***مرهمی از محبت***

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 63
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 فروردین 1389, 5:11 pm
محل اقامت: تهروون
سپاس‌های ارسالی: 105 بار
سپاس‌های دریافتی: 119 بار

***مرهمی از محبت***

پست توسط Baharnoor »

دلاوران خسته و بازماندگان شهيدان، از جنگ احد باز مى‏گشتند. تن‏هاى خونين با سر و رويى خاك خورده و غبار آلود، همگى حكايت از نبردى سخت مى‏كرد. سعد بن معاذكه خود جانباز اين نبرد بود، با زخمى بر جان و زخمى بر تن، لگام اسب رسول خدا (ص) را در دست گرفته بود و راه مى‏سپرد. زخم جانش شهادت برادرش عمرو و زخم تنش زخم شمشير و سنان بود.

«كبشه»، مادر سعد، در ميان گروهى از زنان مدينه نشسته بود. خبر شهادت پسرش «عمرو» را باور كرده بود و خبر جانبازى سعد نيز برايش آسان مى‏نمود، ولى دشوارتر از اين دو، شايعه شهادت رسول خدا (ص) بود، در دلش غوغايى بر پا بود: «خدايا! من فرزندانم را فدايى حبيب تو محمد كردم. اينك چگونه مى‏توانم اين خبر را باور كنم؟ فرزندم عمرو رفت تا محمد بماند...» در اين انديشه‏ها بود كه ناگاه چشمش به مركبى افتاد كه لگام آن را پسرش سعد، در دست گرفته بود. گويى خبر شهادت فرزندش را فراموش كرده است. برخاست و به سوى رسول خدا (ص) رفت، رسول اكرم (ص) تا او را ديد از حركت باز ايستاد.

سعد از رسول خدا(ص) خواست كه از مادرش دلجويى كند. حضرت نيز در پاسخ، جمله‏اى كوتاه بر زبان راند كه در آن شرايط، معنايى به وسعت يك صحرا داشت:

- آفرين بر او.

مادر سعد نزديك مركب رسول خدا (ص) آمد و گفت:

- پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا! وقتى تو را سالم مى‏بينم، تمام غم‏ها و مصيبت‏ها را فراموش مى‏كنم.

او راست مى‏گفت. مگر نه اين كه فرزندانش را به خاطر ولايت و محبتى كه به رسول خدا (ص) داشت، به ميدان رزم فرستاده بود؟ پس اينك كه او را سالم و استوار مى‏ديد، چه جاى غم كه يكى از فرزندانش شهيد راه خدا و ديگرى جانباز اين راه باشد؟

رسول خدا (ص) شهادت عمرو بن معاذ را به او تسليت گفت و فرمود:

- ام سعد! تو را بشارت مى‏دهم و تو نيز به ديگر خانواده‏هاى شهدا بشارت بده كه شهيدان آن‏ها، در بهشت با هم همراه هستند و شفاعت آنان براى خانواده‏شان پذيرفته است .

مادر سعد كه از كلام آن حضرت، آرامشى بيش‏تر از هميشه يافته بود، گفت:

- راضى شديم، و كيست كه بعد از اين بر آن‏ها بگريد؟

مادر دل در گرو محبت حبيب خدا داشت. پس، از آن حضرت خواست كه برايشان دعا كند. حضرت نيز دست دعا به سوى آسمان بلند كرد :

- خداوندا! اندوه دل‏هاى آنان را بر طرف كن ومصيبتشان را جبران نما و سرپرستى نيكوبراى بازماندگان آنان باش.


--------------------------------------------------------------------------------
- المغازى، ج 1، ص 135؛ السيرة النبوية، زينى دحلان، ج 1، ص 249؛ شرح نهج‏البلاغه، ج 15، ص 41؛ السيرة الحلبية، ج 2، ص .254
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب


التماس دعا تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”