قصه ی آیه ها برای کودکان « چشمه ی زمزم »

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
New Member
New Member
نمایه کاربر
پست: 10
تاریخ عضویت: چهارشنبه 14 مرداد 1388, 9:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 57 بار

قصه ی آیه ها برای کودکان « چشمه ی زمزم »

پست توسط ساره زمانی »

 تصویر 


 قصه ی آیه ها برای کودکان  


   


سلام بچه های خوب و نازنین دوستای خوبم تصویرتصویر


میخوام از این به بعد براتون قصه های قرآنی بنویسم . تصویر


   
 « چشمه ی زمزم » 


حضرت ابراهیم (ع) و همسرش هاجر در سرزمین شام زندگی می کردند . خدا به او و همسرش هاجر در سن پیری ، فرزندی بخشید .


نام او را اسماعیل گذاشتند . هنوز مدّت زیادی از تولّد اسماعیل نگذشته بود که خداوند به حضرت ابراهیم فرمان داد که همسر و فرزندش


را به سرزمین گرم و خشک « مکّه » ببرد و آن ها را در همان جا بگذارد و باز گردد .


حضرت ابراهیم فرمان خدا را پذیرفت و هاجر و اسماعیل را بر شُتری سوار کرد و به سوی مکّه رفتند . وقتی به آن جا رسیدند ، بیابانی


خشک و بی آب و علف دیدند . در آن بیابان هیچ کس زندگی نمی کرد .


هاجر نگران شد . حضرت ابراهیم به او گفت : خدا فرمان داده است که من شما را این جا بگذارم ، ولی نگران نباش .


آن گاه حضرت ابراهیم دست های خود را به دعا بلند کرد تصویرو گفت :



« رَبَّنا انّی اسکَنتُ مِن ذُرّیَتی ... » ، پروردگارا ! من به فمران تو خانواده ی خود را به این سرزمین آوردم ، تو نیز نگهبان آنان باش !


حضرت ابراهیم همسر و فرزندش را به خدا سپرد و به سرزمین شام برگشت .


آفتاب ِ گرم بر همه جا می بتابید . اسماعلی از خواب بیدار شد و چون تشنه بود شروع کرد به گریه کردن تصویر، هاجر به سراغ ظرف آب


رفت ، ولی یک قطره آب هم در آن نبود ؛ به اطراف نگاه کرد ؛ از دور آبی دوید و به سوی آن دَوید ، امّا وقتی جلو رفت متوج که سراب *


است . برگشت و به سمت دیگر نگاه کرد . دوباره آبی دید و به سوی آن دوید . امّا باز هم سراب بود . او باری یافتن آب ، فاصله ی بین دو


کوه کوچکی را که در آن جا بود ، هفت بار طی کرد .


سر انجام هاجر خسته شد و به سراغ کودک خود رفت . ناگهان دید از زیر پای اسماعلی ، همان جایی که او پاهای کوچکش را به زمین


می زد ، یک چشمه ی آب جوشیده و بالا آمده است . هاجر خوشحال شد و فریاد زد : خدای بزرگ ! چشمه ! چشمه !


نام چشمه را زَمزَم گذاشتند . کم کم پرنده هایی هم در آن جا فرود آمدند و آب نوشیدند . مدتی بعد گروهی از صحرانشینان به کنار


چشمه آمدند و در آن جا ساکن شدند . رفته رفته تعداد آن ها بیش تر شد و شهر مکه به وجود آمد .


هاجر خدا را شکر کرد و دانست که دعای حضرت ابراهیم قبول شده است و دیگر او و اسماعیل تنها نیستند .



------------------------------------------------

* سراب : زمینی که از دور ، مانند آب به نظر برسد .


منبع : کتاب آموزش قرآن سوم دبستان


تصویرتصویرتصویرتصویرتصویر
Old-Moderator
Old-Moderator
پست: 1668
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 19 مهر 1386, 4:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 3099 بار
سپاس‌های دریافتی: 5474 بار

Re: قصه ی آیه ها برای کودکان « چشمه ی زمزم »

پست توسط Labbaik »

به نام خدا

سلام ساره جانتصویر
خیلی قشنگ بود, آفرین

بازم منتظر داستان هات هستیم, بنویس برامونتصویرتصویر
 زندگی  بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده است

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین !!!

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند


 تصویر 
ارسال پست

بازگشت به “داستان”