***دعا چاره مشکلات***

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 63
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 فروردین 1389, 5:11 pm
محل اقامت: تهروون
سپاس‌های ارسالی: 105 بار
سپاس‌های دریافتی: 119 بار

***دعا چاره مشکلات***

پست توسط Baharnoor »

 [HIGHLIGHT=#b2a2c7]دعا چاره   


عثمان بن حنيف از نزديكى خانه خليفه سوم، عثمان بن عفان، مى‏گذشت كه مردى را نگران و پريشان ديد. به حكم برادرى و مسلمانى، با او احوالپرسى كرد و از گرفتارى‏اش پرسيد. او نيز سفره دل خود را گشود و با او درد دل كرد:

- چند روزى است كه براى حل مشكلم مى‏خواهم با خليفه (عثمان بن عفان) ديدار كنم، ولى مرا به حضور نمى‏پذيرد مرا به دارالاماره راه نمى‏دهند.

عثمان بن حنيف با آرامش و اطمينان، آنچه از رسول خدا (ص) فرا گرفته‏بود، به او آموخت:

- وضو بگير و به مسجد برو. دو ركعت نماز به جاى آور. پس از نماز اين دعا را بخوان:

«اللهم انى اسالك و اتوجّه اليك بنبّيك محمد نبىّ الرّحمة. يا محمّد اِنّى توجهتُ بك الى ربّى فى حاجتى هذه لتَقضى لى. اللهّم فشفعه لى.»

(خدايا! من از تو مى‏خواهم و به واسطه پيامبرت محمد كه پيامبر مهر و رحمت است. به تو روى مى‏آورم. اى محمد، من به وسيله تو به پروردگارم روى آورده‏ام تا اين خواسته‏ام را بر آورده سازى. خداوندا! شفاعت او را درباره من بپذير!)

و بعد كه ابن دعا را خواندى، خواسته‏ات را بگو. پس از آن نزد عثمان برو. من نيز نزد او خواهم رفت تا سفارش تو را بكنم.

مرد حاجتمند به سوى مسجد رفت و وضو گرفت و آنچه عثمان بن حنيف به او آموخته بود، يك يك به جاى آورد. سپس به داراماره رفت تا بار ديگر براى رفع گرفتاراش تلاش كند.

وقتى به خانه عثمان رسيد، شگفت‏زده شد، چرا كه بر خلاف گذشته، اين بار دربان خانه عثمان تا او را ديد به سويش آمد و دستش را گرفت و او را نزد عثمان برد. عثمان نيز با گشاده رويى با او برخورد كرد و او را بر فرشى كه خود بر آن نشسته بود، نشاند و از او پرسيد:

- حاجتت چيست؟

او نيز خواسته‏اش را گفت و عثمان آن را برآورد و به او گفت:

- من تا پيش از اين به ياد حاجت تو نبودم. اينك اگر باز هم خواسته‏اى دارى بگو.

آن مرد كه حاجت روا شده بود، شادان و خرسند از خانه عثمان بيرون آمد. گمان مى‏كرد كه عثمان بن حنيف نزد عثمان رفته و سفارش او را كرده است و عثمان نيز به خاطر سفارش عثمان بن حنيف، چنين برخورد مهربانانه‏اى با او كرده و حاجتش را برآورده است. لختى بعد دوباره عثمان بن حنيف را ديد و براى سپاسگزارى نزد او رفت و گفت:

- خداوند به تو پاداشى نيك بدهد. او به خواسته من توجهى نداشت و به من اعتنا نمى‏كرد، تا اين كه تو سفارش مرا كردى.

عثمان بن حنيف كه مى‏ديد آن مرد رمز حل مشكلش را در نيافته است، به او گفت:

- نه، به خدا سوگند من با او سخنى نگفته‏ام، ولى خودم شاهد بودم كه نابينايى نزد رسول خدا (ص) آمد و از كورى چشم خود، شكوه كرد. آن حضرت از او خواست كه شكيبايى كند و صبر داشته باشد، ولى او عرض كرد: «يا رسول الله، من كسى را ندارم كه دستم را بگيرد و زندگى بر من دشوار شده است.» آن گاه رسول خدا (ص) به او گفت: «وضو بگير، دو ركعت نماز بگزار و اين دعا را بخوان...» پس از آن، گفت و گوى ما نزد رسول خدا (ص) به درازا كشيد. به خدا سوگند، هنوز از يكديگر جدا نشده بوديم كه همان شخص نزد ما برگشت، بدون اين كه هيچ اثرى از كورى در او باشد. گويا هرگز نابينا نبوده است.


--------------------------------------------------------------------------------
- المعجم الكبير، ج 9، ص 30، حديث 8311، اين حديث عثمان بن حنيف با اندكى اختلاف در كتاب‏هاى ديگر نيز آمده است: اسدالغابه، ج 3، ص 577؛ البداية و النهاية، ج 6، ص 178؛ تهذيب الكمال، ج 12، ص 395؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص .100
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب


التماس دعا تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”