاف اهل مجلس فرعون رفتار كردند و اين بدان سبب است

كـه آنـان حـلالزاده بـودنـد، ولى اطـرافـيـان تـو حـلالزاده نـيـسـتـنـد وگـرنـه بـه قتل فرزندان پيامبر راءى نمى دادند)).


سـر مطهر امام حسين عليه السّلام در زير چوب خيزران با صداى بلند تلاوت قرآن نمود كـه بـاعـث شـگفتى بيشتر اهل مجلس شد. مرد شامى از يزيد خواست

كه ((فاطمه حوريه )) دخـتـر امام حسين عليه السّلام را به عنوان كنيز به او ببخشد كه با اعتراض حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام رو به رو شد و زينب

عليهاالسّلام فرمود:
((نه ، اين فاسق نمى تواند چنين كارى كند مگر اينكه از دين جدم خارج شود)).

آن شامى از يزيد پرسيد اين زن كيست ؟

يزيد گفت : آن دختر فاطمه فرزند حسين بن على و اين زن زينب ، دختر على است .

شـامـى گـفـت : اى يـزيـد! لعـنـت خـدا بر تو باد! آيا تو فرزندان پيغمبر را مى كشى و اهـل بـيـتـش را اسـير مى كنى ؟ من فكر مى كردم اينان اسيران رومى

هستند. يزيد برآشفت و دستور قتل آن مرد را صادر كرد.


مـجـلس ، لحـظـه بـه لحظه بيشتر متشنج مى شد، با هر اتفاقى عده اى از خواب بيدار مى شـدنـد، سـفـير روم همينكه فهمید يزيد پسر پيغمبر صلّى اللّه

عليه و آله ا شهيد كرده ، شـديـدا اعـتـراض كرد. يزيد دستور داد او را هم بكشند، آن نصرانى گفت : ديشب در خواب پـيـغـمـبـر اسـلام صـلّى اللّه عـليـه و آله به

مـن وعـده بهشت داد، من اكنون به وحدانيّت خدا و رسالت محمد صلّى اللّه عليه و آله شهادت مى دهم و از كشته شدن هم باكى ندارم . سپس سـر مـقـدس

امـام حـسـين عليه السّلام را بوسه زد و در همان حالت او را شهيد كردند .

بعيد نيست شهادت سفير روم در مجلسى غير اين مجلس اتفاق افتاده باشد؛ زيرا به طورى كـه از اسـناد و روايات فهميده مى شود، شهادت سفير روم چند

روز بعد از ورود اسرا به دمـشـق بـوده اسـت . بـه هـرحـال ، يـزيـد از هـر تـلاشـى نـتـيجه عكس مى گرفت و اسيران اهل بيت از هر فرصتى استفاده كرده و

حقانيّت خودشان را ثابت مى كردند.

يزيد دستور داد اهل بيت رسالت را به محلّى بردند و حضرت سجاد عليه السّلام راباخود به مسجد برد. در مسجد، يزيد خطيبى را بر بالاى منبر فرستاد و او نيز

كه به برنامه خود آشنا بود، شروع به ناسزاگويى به على عليه السّلام امام حسين عليه السّلام نمود و به مدح معاويه و يزيد پرداخت كه در اين هنگام ،


حضرت سجاد فرياد كشيد:

((واى بر تو اى خطيب ! كه به خاطر رضايت مخلوق ، خشم خدا را براى خويش خريدى ،پس جاى خود را در آتش آماده ببين )).


آنـگـاه امـام از يزيد خواست تا اجازه دهد وى نيز به منبر رفته و خطبه اى ايراد كند، ولى يزيد اجازه نداد. سرانجام در اثر فشار حاضرين ، امام عليه السّلام به

منبر رفت و چنان آبـرويـى از يزيد برد كه وى دستور داد مؤ ذن شروع به گفتن اذان نمايد تا بلكه امام سجاد را وادار به سكوت كند، اما همينكه مؤ ذن گفت :


((اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ))،

امام روى بـه يـزيـد كـرده پـرسـيـد:((يـزيـد! آيا اين ((محمد)) جد تو است يا جد من ؟)).

و دراينجانيزيزيدازكارخود،نتيجه عكس گرفت . تاءثير مثبت رسانيدن پيام خون شهيدان كه رسالت آن به عهده كاروان اسيران بود، به قـدرى ثمربخش گرديد كه

سرانجام ، يزيد علنا نسبت به آنچه در كربلا اتفاق افتاده بود، اظهار ندامت كرد و در برابر افكار عمومى ، سعى داشت خود را تبرئه كند و گناه آن را بـه گـردن

ابـن زياد بيندازد! لذا به اسرا اجازه داد براى شهيدان ، مـجـلس عـزادارى بـرقرار كنند و قول داد سه تقاضاى امام سجاد عليه السّلام را برآورده كـنـد، لذا به

همين جهت ، امام اموال به غارت رفته خودشان را از يزيد مطالبه كرد كه از آن جـمـله اسـت ، بسيارى از دستبافته هاى حضرت فاطمه عليهاالسّلام كه به امام

پس داده شد.

بـه نـقل بعضى از روايات ، سر مطهر امام حسين عليه السّلام را نيز امام زين العابدين از يـزيـد پـس گـرفـت و به كربلا برد و به پيكر مطهر،ملحق كرده ،به خاك

سپرد. آن مـكـانى كه چند صباح ، مقام سر مقدس حضرت امام حسين عليه السّلام بوده ، اكـنـون در كـنـار مـسـجـد امـوى داراى بـارگـاهـى اسـت و محل

زيارت و راز و نياز مشتاقان حضرت است .

يـزيـد بـعـد از آنـكه سعى كرد جنايت واقعه كربلا را به پسر مرجانه نسبت دهد، اسراى اهـل بيت را آزاد و وسايل سفر آنان را فراهم كرد. كاروان پيام خون

شهيدان بعد از آزادى ، از راه كـربـلا بـه جـانب مدينه روانه شد و بنا به بعضى روايات ، در روز اربعين وارد كـربـلا شـدنـد. آنـچـه مـعـروف اسـت اسـرا بـايـد در

اربـعـيـن سـال اول بـه زيـارت مزار شهدا رفته باشند، بسيارى از منابع اين مطلب را تاءييد مى كـنـنـد كـه از آن جـمـله انـد:


((لهـوف سـيـد بـن طـاووس ، المـصـبـاح كـفعمى و آثارالباقيه ابوريحان بيرونى )).

بر اساس منطق ، بايد قبول كنيم كه اربعين اوّل از هر حيث ، منطقى تر مى نمايد، اگرچه بـسـيـارى از بـزرگـان در آن تـرديـد كـرده انـد؛ مـثـلاً يـكـى از دلايـلى كـه

اربـعـيـن سـال دوّم را رد مـى كـنـد، اوضـاع سـيـاسـى ـ اجـتـمـاعـى مـديـنـه در سال بعد است .

يـكـى ديـگـر از دلايـل ايـن اسـت كـه كـتـب مـهـمـى مـانـنـد كـامـل بـهـائى ، آثارالباقيه بيرونى ، مصباح كفعمى ، تقويم الحسينى ، تصريح كرده انـد كه اسرا،

روز اوّل ماه صفر از كوفه به دمشق رسيده اند و روز اربعين هم سرها را در كـربـلا بـه بـدنـهـا مـلحق كرده اند و در آنجا مراسم اربعين برپا داشته اند. هنگامى كه

كاروان پيام رسان خون شهيدان به كربلا رسيد، ((جابر بن عبداللّه انصارى )) و جـمـعـى از بـنـى هـاشم را كه براى زيارت آمده بودند، در آنجا ملاقات كردند.

در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت كه راه بازگشت به كربلا خيلى كوتاهتر از راه رفـتـن مـى بـاشـد؛ زيـرا مـسـيـر كـوفـه به دمشق را عمدا طولانى انتخاب كرده

بودند تا نمايشى داده باشند و بدان وسيله مردم را نيز مرعوب كنند. در آن مسير، اسرا در انتخاب راه و نـحـوه حـركـت ، هـيـچ گـونـه اخـتـيـارى از خـود نـداشـتـنـد

و حـال آنـكـه در هـنـگـام بـازگـشـت ، كـامـلاً مـخـتـار بـودن ، لذا راه كـوتـاهـتـر را براى خود برگزيدند. و امكان دارد كه با سرعت بيشترى هم حركت كرده باشند،

لذا توانسته اند در اربعين اوّل ، خود را به كربلا برسانند و در جوار مزار آن بزرگواران باشند.
تصویر
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

پست توسط مائده آسمانی »

[font=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم

سخن گفتن حضرت سجاد (ع ) براى مردم 
 


مـردم مدينه گرداگرد حضرت زينب عليهاالسّلام و حضرت سجاد عليه السّلام حلقه زدند و با شيون و زارى ، به عرض تسليت پرداختند.

شدت گريه و ناله تابدان حد بود كه مـديـنـه در تـمـام طـول تـاريـخ خـود، هرگز چنان صحنه و منظره اى به خويش نديد، نه قـبـل از خـبـر شـهـادت حـسـيـن عـليـه

السـّلام و نـه بـعـد از آن . مـردم مـديـنـه كـم و بـيـش قـبـل از اين شنيده بودند كه حسين عليه السّلام يارانش ‍ در كربلا به شهادت رسيده اند، بـه طـورى كـه

قـبلاً نيز اشاره شد، كارگزاران بنى اميه مردم را دقيقا در جريان وقايع قـرار نـداده بودند. و اگر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام زن و فرزندان و كسان خود را در

اين مسافرت سرنوشت ساز به همراه نمى برد، با محيط خوف و وحشت و اضطرابى كـه كارگزاران بنى اميه در سراسر عالم اسلام ايجاد كرده بودند، چه كسى

مى توانست پيام خون شيهدان را به سرزمينهاى اسلامى برساند؟ حقايق چنان قلب مى شد كه حتى در مـهـد تـمـدن اسـلام ، ((مـكـه و مـديـنه )) نيز، جريان

قيام نجاتبخش حسينى عليه السّلام را وارونـه جـلوه مـى دادنـد. و هـرآنـچـه پـيـامبر اسلام به خاطرش تلاش كرده بود، همه به يـكـبـاره نـابـود مى شد و قيام

پرثمر امام حسين عليه السّلام در عصر عاشوراى محرم 61 براى هميشه از خاطره ها محو مى شد.

امـا كـاروان شـاهـدان صـحـنه پيكار و پيام آوران خون شهيدان ، مردم عراق و شام و حجاز و بـالا خـره سـراسر جهان اسلام را در جريان وقايع كربلا قرار دادند تا

درسى زندگى ساز براى همه جهان و تمام نسلها در طول تاريخ باشد.

ديديم كه قبل از ورود بشير به مدينه ، گويى در سرزمين عراق و ماه محرم ، هيچ اتفاقى نـيـفـتاده است و هيچ حادثه اى رخ نداده و هيچ جنايتى به وقوع

نپيوسته است ، ولى همينكه بشير وارد مدينه شد، همه چيز عوض گرديد؛ انقلابى عظيم بپا شد و مردم سراسيمه به سـوى بـازماندگان خاندان طهارت ،

روى آوردند و به گريه و زارى پرداختند. و در اين هـنـگـام ، كـاروان بـايـد بـه رسـالت خـويش ‍ عمل مى كرد، لذا امام سجاد عليه السّلام به وظـيـفـه ارشـادى

خود عمل كرده ، بادست خويش ، مردم را به سكوت امر فرمود تا خط مشى آينده تاريخ را مشخص كند. همه به احترام حضرتش ‍ سكوت اختيار كردند.

آنگاه حضرت شروع به سخنرانى كرد و گفت :


 ((اَلْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ، مالِكِ يَوْمِ الدّين ...؛

حـمـد خـداى را كـه پـروردگـار عـالمـيـن اسـت و مـالك روز جـزا و آفـريننده همه مخلوقات . خداوندى كه از ادراك خردها دور است و (خود او بر همه چيز) نزديك

است . و رازهاى نهان را شاهد.

سـپـاس مـى گـذاريـم او را بـر گـرفـتـاريـهـا و سـخـتـيـهاى روزگار و داغهاى دردناك و گزندهاى غم انگيز و مصايب بزرگ و سنگين و اندوه آور و بليّات دشوار.

اى مردم ! خداى را سپاس و شكر كه ما را به وسيله مصيبتهاى بزرگ مورد آزمايش قرار داد! و شـكـاف بـزرگـى كـه در اسـلام ايـجـاد شـد و آن كشته شدن

ابى عبداللّه الحسين عليه السـّلام و عترت اوست و اسيرى زنان و دختران خاندان آن جناب و اينكه سر مقدس او را بر فـراز نـيـزه هـا شهر به شهر و ديار به

ديار گردانيدند. اين فاجعه اى است كه مانندى ندارد.

اى مـردم ! كـدامـيـك از مـردان شـمـا بـعـد از شهادت حسين عليه السّلام شادمان خواهد بود؟ و كـدامـيـن دل اسـت كـه بـه خـاطـر او غـمـگـين نشود؟

و يا كدامين ديده است كه از ريختن اشك ، خوددارى كند؟ در صورتى كه آسمانها بر شهادت پدرم حسين عليه السّلام گريه كردند و دريـاهـا نـيـز بـا امواج خويش

بر او گريستند و اركان آسمان و زمين ، فريادشان بلند شـد. و شـاخـه هـاى درخـتـان و مـاهـيـان دريـاهـا و مـلائكـه مـقـرب و تـمـامـى اهل آسمانها از اين

مصيبت ، به خروش آمدند و عزادارى نمودند.

اى مـردم مـديـنـه ! كـدامـيـن قـلب ، و كـدام دل اسـت كـه از قـتـل حـسـيـن عـليه السّلام تاءثر نشود؟ و كدام گوش شنواست كه طاقت شنيدن اين شكاف

بزرگى را كه در اسلام ايجاد شده ، داشته باشد؟

اى مردم ! ما را پراكنده كردند و شهر به شهر گردانيدند و از شهر و ديارمان دور كردند ... آنان بى هيچ جرم و گناهى و يا ارتكاب به كارى ناپسند و تغيير در دين

اسلام ، اين همه ظلم را نسبت به ما روا داشتند؛ ظلمى كه بر ما رفت ، از گذشتگان خود هم (داستانهايى شـبـيـه آن ) نـشـنـيـده ايـم . به خدا سوگند! اگر

پيامبر به جاى اينكه سفارش ما را به ايـشـان كـرد، آنـان را به كشتار ما فرمان مى داد، بيش از آنچه (از ظلم و بيداد) در مورد ما روا داشـتند، نمى توانستند

كارى انجام دهند. (زيرا آنان هرچه از دستشان برآمد، از جور و سـتـم نـسـبـت بـه مـا كـوتـاهـى نـكـردنـد) اِنّ ا للّهِِ وَاِنّ ا اِلَيـْهِ ر اجـِعـُونَ، مـا از خدا هستيم و

بازگشتمان نيز به سوى اوست . چه بزرگ و دردناك و سخت و مؤ لم و سوزنده و تلخ و دشـوار اسـت ، ايـن مـصـيبتى كه ما بدان آزمايش شديم !! و خداوند

به حساب اين همه ظلم و ستمى كه در حق ما روا داشته اند خواهد رسيد؛ زيرا قدرتمند و گيرنده انتقام ، فقط اوست )).
 

وقـتـى سـخـنـان امـام سـجـاد عـليـه السـّلام بـديـنجا رسيد، شخصى به نام ((صوهان بن صـعـصـعة بن صوهان )) ـ كه مردى زمينگير بود ـ به زحمت از جاى

برخاست و شروع به عذرخواهى نمود و گفت : اى پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! من مردى از كار افتاده و زمـيـنگير بودم ، لذا نتوانستم شما را يارى كنم

و به مدد شما برخيزم . حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند، تو معذور هستى .

آنگاه كاروانِ رسانندگان پيام قيام خونين كربلا، در ميان صداى ناله و شيون مردم مدينه ، راهـى شـهـر شـد. هـركـس به سوى خانه خود مى نگريست ولى چه

خانه اى ، اكثر مردان بـنـى هـاشـم شـهـيـد شـده بودند. گويى خانه ها از گمشدگان سراغ مى گيرند و غمى سنگين بر خانه هاى شهدا حكومت مى كرد

مدينه با همه مردمش ، به سوك نشست .

همينكه اهل بيت طهارت عليهم السّلام وارد شهر مدينه شدند، وقتى نظر آنان به مرقد مطهر پـيـامـبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله افتاد به ناگاه

فريادبركشيدند:واه جداه ! واه مـحـمـداه ! يـا رسـول اللّه ! نـور ديـدگـانـت حـسين عليه السّلام را با لب تشنه شهيد كـردنـد، مـا اهـل بيت تو را به گونه اسيران

رومى ، شهر به شهر همراه سرهاى شهيدان گردانيدند. با شنيدن فرياد اهل بيت عليهم السّلام مردم مدينه بار ديگر به خروش آمدند و صـداى گـريه و ناله

آنان تمام شهر را پر كرد. گويى كاروان پيام خون شهيدان مى دانـد كه چگونه و به چه شكلى بايد رسالت خود را انجام دهد و در هر موقعيتى وظيفه آن چـيـسـت .

و از هر فرصتى به بهترين وجه در رسانيدن پيام خويش استفاده مى كند، همه و هـمـه ، چـه افـراد قـافـله تـازه از راه رسـيـده ، چـه مـردم مـديـنـه و چـه

بـازمـانـدگـان اهـل بـيـت كـه در مـديـنـه بـجـا مـانـده بـودنـد و اكـنـون هـمـراه سـايـر مـردم شـهـر، بـه اسـتـقـبـال رفـتـه بـودنـد، به سوى مرقد مطهر

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رهسپار شـدنـد، در آنـجـا زيـنـب كـبـرى عـليـهـاالسـّلام هـمـيـنـكـه بـه درب مـسـجـد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد

حلقه درب را گرفته ، ندا در داد:


((ي ا جَدّ اهُ! اِنّى ناعِيَةٌ اِلَيْكَ اَخِى الْحُسَيْنَ عَلَيْهِ السَّلا مُ؛

يعنى : اى جد بزرگوار! من خبر شهادت حسين عليه السّلام را براى تو آورده ام )).


آرى ، زينب با همين كلماتِ به ظاهر ساده ، آنچنان تحولى و آنچنان انقلابى در مردم مدينه ايجاد كرد كه ديگر مدينه هرگز آرام نگرفت ، چندين روز پياپى از تمام

خانه هاى مدينه صـداى گريه و زارى به گوش مى رسيد و پس از آن نيز، ديرى نگذشت كه مردم مدينه و كوفه و بعضى مكانهاى ديگر، عليه حكومت يزيد قيام كردند.

در عـراق ، (( سـليـمـان بـن صـرد)) نهضت توّابين را رهبرى كرد. و به دنـبـال او، ((مختار بن ابوعبيد ثقفى )) و ((ابراهيم بن مالك اشتر نخعى ))

و يارانش ، تمامى جنايتكاران صحراى كربلا را به كيفر رسانيدند. در مـديـنـه اگرچه قيام مردم در ((حرّه ))سخت سركوب شد، ولى همه از خواب غفلت

بيدار شدند.

بـا يـارى خـداونـد مـنّان ، در مباحث آينده خواهيم ديد كه اثرات خون شهيدان كربلا و خطبه هـاى زيـنـب كـبرى عليهاالسّلام و ديگر افراد اهل بيت ، چگونه ظاهر

شد و براى هميشه چه تاءثيرى در عالم از خود به جاى نهاد.



[font=Times New Roman] محل دفن حضرت زينب (س )  

هـمـان طـور كـه در تـاريـخ تـولد حـضـرت زيـنـب عـليـهـاالسـّلام هـم در روز و هـم در سـال تـولد، بـيـن تـاريـخ ‌نـويـسان اختلاف نظر ديده مى شود، در مورد تاريخ

وفات و محل دفن پيكر مطهر آن جناب نيز اختلاف ، وجود دارد.

البـتـه بـدان گـونه كه در مورد سال تولد وى از روى قراين ، زمان نزديك به حقيقت را مـى تـوان حـدس زد، در تـاريـخ وفـات آن بـزرگـوار مـى تـوان يـقـيـن حـاصـل

كرد كه تا يك سال بعد از واقعه كربلا زنده بوده ؛ چون در اكثر تواريخ ، به ايـن مـطـلب بـه اَشـكـال مـخـتـلف اشـاره رفـتـه اسـت ، ولى در مـورد مـحـل دفـن آن

بـزرگـوار، بـه سـادگـى نـمـى تـوان اظـهـار نـظـر كـرد. روى هـمـيـن اصـل ، شـانـزده سـال پـيـش كه اين كتاب را نوشتم و نخستين بار در ((روزنامه زن روز))

مـنـشـتـر شد و بعد به همت دفتر انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قـم مكرر چاپ و منتشر گـرديـد، در مـورد مـحـل دفـن حـضرت زينب ، سكوت اختيار

كردم ؛ زيرا نمى خواستم خداى نـخـواسـتـه چـيـزى بـنـويـسـم كـه درسـت نـبـاشـد. از آن تـاريـخ بـه بـعـد، هـمـيـشه به دنبال اين گمشده در فحص و تفحص

بوده ام ، لذا سه بار به ((سوريه )) سفر كرده ام و بـارهـا در ((زيـنـبـيـه ))، هـفت كيلومترى دمشق ، به اميد آنكه همانجا مزار اطهرش باشد، به زيـارت

پـرداخـتـه ام . در سفرهايى هم كه سعادت زيارت حج نصيبم شده ، سالهايى كه رفـتـن به قبرستان بقيع آزاد بود، تا آنجا كه مقدورم بوده ، نسبت به قبور

موجود در آن مـكـان مـقـدس نـيـز جستجو كرده ام ، متاءسفانه ردپايى از مرقد زينب عليهاالسّلام نيافتم .
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “اهل بيت (عليهم السلام)”