« بيعتى به ياد ماندنى »

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

« بيعتى به ياد ماندنى »

پست توسط مائده آسمانی »

[font=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم  

[font=Times New Roman]  « بيعتى به ياد ماندنى »  


سيزده سال از بعثت حضرت محمد (ص) مى‏گذشت و اينك شب سيزدهم ماه ذى حجه بود.

نسيبه با كاروانى كه از يثرب به مكه آمده بود تا حج بگزارد، همراه شده بود؛ كاروانى كه هفتاد و پنج نفر از آنها مسلمان بودند.

بسيارى نمى‏دانستند كه به راستى اينان چه سودايى در سر دارند.


چند تن از مردان كاروان يثرب در ميانه اعمال حج، رسول خدا (ص) را يافته بودند و بى آن كه كسى بفهمد، از او خواسته بودند تا در نشستى،

همراهانشان را به حضور بپذيرد. عقبۀ مـِـنا جاى خوبى بود؛ همان جا كه سال گذشته، دوازده نفر از مسلمانان يثرب با حضرت ديدار كرده بودند و

براى يارى‏اش پيمان بسته بودند:


 «نخستين پيمان عقبه» 

زمان برگزارى اين ديدار نيز معلوم شد؛ پاسى از شب گذشته .مردان گروه شور و حالى داشتند اين نخستين ديدار با پيامبرى بود كه تازه به دينش گرويده بودند؛

آن هم به دور از چشمان مردان قريش معجونى از شگفتى و بيم و اميد در دلشان فروريخته بود.


 زمان براى نسيبه، هر چند به كندى، گذشت.  

شب شد و مسلمانان از مدينه آمده، يكى يكى خود را به عقبۀ مِنا رساندند و كسى كه همگى در انتظارش بودند نيز آمد؛

 محمد(ص) ، رسول خدا ... 

ساعتى به گفت و گو گذشت. سخنان محمد (ص) چون پيام يارى آشنا، بر دل مى‏نشست و بر شادى و شعف تازه مسلمانان يثرب مى‏افزود.

كم كم بايد پراكنده مى‏شدند، پيش از آن كه كسى از قريش بويى ببرد.

مردان يثربى يك يك، نزديك پيامبر خدا (ص) مى‏شدند و دست بيعت در دستش مى‏نهادند و پيمان مى‏بستند كه هرگاه آن حضرت به شهر آن‏ها هجرت كند،

همچون زنان و فرزندان خويش از آن حضرت حمايت كنند و اگر كسى با وى به جنگ برخيزد، با او بجنگند.


نسيبه و ام منيع در كنارى ايستاده بودند و چون شرم آنان را از نزديك شدن به رسول خدا(ص) باز مى‏داشت، دور را دور سيماى آن حضرت را مى‏نگريستند

كه مردان با او بيعت مى‏كردند.

آمدن اين دو زن در آن شب، معنايى جز يارى نداشت، ولى نسيبه دوست داشت كه آنچه در دل دارد بى پرده با رسول خدا (ص) بگويد و چون ديگر مردان در

مقابلش بايستد و بگويد كه حاضر است جانش را در راه او بدهد.


بيعت مردان تمام شد. غزيه، شوهر نسيبه، خوب مى‏دانست كه در دل او چه خبر است و در نگاهش شوق اعلام وفادارى را مى‏ديد.

پس نزد رسول خدا(ص) رفت و عرض كرد:

 - در اين جا دو نفر زن هستند كه مى‏خواهند با شما بيعت كنند. 

در دل نسيبه شورى به پا شد و چشم بر دهان حضرت دوخت. صداى گرم و محبت‏آميز رسول خدا بر دل نسيبه نشست كه با مهربانى،

با صدايى كه نسيبه به خوبى مى‏توانست آن را بشنود، فرمود:


 - با آن دو نيز مثل شما بيعت كردم ! و با زنان دست نمى‏دهم  

اين برخورد، مهر تأييدى بود بر آنچه پيروان آن حضرت در وصفش گفته بودند؛ او چون ديگر مردان عرب نيست كه زن را مايه ننگ مردان مى‏دانند.

او زن را بنده‏خدا مى‏داند. او زن را ارج مى‏نهد و آداب ناپسند و افكار ستمگرانه‏اى را كه عرب بر زنان روا مى‏داشتند، نمى‏پذيرد؛ ستم‏هايى چون:


زن را فقط براى برآورده شدن خواهش نفس خواستن، كمال زن را در جمال و يا مال ومنال او پنداشتن، زن را از حقوق اجتماعى و انسانى اش بى بهره ساختن

و از همه بدتر، دختران را زنده به گور كردند
.


--------پی نوشت--------------------

سيره ابن هشام، ج 2، صص 82 و 109؛ الاصابة ج 4، صص 418 و 479؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 412؛ بحارالانوار، ج 19، ص .24
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”