...خدایا نذار بزرگ بشم...

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 63
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 فروردین 1389, 5:11 pm
محل اقامت: تهروون
سپاس‌های ارسالی: 105 بار
سپاس‌های دریافتی: 119 بار

...خدایا نذار بزرگ بشم...

پست توسط Baharnoor »

  ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ 

 [COLOR=teal]مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  
 [COLOR=teal]پس چرا کسی جواب نمیده؟  
 [COLOR=teal]یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  
 [COLOR=teal]خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.  
 [COLOR=teal]بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  
 [COLOR=teal]هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  
 [COLOR=teal]صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  
 [COLOR=teal]فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  
 [COLOR=teal]بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  
 [COLOR=teal]باهام حرف بزنه گریه میکنما...  
 [COLOR=teal]بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  
 [COLOR=teal]بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  
 [COLOR=teal]نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  
 [COLOR=teal]مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  
 [COLOR=teal]خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  
 [COLOR=teal]کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  
 [COLOR=teal]بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  
 [COLOR=teal]کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت  
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب


التماس دعا تصویر
Iron
Iron
نمایه کاربر
پست: 465
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 2 تیر 1388, 11:43 am
سپاس‌های ارسالی: 2007 بار
سپاس‌های دریافتی: 991 بار

Re: ...خدایا نذار بزرگ بشم...

پست توسط مستور »

سلام

با تشکر از کاربر محترم بابت این داستان زیبا، ولی این تایپک تو این سایت تکراریه!تصویر

اگه بخواید می گردم و لینک تکراری هم پیدا می کنمتصویر
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 69
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 8 دی 1388, 12:10 am
محل اقامت: اندیشگاه
سپاس‌های ارسالی: 14 بار
سپاس‌های دریافتی: 69 بار
تماس:

Re: ...خدایا نذار بزرگ بشم...

پست توسط Fanoos »

عيب نداره!
تكرار اينقدرها هم بد نيست...
   [HIGHLIGHT=#548DD4][HIGHLIGHT=#BFBFBF][HIGHLIGHT=#F2F2F2][HIGHLIGHT=#7F7F7F]جوانان امروز حال و حوصله مطالعه ندارند!!!       
   
 
  

     کم بگوییم، خوب بگوییم! 
 
 

 امضاهايي كه به اختلاف شيعه و سني دامن بزنند، حرام شرعي و خلاف قانوني است...
 

 
 

 سخناني از مقام معظم رهبري، امام خامنه اي و امام خميني(ره) در رابطه با وحدت شيعه و سني  
 

 forum-f22/topic-t8121.html  
 

   
 
ارسال پست

بازگشت به “داستان”