«روزى نوزاد »

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

«روزى نوزاد »

پست توسط مائده آسمانی »

 [font=Times New Roman]بسم الله الرحمن الرحیم  

[font=Times New Roman] «روزى نوزاد »  


صداى گريه نوزادى كه ساعتى بيش، از به دنيا آمدنش نمى‏گذشت، در كوچه به گوش مى‏رسيد.

نوزاد، گرسنه بود و اين را هر كسى كه صدايش را مى‏شنيد، مى‏توانست بفهمد.


صدا از قنداقه‏اى به گوش مى‏رسيد كه در دست ثابت بود.

ثابت بن قيس، با چهره‏اى نگران، به رخسار نوزادش مى‏نگريست و دلهره نگهدارى از او در چهره‏اش پيدا بود.

چندى پيش كه جميله،مادر همين نوزاد، از ثابت سرپيچى كرده و او را ترك كرده بود، ثابت نزد رسول

خدا (ص) رفته بود و آن حضرت پا در ميانى كرده بود،


ولى جميله حاضر به ماندن نزد ثابت نشده بود و خواسته بود كه او جدا شود. حالا هم كه از او جدا شده و پسرى براى او به دنيا آورده بود،

حاضر نبود حتى به نوزاد شير بدهد. جميله سوگند خورده بود كه از پستان خود، اين نوزاد را شير ننوشاند.


اين تصميم جميله، ثابت را با دردسر بزرگى روبه‏رو كرده بود. كسى را نمى‏شناخت كه بتواند از نوزادش نگهدارى كند و به او شير بدهد و نمى‏دانست چه كند.

پس باز هم قصد خانه رسول خدا (ص) را كرد و خدمت آن حضرت رسيد. هنگامى كه نزد رسول خدا (ص) رفت، قنداقه نوزادش را به آن حضرت داد.


 حضرت نوزاد را در آغوش كشيد و دهانش را با آب دهان خويش، متبرک ساخت. 

ثابت همچنان نگران به آن حضرت و نوزاد خويش مى‏نگريست و نمى‏دانست كه چگونه بايد نوزادش را سير كند.

رسول خدا (ص) همچنان كه نوزاد را در آغوش داشت، خرما خواست و كام او را با اندكى خرما گشود.

سپس نوزاد را در برابر چهره نورانى خويش گرفت و او را «محمد» خطاب كرد. ثابت در انديشه بود:

 «به !چه نام زيبايى! رسول خدا (ص) نام خود را بر نوزادمن نهاده است ولى من چگونه...؟» 

رسول خدا(ص) نوزاد را در دستان ثابت نهاد و او را دلدارى داد:

- برو، كه خداوند روزى دهنده اوست .

 چهره رسول خدا، رفتار او و گفتار او، همگى آرام بخش بودند. ثابت به وعده‏هاى آن حضرت ايمان داشت، پس آسوده خاطر،

از محضر آن حضرت بيرون آمد و در حالى كه قنداقه را آرام آرام تكان مى‏داد به سوى خانه خود به راه افتاد در اين انديشه بود كه خداوند چگونه

اين طفل شيرخوار را روزى خواهد داد.
 


ناگاه صداى زنى ناآشنا او را به خود آورد:

 - ثابت بن قيس كيست؟ او را كجا مى‏توان يافت؟ 

ثابت او را نمى‏شناخت. شگفت زده گفت:

 - ثابت خودم هستم، از من چه مى‏خواهى؟ 

آن زن كه گويى گم شده‏اى را يافته است، بى درنگ پاسخ داد:

 - ديشب در خواب ديدم كه نوزادى را شير مى‏دهم به نام محمد كه پدرش ثابت بن قيس نام دارد. 

سپس به قنداقه‏اى كه در دست ثابت بود چشم دوخت و منتظر پاسخ ثابت ماند.

ثابت از اين كه وعده پيامبر خدا (ص) این قدر زود عملى مى‏شد، شگفت زده بود و زير لب خدا را سپاس مى‏گفت كه اين چنين راحت و آسوده،

روزى نوزادش را فراهم ساخته است. پس به آن زن گفت:


 - اين نوزاد من است (كه نامش نيز محمد است). 

سپس قنداقه را به آن زن داد. شير در پستان آن زن انباشته بود و گويى منتظر فرو ريختن در كام محمد. پس محمد را به سينه چسباند و او را براى شيردادن

با خود برد. ثابت همچنان شگفت زده بود و پى در پى خدا را شكر مى‏كرد و حمد و ثناى حضرتش را بر زبان جارى مى‏ساخت.



------پی نوشت-------------------

الاصابه، ج 3، ص 473 ؛ اسدالغابة، ج 5، ص 83، شماره .4705
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”