«سرانجامى مبارك»

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه 11 آبان 1386, 3:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

«سرانجامى مبارك»

پست توسط مائده آسمانی »

 [font=Times New Roman]بسم الله الرحمن الرحیم 


[font=Times New Roman]«سرانجامى مبارك»  



مدتى بود كه مصعب از مكه به مدينه آمده بود و براى پيامبرى كه به تازگى در مكه ظهور كرده بود، تبليغ مى‏كرد. بسيارى از بزرگان مدينه با او سرناسازگارى داشتند.

سعد بن معاذ، بزرگ قبيله اوس نيز دل خوشى از او نداشت وحالا خبرى براى او آورده بودند كه تاب از كفش ربوده بود؛


- او با اسعد، پسر خاله سعد همراه شده است و اينك در كنار يكى از چاه‏هاى محله‏بنى عبدالاشهل نشسته‏اند و مردم را به آيين جديد فرا مى‏خوانند.

خشم از تمام وجود سعد لبريز بود.
مصعب چگونه به خود اجازه مى‏داد به ميان محله‏اى كه خويشان سعد آن جا بودند، بيايد و دينى ناشناخته را تبليغ كند؟

اما سعد چه مى‏توانست بكند؟! اسعد پسر خاله سعد بود و ميزبان مصعب، او را ارج مى‏نهاد و اينك نيز او را با خود به اين محله آورده بود اگر سعد همراه

مصعب نبود، مى‏شد جلوى مصعب را گرفت و رو در روى او ايستاد. اما حرمت خويشاوندى بااسعد، مانع از آن بود كه سعد خودش به سراغ آن‏ها برود پس

اسيد بن حضير را فراخواند و به او گفت:


خبردار شده‏ام كه اسعد همراه اين قريشى به محله ما آمده است و جوانان را فاسد مى‏كند به نزد آنان برو و آن‏ها را از اين كار باز بدار اگر اسعد بن زراره

خويشاوند من نبود، خودم از آمدنشان به اين جا جلوگيرى مى‏كردم. ولى چه كنم؟ او پسر خاله من است .


اسيد نيزه‏اى برداشت و به سراغ آن‏ها رفت، ولى طولى نكشيد كه با شنيدن سخنان مصعب مسلمان شد. مى‏دانست كه سعد نيز مردى حقيقت جو است

و اگر سخنان‏روحانى مصعب را بشنود، خواهد پذيرفت، ولى سعد آن قدر خشمگين بود كه اسيد نمى‏توانست او را براى شنيدن حرف‏هاى مصعب راضى كند.

پس چاره‏اى انديشيد به خانه سعد بازگشت و به او گفت:


- با آن‏ها صحبت كردم. به خدا سوگند خطرى براى ما ندارند. آن‏ها را از آمدن به اين محله نهى كردم. پذيرفتند و گفتند:

«آنچه شما دوست داريد انجام مى‏دهيم.» ولى خبردار شدم كه بنى حارثه قصد كشتن اسعد را كرده‏اند و به سوى او مى‏روند آن‏ها مى‏خواهند با كشتن

او تو را تحقير كنند چون مى‏دانند كه او پسر خاله توست .

سعد ازشنيدن اين سخن برآشفت نيزه خود را برداشت و به سرعت رفت تا از پسر خاله خود پاسدارى كند، ولى وقتى به آن جا رسيد، با شگفتى ديد كه همگى،

آرام گرد مصعب نشسته‏اند. دانست كه اسيد مى‏خواسته است او را به اين جا بكشاند. اسعد تا نگاهش به سعد افتاد، به مصعب گفت:


- كسى به سوى تو مى‏آيد كه بزرگ خاندان خويش است. اگر از تو پيروى كند، كسى از او سرپيچى نخواهد كرد.

سعد خشمگينانه بالاى سر آن‏ها ايستاد و به اسعد گفت:


- اى ابوأمامه! اگر با ما خويشاوند نبودى، فكر چنين كارى هم به سرت نمى‏زد. در خانه ما كارى مى‏كنى كه‏ براى ما ناخوشايند است؟!

مصعب به آرامى گفت:

- ميل ندارى بنشينى و به سخنان ما گوش فرا دهى تا اگر پسنديدى بپذيرى و اگر نپسنديدى ما از تو كناره بگيريم؟

آرامش و منطق كلام مصعب، آب سردى بود بر آتش خشم سعد. نيزه‏اش را در زمين فرو كرد. نشست و به مصعب گفت:

- انصاف دادى .

مصعب آياتى از قرآن را براى او خواند و اسلام را بر او عرضه داشت. سعد كه خشمگينانه آمده بود تا بساط مصعب، اين غريبه قريشى را برچيند و به خيال

خود شر او را از سر خود كم كند، اينك چنان مجذوب كلام خداوند و تعاليم اسلام شده بود كه در پوست خود نمى‏گنجيد و از شوق، چهراش برافروخته بود.

بى درنگ از مصعب پرسيد:


 - براى تشرف به اسلام چه بايد كرد؟  



------------پی نوشت-------------------
- ابوأمامه، كنيه اسعد بوده است .
- بحارالانوار، ج 19، صص 9 - 11 ؛ السيرة النبوية، زينى دحلان، ج 1، ص 151؛ سيره ابن هشام، ج 2، صص 78 - .80
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”