هماى سعادت

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

هماى سعادت

پست توسط مائده آسمانی »

 بسم الله الرحمن الرحیم 

 هماى سعادت 



بين ((عين التمر)) و ((قريات )) از دور خيمه اى تك و تنها به چشم مى خورد...

بيرون آن نيزه اى در زمين قرار گرفته ، و اسبى است كه شيهه مى كشد.


و در داخل خيمه مردى تنها... از كوفه فرار كرده است ... مى خواهد از تقديرى سهمگين دور بماند.

پس مردى از دور دستهاى جزيرة العرب شتابان نزد او مى آيد.

چه مى خواهى ؟
- من با هديه و كرامت نزد تو مى آيم ... اين حسين است كه تو را به يارى مى طلبد.

مرد تنها پاسخ مى دهد:

- به خدا سوگند! من از كوفه خارج نشدم مگر به خاطر آنكه حسين را ملاقات نكنم ... شايد خبرها را نشنيده اى ...

شيعيانش دست از يارى او برداشته اند...

مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و مردان ديگرى كشته شده اند و من نمى توانم او را يارى كنم ...

و در حالى كه سر خود را به پايين افكنده است ، ادامه مى دهد:

- من دوست ندارم كه او مرا ببيند و من او را ببينم .

ولى حسين مى خواهد او را ببيند. پس به خيمه او مى رود... ((جعفى )) گروهى را مى بيند كه به سوى او مى آيند.

مردى كه بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته در حالى كه چند مرد و نوجوان و كودك اطراف او را گرفته اند، پيش مى آيد.

جا براى آنان در مجلس باز مى شود و ((جعفى )) در مقابل مردى مى نشيند كه قبلا او را نديده است ...



مردى كه در پيشانى او انوار نبوت موج مى زند. مى خواهد ديوار سكوت را بشكند.

در حالى كه به محاسن وى كه چونان شبى غيرمهتابى سياه است اشاره مى كند، با لبخند تبسم آميزى به حسين مى گويد:

- آيا موى محاسنت سياه است يا آن را رنگ كرده اى ؟

- اى پسر حر! پيرى زود به سراغ من آمده است .

- پس موى خود را رنگ كرده اى .

- اى پسر حر!... آيا فرزند دختر پيامبرت را يارى نمى كنى و همراه او به جنگ برنمى خيزى ؟

- من آمادگى براى مرگ ندارم ... ولى اسبم (ملحقه ) را به تو مى دهم ...



به خدا سوگند با اين اسب هر كه را تعقيب كردم به او دست يافتم و هركس ‍ كه مرا دنبال كرد به من نرسيد...

- اگر تو از جان خود در راه ما دريغ دارى ، به اسب تو نيازى نداريم .

حسين بر مى خيزد؛ مى خواهد او را هم برخيزاند... به او عظمت ببخشد؛ ولى او به زمين چسبيده است .

و در انتهاى شب ، حسين به جوانان همراه خود دستور مى دهد كه آب بردارند و حركت كنند. و شتران برمى خيزند...
به سرزمينى رو مى كنند كه براى جهانيان مبارك گرديده است ... و در آن جا چشم هزاران گرگ برق فريب مى زند.
كاروان حركت مى كند... راه خود را در تاريكى مى گشايد...



گله هاى گرگ به دنبال آن حركت مى كنند و در آخر شب زوزه مى كشند.

سواره اى از دور پيدا مى شود... غرق در سلاح است .

فرستاده اى از جانب ابن زياد به سوى حر است و نامه اى مهم براى او آورده است .
حر با صداى بلند كه حسين آن را بشنود مى خواند:

- وقتى كه اين نامه را خواندى ، بر حسين سخت بگير و به او اجازه فرود جز در سرزمينى خشك و بى آب مده .

حسين مى گويد:

- بگذار تا در سرزمين ((نينوا)) يا ((غاضريات )) فرود آييم .

- نمى توانم . پيك ابن زياد مرا تحت نظر دارد.

زهير بن قين كه از ياران حسين است ، مى گويد:

- اى پسر رسول خدا! اجازه بده كه با اينها بجنگيم ...
جنگيدن با اينان آسان تر از جنگيدن با كسانى است كه از اين پس خواهند آمد.



به جان خودم سوگند! پس از اين به قدرى لشكر خواهد آمد كه ما توان ايستادگى در مقابل آنان را نخواهيم داشت .

- من آغازگر جنگ با آنان نخواهم بود.

- در اين سمت قريه اى است و فرات از سه طرف آن را محاصره كرده است .

- نام آن قريه چيست ؟

- ((عَقر)).

- پناه بر خدا از عقر!

حسين رو به حر كرده و مى گويد:

- اندكى با ما راه بيا و حركت كن .

و كاروان بدون توجه به چيزى حركت مى كند و هزار گرگ گرسنه خاكسترى آن را تعقيب مى كنند.

قطب نما مى لرزد... شتران از ادامه راه باز مى مانند... و اسب زيباى حسين مى ايستد... بر جاى خود ميخكوب مى گردد...



شتران سرهاى خود را بالا مى گيرند... مى نگرند... شايد بوى وطنى را كه در پى آن هستند، استشمام كرده اند.

حسين مى پرسد:

- نام اين سرزمين چيست ؟

- ((طفّ)).

- آيا اسم ديگرى هم دارد؟

- ((كربلا)).

قطرات اشك در چشمان او چون ابرى باران خيز جمع مى گردد.

- سرزمين كرب و بلا...
اين جا محل توقف كاروان ما و ريختن خون هاى ماست .



جدم رسول خدا به من اين خبر را داده است .

و شبانگاه ، هلال محرم غمگين به نظر مى رسد مانند زورقى تنها... سرگشته اى در درياى ظلمات .

صداى مردانى كه ميخ خيمه ها را مى كوبند بلند مى شود و صداى خنده معصومانه كودكانى كه با ريگها بازى مى كنند...
نسيمى روح بخش ‍ از سمت ((فرات )) مى وزد؛ و حسين ايستاده است و به افقهاى دوردست مى نگرد...
به انتهاى هستى چشم دوخته است .
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”