۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

     [COLOR=green]تصویر  [SIZE=200]   تصویرتصویر      

  [External Link Removed for Guests]   


 نخواهي گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !  
 
یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...
شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و كاسبي مي كرد و گاهي هم براي رفع خستگي گوشه اي مي نشست و بساطش را كناري پهن مي كرد.
از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را به دام بندازه .
این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :
" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه .
بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "
ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهي خانه ا شان شد .
زن وارد شد و ابن سیرین هم یا ا.. گويان پشت سرش وارد خونه شد
اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق سوم ...
دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست .
رو کرد به به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !
اون زن هم خيلي راحت گفت : " من که شوهر ندارم .
بعد به ابن سيرين گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی .
ابن سیرین يكباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .
این بود که رويش را کرد به سمت آسمان و گفت :
" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت نجاتم بده "
در همين حال یك فکری به خاطرش رسید ، گفت :
" باشه نياز نيست داد بزني ، من آماده میشم براي گناه ، فقط به من بگو دستشویي خانه کجاست ! "
آن زن هم با اين خيال كه او راضي شده محل دستشویی را نشون داد
ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! ؟
و اومد و یك گوشه نشست .
دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...
رويش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :
" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "
ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ! "
آن زن با عصبانيت و ناراحتي ابن سیرین را با همون وضع از خانه خود بيرون كرد .
چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!
ولی نه ... !
خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه جوری ؟
حالا میگم :
ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :
انگار اون روز و آن ساعت همه مردو مرده بودن ؟ !
هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،
ميدانيد چرا ؟؟
چون حفظ حرمت کرد ه بود و بر نفس خويش به ياري خدا غلبه كرد
از اين ماجرا درس مي گيريم كه اگر نخواهيم گناه كنيم ؛ مي توانيم
 



 [FONT=Times New Roman] [External Link Removed for Guests]   
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

 [External Link Removed for Guests]بنام تو اي عزيز بنده نواز[External Link Removed for Guests]


[External Link Removed for Guests] 



و خدائي كه در اين نزديكي ست



  ‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت،  


 شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد.  


 پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت،  


 ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند.  


 ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو. 


 او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست.  


 و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد.  


 او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي.  


 نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها. 




 از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم. 


 آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد.  


 زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند. 


 زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر. 


 خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود. 


 نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد.  


 اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم.  


 پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.  


 پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را.  


 زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را.  


 لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را.  


 اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود. 


 نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو. 


 آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت.  


 شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است.  


 هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است.  


 سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست. 


 نسيم‌ دور او گشت‌ و گفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي.  


 و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد.  


 نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود.  


 و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد.  


 خدا آنجا بود.  


 بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود.  


 همين‌جاست. 


 سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت.  


 خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين.  


 هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه،  


 هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.    [External Link Removed for Guests] 
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

 [External Link Removed for Guests]بنام تو اي شورآفرين هستي[External Link Removed for Guests] 


[External Link Removed for Guests] 





 [COLOR=red]  با اهل بيت (عليهم السلام)    
[COLOR=black]  حج امام حسن و امام حسين و عبدالله بن جعفر عليهم السلام به همراه قافله اي براي انجام اعمال حج مدينه را ترک کردند. در بين راه قافله را گم کردند لذا تشنه و گرسنه به سراغ خيمه اي که در آن بيابان ديده مي شد رفتند و به پيره زني که در انجا بود گفتند: ما تشنه و گرسنه ايم آيا نوشيدني و خوردني داري ؟زن گفت:    گوسفندي دارم که مي توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده کنيد. و ان را سر ببريد تا برايتان غذا بپزم.   لذا همين کار را انجام دادند، وقت خداحافظي گفتند:   ما از طايفه قريش هستيم، اگر از سفر حج سالم برگشتيم اگر نزد ما بيايي جبران خواهيم کرد  
[COLOR=black]  بعد فقر و تنگدستي آن زن و شوهرش را بسيار آزار مي داد و بالاخره مجبور شدند جهت سرو سامان دادن به زندگي خود به مدينه بروند و در انجا به حفر چاه آب مشغول  

  امام حسن (عليه السلام ) پيره زن را ديدند و او را شناخت، ولي پيره زن آن حضرت را نشناخت. حضرت شخصي را به دنبال او فرستاند و به او   : آيا مرا مي شناسي ؟    گفت:   نه!   حضرت فرمود:    ميهمان آن روز تو هستم که از گوسفندت براي ما غذا فراهم کردي!.   زن گفت:    من به ياد نمي آورم.   حضرت فرمود:    ندارد، اگر تو مرا نمي شناسي من تو را مي شناسم. آن گاه دستور داد هزار گوسفند براي او خريداري کردند و هزار دينار هم پول نقد به او   ، و او را با شخصي نزد امام حسين (عليه السلام)  
  حسين به زن فرمود:    حسن (ع) چقدر به تو کمک کرد؟   زن گفت:    دينار و هزار گوسفند.    حسين (عليه السلام) نيز همان مقدار به او کمک کردند، سپس او را با شخصي به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد  
  گفت:    حسن و امام حسين عليهما السّلام چقدر به تو کمک کرده اند؟   زن   : روي هم دو هزار دينار و دو هزار گوسفند.    دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت: اگر اول نزد من آمده بودي آن دو بزرگوار به زحمت نمي افتادند ( و همه ي اين مقدار را من مي دادم) 
  


 منبع:  شنيدنيهاي تاريخ، ج 4، ص 216  
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

  [External Link Removed for Guests] [COLOR=#008000][COLOR=blue]هــو الكـــريــــــم[External Link Removed for Guests] 



[External Link Removed for Guests] 


[COLOR=magenta]حكايت فرشته بيكار  

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .
هنگام ورود ،‌ دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .

مرد از فرشته اي پرسيد :‌ شما داريد چكار مي كنيد ؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ،‌ گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد ؟‌

يكي از فرشتگان با عجله گفت : ‌اينجا بخش ارسال است ،‌ ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد :‌ شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟‌

فرشته جواب داد :‌ اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :
مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد :
‌بسيار ساده ، ‌فقط كافيست بگويند : خدايا شكر



 [External Link Removed for Guests]     
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

   [COLOR=green][External Link Removed for Guests]بنام تو اي قرار هستي [External Link Removed for Guests]    

  [External Link Removed for Guests]   


  [COLOR=red]وزن دعاي خالص و پاك  

 زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.  
 به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند. 
 مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : 
 آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم  
 مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد.  
 مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت :  
 ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.  
 خواربار فروش با اکراه گفت :  
 لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟  
 زن گفت : اینجاست. 
 مغازه دار از روی تمسخر گفت :  
 فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.  
 زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.  
 همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد. 
 مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.  
 در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است.  
 روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :  
 ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.  
 مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.  
 زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که : 
 فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است. 




 
  [External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests]    
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

 [External Link Removed for Guests]بنام تو اي قرار هستي [External Link Removed for Guests] 


 [External Link Removed for Guests]  

 [SIZE=150]حكايت عابد پرهيزكار  

اين داستان را بخوانيد تا معناى (( ياد خدا )) و تسلط بر نفس را درك كنيد:
از امام محمد باقر (عليه السلام ) نقل مى كند:   
 
در ميان بنى اسرائيل زنى بدكاره بود كه عده زيادى از جوانان را مريض كرده بود، روزى بعضى از آن جوانان به او گفتند تو به قدرى فريب دهنده هستى كه اگر فلان عابد مشهور، تو را ببيند فريفته تو خواهد شد،  
 
آن زن چون اين مطلب را شنيد، سوگند خورد كه به منزل نرود تا آن عابد را فريب دهد.

شب كه فرا رسيد، به صومعه عابد رفت و گفت اى عابد! درمانده هستم . مرا امشب جا و پناه بده عابد قبول نكرد،

زن گفت : بعضى از جوانان بنى اسرائيل با من قصد زنا دارند، از نزد ايشان فرار كردم ، اگر مرا جا ندهى ، آنها مى رسند و با من عمل منافى عفت انجام مى دهند،

عابد چون اين سخن را شنيد، در را گشود و به آن زن جا داد. 

 
آن زن بدكاره پس از چند لحظه لباسهاى خود را در آورد و با حركاتى خواست عابد را فريب دهد،
 
 
چون چشم عابد به آن منظره و طنازيها افتاد، شهوتش طغيان كرد، اختيار از دستش رفت به طورى كه بى اختيار دستش را روى بدن آن زن گذاشت . 
 
و در همين حال به(( ياد خدا )) فورى بلند شد و رفت به طرف يك ديگ غذايى كه روى آتش گذاشته بود، دست خود را روى آتش گذاشت ،  
 
زن نگاه كرد ديد عابد دست خود را مى سوزاند، گفت : چه كار مى كنى ؟  
 
عابد گفت : دست خود را مى سوزانم با آتش دنيا، تا از آتش آخرت نجات يابم . 
 
زن همان دم از صومعه بيرون آمد و خود را به بنى اسرائيل رساند و گفت : 
 
عابد را دريابيد كه اينك دست خود را مى سوزاند،  
 
عده اى از بنى اسرائيل به سوى صومعه دويدند وقتى رسيدند ديدند، تمام دست عابد سوخته شده است

از خواندن اين حكايت باز ياد اين جمله افتادم كه :  

 اگر نخواهيم گناه كنيم مي توانيم  

 تصویر 
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

 [External Link Removed for Guests] [COLOR=blue]هــو الكـــريــــــم[External Link Removed for Guests] 



[External Link Removed for Guests]  

طناب

 كوهنوردی می خواست به قله ی بلندی صعودكند.پس ازسالهای سال تمرین وآمادگیهنگامی كه قصدداشت سفرخودراآغازكندشكوه وعظمت پیروزی راپیش روی خودآوردوتصمیم گرفت صعودرابه تنهائی انجام دهد اوسفرش رازمانی آغازكردكه هوارفتهرفته روبه تاریكی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادربزندوشبرازیرچادربه صبح برساند به صعودش ادامه داد تااینكه هواكاملا" تاریك شد بهجزتاریكی هیچ چیزدیده نمی شد سیاهی شب همه جاراپوشانده بودومردنمی تواستچیزی ببیندحتی ماه وستاره ها پشت انبوهی ازابرپنهان شدهبودند.

كوهنوردهمانطوركه داشت بالامی رفت درحالی كه چیزی به فتح قله نماندهبود پایش لیزخورد وباسرعت هرچه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشتواودرآن لحظات سرشار ازهراس تمامی خاطرات خوب وبدزندگی اش رابه یادمی آوردداشت فكرمی كردچقدربه مرگ نزدیك شده است كه ناگهان دنباله طنابی كه به دوركمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی درشیب كوه گیر كردومانع ازسقوطكاملش شد درآن لحظات سنگین سكوت كه هیچ امیدی نداشت از ته دل فریادزدخدایاكمكم كن !

ناگهان ندائی ازآسمان پاسخ داد ازمن چه می خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا"فكرمی كنی می توانم نجاتت دهم؟

- البته! توتنهاكسی بودی که تا ایجا توانستی من را نجات دهی و می توانی مرانجات دهی.

- پس آن طناب دوركمرت راببر!

وبعدسكوت عمیقی همه جارافراگرفت.

اما مردتصمیم گرفت باتمام توان مانع ازپاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرششود. روزبعد گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده یك كوهنورد درحالی پیداشدكه طنابی به دوركمرش حلقه شده بودوتنها یک متربازمین فاصله داشت.........

من وشماچی؟چقدر تاحالا به طنابی درتاریكی چسبیدیم به خیال نجات؟

تاحالا چقدرحس كردیم كه خداوند فراموشمان كرده؟یكبار امتحان كنیم .

[HIGHLIGHT=#ff0000]"بیاید طناب رو رها كنیم" 
 

 
[External Link Removed for Guests] 
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
Bronze
Bronze
پست: 1139
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 تیر 1388, 9:54 pm
سپاس‌های ارسالی: 458 بار
سپاس‌های دریافتی: 1612 بار

Re: ۞&&&۞ حكايتها و حكمتها ۞&&&۞

پست توسط طهورا »

 [External Link Removed for Guests] [COLOR=blue]هــو الكـــريــــــم[External Link Removed for Guests] 



[External Link Removed for Guests]  

طناب

 كوهنوردی می خواست به قله ی بلندی صعودكند.پس ازسالهای سال تمرین وآمادگیهنگامی كه قصدداشت سفرخودراآغازكندشكوه وعظمت پیروزی راپیش روی خودآوردوتصمیم گرفت صعودرابه تنهائی انجام دهد اوسفرش رازمانی آغازكردكه هوارفتهرفته روبه تاریكی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادربزندوشبرازیرچادربه صبح برساند به صعودش ادامه داد تااینكه هواكاملا" تاریك شد بهجزتاریكی هیچ چیزدیده نمی شد سیاهی شب همه جاراپوشانده بودومردنمی تواستچیزی ببیندحتی ماه وستاره ها پشت انبوهی ازابرپنهان شدهبودند.

كوهنوردهمانطوركه داشت بالامی رفت درحالی كه چیزی به فتح قله نماندهبود پایش لیزخورد وباسرعت هرچه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشتواودرآن لحظات سرشار ازهراس تمامی خاطرات خوب وبدزندگی اش رابه یادمی آوردداشت فكرمی كردچقدربه مرگ نزدیك شده است كه ناگهان دنباله طنابی كه به دوركمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی درشیب كوه گیر كردومانع ازسقوطكاملش شد درآن لحظات سنگین سكوت كه هیچ امیدی نداشت از ته دل فریادزدخدایاكمكم كن !

ناگهان ندائی ازآسمان پاسخ داد ازمن چه می خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا"فكرمی كنی می توانم نجاتت دهم؟

- البته! توتنهاكسی بودی که تا ایجا توانستی من را نجات دهی و می توانی مرانجات دهی.

- پس آن طناب دوركمرت راببر!

وبعدسكوت عمیقی همه جارافراگرفت.

اما مردتصمیم گرفت باتمام توان مانع ازپاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرششود. روزبعد گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده یك كوهنورد درحالی پیداشدكه طنابی به دوركمرش حلقه شده بودوتنها یک متربازمین فاصله داشت.........

من وشماچی؟چقدر تاحالا به طنابی درتاریكی چسبیدیم به خیال نجات؟

تاحالا چقدرحس كردیم كه خداوند فراموشمان كرده؟یكبار امتحان كنیم .

[HIGHLIGHT=#ff0000]"بیاید طناب رو رها كنیم"   

 
[External Link Removed for Guests] 
تصویر
 كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد  
  هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد  
  نرود ميخ اهني درسنگ ؛ 
  كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد  
  عاشقي به پايان نمي رسد اما...  
  ودرد كه اين را اجل نمي  
ارسال پست

بازگشت به “داستان”