~~به پاس حرمت شمشیر~~

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Member
Member
نمایه کاربر
پست: 63
تاریخ عضویت: چهارشنبه 25 فروردین 1389, 5:11 pm
محل اقامت: تهروون
سپاس‌های ارسالی: 105 بار
سپاس‌های دریافتی: 119 بار

~~به پاس حرمت شمشیر~~

پست توسط Baharnoor »

 [HIGHLIGHT=#595959] به پاس حرمت شمشير
 
 


 
  دايره‏ها و كف زدن‏ها با صداى چكاچك شمشيرها درهم آميخته بود. فرياد مردان جنگجو كه رجز مى‏خواندند ، در كنار صداى آواز و نغمه خوانى زنان ، تركيبى هيجان انگيز پديده آورده بود.

هند، همسر ابوسفيان ، با صداى بلند شعر مى‏خواند؛

«ما دختران طارقيم؛
بر فرش هاى گرانبها راه مى‏رويم؛
اگر با دشمن بجنگيد، برايتان رختخواب مى‏گسترانيم،
و شما را در آغوش مى گيريم،
و اگر فرار كنيد ، از شما خشمگينانه جدا خواهيم شد.»

سپاه شرك براى تقويت نيروهاى خود، زنان را نيز با خود آورده بود تا در پشت جبهه، با رقص و آواز ، آنان را براى جنگى بهتر برانگيزانند و هند، بيش از ديگر زنان مى‏كوشيد و آن‏ها را تشويق مى‏كرد.

ابودجانه شمشيرى در دست داشت كه بى‏شك ، فخر زمين و زمان بود؛ شمشيرى كه حكم خدا را اجرا مى‏كرد و با تيغ تيز خود، با دقتى موشكافانه، حق و باطل را از هم جدا مى‏كرد؛ شمشير رسول خدا (ص) .

پيش از آغاز جنگ، پيغمبر اسلام، شمشير خود را در دست گرفته بود، آن را در هوا چرخى داده، رو به ياران خود فرياد زده بود: «كيست كه اين شمشير را بگيرد و حق آن را به جا آورد؟» و اصحاب پرسيده بودند: «حق آن چيست؟» و آن حضرت فرموده بود : «با آن بجنگى تا پيروز يا كشته شوى.» يكى دو نفر براى گرفتن آن شمشير برخاسته بودند، ولى تنها ابودجانه بود كه اين افتخار را نصيب خود كرده بود و با غرور، شمشير مبارك پيغمبر خدا را در دست گرفته و عهده كرده بود كه حق آن را ادا كند.

اينك او در ميانه ميدان احد مى رزميد و براى عمل به عهدى كه بسته بود، از هيچ كوششى فروگذار نمى‏كرد. ابودجانه در ميان هياهوى نبرد، به پشت ميدان رسيد. صداى هند بلند بود كه فرياد مى زد:

«اى فرزندان عبدالدار ، اى پشتيبانان كوى و برزن ، با شمشيرهاى بران بزنيد.»

ابودجانه چند نفرى را كه جلوى او بودند، از سر راه برداشت و بالاى سر هند رسيد. شمشير را بالا برد، آن قدر بالا كه بتواند با يك ضربه او را براى هميشه خاموش كند. هند فرياد زد و كمك خواست كسى به دادش نرسيد و اگر هم كسى در آن نزديكى بود، ياراى جنگ با ابودجانه را نداشت.

او با خود انديشيده بود كه اگر هند را خاموش كند، زنان ديگر نيز خواهند گريخت، ولى وقتى صداى كمك خواهى او را شنيد ناگهان انديشه‏اى ، چون برق از خاطرش گذشت:«اين شمشير، شمشير رسول خداست و همچون صاحبش مقام و شأنى والا دارد. مگر نه اين است كه محمد، حبيب خدا و رحمت براى جهانيان است؟ پس سزا نيست كه زنى بى پناه ،با شمشير او كشته شود. نبايد چنين شمشيرى را با خون اين زن بيالايم. حيف است، حيف است كه شمشيرى بدين بركت كه مايه افتخار من است، براى كشتن او به كار رود...».

هر چند او در كشاكش جنگ بود، اين را خوب مى دانست كه راه و رسم مسلمانى آن است كه بتواند هر جا كه لازم شد، جلوى خود را بگيرد و فقط كارى را بكند كه خدا مى خواهد در هيجان نبرد و ستيز كه هيچ چيز ارزش ندارد مگر ريختن خون دشمن، فقط مؤمنان هستند كه با ياد خدا به سر مى‏برند و شور و هيجان نيزه و شمشير ، آن‏ها را غافل نمى كند پس شمشير را پايين آورد و بى آن كه نگاهى به آن زن در دام افتاده بيندازد، به ميانه ميدان بازگشت تا با ريختن خون مردان جنگجوى سپاه دشمن، عهدى را كه با رسول خدا (ص) براى آن شمشير بسته بود، به انجام رساند.


--------------------------------------------------------------------------------
- الكامل، ج 2، ص 152؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 194؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 19؛ سيره ابن هشام، ج 3، ص .73  
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب


التماس دعا تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”