داستان شیعه شدن دختر مسیحی به دست شهید علمدار

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه 2 شهریور 1388, 2:23 pm
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

داستان شیعه شدن دختر مسیحی به دست شهید علمدار

پست توسط قهرمان علقمه »

  [FONT=Tahoma,sans-serif][COLOR=#1f497d]با یادآوری ماجرای دختر جوان آذربایجانی، ژاكلین . همو كه در عالم رویا به شرح فوق با شهید علمدار آشنا شده و همین سرآغاز فصلی نو در زندگی او شده است       [FONT=Tahoma,sans-serif]شاید این موضوع را در نشریات خوانده باشید ، حیف‌مان آمد ما از كنار این اتفاق بزرگ بگذریم كه چگونه ژاكلین ذكریای ثانی دختر جوان 23 ساله‌ی مسیحی ، مسلمان    
   [FONT=Tahoma,sans-serif]به یاد سرهای مقدس شهدای كربلا افتادم كه در مسیر انتقال به كوفه وقتی به وادی «قنسرین» فرود آمدند ، راهب مسیحی سر مقدس حضرت ابا عبدالله را برای مدت یك شب اجاره كرد ، اما آن سر مقدس با جوان راهب شروع به سخن گفتن كرد ، . و همین نیز موجب هدایت راهب به دین اسلام  
 
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]من ژاکلین ذکریای ثانی هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از یه خانواده مسیحی هستم و از اسلام اطلاعات کمی  
  [FONT=Tahoma,sans-serif]وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که بر می گشت به فرهنگ  

  [FONT=Tahoma,sans-serif]توی کلاس ما یک دختر بود به اسم مریم که حافظ 18 جزء از قرآن مجید بود، بسیجی بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. می خواستم هر طوری شده با اون دوست  
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]اون روز سه شنبه بود و توی نماز خانه مدرسه مون دعای توسل برگزار می شد، من توی حیاط مدرسه داشتم قدم می زدم که یه دفعه کسی از پشت سر، چشمای من رو گرفت. دستهاش رو که از روی چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مریم بود که اظهار محبت و دوستی می کرد. خیلی خوشحال شدم. اون پیشنهاد کرد که با هم به دعای توسل بریم. اول برایم عجیب بود ولی خودم هم خیلی مایل بودم که ببینم تو این مجلسها چی می گذره. وارد مجلس که شدیم دیدم دارند دعا می خوانند و همه گریه می کنند، من هم که چیزی بلد نبودم نشستم یه گوشه؛ ولی ناخواسته از چشمام اشک سرازیر  
  [FONT=Tahoma,sans-serif]از اون روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم، چون مسیرمون یکی بود، هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم. اولین چیزی که یاد گرفتم، حجاب بود. با راهنمایهای اون به فکر افتادم که در مورد دین اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری کنم. هر روز که می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم. مریم همراه کتاب های اسلامی، عکس شهدا و وصیتنامه هاشون را برام می آورد و با هم می خوندیم، این طوری راه زندگی کردن را یادم می داد. می تونم بگم هر هفته با شش شهید آشنا می  
  [FONT=Tahoma,sans-serif]اواخر اسفند 1377بود که برای سفر به جنوب ثبت نام می  
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]مدتی بود که یکی از کلیه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما باید عمل می شد. مریم خیلی اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگی برم، به پدر و مادرم گفتم ولی اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولی فایده ای    
 [FONT=Tahoma,sans-serif]28  [FONT=Tahoma,sans-serif]اسفند ساعت 3 نصف شب بود که یادم اومد که مریم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعای توسل می خونیم. منم قصد کردم که دعای توسل بخونم  [FONT=Tahoma,sans-serif]
. [FONT=Tahoma,sans-serif]شروع کردم به خوندن، نمی دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب دیدم که تو بیابون برهوتی ایستاده ام،  
 

 [FONT=Tahoma,sans-serif]دم غروب بود. مردی به طرفم اومد و   [FONT=Tahoma,sans-serif]

: « [FONT=Tahoma,sans-serif]زهرا بیا.....بیا.....می خوام چیزی نشونت  
[FONT=Tahoma,sans-serif]
».  [FONT=Tahoma,sans-serif]دنبالش راه   [FONT=Tahoma,sans-serif]

.  [FONT=Tahoma,sans-serif]تو نقطه ای از زمین چاله ای بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائین جای عجیبی بود. یه سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از اونا نور آبی رنگ می تراوید، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم یه عکس از  [FONT=Tahoma,sans-serif]آقای خامنه  
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]به عکس ها که نگاه می کردم احساس کردم که دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نمی  
[FONT=Tahoma,sans-serif]
.  [FONT=Tahoma,sans-serif]آقا هم شروع کرد به حرف زدن،  
[FONT=Tahoma,sans-serif]
: « [FONT=Tahoma,sans-serif]شهدا یه سوزی داشتند که همین سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهید جهان آرا، شهید باکری، شهید همت و   [FONT=Tahoma,sans-serif]

.... [FONT=Tahoma,sans-serif]»  [FONT=Tahoma,sans-serif]پرسیدم: علمدار کیه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا  
[FONT=Tahoma,sans-serif]
: « [FONT=Tahoma,sans-serif]علمدار همونیه که پیش توست. همونی که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب  
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]از خواب پریدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب برم، او هم اجازه داد. خیلی تعجب کردم که چطور یه دفعه راضی    
 [FONT=Tahoma,sans-serif]هنگام ثبت نام برای سفر، با اسم مستعار  [FONT=Tahoma,sans-serif]
" [FONT=Tahoma,sans-serif]زهرا علمدار" خودم رو معرفی کردم. اول فروردین 78 همراه بسیجیان عازم جنوب شدم. نوار شهید علمدار رو از نوار فروشی کنار حرم امام خمینی(ره) خریدم و هر چه این نوار رو گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که چی می گفت. در طی ده روز سفری که داشتم تازه فهمیدم که اسلام چه دین شریفیه. وقتی بچه ها نماز جماعت می خوندند من یه کنار می نشستم زانوهام رو بغل می گرفتم و به حال بد خود گریه می کردم. به شلمچه که رسیدیم خیلی با صفا  
 
 [FONT=Tahoma,sans-serif]نگفتم، مریم خواهر سه شهید بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهید شده بودند. با اون رفتم گوشه ای نشستم و اون شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. یه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زیارت عاشورا می خونند. اونجا بود که حالم خیلی منقلب شد و از هوش رفتم. فردای اون روز، عید قربان بود و قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه    
 [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بی اختیار گریه می کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد. چون می دیدم که خوابم داره به درستی تعبیر می شه  
  [FONT=Tahoma,sans-serif]خلاصه پس از اینکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبدیل به یقین شد، اون موقع بود که از مریم خواستم طریقه ی اسلام آوردن رو به من یاد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اینکه شهادتین رو گفتم یه حال دیگه ای داشتم. احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده  
[FONT=Tahoma,sans-serif]
.  [FONT=Tahoma,sans-serif]من هم مسلمان شده بودم. فقط این رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفیانه بجا می آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کلیه هایم به کلی خوب  
  
 [FONT=Tahoma,sans-serif]نقل از نشریه   
ارسال پست

بازگشت به “داستان”