مردان خـــدا

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 63
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 فروردین 1389, 5:11 pm
محل اقامت: تهروون
سپاس‌های ارسالی: 105 بار
سپاس‌های دریافتی: 119 بار

مردان خـــدا

پست توسط Baharnoor »

 مردان خدا 



چند روزى بود كه زندان، حال و هواى ديگرى داشت . به مسجد مى‏مانست كه كسى در آن به اعتكاف نشسته باشد. صداى راز و نياز و مناجات، نداى جان نواز قرآن خواندن، و رد نماز شب و ... زندان را پر كرده بود .

زندانبان ، مردى مسيحى بود ، ولى از آداب و رسوم مسلمانان بى خبر نبود. از وقتى كه وليد، او را به زندانبانى گمارده بود، بسيارى را در زندان ديده بود او مردى خدا جو بود و در پى حقيقتى گم شده مى‏گشت كه پيش از آن راهى براى يافتنش نمى‏دانست. اما از آن هنگام كه «جندب الخير » (جندب بن عبدالله ازدى ) در پى مبارزات سياسى‏اش با دستگاه ستمكار وليد به زندان افتاد، گويى زندانبان را حال و هوايى ديگر دست داده بود . او زندانى را پيوسته در حال راز و نياز با پروردگارش مى‏ديد . روزه گرفتن‏ها، شب زنده دارى‏ها و نمازهاى پرسوز و گداز او را بسيار پر معنى مى يافت. از او سخنى نمى‏شنيد، اما گويى در كردار او هزاران سخن نهفته بود.

با همه اين‏ها جندب، در زندان مسلمانان و به دستور حاكم آنان گرفتار آمده بود. در ميان مسلمانان نيز كسانى بودند كه او را سرزنش مى كردند... .

مرد مسيحى براى آن كه بيش‏تر با حقيقت جندب و آنچه مى كرد آشنا شود، زندانبان ديگرى را به جاى خود نهاد و به ميان مردم شهر كوفه آمد و از هر كس كه مى‏شناخت پرسيد:


- بهترين و پر فضيلت‏ترين كس، در كوفه كيست؟
و همه پاسخ دادند:

- اشعث بن قيس.

پس به خانه اشعث رفت و شبى را تا صبح ميهمان او بود، ولى ديد كه اشعث - اين بهترين مردم كوفه! - شب را تا صبح مى خوابد و صبحدم ، هنگامى كه هوا روشن است بر مى‏خيزد و نمازى به جاى مى‏آورد.

زندانبان از خانه اشعث خارج شد و دوباره از اين و آن پرسيد:


- پس از اشعث چه كسى از همه برتر است ؟
و به او گفتند:

- جرير بن عبدالله .

اين بار به خانه جرير رفت ، شايد كه گم شده‏اش نزد جرير بن عبدالله باشد شبى را نيز تا صبح در خانه جرير به سر كرد، ولى از او نيز همان ديد كه از اشعث ديده بود. در درون خود، جندب را با جرير و اشعث و ديگران مقايسه كرد . او در كردار جندب، رازى نهفته مى ديد كه در كردار ديگران نبود. زندانبان مسيحى ، سخنان ناگفته جندب را فهميد و به حقانيت راه جندب يقين كرد و قلبش به نور اسلام و ولايت على (ع) روشن شد . روبه قبله ايستاد و در ميان مردم فرياد زد:

«پروردگار من همان پروردگار جندب است و آيين من ، همان آيين جندب.»


--------------------------------------------------------------------------------
- قاموس الرجال، ج 2، ص 747؛ شرح نهج‏البلاغه، ج 17، ص .241
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب


التماس دعا تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”