رؤياى شگفت انگيز

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

رؤياى شگفت انگيز

پست توسط مائده آسمانی »

 بسم الله الرحمن الرحیم 


 رؤياى شگفت انگيز 



[COLOR=#7030a0]سگها با سنگدلى به او هجوم آورده اند...  

[COLOR=#7030a0]سگهايى كه قبلا آنها را نديده است ...  

[COLOR=#7030a0]سگهاى وحشى ...  

[COLOR=#7030a0]آلوده و كثيف ...  

[COLOR=#7030a0]چرك و خون از دندانهايشان مى ريزد. مى كوشد كه آنها را از خود دور سازد ولى بى فايده است . 

[COLOR=#7030a0]آنها سگانى حريص هستند كه هرلحظه بر حرص و قساوتشان افزوده مى گردد. 

[COLOR=#7030a0]از ميان آنها سگى ابلق ، از همه بيشتر سرسختى نشان مى دهد. مى خواهد گردن را بگيرد...  

[COLOR=#7030a0]با توحش كامل هجوم مى آورد و مى خواهد گردن نقره فامى را بشكند كه چون ظرفى بلورين مى درخشد. 


  !... آه !... آب !... آب !... قلبم از تشنگى مى شكافد...
 


[COLOR=#7030a0]از خواب بيدار مى شود...

دانه هاى عرق را كه در پرتو ماه مى درخشند، پاك مى كند. دو چهره در مقابل هم قرار مى گيرند...

چهره ماه و چهره او.
حسين به ستارگانى كه از دوردست ترين نقاط آسمان سوسو مى زنند، به دقت مى نگرد.

برقى از آن دور دستها مى جهد و نور شديدى توليد مى كند...

چشمك مى زند...

مى كوشد تا اسرارى را كشف كند.



نواده رسول خدا از بستر خويش به پا مى خيزد...

وضو مى گيرد...

خنكاى آب ، روح او را شاداب مى سازد.
دو سوم شب گذشته است و سكوت شبانگاهى را تنها زوزه سگهايى از دوردست مى شكند.
انبانى را كه پر از غذا و هميانى را كه در آن سكه هاى طلا و نقره است ، بر دوش مى گذارد و در كوچه هاى شهر به راه مى افتد.

از پيچ و خمها مى گذرد...

مقابل يك منزل كه نزديك به ويرانى است ، توقف مى كند.

نقاب چهره خويش را محكم مى بندد و مانند شبحى از اشباح شبانگاهى و مرموز مجسم مى گردد.
مقدارى روغن و قدرى آرد مى گذارد و از روزنه اى كوچك كيسه سكه اى را مى اندازد.

آنگاه كوبه در را به صدا در مى آورد و قبل از آنكه در باز شود به كوچه اى كه در دل سياهى غرق شده قدم گذارده و ناپديد مى شود.
از روزنه منزلى بزرگ ، شعاع نور ساطع است ...

و خنده اى مستانه و به دنبال آن قهقهه هايى مى شنود. به خدا پناه مى برد و به سمت راست مى چرخد.

به كاخ حاكم مدينه
 ((وليد بن عتبة بن ابى سفيان ))
نزديك مى شود.  


منظره با شكوه قصر و خانه هاى خشتى و گلين اطراف آن حكايت از ظلم فراوان در توزيع ثروتها مى كند.

فقر در مقابل ثروت ، تنگدستى و بيچارگى در مقابل عياشى و خوشگذرانى ...


كجايى اى رسول خدا؟!...

بيا و بنگر كه آزاد شدگانت چه مى كنند؟...
در شهر تو...



كجايى اى جد بزرگوار...؟



 # # #
 


شب همچنان شهر را در سياهى سهمگين رمزآلود خود فرو برده است و ستارگان در پهنه آسمان سوسو مى زنند و ماه پشت

تپه ها و بلنديها پنهان مى گردد و سياهى بر وحشت شب مى افزايد.

شهر مدينه در اين شب مانند راهبه اى مى گردد كه جامه سياه خود را به تن كرده است .


آن مرد گندمگون با چشمانى براق و بينى بلند و كشيده در كنار نخلى كه جدش پيامبر آن را غرس كرده است مى ايستد و به ياد

حديث او مى افتد كه فرموده :




[COLOR=#008000]اكرموا عمتكم النخلة فانها خلقت من طينة ادم .
 


نخل ، گرچه كهنسال است ولى همچنان ، رطب ، خرما و سايه دارد. بر تنه درخت تكيه مى زند؛

گويا هردو به يكديگر پيوند خورده اند و يكى شده اند...

چشمه اى از نماز مى جوشد...

كلمات آسمانى در فضا چون فواره فوران مى كند...

و حسين دو ركعت نماز مى گزارد...

سپس به سوى مرقد پيامبر روانه مى گردد.


تصاوير دوران كودكى در حافظه اش هنوز برق مى زند...

حسين هفت سال اول عمرش را با گامهاى كوچك خود به سوى پيامبر دويده است ...

در دامان نبوت و گلستان وحى قرار گرفته و لبخند فرشتگان ، دنياى او را پر ساخته است .

تصاوير پشت سرهم مى آيند و مانند برقهاى آسمانى شعله مى كشند و خاموش مى شوند.
 


آن مرد كه اكنون پنجاه و چند سال از عمرش مى گذرد خود را بر روى قبر مى اندازد.

گرمى آغوش پيامبر را احساس مى كند.

آن تربت پاك را در آغوش گرفته و آن را مى بويد...

بوى عطر هوا، سينه او را پر مى سازد. احساس مى كند كه صورت جدش را مى بوسد...

احساس مى كند كه بر موى پرپيچ و شكن پيامبر كه چون امواج صحراست ، دست مى كشد.

احساس مى كند كه خود را در آغوش آدم و ابراهيم افكنده و گويا تمام هستى را در بغل گرفته است .
  جد بزرگوار!


آنان از من چيزى مى خواهند كه آسمان و زمين به واسطه آن مى شكافد.

از قله كوه مى خواهند كه از اوج به حضيض تنزل كند.

از ابرها مى خواهند كه آسمان را ترك گويند و از نخل سرافراز مى خواهند كه سر فرود آرد...

آنان از حسين مى خواهند كه بيعت كند...

بيعت با يزيد!...
حسين پلكهاى خسته خود را برهم مى نهد.

ناگهان آبشارى از نور محمد پديدار مى گردد.

چهره اى مانند ماه شب چهارده مى درخشد؛ اطراف او فرشتگان بال مى زنند (مثنى و ثلاث و رباع ).
- حبيب من اى حسين !...

پدر و مادر و برادرت به سوى من شتافته اند...

آنان مشتاق ديدار تو هستند.

پس به سوى ما بشتاب .
- من نيازى به ماندن در اين دنيا ندارم ؛ اى پدر! مرا نيز همراه خود ببر.
- شهادت !

اى فرزند!...

  دنيا به شهادت تو احتياج دارد. 
حسين عليه السلام سپيده دم از خواب بيدار مى شود.

با جد خود وداع مى نمايد و به منزل برمى گردد.

رؤ يا در مقابل چشمانش مجسم است ؛ گويا به شاخه درخت طوبى چنگ زده است .

نورى آسمانى در درون او شعله مى كشد...

و صدايى در سينه اش پژواك مى كند...

او را به رفتن مى خواند.

رستاخيز فرا رسيده است و شتران در صحرا گردنهاى خود را برافراشته اند و در انتظار تجمع يك كاروان هستند.








 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”