قاتلی که توبه کرد

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Old-Moderator
Old-Moderator
پست: 1668
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 19 مهر 1386, 4:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 3099 بار
سپاس‌های دریافتی: 5474 بار

قاتلی که توبه کرد

پست توسط Labbaik »

  التوّ 

 [FONT=Georgia]توبه   

مرحوم فخرالمحققین سیدمحمد اشرف سبط سید الحكماء میرداماد(ره) فرمود: اسحاق بن ابراهیم طاهری كه یكی از بزرگان بود، یك شب در عالم خواب حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) را دید، حضرت به او فرمود: قاتل را رها كن . با ترس از خواب بیدار شد. ملازمان خود را طلبید و گفت:

این قاتل كیست و در كجاست؟ گفتند: در اینجا حاضر است و خودش هم اقرار به قتل كرده است .
او را حاضر كردند اسحاق به او گفت: اگر واقعیت جریان را بگویی تو را رها خواهم كرد.

قاتل گفت: من با تعدادی از رفقایم اهل همه نوع فساد و لااُبالی‌گری و عیّاشی و ولگردی بودیم. با آنها مرتكب هر عمل حرامی می‌شدیم و در بغداد به هر عمل زشتی دست می‌زدیم. یك پیرزنی برای ما زن می‌آورد. یك روز آن پیرزن با خودش دختری بسیار زیبا آورده بود. آن دختر تا ما را دید و متوجه شد كه آن پیرزن او را فریب داده، صیحه‌ای زد و بی‌هوش بر زمین افتاد.

وقتی او را به هوش آوردند فریاد زد و گفت الله الله، از خدا بترسید و دست از من بردارید من این كاره نیستم و این پیرزن مرا فریب داد و گفت در فلان محل، چیزی قابل دیدن است و افسانه‌هایی برایم بافت و مرا راغب كرد كه به همراهش راهی شدم. از خدا بترسید من علویه و از نسل حضرت زهرا(سلام الله علیها) هستم.

دوستانم به حرف‌های او اعتنایی نكردند و جلو آمدند كه به او دست‌درازی كنند. من به خاطر حرمت رسول الله(صلی الله علیه و آله) غیرتم به جوش آمده و از آنها جلوگیری كردم. در نزاعی كه با آنها كردم جراحات زیادی بر من وارد شد، چنانچه می‌بینی. پس ضربه‌ای جدی بر یكی از آنها زدم و او را كشتم و دختر را سالم از دست آنها خلاص كردم.

دختر وقتی خود را رها دید درباره‌ام دعا كرد و گفت: همین طور كه عیبم را پوشاندی، خدا انشاء‌الله عیب‌های تو را بپوشاند و همین طور كه مرا یاری و كمك كردی خدا تو را یاری كند.
در این هنگام صدای همسایه‌ها بلند شد و به خانه ما ریختند در حالی كه خنجر خون آلود در دست من بود و مقتول در خون می‌غلتید. مرا گرفتند و اینجا آوردند.

اسحاق گفت: من تو را به خدا و رسول الله(صلی الله علیه و آله) بخشیدم.

مرد قاتل گفت: من هم از همه گناهانم توبه كردم و به حق آن كسی كه مرا به او بخشیدی دیگر به سمت گناه و معصیت برنمی‌گردم. و كم كم یكی از نیكان روزگار شد.


برگرفته از قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان، علی میرخلف زاده.
 زندگی  بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده است

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین !!!

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند


 تصویر 
ارسال پست

بازگشت به “داستان”